Wednesday, June 09, 2004
تاریخِ فلسفهیِ آنارشیسم از لائو-تسه تا کروپوتکین
ایدههایِ آنارشیستی تقریباً در هر دورانی از تاریخ یافته میشوند. ما در اندیشههایِ حکیمِ چینی، لائو-تسه، و فیلسوفانِ یونانییِ پس از او، در میانِ اپیکوریها، کلبیون و دیگر پیروانِ بهاِصطلاح حقوقِ طبیعی، و بهخصوص، در زنون، بنیانگذارِ مکتبِ رواقی و منتقدِ افلاتون، با آنها روبهرو میشویم. این اندیشهها در آموزههایِ معرفشناسانهیِ متکاملِ اسکندریه بیان شده، و تأثیرِ انکارناپذیری بر بعضی گرایشهایِ مسیحییِ سدههایِ میانه در فرانسه، آلمان، ایتالیا، هلند و انگلستان داشته اند، که اکثراً هدفِ سنگینترین مجازاتها قرار میگرفتند. در طولِ تاریخِ اصلاحاتِ بوهمیایی، پیتر چِلکیسکی با قدرتِ تمام از این عقاید دفاع کرد، و در کتابِ خود «شبکهیِ ایمان»، همان قضاوتی را دربارهیِ دولت و کلیسا ارائه داد، که تولستوی قرنها بعد بدان رسید. در میانِ دیگر انساندوستان، رابله نیز شاخص است، که در شرحِ «صومعهیِ تلمه» تصویری از زندهگییِ آزاد از هر محدودیت ارائه کرده. از دیگران مدافعانِ اندیشهیِ آزادیخواهی، میتوانیم از لو بوتیه، سیلویان مارشال، و مهمتر از همه، دیدروت نام بریم، که نوشتههایِ حجیمَش، نشان از اندیشهیِ رهایَش از هرگونه تبعیضِ اعتباری دارند.
ولی شکلگیرییِ روشنترِ مفهومِ آنارشیسم در زندهگی و ارتباطِ مستقیمَش با سازُکارِ تکاملِ اجتماعی به دورههایِ جدیدترِ تاریخ باز میگردد. این کار را نخستینبار ویلیان گودوین (۱۷۵۶-۱۸۳۶) در اثرِ ارزشمندَش، تحقیقی دربارهیِ برابرییِ سیاسی و تأثیرَش بر خرسندی و تقوایِ عمومی (لندن، ۱۷۹۳) انجام داد. میتونیم بگوییم اثرِ گودوین، میوهیِ رسیدهیِ آن تکاملِ طولانیمدتِ مفاهیمِ رادیکالِ سیاسی و اجتماعی در انگلستان بود، که از جورج بوچانان، ریچارد هوکر، جرارد وینستنلی، الگِرنون سیدنی، جان لاک، روبرت والاس، جان بِلِرز، جرمی بنتام، جوزف پریستلی، ریچارد پرایس و توماس پین گذشته بود.
گودوین بهروشنی فهمیده است که دلیلِ نادرستیهایِ اجتماعی را، باید، نه در شکلِ دولت، بلکه در اصلِ وجودَش جستُجو کرد. او همچنین متوجه شده است که انسانها نخواهند توانست آزادانه و به طورِ طبیعی در کنارِ هم بزییند، مگر آنکه شرایطِ اقتصادییِ لازم برایِ این امر فراهم شده باشند، و هیچ فردی دیگر در معرضِ استثمارِ دیگران نباشد؛ این در حالی است که تقریباً همهیِ متفکرانِ رادیکالیسمِ صرفاً سیاسی پاک چشمانِشان را بر این موضوع بسته بودند. از همینرو بود که بعداً ناچار شدند امتیازاتِ بیش و بیشتری به دولتی دهند که در آغاز میخواستند به کمینه محدودَش کنند. اندیشهیِ گودوین دربارهیِ جامعهیی بیدولت، شاملِ مالکیتِ اشتراکییِ زمین و ابزارِ تولید بوده، همکارییِ آزادانهیِ تولیدکنندهگان را برایِ رفعِ نیازهایِ اقتصادییِ جامعه مدِ نظر داشت. کارِ گودوین اثرِ فراوانی بر حلقههایِ ژرفنگرترِ کارگرانِ انگلیسی و گروههایِ اندیشمندترِ روشنفکرانِ لیبرال داشت. مهمتر از همه، همکارییِ او با جنبشِ جوانِ سوسیالیستِ انگلستان بود، که بعدها در کارِ مفسرانی از قبیلِ روبرت اوون، جان گری و ویلیام تامپسون به بلوغِ خود رسید، و چنان چهرهیِ آزادیخواهی از خود نشان داد که سوسیالیستهایِ آلمان و کشورهایِ دیگر هیچگاه نداشته اند.
همچنین سوسیالیتِ فرانسوی، چارلز فوریه (۱۷۷۲-۱۸۳۲) نیز در این زمینه اثرگذار بود، و اینجا باید از نظریهیِ جذابیتِ کارش به عنوانِ یکی از پیشگامانِ اندیشههایِ آزادیخواهانه یاد کنیم.
اما کسی که اثری بسیار بزرگتر بر تکاملِ نظریهیِ آنارشیسم گذاشت، پیر ژوزف پرودون (۱۸۰۹-۱۸۶۵)، یکی از بااِستعدادترین نویسندهگانِ سوسیالیسمِ مدرن بود. پرودون از شرایطِ فکری و اجتماعییِ زمانِ خود ریشه گرفته، و اینها بر گرایشِ او به هنگامِ پاسخدادن به هر پرسشی اثر داشته اند. بنابراین، قضاوت دربارهیِ او بر اساسِ پیشنهادهایِ اجرایییَش، چنانچه عدهیی حتی از پیروانَش انجام داده اند، کاری بیمورد است، چه این پیشنهادها همیشه از نیازهایِ زمان بر میخاسته. در میانِ همهیِ متفکرانِ سوسیالیستِ آن دوران، او تنهاکسی بود که علتِ عدمِ تعادلِ اجتماعی را به عمیقترین وجهی فهمیده، و تیزترین و ژرببینترین نگاه را داشت. او صراحتاً مخالفِ همهیِ سیستمهایِ مصنوعییِ اجتماعی بود، و تکاملِ اجتماعی را انگیزشی طبیعی و ابدی به شکلهایِ جدیدتر و مناسبترِ زندهگییِ اجتماعی و فکری میدانست؛ و ایمان داشت که تکامل را نمیتوان به چند فرمولِ انتزاعییِ خاص محدود کرد.
پرودون، با همان اطمینانِ مخالفِ اندیشههایِ ژاکوبینییِ سایهافکنده بر فکرِ همهیِ دموکراتها و بیشترِ سوسیالیستهایِ آن دوران بود، که دخالتِ دولتِ مرکزی و انحصارِ اقتصادی در طولِ رشدِ طبیعییِ جامعه را رد میکرد. از نظرِ او رهانیدنِ جامعه از شرِ آن دو غدهیِ سرطانی کارِ بزرگی بود که انقلابهایِ سدهیِ نوزدهُم باید به انجام میرسانیدند. پرودون کمونیست نبود. او فقط مالکیتی را محکوم میکرد که وسیلهیی برایِ استثمار باشد، اما حقِ مالکیتِ گروههایِ صنعتی بر ابزارِ تولید را، مادام که با پیمانهایِ آزادانه اداره شوند، حقِ استثمارِ دیگران را نداشته باشند و حاصلِ کار نیز به طورِ کامل در اختیارِ کارگر قرار گیرد، به رسمیت میشمرد. این انجمنهایِ مبتنی بر همکارییِ متقابل، از دیدِ او، برخوردارییِ همهگان از حقوقِ برابر و مبادلهیِ عادلانهیِ کالاها و خدماتِ اجتماعی را تضمین میکنند. زمانِ میانگینِ کار برایِ تولیدِ هر محصولی نشانگرِ ارزشَش است، و مبادله بر حسبِ آن انجام میگیرد. بدینترتیب سرمایه از قدرتِ خود محروم شده، و به طورِ کامل به راندمانِ کار محدود میشود. دراِختیارِهمهگان بودن نیز جلویِ استفاده از آن برایِ استثمار را میگیرد. چنان ساختارِ اقتصادییی هرگونه دستگاهِ اعمالِ قدرتِ سیاسی را زائد و غیرِضروری میسازد. اجتماع به همپیمانییِ آزادانهیِ انجمنهایی بدل میشود که امورِ خود را با توجه به نیاز، به دستِ خود یا با همکاری با دیگران به انجام میرسانند، و آزادی برایِ همهگان یکسان و فقط محدود به امنیت است. «هرچه انسان مستقلتر، آزادتر و جسورتر باشد، برایِ اجتماع هم بهتر است.»
برپایییِ فدرالیسم که پرودون آیندهیِ بیدرنگِ بشر را در آن میدید هیچ محدودیتِ مشخصی بر امکاناتِ بعدییِ تکامل وضع نمیکند، و وسیعترین گستره را برایِ هرگونه فعالیتِ فردی و اجتماعی ایجاد میسازد. در نگاه به فدراسیون، پرودون از اتحادِ ملی و سیاسییِ موجود در ناسیونالیسمِ تازهبیدارشدهیِ آن زمان الهام گرفته، که در افرادِ قدرتمندی مانندِ مازینی، گاریبالدی، لِلوِل و دیگران متجلی است. بدینترتیب، او بسیار بیش از بیشتر از همعصرانَش طبیعتِ اصلییِ ناسیونالیسم را شناخته و بدان معتقد است. پرودون اثرِ بسیار بزرگی بر رشدِ سوسیالیسم گذاشته، به رشدُنموِ آن بهخصوص در کشورهایِ لاتین کمکِ شایانی کرد.
ایدههایی شبیهِ نظراتِ سیاسی و اقتصادییِ پرودون که توسطِ پیروانِ بهاِصلاح آنارشیسمِ فردگرا در آمریکا تبلیغ میشدند، حامیانِ توانایی از قبیلِ ژوسیه وارن، استفن پرل اندرو، ویلیام بی گرین، لیساندر اسپونر، بنیامین توکر، اِزرا هِیوود، فرانسیس دی تاندی و دیگران یافتند، اما هیچیک از اینان نتوانست به ژرفنگرییِ پرودون برسد. حقیقت این است که بیشترِ متفکرانِ اندیشهیِ آزادیخواهی، افکارِ خود را نه از اندیشههایِ سیاسییِ پرودون، بلکه از عقایدِ لیبرالیسمِ آمرکایی آموختند، بدینترتیب است که توکر میتواند ادعا کند که «آنارشیستها صرفاً دموکراتهایِ جفرسونییِ ثابتقدم هستند».
بیانِ بسیار خوبی از اندیشههایِ آزادیخواهانه را میتوان در کتابِ ماکس استیرنر (۱۸۰۶-۱۸۵۶)، Der Einzige und sein Eigentum، یافت، که البته خیلی زود به فراموشی سپرده شده، تأثیرِ چندان بر رشدِ جنبشِ آنارشیسم نگذاشت. کتابِ استرنر عمدتاً کاری فلسفی است که ردِ اتکایِ انسان به قدرتهایِ برتر را در همهجا گرفته، از ترسیمِ نتایجِ کلییِ گرفتهشده از دانستههایِ حاصل از تجربه نمیهراسد. این کتاب متعلق به شورشییِ خودآگاه و سنجشگری است، که هیچ احترامی به اتوریته، هرقدر قدرتمند باشد، نمیگذارد، و فقط خواستارِ استقلالِ اندیشه است.
ولی پهلوانِ پرشور و انقلابییِ آنارشیسم، میخائیل باکونین (۱۸۱۴-۱۸۷۶) است، که آموزههایِ پرودون را بنیادِ اندیشههایَش قرار داد، ولی آنها را، بهخصوص در قسمتِ اقتصادی، بههنگامِ دفاعَش در فراکسیونِ فدرالیستِ انترناسیونالِ نخست از مالکیتِ جمعییِ زمین و دیگر ابزارِ تولید، گسترش داده، خواستارِ محدودیتِ حقِ مالکیتِ خصوصی به محصولِ کارِ شخص بود. باکونین همچنین مخالفِ کمونیسم بود، که در آن زمان هم، مثلِ چهرهیِ امروزینَش در بلشویسم، چهرهیی بسیار تمرکزگرا داشت. او میگوید: «من کمونیست نیستم، چرا که کمونیسم همهیِ نیروهایِ جامعه را در دولت متحد میسازد و خود جذبِ آن میشود؛ چراکه بهناچار به سویِ جمعآورییِ همهیِ دارایی در دستانِ دولت رانده میشود، ولی من خواهانِ الغایِ کاملِ اتوریته و قیمومیتِ دولتی هستم، که تا امروز، تحتِ ادعایِ اخلاقیساختن و تمدنبخشی، مردم را تحتِ ستم قرار داده و استثمار کرده».
باکونین انقلابییِ مصممی بود و حلِ دوستانه و مسالمتآمیزِ مشکلاتِ موجودِ جامعه را باور نمیکرد. او فهمیده بود که طبقاتِ حاکم، سرسختانه جلویِ هر شانسِ اصلاحاتِ بزرگِ اجتماعی را میگیرند، و بنابراین تنها راهِ رهایی را در انقلابِ بینالمللییِ سوسیالیستی میدید، که همهیِ نهادهایِ قدرتِ سیاسی و استثمارِ اقتصادی را نابود کرده، به جایِشان فدراسیونِ انجمنهایِ آزادِ تولیدکنندهگان و مصرفکنندهگان را برایِ رفعِ نیازهایِ روزمرهیِ زندهگی برپا سازد. از آنجا که او، شبیهِ بسیاری همعصرانَش، به زودهنگامییِ انقلاب باور داشت، همهیِ نیرویِ خود را خالصانه صرفِ اتحادِ عناصرِ انقلابی و آزادیخواه در داخل و بیرونِ انترناسیونال کرد، تا از انقلابِ آتی در برابرِ دیکتاتوری یا هرگونه بازگشتی به شرایطِ پیشین حفاظت کند. بدینترتیب است که میتوان او را، از جهاتی، بنیانگذارِ جنبشِ آنارشیسمِ مدرن به شمار آورد.
یکی از ارزشمندترین نظریهپردازانِ آنارشیسم، پیتر کروپوتکین (۱۸۴۲-۱۹۲۱) بود، که وظیفهیِ خود را، بررسییِ دستآوردهایِ علومِ طبیعییِ مدرن و دسترسپذیرساختنِشان برایِ مفهومِ جامعهشناسانهیِ آنارشیسم قرار داد. او در کتابِ مبتکرانهئَش، عاملِ همیارییِ متقابل در تکامل، دلایلِ خود را علیهِ بهاصطلاح داروینیسمِ اجتماعی برشمرد، که طرفدارانَش میکوشیدند با استفاده از نظریهیِ داوینییِ مبارزه برایِ تنازعِ بقا، شرایطِ موجودِ اجتماعی را تغییرناپذیر جلوه دهند. کروپوتکین نشان داد که این تصویر از طبیعت به شکلِ میدانِ بیحدُمرزِ نبرد، فقط کاریکاتوری از زندهگییِ واقعی است، و در کنارِ نبردِ وحشی برایِ بقا، که با چنگ و دندان انجام میشود، تمایلِ دیگری نیز در طبیعت هست، که خود را در همکارییِ اجتماعییِ گونههایِ ضعیفتر و بقایِ بعضی گونهها بر اساسِ تکاملِ غریزهیِ اجتماعی و همبستهگییِشان به نمایش میگذارد. بدینترتیب، انسان نه سازندهیِ جامعه، بلکه جامعه سازندهیِ انسان است؛ جامعه از گونههایِ پیشینی برایِ انسان به میراث گذاشته شده، بقایِ او، با وجودِ قدرتِ فیزیکییِ رقیبانَش، و درنهایت پیشرفتِ نامحدودِ او را تضمین کرده. این تمایلِ دویُم بهخوبی در عقبماندنِ قهقرایییِ گونههایی مشخص است که با وجودِ تمایلِ شدید برایِ مبارزه برایِ بقا، هیچ زندهگییِ اجتماعی نداشته، و صرفاً به قدرتِ فیزیکییِ خود متکی اند. این دیدگاه، که امروزه مدام پذیرفتهگییِ بیشتری در علومِ طبیعی و تحقیقاتِ اجتماعی مییابد، چشماَندازهایِ جدیدی بر بررسییِ تکاملِ انسان گشود.
از نظرِ کروپوتکین، این حقیقت حتی در استبدادیترین شرایط نیز صادق است، که بیشترِ ارتباطاتِ شخصییِ انسان با همنوعانَش، بر پایهیِ عادتهایِ اجتماعی، توافقِ آزاد و همکارییِ متقابل انجام میشود، و بدونِ آنها، اساساً زندهگییِ اجتماعی مقدور نخواهد بود. اگر اینطور نبود، حتی قویترین دستگاههایِ تحمیلِ دولتی هم نمیتوانستند نظمِ اجتماعی را حتی برایِ مدتی کوتاه حفظ کنند. ولی، امروزه، این رفتارهایِ طبیعی، که از درونیترین طبیعتِ انسان سرچشمه میگیرند، در تداخلِ مدام با نتایجِ استثمارِ اقتصادی و قیمومیتِ حکومتی، فلج شده، و این باعثِ ظهورِ نمایانترِ شکلِ متخاصمانهیِ مبارزه برایِ بقا در جامعهیِ انسانی و غلبهیِ آن بر شکلهایِ همکارییِ آزادی و کمکِ متقابل شده است. وجدان و مسئولیتپذیرییِ شخصی، و ظرفیتِ همدردی با دیگران، که زیربنایِ اخلاق و برابرییِ اجتماعی را میسازند، در آزادی بهتر از هر شرایطِ دیگری رشد میکنند.
کروپوتکین هم، مانندِ باکونین، انقلابی بود. اما او، مانندِ الیزه رکلوس و دیگران، انقلاب را تنها یکی از مراحلِ فرآیندِ تکامل میدید، که وقتی پدید میآید که رشدِ طبیعییِ خواستههایِ جدیدِ اجتماعی بهقدری توسطِ قدرت محدود شده باشد که ناچار شوند برایِ ادامهیِ ایفایِ نقشِ خود به عنوانِ عواملی در زندهگییِ انسانی، پوستههایِ قدیمی را با خشونت در هم شکنند.
کروپوتکین، بر خلافِ جمعگرایییِ باکونین و همکاریگرایییِ پرودون، نه فقط طرفدارِ اشتراکِ مالکیت بر ابزارِ تولید بود، بلکه آن را حتی به محصولِ کار نیز میگسترد، چراکه معتقد بود با فنآورییِ کنونی هیچ سنجهیِ برایِ سنجشِ میزانِ کار وجود ندارد، و از سویِ دیگر، با جهتدهییِ عقلانییِ روشهایِ مدرنِ کار، تضمینِ تأمینِ همهیِ انسان، امری مقدور خواهد بود. پیش از کروپوتکین هم، افرادی از قبیلِ ژوزف دجاک، الیسه رِکلوس، کارلو کافیرو و دیگران، آنارشیسمِ کمونگرا را طرح کرده بودند، ولی درخشانترین و بارزترین نمودِ این اندیشه، که امروزه میانِ بیشترِ آنارشیستها پذیرفته شده، در کارهایِ کروپوتکین بود.
در این میان لازم است یادی هم از لئو تولستوی (۱۸۲۸-۱۹۱۰) کنیم، که از خاستگاهی مسیحی، و بر پایهیِ آموزههایِ انجیلها، به ایدهیِ جامعهیی بدونِ حکومت رسید.
چیزِ مشترکِ میانِ همهیِ آنارشیست، خواستِ تشکیلِ جامعهیی آزاد از همهیِ نهادهایِ تحمیلگرِ سیاسی و اجتماعی است، و این عقیده که چنین نهادهایی جلویِ رشدِ آزادانه و سالمِ انسانیت را میگیرند. بدینترتیب، همکاریگرایی، جمعگرایی و کمونگرایی را نباید سیستمهایِ بستهیِ اقتصادی تصور کرد، که جایی برایِ پیشرفتهایِ بعدی نمیگذارند، بلکه اینها صرفاً وسایلی اقتصادی برایِ حفاظت از آزادییِ اجتماع هستند. حتی احتمالاً در جامعهیِ آزادِ آینده، سیستمهایِ اقتصادییِ مختلفی وجود خواهند داشت، که بر مبنایِ همکارییِ متقابل کار کنند، چه، هر پیشرفتِ اجتماعی، میبایست با تجربهیِ آزادانه و آزمونِ عملییِ شیوههایِ جدید همراه باشد؛ در آن جامعهیِ آزاد، هر امکانی وجود خواهد داشت.
همین مطلب دربارهیِ شیوههایِ گوناگونِ موردِ استفادهیِ آنارشیستها نیز صادق است. کارِ آنارشیستها، مهمتر از هرچیز، آموزش و آمادهسازییِ فکری و روانییِ مردم برایِ آزادسازییِ اجتماعییِ خودِشان است. هر تلاشی برایِ محدودسازییِ انحصارِ اقتصادی و قدرتِ دولت، گامی به سویِ واقعیتگرفتنِ این هدف است. هرگونه توسعهیِ سازمانهایِ اختیاری و داوطلبانه در زمینههایِ مختلف، و هرگونه فعالیتِ اجتماعی در جهتِ آزادییِ شخصی و برابرییِ اجتماعی، آگاهییِ مردم را عمیقتر کرده، و مسئولیتپذیرییِ اجتماعییِ ایشان را افزایش میدهد، و بدونِ اینها، هیچ تغییرِ مثبتِ اجتماعی مقدور نیست. بیشترِ آنارشیستهایِ زمانِ ما قانع شده اند که هر تغییرِ کلانِ اجتماعی، به سالها سازندهگی و آموزش نیاز دارد، و درنهایت هم بدونِ تنشِ انقلابی به عمل مبدل نخواهد شد، همانگونه که همهیِ پیشرفتهایِ بزرگِ اجتماعی تا امروز با چنین تنشهایی همراه بوده اند. البته خصوصیتهایِ این تنشها، بهکلی به قدرتِ مقاومتی که طبقاتِ حاکم برایِ جلوگیری از واقعیتیافتنِ نظمِ جدید از خود نشان میدهند بستهگی خواهد داشت. هرچه حلقههایِ گستردهتری از مردم به سازماندهییِ جامعهیی جدید با روحِ آزادی و سوسیالیم ایمان آورند، دردهایِ زایمانِ تغییراتِ اجتماعییِ آینده کمتر خواهد شد. چه حتی انقلابها هم فقط میتوانند ایدههایی که هماَکنون وجود داشته باشند را رشد داده و به اجرا بگذارند، ولی نمیتوانند خودِشان ایدههایِ جدید پدید آورند، یا دنیایِ جدید را از هیچ بنا کنند.
پیش از ظهورِ دولتهایِ تمامیتخواه در روسیه، ایتالیا، آلمان و سپس در پرتغال و اسپانیا، و درگرفتنِ جنگِ جهانییِ دویُم، سازمانها و جنبشهایِ آنارشیست تقریباً در همهیِ کشورها وجود داشتند. اما مانندِ همهیِ جنبشهایِ سوسیالیستِ دیگرِ آن دوران، هدفِ استبدادِ فاشیسم و حملاتِ ارتشِ آلمان قرار گرفته، تنها توانستند به زیستِ زیرزمینی ادامه دهند. از پایانِ جنگ، میتوان رستاخیزِ جنبشهایِ آنارشیستی را در تمامِ کشورهایِ اروپایِ غربی مشاهده کرد. فدراسیونِ آنارشیستهایِ فرانسه و ایتالیا هماَکنون مجمعِ خود را برگزار کرده اند، آنارشیستهایِ اسپانیا که هنوز هزارانِشان در تبعید، و عمدتاً در فرانسه، بلژیک و آفریقایِ شمالی میزیند نیز همینطور. روزنامهها و مجلههایِ آنارشیستی باز هم در بسیاری کشورهایِ اروپایی و بعضی مناطقِ آمریکایِ شمالی و جنوبی منتشر میشوند.
نویسنده: رودولف روکر
به نقل از: آرشیوِ مارکسیستها
مترجم: امیدِ میلانی
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
سرمایهداری در نقشِ اقتصادیِ جهانی
هری مگداف از نظریهپردازانِ مارکسیست است. او بود که برایِ نخستین بار نظریهیِ امپریالیسم بدونِ مستعمره را ارائه کرد، که در سالهایِ اخیر شکلِ غالبِ امپریالیسم بوده است. مگداف چندی پیش و در آوریلِ ۲۰۰۳، ۹۰ساله شد، و مانتلی ریویو به مناسبتِ سالگردِ تولدَش برنامهیی تدارک دید، که این مصاحبه نیز در آن جای داشت. مگداف میکوشد با استفاده از استدلالهایِ منطقی و همچنین شواهدِ فراوانِ تاریخی نشان دهد امپریالیسم و استثمارِ کشورهایِ فقیرتر لازمهیِ سرمایهداری است، و سرمایهداری در طولِ رشدِ ناگزیرَش، چارهیی جز استعمارِ کشورهایِ دیگر ندارد. بدینترتیب مگداف از جنگِ عراق شگفتزده نیست، و آن را نتیجهیِ بیمسئولیتی و ماجراجویییِ حاکمانِ فعلییِ آمریکا نیز نمیداند، بلکه قسمتی لازم از سیستمِ اقتصادییِ حاکم بر کلِ جهان میشمارد.
هوک گوتمان: هری، من فکر میکردم بتوانیم بحثِمان را با جزئیاتِ نظریهیِ تو دربارهیِ آغازِ سرمایهداری به عنوانِ اقتصادِ جهانی بیآغازیم.
هری مگداف: بله، سرمایهداری در اقتصادِ جهانی متولد شد. البته ما باید میانِ سرمایهدارییِ سوداگری و سرمایهدارییِ صنعت فرق بگذاریم. با پیشرفتهایِ انجامشده در سدهیِ پانزدمُم در کشتیهایِ سهدکله، بهسختی مسلح و توانا برایِ حملِ مقدارِ قابلِ توجهی سرنشین و بار در مسافتهایِ میاناُقیانوسی، هردویِ تجارتِ بینالمللی و جنگآورییِ دریایی به پیش رانده شدند. کشتیهایِ جدیدِ اروپایی در هفتدریا در جستُجویِ سود و غنیمت پراکنده شدند. بدینترتیب، عصرِ اکتشافات، که همچنین به عنوانِ عصرِ غلبه معروف است، در سدهیِ پانزدهُم آغازیده و نشانهیی شد بر برخاستنِ سرمایهدارییِ سوداگرانه بر شالودهیِ اقتصادِ جهانی. ثروتِ اروپایِ غربی از مرزهایِ پیشین فراتر رفت: طلا و نقره برایِ تغذیهیِ بانکها از آمریکایِ جنوبی میآمدند، و بردهها برایِ تولید کالاهایِ مصرفی و موادِ خام برایِ کارگاههایِ اروپایِ غربی گرفته میشدند. تجارتِ جهانی در نتیجهیِ تأسیسِ مستعمرههایِ جدید، بسطِ قدیمیها، گسترشِ بردهداری و غارتگرییِ آشکار جهش کرد. اینها خصیصههایِ برجستهیِ بازارهایِ جهانی بودند که دو سده پیش از رسیدن به سرمایهدارییِ صنعتی گشوده شده بودند. یکی از خصایصِ کلیدییِ این مرحلهیِ سوداگرانهیِ سرمایهداری آن است که نهتنها بازارها را تأمین کرد، بلکه همچنین ثروتی فراهم کرد که انقلابِ صنعتی را در میانهیِ سدهیِ ۱۷۰۰ تغذیه ساخت.
از آنجا که سرمایهدارییِ صنعتی در کشورهایِ مختلف در زمانهایِ مختلفی تکامل یافت، خصایصَش در این کشورهایِ مختلف یکسان نیستند. اما یک خصیصهیِ مشترک وجود دارد. قوانینِ اساسییِ حرکت یکسان هستند. درجهیی از توازن میانِ سرمایهگذاری، مصرف و تأمینِ مالی موردِ نیاز است. اگر خصایصِ مهم از تعادل خارج شوند، با بحرانِ اقتصادی مواجه میشویم. این بحرانها بر آینده اثر گذاشته و آن را شکل میدهند، اما نمیتوانند چندان از قوانینِ اولیهیِ حرکت منحرف شوند. روشهایِ مهمِ غلبه بر عدمِ تعادل از طریقِ فعالیتهایِ امپریالیستی جسته میشوند. جستُجو برایِ بازارهایِ جدید، برایِ فرصتهایِ جدیدِ سرمایهگذاری، با رقابت میانِ ملتها انگیخته میشود. هیچ گریزی از منطقِ داخلییِ سیستم نیست. چیرهشدن بر بیماریهایِ سرمایهداری نیاز به ساختنِ اجتماعی بهکلی متفاوت دارد، که شالودهئَش تغییرِ قدرتِ اختصاصیافته برایِ تأمینِ نیازهایِ اولیهیِ همهیِ مردم است. معنییِ این برداشتنِ الزامهایِ ایجادشده بر بازار در جستُجویِ بیشینهکردنِ سود است.
چین مثالی از این است که چهگونه یکقدم در جهتِ سرمایهداری موجبِ قدمِ بعدی میشود. بیست و پنج سال پیش، گروهِ حاکم در حزبِ کمونیستِ چین تصمیم گرفتند دو سیستمِ اقتصادی ایجاد کنند. مدیریتِ قسمتهایِ بالاترِ اقتصاد مستقیماً در اختیارِ برنامهیِ مرکزییی بود که توسطِ حکومت اجرا میشد، و باقییِ جامعه برایِ مؤسساتِ خصوصی باز بود. بخشِ خصوصی، که هم از سویِ دولت و هم از سویِ سرمایهگذارییِ خارجی انگیخته شده و کمک گرفته بود، با نرخِ خیلی بالایی گسترش یافت. تصمیمگیرییِ اینکه چهچیز و چهقدر تولید شود در اختیارِ بازارهایِ در جستُجویِ سود قرار گرفت. با رشدِ اقتصاد بدینشکل، یک بازارِ سرمایه موردِ نیاز بود، پس بازارِ سهام و بانکدارییِ خصوصی شروع شد. سرمایهگذارانِ خارجی میتوانستند از دستمزدهایِ بسیار پایین برایِ رقابت در بازارِ جهانی بهره گیرند. تغییرِ اقتصاد برایِ تکیه بر صادرات باعثِ پیوستِ چین به سازمانِ تجارتِ جهانی و تبعیت از قوانینِ آن شده، کنترل بر سرمایهگذارییِ خارجی را، با تبعیت از قوانینِ تجارتِ سرمایهداری، ضعیفتر کرد.
برایِ پذیرفتهشدن در فشارهایِ جهانیسازی، امروز تشکلیلاتِ اقتصادییِ دولتِ چین خصوصی میشوند. تمایزهایِ طبقاتی و تفاوت در میانِ مردم بیشتر میشود. و در ادامهیِ این راه، مؤسساتِ خصوصی تشویق شدند و رفاهِ اجتماعی در ارائهیِ خدماتِ آموزشی و بهداشتی به کلِ مردم رو به زوال گذاشتند. بیکاری و گرسنهگی رشد کرد. چین از کشوری به طورِ غیرِعادی تساویگرا به کشوری با توزیعِ نامناسبِ درآمد و از این نظر بسیار شبیهِ ایالاتِ متحده بدل شد.
گوتمان: ما معمولاً میشنویم که سرمایهداری را به عنوانِ بهترین راه برایِ تسریعِ رشد در اقتصاد میشمارند.
مگداف: تفکرِ غالب به این چسبیده است که سرمایهداری به رشد محدود است. اشخاصِ بیباک از اختراعات و اندیشههایِ جدید حمایت میکنند، کارخانه ساخته میشود، کارگران استخدام میشوند؛ و اینها موجبِ رشدِ حلزونییِ موجودی و تقاضا میشوند. البته قطعاً حسی زیربنایی در این مدل وجود دارد. اما این تنها یک مدل است، و نه واقعیت. دینامِ رشدِ سرمایهداری سرمایهگذاری است. اما نرخِ سرمایهگذاری بسیار از پیوستهگی دور است. سرمایهگذاری وقتی مصرفکنندهگانِ کافی نباشند که بتانند و بخواهند تولیدات را بخرند کاهش مییابد.
به این خاطر است که فروشِ داخلییِ محصولاتِ تولیدشده معمولاً الگویِ مشابهی را دنبال میکند: فروش و تولید برایِ مدتی پس از معرفی شتاب میگیر، و سپس سراَنجام به خطی افقی مماس میشود. مجانب قسمتی از نمودار است. مثلِ این بالا میرود و سپس ثابت میشود. [دستِ هری با زاویه بالا میرود و سپس همترازِ زمین میشود.] برایِ مثال، اختراعِ یخچال را در نظر بگیرید، که در پیشرفتِ بعضی مناطق در ایالاتِ متحده نقشی بنیادی بازی کرد. برایِ این بحث، میخواهم موردِ یخچالهایِ خانهگی را به عنوانِ مثال استفاده کنم.
وقتی یخچال یک اختراعِ جدید بود در دورههایِ رشدِ کلِ سرمایهداری در ایالاتِ متحده نقشِ بسیار مهمی داشت. اما مردم چند یخچال دارند، یک خانواده چندتا میتواند استفاده کند؟ اگر پولدار باشید میتوانید یکی در زیرزمین و یکی در آشپزخانه داشته باشید، یا ممکن است دو آشپزخانه داشته باشید. اما به هر حال شما نمیتوانند خانهیِ خود را با آنها پر کنید. وقتی همهیِ مردمی که استطاعتِ داشتنِش را داشتند یخچال خریدند، دیگر تنها تقاضا از تعویضِ آنها ایجاد میشود، یا به خاطرِ رشدِ جمعیت و تشکیلِ خانوادههایِ جدید. زن و شوهرِ جوانی یک آپارتمان میگیرند، و وقتی از عهدهئَش بر آمدند، یخچال میخرند. اما همیشه رشدِ مهیجی در تعدادِ خانوادهها وجود ندارد. پس کاهشی در تقاضا ایجاد میشود. و سپس پرسش مطرح میشود، چهگونه میتوان صنعتی را پیشرو نگاه داشت؟ و چهگونه میتوان آن را گسترش داد؟ اینجا است که گسترش به خارج طرح میشود.
گوتمان: پس همیشه قدرتِ انگیزانندهیِ امپریالیسم، دینامیکِ داخلییَش، گرایش به رکود بوده است؟
مگداف: بله، هرچند نه تنهامسئله، گرایش به رکود عاملِ مهمی در هدایت به سویِ امپریالیسم است.چنانچه پیشتر گرفتم، سرمایهگذاری دینامِ رشد در اقتصادِ سرمایهداری است. از آنجا که نیاز به سرمایهگذارییِ جدید به مرزهایی میرسد، حرکتِ فراترِ رشدِ سرمایهداری به محصولاتِ جدید، اختراعاتِ جدید و جمعیتِ بیشتر برایِ تسخیر است.
کشورهایِ ثروتمندِ سرمایهداری با تسخیرِ بازارهایِ خارجی نرخِ رشدِ خود را بالا نگاه میدارند. چنانچه جوان روبینسون گفت، «تعدادِ کمی انکار خواهند کرد که گسترشِ سرمایهداری به سرزمینهایِ جدید دلیلِ اصلییِ چیزی است که یک اقتصاددانِ دانشگاهی «انفجارِ عظیمِ سکولار» در دو سدهیِ اخیر مینامد». رشدِ حومه [در ایالاتِ متحده] پس از جنگِ دویُمِ جهانی شکلِ دیگری از محرکهایِ بزرگ بود. اما هیچیک از تولیداتِ تازه و فنآوریهایِ تازه نمیتوانند رشد را در میزانِ موردِ نیاز نگاه دارند. بدینترتیب، این وضعیت به سویِ ایجادِ بازارهایِ جدید و فرصتهایِ سرمایهگذارییِ جدید درد سرزمینهایِ بیگانه حرکت میکند. کشورهایِ سرمایهدارییِ ازنظرِصنعتیپیشرفته، «چنانچه گوزن در پیِ آب نفسنفس میزند»،تشنهیِ جهانهایِ جدیدی برایِ تسخیر هستند.
اما در هر کشورِ موفقِ سرمایهدار، آنان فقط با یافتنِ بازارهایِ جدید و شکستدادنِ بازارهایِ رقیب است که توانسته اند این تشکیلات را بهراه نگاه دارند، و این مسئلهیی بنیادی است.
دستآوردهایِ بزرگِ انگلستان در انقلابِ صنعتی تکاملِ موتورِ بخار، ماشینیکردنِ تولیدِ پارچه، نخریسییِ ماشینی، و نساجییِ ماشینی و غیره بود. چندان طول نکشید که انگلستان به بازارهایِ جدیدی برایِ فروشِ لباسهایِ تولیدشده نیاز داشت. غیر از این، کار و کسبِ آنان از کار میاُفتاد، چراکه شما نمیتوانید به تولیدِ مدامِ یکچیز ادامه دهید مگر آنکه جایی برایِ فروشَش داشته باشید. و دربارهیِ انگلستان، صنعتِ پارچهیِ هندوستان برایِ ایجادِ بازارِ جدید برایِ لباسهایِ انگلیسی تخریب شد. هندوستان تولیدِ پارچهیِ کاملاً خوبی داشت، پارچههایی که آنان تولید میکردند قطعاً زیباتر از آنی بود که در انگلستان تولید میشد.
شبیهِ همین، روشِ زندهگی در بیشترِ کشورها تغییر کرد تا بتواند بازارهایِ جدید و فرصتهایِ سرمایهگذاری برایِ انگلیسیها، اروپاییها، ژاپنیها و آمریکاییها فراهم سازد. سرمایهداری باید رشد میکرد. در غیرِ این صورت تشکیلاتِ آنها به گل مینشست، تولید و سودِشان بهسختی کم میشد، و بانکها هم به دردسر میاُفتادند. این چیزی است که در کسادییِ بزرگ رخ داد.
حالا، هوک، مطمئناً پیچیدهگیهایِ بیشتری وجود دارند. من نمیخواهم دربارهیِ پیچیدهگیهایِ امپریالیسم سخنرانی کنم. اما انگیزهیِ مهمِ دیگر برایِ ایجادِ مستعمره، داشتنِ دستِ بالا در تضمینِ دراختیاربودنِ منابعِ موادِ خام است. مسئله پس از مدتی دیگر آوردنِ ادویه، چای و تنباکو از دوردستها نبود. کاخانههایِ انقلابِ صنعتی به پنبه، مس، روی و غیره نیاز داشتند. ابتدا ذغال موردِ نیاز بود، بریتانیا خود منابعِ بزرگی از آن را داشت. سپس آهن لازم داشتند، یا مس، یا روی، یا نیکل، که میباید عمدتاً از خارج وارد میشد. هرچه فنآورییِ تولیداتِ شما پیشرفتهتر میشود، شما بیشتر به منابعِ خاص، و معمولاً کمیاب، برایِ آلیاژهایِتان نیاز پیدا میکنید. آلیاژها کمُبیش مقداری نیکل نیاز دارند. تولیدِ سرمایهداری به موادی مانندِ آن نیاز دارد، و ناچار است که برایِ بهدستآوردنَش به دوردستها برود. با وجود آنکه راههایِ مختلفی برایِ گرفتنِ این منابعِ اساسی هست، ولی آنچه سرمایهدارها میخواهند کنترلِ آنها است؛ که وقتی لازم شد، جریانِ پایدار را تضمین کنند.
گوتمان: پس انگیزهیِ حرکت به خارج، نیاز به بازارهایِ جدید برایِ تلافییِ رکود، و نیاز به موادِ خامِ موردِ نیاز در تولید است؟
مگداف: بلی. بازارهایِ جدید و همهیِ سرییِ موادِ موردِ نیاز مرکزی هستند. اما عاملِ سهیُمی نیز هست. وقتی سرمایهداری در کشوری رشد میکند، طبقهیِ کارگر برایِ دستمزدهایِ بالاتر، ساعاتِ کارِ کمتر و آسودهگی از سلسلهمراتبِ دیکتاتورگونهیِ بالایِ سرِشان مبارزه میکنند. وقتی پیروز شدند، این مبارزات سطحِ حقوقها را بالا برده و باقییِ خواستهها، از قبیلِ مقدارِ بیشتری از خدماتِ اجتماعی، را تأمین میکند.
و بدینترتیب، سرمایهدار، با هدفِ افزایشِ سود، جایِ دیگری میرود تا از دستمزدهایِ بهشدت پایین و فرصتهایِ استثمارِ شدیدتر در کشورهایِ عقبمانده بهرهمند شود. در سازُکارِ سرمایهگذارییِ خارجی، ظرفیتهایِ داخلییِ توسعهیِ کشورهایِ مستعمراتی و نیمهمستعمراتی از هم گسیخته و از شکلِ طبیعی خارج میشود. نرخِ رشد و شکلهایِ آن، به دلایلِ مختلف، در طولِ تاریخِ انسان فرق داشته. اما وقتی سرمایهداری با اعمالِ مستقیم یا غیرِمستقیمِ قدرت وارد شد، غالب میشود. البته همهچیز را تسخیر نمیکند، ولی بر هر چیزی در کشور اثر میگذارد، که ممکن است معنایَش وابستهگی به کشورِ مادرِ سرمایه باشد، و معمولاً باعثِ فقرِ بیشترِ تودهها میگردد.
ضمناً، در کشورهایِ پیشرفتهیِ سرمایهداری شغلهایِ کمتری هست. نتیجه درصدِ بیشترِ بیکاری است.
گوتمان: پس امپریالیسم، دربخشی، برایِ گریز از هزینهیِ زیادِ کارگر در کشورهایِ سرمایهداری، سعی میکند کارگرِ ارزان بیابد. اما آیا شکلِ خودِ امپریالیسم در طولِ رشدَش تغییر نکرده؟
مگداف: چرا. نخستین تغییرِ بزرگ زیادشدن و گسترشِ سرمایهدارییِ صنعتی در قسمتِ غربییِ اروپا، و مناطقی بود که ساکنانِ غربِ اروپا در آنها ساکن شده بودند، مثلِ ایالاتِ متحده، استرالیا و ژاپن. اما در این زمان دیگر جهان کاملاً «آزاد» نیست، چنانچه پیشتر «برایِ تسخیر آزاد» بوده است. سیاره دیگر برایِ این ملتها کاملاً آزاد نیست که هرجا دوست داشتند بروند، چرا که اکنون وقتی انگلستان در پیِ گسترشِ امپراتورییَش است، آلمان و فرانسه و دیگر قدرتها هم در پیَش هستند.
پس قدرتهایِ ثروتمند رقابت میکنند. به عنوانِ مثال، با تکاملِ کشتییِ بخار در دهههایِ ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰، بریتانیا مانندِ هر کشورِ دیگری ناگهان متوجه شد که کشتیهایَش کهنه شده اند. آنان ناچار بودند که شتاب کنند و تعدادِ فراوانی کشتییِ بخارِ آهنی بسازند. در این زمان، بریتانیا انحصارِ مجازییی در کشتیسازی ایجاد کرد که تقریباً تا پایانِ نخستین جنگِ جهانی ادامه یافت. سهمِ آن از تنشمارِ تولیدِ کشتی، از حدودِ یکچهارُم در ۱۸۴۰ تا ۴۰-۵۰ درصد در دههیِ ۱۸۵۰ و تا جنگِ جهانییِ یکُم رسید. با این وجود، در سدهیِ جدید، پیشروییِ بریتانیا در تولیدِ کشتی و گنجایشِ آن کاهش یافت. کشورهایِ دیگر مثلِ آلمان، ایالاتِ متحده، فرانسه و ژاپن خود را بالاتر کشیدند. سطحِ جدیدی از رقابت پدید آمده بود، نه فقط برایِ تولیدِ کشتیهایِ بخار، بلکه برایِ امنکردنِ مناطقی که کشتیهایِ بخار میتوانستند تجارت کنند.
پرسشِ جدید پیش آمد، «چهقسمتی از دنیا را اشغال میکنید؟». برایِ مثال، آفریقا پیشتر «آزاد» بود، آزاد برایِ اسیرکردنِ برده، آزاد برایِ استثمارِ منابعِ طبیعی. اما توسعهیِ بیشترِ مراکزِ سرمایهداری موجبِ سطحهایِ بالاتری از رقابت شد، که در پایانِ سدهیِ نوزدهُم منجر به مسابقهیی برایِ تقسیمِ آفریقا و مناطقِ دیگر به مستعمرهنشینها شد.
تسخیرِ مناطقِ خارجی به عنوانِ مستعمرهنشین بخشی مرکزی از سرمایهدارییِ سوداگرانه و مراحلِ نخستِ سرمایهدارییِ صنعتی بود، ولیدر مراحلِ نخست هنوز مناطقِ بزرگی از دنیا وجود داشت که مستعمره نشده بودند. غلبهیِ مستعمراتی از قرنِ پانزدهُم یا حتی پیش از آن آغاز شده، و به رشدِ خود ادامه میدهد، تغییرِ قابلِ توجهی در مایلهایِ مربعِ مناطقِ استعمارشده توسطِ قدرتهایِ سرمایهداری وجود دارد. و این پرش در ربعِ آخرِ قرنِ نوزدهُم، در کنارِ تکاملِ شرکتهایِ عظیم و انحصارها رخ میدهد. در اواخرِ سدهیِ نوزدهُم و اوایلِ سدهیِ بیستُم حدودِ ۳۰۰ درصد رشد در مالکیتِ مستعمرهها وجود دارد. در ۴۵ سالِ پس از ۱۸۷۰، قدرتهایِ امپریالیستی میانگینِ ۲۴۰٬۰۰۰ مایلِ مربع در هر سال را تسخیر کردند؛ با ۸۳٬۰۰۰ مایلِ مربع در سال در ن۷۵ سالِ نخستِ قرنِ نوزدهُم مقایسه کنید.
گوتمان: و این رقابت دربارهیِ مناطق بود که موجبِ جنگِ جهانییِ یکُم شد؟
مگداف: بازتقسیمِ جهان مطمئناً انگیزهیِ مهمی در جنگِ جهانییِ نخست بود. اما عواملِ دیگری هم بودند که موجبِ جنگ شدند؛ موضوعی که برایِ بحث در اینجا خیلی طولانی است. من فکر میکنم رقابتِ مؤسساتِ انحصارییِ کشورهایِ پیشرفتهیِ سرمایهداری برایِ بازارهایِ جدید قسمتی از تصویر است. همچنین باید چالشها به هژمونییِ بریتانیا را هم اضافه کنم. رقیبانِ بریتانیا از مرکزیتِ لندن در بازارهایِ مالییِ بینالمللی و چیرهگییِ پوند به عنوانِ واحدِ مالییِ بینالمللی خوشنود نبودند.
گوتمان: اجازه دهید به جلو بپرم. نظمِ رقابتییِ مستعمراتی که شرح میدهید در طول جنگِ دویُمِ جهانی نیز ادامه یافت، اما پس از آن درگیری دورانِ مستعمرههایِ رسمی با پیروزییِ جنبشهایِ استقلالطلبانه در مستعمرهها پایان یافت. با ظهورِ ایالاتِ متحده به عنوانِ قدرتِ بزرگِ جهانی نظامِ اقتصادییِ بهکلی جدیدی شکل گرفت.
مگداف: فرآیندِ استقلالِ مستعمرهها مشکلِ جدیدی برایِ کشورهایِ پیشرفتهیِ صنعتی ایجاد کرد. این باعثِ شکلهایِ مختلفی از نواِستعمار شد، که در آن قدرتها بر حکومتهایِ مستعمرههایِ سابق اثر گذاشته و عملاً بر آنها حکمفرما هستند.
گوتمان: و این کنترل از طریقِ بانکِ جهانی و صندوقِ بینالمللییِ پول به اجرا در میآید.
مگداف: بله، اما این مؤسسهها در بازییِ نواِستعماری، و بهکاراَنداختنِ نفوذ و سلطه تنها نیستند. کشورهایِ پیشرفته سیستمهایِ مالییِ کشورهایِ پیرامونی را موردِ هجمه قرار داده، به نخبهگانِ حاکم کمک کرده و آسایشِ آنها را فراهم میسازند. اینان با تحتِ فشار قراردادنِ جنبشهایِ مردمییی که میخواهند ساختارهایِ قدرت را تغییر داده کشورها را از شبکهیِ امپریالیستی آزاد سازند، به دستیارانِ آن قدرتها بدل میشوند.
بانکِ جهانی احتمالاً برایِ این طراحی شد که به کشورهایِ عقبمانده کمک کند تا منابعِ طبیعییِ خود را توسعه دهند، آبِ پاکیزه تأمین کند، کارهایِ خوبی انجام دهد که به کشورهایِ پیرامونی فرصت دهد خود را بالا کشند. اما بانک، درعمل، برایِ حمایت از مؤسساتِ خصوصییِ داخلی و سرمایهیِ خارجی کار کرد. بانک همچنین در شرطگذاشتن برایِ قرضهایِ دادهشده به جهانِ سهیُم همکاری میکند. توجه داشته باشید که بانکِ جهانی به مقدارِ زیادی از طریقِ روابطِ مالی با سرمایهگذارانِ کشورهایِ مرکز از لحاظِ مالی تأمین میشود. بدینترتیب، بانک باید از لحاظِ اصولی از کشورهایِ پیرامون برایِ این سرمایهگذاران سود جمع آورد.
IMF (صندوقِ جهانییِ پول) با درنظرداشتنِ رکودِ بزرگ ایجاد شد. در آن سالهای، تجارت و سرمایهگذارییِ جهانی کم شده بود، نرخِ برابرییِ واحدهایِ پولی در نتیجهیِ تنزلِ مدامِ ارزشِ پولِ کشورها در رقابت افزایشِ افزایشِ سودِ صادرات مدام بالا و پایین میرفت. اندیشهِ پشتِ برپایییِ IMF حذفِ نوسانهایِ خشن در نرخِ برابرییِ واحدهایِ پولی و تعادلِ پرداختها بود که میتوانستند برایِ کشورهایِ سرمایهداری خطرناک باشند. اما مشیهایی که ممکن بود برایِ کشورهایِ سرمایهدارییِ مرکز خوب کار کنند، اوضاعِ کشورهایِ پیرامونی را فقط بدتر میکردند. فرآیندِ سرمایهگذاری در کشورهایِ پیرامونی، سود، بهره، و دستمزدهایی ایجاد میکند که باید (به دلار) به سرمایهگذارانِ خارجی پرداخت شوند. وقتی صادرات دلارِ کافی برایِ تأمینِ این الزامها و پرداخت برایِ وارداتِ موردِ نیاز به دست ندهد، اینجا IMF به عنوانِ وامدهنده واردِ بازی میشود. صندوق کشور را به تغییراتِ ساختاری در اقتصاد مجبور میسازد و سپس حتی پولِ بیشتری قرض میدهد؛ این روند ادامه مییابد و استفاده از اهرمِ فشارِ قرض را عمیقتر میکند، در حالی که شرایطِ دشوارِ زندهگییِ مردم حتی بدتر هم میشود.
طراحانِ آن مؤسسهها (دلالهایِ جدید و لیبرالها) جهانی پر از صلح و همکاری و تحتِ هدایتِ ایالاتِ متحده دیدند، که از پس از جنگ برخاسته بود. نظریهپردازیهایِ خوشبینانهیِ آنان واقعیتِ زیرینِ سرمایهداری و قوانینِ حرکتَش را نادیده میگرفت، که در خارج از بلوکِ غرب خود را نشان میدادند. امپریالیسم شیوهیِ زندهگییِ سرمایهداری است: رقابت میانِ کشورهایِ پیشرویِ سرمایهداری ادامه خواهد یافت، استثمارِ کشورهایِ پیرامونی نیز ادامه خواهد یافت، چه مستعمرهها به استقلال برسند یا نه.
گوتمان: پس صندوقِ بینالمللییِ پول و بانکِ جهانی، دلایلِ تأسیسِشان هرچه باشد، به جایِ تلاش برایِ چیرهشدن بر عقبماندهگی در کشورهایِ در حالِ توسعه، در جهتِ حمایت از سرمایهدارییِ پیشرفته حرکت کردند.
مگداف: در چهارچوبِ سرمایهداری هیچ راهی برایِ کنارگذاشتنِ استثمارِ کشورهایِ پیرامونی وجود نداشت. نمیتوان از استفاده از قرض به عنوانِ اهرمِ فشار اجتناب کرد. این وضعیت در شرایطِ اجراشدهیِ IMF دربارهیِ «نجات»ِ کشورهایِ پیرامون از بحران حتی بدتر هم میشد. درحقیقت صندوق قرضگرفتن از بانکهایِ بزرگِ قرض را اجباری میسازد. و در این نقش، IMF شرایطی ایجاد میکند که به تجدیدِ وامگرفتن از مرکزِ سرمایهداری میاَنجامد. بحرانِ پیرامون در چرخههایِ مختلفی بازتولید میشود. صندوق، فقط (و فقط) در صورتی برایِ بازپرداخت�� بدهیهایِ پیشین پول قرض میدهد که کشورِ دچارِ بحران برنامههایِ طاقتفرسایِ نولیبرالی را به اجرا بگذارد. بیشک، این برنامهها منجر به فقرِ فزایندهیِ تودهها و تجدیدِ چرخهیِ قرض میشود. بانکِ جهانی هم تحمیلهایِ قوانینِ نولیبرالی را به اینها افزوده و وضعیتِ تودهها را بدتر میسازد.
این ارتباطات منجر به پدیدهیِ شکافِ فزاینده میانِ آنچه شما (کشورهایِ پیشرفتهترِ صنعتی) و جنوب شده است. در حدودِ سالهایِ ۱۴۰۰، تفاوتهایی میانِ مردم بود، ولی شرایطِ اولیهیِ زندهگیِ مردم در کشورهایِ مختلف نسبتاً یکسان بود. قطعاً حکمرانان و اربابانِ گوناگون وجود داشتند. اما بیشتر به محصول وابسته بودند. اگر محصولِ خوب به دست نمیآمد، چیزی برایِ خوردن وجود نداشت. ولی با مجتمعسازییِ اقتصاد و تحمیلهایِ کنترلی برایِ کمک به توسعهیِ صنعت، جهانی ساخته شد که تفاوتِ بسیار عمدهیی در شیوهیِ زندهگییِ بعضی مردم و دیگران ایجاد شد. کارها در پانصد سالِ گذشته در این جهت پیش رفته اند، وضعیتی که بیشترِ ثروت در دستانِ ۱۰ یا ۲۰ درصدِ جمعیت است و ۸۰ تا ۹۰ درصدِ دیگر چیزی گیرِشان میآید که باقی مانده. این صرفاً تصادف نیست.
و این اختلاف میان و در داخلِ کشورها بنیادِ امپریالیسم، و قسمتی از کلِ سیستمِ سرمایهداری و امپریالیستی است. این قسمتی از توسعهیِ امپریالیسم از ابتدا است. اما اوضاع بدتر میشود؛ ۲۰ درصد از جمعیتِ جهان در فقیرترین پنجاه کشور میزییند، ولی کمتر از ۲ درصدِ درآمدِ جهانی را به دست میآورند.
بله. همچنین واقعیت دارد که در کشورهایِ پیشرفته، با ثروتِ شگرفی که ایجاد کرده اند، تفاوت میانِ ثروتمند و فقیر زیادتر و زیادتر و زیادتر شده است. و این قسمتِ ضرورییِ کارِ سرمایهداری است. نه اینکه به خاطرِ خوببودن «لازم» باشد، ولی یک نتیجه است. ایجادِ نابرابری روشِ کارِ این سیستم است. ناچار است آنطور کار کند. منظور ام ضروریبودنِ این نیست که یک مدیرِ شرکت یک میلیون دلار حقوق بگیرد، بلکه سرمایهداری به روشی کار میکند که قسمتهایی از مردم وجود دارند که در تهیدستی زندهگی میکنند، در وضعیت که کودکان غذا ندارند، مراقبتهایِ پزشکی و خدماتِ آموزشی وجود ندارد. و این در غنیترین کشورهایِ جهان اتفاق میاُفتد. ما ثروتمندتر و ثروتمن میشویم، و گروهی فقیرتر و فقیرتر میشوند. امروز وضعیت چنان است که سیزده هزار خانوادهیِ ثروتمندِ ایالاتِ متحده بیش از بیست میلیون خانوادهیِ پایین درآمد دارند!
گوتمان: هری، وقتی در حالِ صحبت هستیم، ایالاتِ متحده در میان و شاید در انتخابِ جنگی با عراق است. آیا این وضعیتِ کنونی از قبلیها متفاوت است؟ آیا جنگِ عراق بهنوعی یگانه یا نقطهیِ تحول است؟
مگداف: فکر نمیکنم چیزِ جدیدی باشد. انگلیسیها با آفریقایِ جنوبی جنگیده و درنهایت آن را تصرف کردند. مصر تحتِ کنترلِ بریتانیا بود، موروکو و تونس هم در اختیارِ فرانسه بودند. چیزِ جدیدی در این نیست، درحقیقت همان بیرونرفتن و جنگیدن، تسخیرِ یک کشور، و کشتنِ مردم در جریانِ این فرآیند است.
میخواهم چیزی را به شما بگویم که برایَم مهم بود. وقتی دانشنامهیِ بریتانیکا نوشته میشد از من خواستند مقالهیی دربارهیِ گسترشِ اروپا از ۱۷۶۳ تاکنون بنویسم؛ ۱۷۶۳، انتخابی عجیب. من در کنارِ چیزهایِ دیگر، به تقلایِ آفریقا اشاره کردم، دربارهیِ نبردهایِ دشواری نوشتم که به کنفرانسِ برلین ختم شدند، جایی که یک خطکش برداشتند و گفتند «خوب، این قسمت به تو تعلق دارد، این کشور مالِ دیگری است و اینیکی سهمِ من است».
توجهِ بسیار کمی به حدودِ طبیعی و قبیلهها شد. در کتابهایِ تاریخ و دانشنامهها، تقسیمِ آفریقا به عنوانِ مجموعهیی از جنگها میانِ قدرتهایِ اروپایی معرفی شده است، که جز در موردِ بعضی جنگهایی که با آفریقاییان انجام شد، درست است. من این را کارِ خود کردم که کلِ داستان را تعریف کنم، اسمِ قبیلههایِ خاصِ آفریقایی، اتحادها و شاهنشاهیهایی که با قدرتهایِ مهاجم به نبرد پرداختند را بشناسانم؛ آشانتیها، اتحادِ فانتی، شاهنشاهییِ اُپوبو، فولانی، تاورِگها، ماندیگوها و غیره. ابتدا ویراستارانِ دانشنامهیِ بریتانیکا نمیخواستند اسمِ مردمِ مقاوم را چاپ کنند. چرا؟ به خاطرِ اینکه این اسمها در هیچ جایِ دیگری از دانشنامه ذکر نشده اند و خواننده نخواهد فهمید من دربارهیِ چه صحبت میکنم. من پاسخ دادم ویراستاران باید از خودِشان شرمنده باشند که مردمِ آفریقا را معرفی نکرده و دربارهیِشان مقاله ندارند. سپس از آن مخالفت با مقالهیِ من چشمپوشی شد.
در طولِ این دورانِ رقابت و مبارزه برایِ کنترلِ استعماری، نوعی ساختارِ سلسلهمراتبی در جهانِ پیشرفتهیِ سرمایهداری وجود داشت. برایِ مثال، بازارِ طلا در لندن بود. طلا و نقرهیی که اسپانیا و پرتغال از آمریکایِ جنوبی میآوردند به سردابهایی در انگلستان میرسید. به طورِ مشابه، در پایانِ سدهیِ نوزدهُم، بازارِ کالا و بازارِ مالییِ بینالمللی نیز در بریتانیا بود. چنانچه پیشتر گفتم، سراَنجام رقابت میانِ کشورهایِ سرمایهداری، و مبارزه برایِ ایننوع از کنترل، به درگرفتنِ جنگِ جهانییِ یکُم منجر شد. پس از دو جنگِ جهانی، در ۱۹۴۵، بیشترِ کشورهایِ سرمایهداری در وضعیتِ خیلی بدی بودند. آنها باید بازسازی میشدند. خصوصاً بریتانیا، با وجودِ آنکه یکی از پیروزمندانِ جنگ بود، بهشدت ضربه خورده بود و دیگر نمیتوانست امپراتورییِ خود را نگاه دارد.
و ایالاتِ متحده، که خیلی دیرتر از کشورهایِ اروپایی واردِ جنگ شده بود، خود را به عنوانِ قویترین کشور از لحاظِ اقتصادی طرح کرد. با نوعی از ماشینآلات و صنعت مواجه بودیم که میتوانست در یک شب کشتی تولید کند. در مدتِ خیلی کوتاهی رزمناوها ساخته شدند، کشتیهایِ تجاری ساخته شدند، و همینطور اسلحهها، تفنگها، گلولهها و هواپیماها به تعدادِ خیلی زیاد ساخته شدند. پس وقتی جنگ تمام شد، هیچ شکی نبود که ایالاتِ متحده قویترین قدرتِ دنیا است، با یک استثنایِ احتمالی، روسیه، به عنوانِ یک قدرتِ نظامی. روسیه، با انقلابِ سوسیالیستی و اقتصادی مرکزی و برنامهریزیشده، هرچند از بسیاری جهات بدشکل و غیرِطبیعی، نقشِ خیلی مهمی در شکستدادنِ آلمانیها بازی کرد و ارتشی بسیار قوی و تعدادِ بسیاری تانک و توپخانه و هوپیما و غیره داشت.
پس، بعد از جنگ جهتِ مسیرِ جدیدی پدید آمد: جنگِ سرد، که منطقِ دیگری داشت که خیلی طول میکشد اگر بخواهیم به طورِ کامل توضیح دهیم. در دورانِ نخستینِ پس از جنگ، برایِ پیشگیری از جنگهایِ آینده، دیدارهایی در سانفرانسیسکو و کنفرانسهایی در دومبارتون برایِ سازماندهییِ سازمانِ ملل تشکیل شد. تأسیسِ IMF و بانکِ جهانی هم، که پیشتر شرح دادم، به همینجا باز میگردد.
ایالاتِ متحده، در تشکیلِ این سازمانهایِ بینالمللی، نقشی مسلط بازی کرد. برایِ مثال وقتی IMF تأسیس میشد، آرایِ دراِختیارِ هرکس به میزانِ کمکِ مالییَش وابسته بود. ایالاتِ متحده، در نقشِ بزرگترین کمککننده، حرفِ آخر را میزد؛ در بانکِ جهانی هم همینطور.
در طولِ دورانِ جنگِ سرد، اتحادِ شوروی به عنوانِ یک تهدیدِ بالقوه دیده میشد. اینکه حقیقتاً چنین خطری بودند یا نه موضوعِ دیگری است. اما تا وقتی دربارهیِ وضعیتِ سیاسییِ قدرتهایِ سرمایهداری بحث میکنیم، اتحادِ شوروی حریفِ ایالاتِ متحده بود. اگر قرار بود جنگی اتفاق بیاُفتد، آنها فکر میکردند جنگ میانِ روسیه و قدرتهایِ صنعتییِ غربی باشد. این تضاد جهانِ پس از جنگ را ساخت داد. سپس، پس از فروپاشییِ اتحادِ شووری، ایالاتِ متحده به قدرتِ بیرقیب و هژمونیک بدل شد.
اما حتی پیش از فروپاشییِ اتحادِ شوروی هم ایالاتِ متحده نقشی مرکزی بازی میکرد. ایدهیِ اینکه فرانسه باید ویتنام را نگاه دارد از سویِ ایالاتِ متحده پشتیبانی میشد: ابتدا با اتحاد با فرانسویها برایِ نگاهداشتنِ مستعمره، و سپس با ورودِ مستقیمِ آمریکاییها در پیِ شکستِ فرانسویها در دیِبینفو و آتشبسِ پس از آن. ایالاتِ متحده به جنگ رفت تا مسئولیتِ مستعمرهکردنِ آنجا را پیش برد، اگر بخواهید اینطور بگویید. همچنین جنبشهایِ آزادییِ ملییی در مالزی هم وجود داشتند. همچنین چنین جنبشهایی در اندونزی هم بودند. در هریک از این موارد ایالاتِ متحده خود را واردِ تصویر کرد.
پس ایالاتِ متحده، به عنوانِ قدرتِ برتر، با پایانِ تسلطِ بریتانیا و فروریختنِ امپراتوریهایِ مستعمراتییِ پیشین، به یک قدرتِ هژمونیک بدل شد. نقشِ امپراتوریخواهانهیِ ایالاتِ متحده، با منطقِ توسعه، اقتصاد و نیازَش به حضورِ پررنگِ جهانی در یک راستا بود. چنانچه پیشتر گفتم، سرمایهداری ناچار از رشد است. منطقی درونی برایِ توسعهیِ اقتصادِ ایالاتِ متحده هست. وقتی رشد میکند، موضوعِ امپریالیسم (رقابتِ جهانی و سلسلهمراتب) خود را بزرگتر جلوهگر میسازد.
بخشی از تحولاتِ منجر به ایجادِ هژمونییِ ایالاتِ متحده، انتقالِ مرکزِ مالییِ جهان از بریتانیا به ایالاتِ متحده بود. تصمیمِ کنفرانسِ برِتون وودز، جایی که IMF و بانکِ جهانی تأسیس شدند، این بود که تنها استاندارد دلار است. هیچکس جز بانکهایِ مرکزی نمیتوانست طلا ذخیره کند، و حتی آنها هم فقط میتوانستند طلایِشان را به دلار تبدیل کنند. دلار به واحدِ پولِ جهانی بدل شد. پیش از جنگِ نخستِ جهانی، اگر به عنوانِ مثال میخواستید کالایی از هلند به مراکش بفروشید، صورتحسابها به لیرهیِ استرلینگ نوشته میشدند. پس از جنگِ دویُمِ جهانی، صورتحسابها به دلار نوشته میشدند. برایِ مثال، وقتی اوپک تشکیل شد، و کشورهایِ تولیدکنندهیِ نفت رویِ آن قیمت گذاشته، تولیدِشان را برایِ نگاهداشتنِ قیمت در یک سطحِ خاص کنترل کردند، قیمتِ نفت تنها میتوانست به دلار پرداخت شود.
بگذارید دوباره به ایالاتِ متحدهیِ درست پس از جنگِ دویُم باز گردیم: این کشور بزرگترین ظرفیتِ تولیدی در جهان را ساخته بود، و نیازی هم به بازسازییِ خود نداشت. همهیِ نبردها در اروپا، آفریقایِ شمالی، اقیانوسِ آرام و آسیا رخ داده بودند، پس هیچچیزی در ایالاتِ متحده از قبیلِ صنعت و زمین آسیب ندیده بود. پس به منبعِ اصلییِ لوازمِ ماشینی و بسیاری تولیداتِ صنعتی بدل شد: اگر کامیون یا پل یا هواپیما میخواستید، به ایالاتِ متحده رو میکردید. ایالاتِ متحده از این برتری برایِ گسترشِ قدرتَش به جهانِ سهیُم و تسخیرِ بازارهایِ هرچهبیشتر استفاده کرد، تا جایی که به قدرتِ هژمونیک بدل شد، «تنها» قدرتِ هژمونیک. و از آنهنگام تاکنون مدام بر��یِ نگاهداشتنِ آن جایگاه برایِ خود تلاش کرده است.
و من فکر میکنم عراق، خیلی ساده، ادامهیِ این حرکت به سویِ هژمونییِ امپراتورانه است، احتمالاً بهشکلی خیلی قاطعتر از امروز. اما پیشتر جنگِ ویتنام هم بوده، سربازانِ آمریکایی به لبنان هم فرستاده شدند، آنها به پاناما هم هجوم بردند، و گرِنادا، یک جزیرهیِ کوچک، را هم تصرف کردند. آنها کوبا را تحریم کردند و به سرنگونییِ آلنده در شیلی یاری رساندند. ایالاتِ متحده تعدادِ بسیاری درگیرییِ دیگر هم ایجاد کرده است. ایدهیِ این که ایالاتِ متحده پلیسِ دنیا باشد، از پس از جنگِ دویُمِ جهانی همیشه مطرح بوده.
از آنهنگام به بعد، ایالاتِ متحده این نقش را به عهده گرفته که به کشورها بگوید چهگونه باید کارهایِشان را پیش برند. ایالاتِ متحده این را در ژاپن پیش برد. همین را در آلمان هم به اجرا گذاشت. در خاورِ میانه، جایی که جنبشهایِ ملییِ بسیار قوییی وجود داشت، آنجنبشها با تأکید بر مذهب تضعیف شده و ریشههایِشان زده شد. منظورَم این است که آن، اثرِ مخالفتِ ایالاتِ متحده با جنبشهایِ ملی و پشتیبانییِ آشکارَش از اسرائیل است. این به اسلام دامن زد، باور به اسلام به عنوانِ تعیینکنندهیِ هویت. آمریکاییها اوضاع را چنان تغییر دادند که دیگر ملتی در معنایِ واقعی وجود نداشت، بلکه مذهبیها بودند، که گرداگردِ اسلامِ سیاسی و فرقههایِ مختلفَش از قبیلِ شیعهگری، سنیگری و غیره سازمان یافته بودند.
این مسائل اکنون دربارهیِ عراق تشدید شده اند. عراق قسمتی از خاورِ میانه، و مهمترین منبعِ نفتِ دنیا است. پس جنگِ عراق هم شگفتاَنگیز نیست.
اجازه دهید کمی دربارهیِ نفت و مالکیتَش نکتهیی را تذکر دهم که خیلی پیشتر به آن رسیده ام. درحقیقت، حدودِ سی سال پیش، جدولی دربارهیِ این حقیقت در عصرِ امپریالیسم آوردم.
انقلابی در ایران رخ داده بود. حاکمِ ایران، شاه، سرنگون شده و حکومتی دموکراتیک شکل گرفته بود. رییسِ آن حکومت [دکتر محمد] مصدق بود. اینجا من هیچ اطلاعاتِ مخفییی ندارم، اینها قسمتی از بایگانییِ عمومی است: سیا در سرنگونییِ مصدق و بازگرداندنِ شاه به قدرت در ایران درگیر بود. در ۱۹۴۰، پیش از آنکه مصدق نفت را ملی کند، حدودِ ۷۰ درصدِ ذخایرِ نفتی به دستِ بریتانیاییها اداره میشد و ۳۰درصدِ باقی در اختیارِ شرکتهایِ آمریکایی بود. سپس سرنگونییِ مصدق به دست ایالاتِ متحده رخ میدهد، و ایرانی به یک معنا در اپراتورییِ آمریکا قرار میگیرد، و میدانید چه میشود؟ حدودِ ۶۰ درصد از نفت در دستانِ شرکتهایِ آمریکایی میاُفتد و ۳۰ درصد در اختیارِ انگلیسیها میماند (با شرکتِ کشورهایِ دیگر که ۱۰درصدِ باقی را پر میکنند).
و شرط میبندم این چیزی است که در عراق اتفاق خواهد افتاد. تفکرِ آنها دلایلِ فراوانی برایِ تهاجم به عراق دارد، و یکی از آنها این است که در عراق مقدارِ زیادی نفت هست. پیشتر شرکتی فرانسوی نقشی مهم آنجا داشت. ایتالیاییها و روسها هم قراردادهایِ بزرگی برایِ توسعهیِ نفتِ آنجا داشتند. امروز خواهیم دید که آن قراردادها به دستِ چهکسی خواهد افتاد. و خواهیم دید ایالاتِ متحده چند پایگاهِ نظامی در خاورِ میانه، آسیایِ مرکزی و آفریقا به دست خواهد آورد.
نویسنده: مصاحبهیِ هوک گوتمان با هری مگداف
به نقل از: مانتلیریویو
مترجم: امیدِ میلانی
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
روسیه مکتب کلاسیک مارکسیسم را دگرگون کرد
مارکسیسم درمقایسه با نظریه ای که روشنفکران انقلابی در گذشته به کار می بردند نظریه ی فکری پیچیده تری بود و به کار فکری بیشتری نیازداشت. مارکسیسم ابزار انقلاب و عمدتا ابزار نبرد با نگرش های قدیمی بود، نگرش هایی که عملی نبودن شان ثابت شده بود. مارکسیست ها با شیوه های تروریستی مخالف بودند.برگرفته از کتاب منابع و نگرش کمونیسم روسی (چاپ نخست به زبان انگلیسی ۱۹۳۷)برگردان: بامدادِ زندی
مارکسیسم در روسیه از آغاز به شکل غرب گرایی افراطی (نگرش مبتنی بر به کاربستن اصول جوامع غربی برای توسعه ی روسیه) نمود پیداکرد. نسل های نخست مارکسیست های روسی با تمامی اصول کهنه ی روشنفکران هوادار انقلاب مثل جنبش "مردم گرایان" (پوپولیست) به نبرد برخاستند و تضعیف شان کردند (روشنفکران مردم گرا با زندگی و کار در میان مردم عادی در پی همبستگی با آن ها بودند).
اما مارکسیست های روسی برای رسیدن به آزادی چشم امیدشان به توسعه ی صنعتی بود.
نگرشی که "مردم گرایان" قبول نداشتند. گمان بر این بود که توسعه ی صنعت تحت نظام سرمایه داری به پا گرفتن و گسترش طبقه ی کارگر یعنی همان طبقه ی آزادی بخش آینده، می انجامد. از همین رو، مارکسیست ها هوادار تبدیل دهقانان به کارگران صنعتی و پرولتاریا بودند. "مردم گرایان" با این نگاه هم مخالف بودند. مارکسیست ها بر این باور بودند که پایه ی اجتماعی و راستین نبرد انقلابی برای رسیدن به آزادی را یافته اند. می گفتند پرولتاریا تنها نیروی اجتماعی قابل اتکا است. منش انقلابی را باید در این طبقه ی اجتماعی شکل داد. انقلابیون نباید به سراغ دهقانان بروند که مخالف دیدگاه های انقلابی هستند بلکه باید به کارخانه ها بروند به گفت وگو با کارگران بپردازند. مارکسیست های روسیه عمل گرا (پراگماتیست) بودند زیرا در شرایطی می زیستند که سرمایه داری داشت در روسیه پامی گرفت. نخستین مارکسیست های روسیه خواستار اتکا به قوانین عینی جامعه و اقتصاد بودند و نقش فردیت در تاریخ را باور نداشتند.
مارکسیست ها با نفرت تمام، دیدگاه سوسیالیسم آرمانشهری (اتوپیایی) "مردم گرایان" را مورد حمله قراردادند. در حالی که "مردم گرایان" انقلابی روسیه منشی احساسی داشتند، مارکسیست های روسیه منش روشنفکری داشتند. به خاطر شرایطی که روسیه داشت و گسترش مارکسیسم نیز دست آورد آن بود مارکسیست های روسیه بر مولفه های جبر گرایی و تکامل در نظریه ی مارکس تاکید می کردند. با هواداران نگرش های آرمان شهری بحث می کردند، از رویا پردازی بیزار بودند و به خود مباهات می کردند که توانسته اند سوسیالیسم علمی راستین را کشف کنند، سوسیالیسمی که مبتنی بر قوانین عینی جامعه است و ضامن پیروزی. مارکسیست های روسیه معتقد بودند که ضرورت اقتصادی و قوانین توسعه ی جامعه باعث پا گرفتن سوسیالیسم می شود. شادمانه درباره ی توسعه ی نیرو های تولید سخن می گفتند، نیروهایی که مایه ی امیدشان بود. هم به توسعه ی اقتصادی روسیه دلبستگی داشتند و آن را هدفی تمام عیار و مطلوب می انگاشتند هم می خواستند ابزاری برای نبرد انقلابی پیداکنند. از لحاظ روان شناختی نیز انقلابیون از همین اصول پیروی می کردند. می توان گفت که اهداف روشنفکران انقلاب خواه روسیه همچنان همانی بود که بود اما ابزار تازه ای برای نبرد و جا پای تازه ای به دست آورده بودند.
مارکسیسم درمقایسه با نظریه ای که روشنفکران انقلابی در گذشته به کار می بردند نظریه ی فکری پیچیده تری بود و به کار فکری بیشتری نیازداشت. مارکسیسم ابزار انقلاب و عمدتا ابزار نبرد با نگرش های قدیمی بود، نگرش هایی که عملی نبودن شان ثابت شده بود.
مارکسیست ها با شیوه های تروریستی مخالف بودند و از همین رو سوسیالیست های مردم گرا(یا به قول خودشان سوسیالیست های انقلابی) که دست به عملیات تروریستی می زدند از آن ها تندرو تر و انقلابی تر می نمودند. اما چنین تصوری نادرست بود هر چند که پلیس را نیز گمراه کرده بود. سر بر آوردن مارکسیسم روسی روشنفکران روسیه را دچار بحرانی جدی کرد و بنیان های فلسفی شان را تضعیف کرد. نگرش های دیگری شکل گرفت که از مارکسیسم منتج می شد.
برای درک نگرش های روسی منتج از مارکسیسم باید نگرش اصلی مارکسیسم و دوگانگی اش را شناخت. انقلاب همچون مذهب و فلسفه ای بود و نه نبرد در بستر حیات اجتماعی و سیاسی. این فلسفه ی انقلاب و نگرش تمامیت خواه به مارکسیسم روسی نیازداشت.
لنین و بلشویک ها با آن جور در می آمدند. بلشویک ها تنها خود را مارکسیست های ارتودکس (تمامیت خواه) و بی نقص می انگاشتند، چند شاخگی نگرش مارکسیستی را قبول نداشتند و فقط شاخه ای خاص از آن را برگزیده بودند. در واقع این مارکسیسم "ارتودکس" پرورده ی روسیه و آکنده از رگه های موعود باور (مسیانیک)، اسطوره ای و مذهبی است که سبب شد تا اراده ی انقلابی ارزش یابد و نبرد انقلابی پرولتاریا تحت رهبری گروهی کوچک و سازمان یافته ای ازجامعه قدر پیداکند، گروهی که از نگرش پرولتاریایی به وجد آمده است. روس ها به وجوه جبرگرایی، تحول گرایی و علم گرایی مارکسیسم توجهی ندارند.
چنین مارکسیسم ارتودکس و تمامیت خواهی همواره خواهان پای بندی به باور های ماده گرایانه (ماتریالیستی) بوده است اما در عین حال عناصر ایدآلیستی نیرومندی را نیز در خود داشته است و نشان داد که اگر نگرشی تمامیت گرا و هم خوان با غرایز مردم باشد چه نیرویی که به دست نخواهد آورد.
در مارکسیسم بلشویکی، پرولتاریا را دیگر نمی توان واقعیتی تجربی نامید و در واقع پرولتاریا از این لحاظ برای مارکسیست های روسیه معنایی ندارد.
نگرش مبتنی بر پرولتاریا به همه چیز مارکسیسم روسی بدل شد آن هم نگرشی که به دست گروه کوچکی از جامعه می تواند پیاده شود. فقط کافی است که این گروه کوچک سراپا در عظمت اندیشه ی پرولتاریایی غرق شده باشد، اعضای گروه به اهمیت اراده ی انقلابی آگاه باشند و گروه به خوبی سازمان یافته و منظم باشد در این صورت می توان شگفتی آفرید و جبر قوانین جامعه را دگرگون ساخت. لنین در عمل ثابت کرد که چنین کاری شدنی است. لنین به نام مارکس اما نه بر پایه نگرش مارکس انقلاب به پا کرد.
انقلاب کمونیستی در روسیه به نام مارکسیسم تمامیت خواه پاگرفت. مارکسیسمی که مذهب پرولتاریا بود و با هر آن چه مارکس درباره ی توسعه ی جوامع بشری گفته بود میانه ای نداشت.
مردم گرایان انقلابی شکست خوردند اما مارکسیست ها توانستند انقلاب به پا کنند که روسیه با جستی از مرحله ی سرمایه داری بگذرد. از نظر نخستین انقلابیون روسیه مرحله ی سرمایه داری برای جامعه اجتناب ناپذیر بود. اما این جهیدن از روی مرحله ی سرمایه داری بودکه با غریزه و سنت های مردم روسیه هم خوانی داشت.
در آن هنگام نگرش مردم گرایان انقلابی را توهم خواندند و اسطوره ی توده های دهقانی فروپاشید. مردم روشنفکران انقلابی را پس زدند. اسطوره ی تازه ای ضرورت یافته بود.
این گونه بود که اسطوره ی پرولتاریا سر بر آورد.
مارکسیسم مردم را به طبقاتی دارای منافع متضاد تجزیه کرد و بر یکپارچگی مردم خط بطلان کشید. اسطوره ی پرولتاریا چیزی نبود مگر نسخه ای احیا شده ای از اسطوره ی خلق روس.
خلق روسیه برابر شد با پرولتاریا. روحیه ی موعود باوری سوسیالیستی جای نگرش های موعود باوری روسی را گرفت. روسیه ی شوروی ی کارگران و دهقانان تشکیل شد و توده های دهقانی و توده های پرولتاریا با هم یک کاسه شدند و این درست بر خلاف عقیده ی مارکس بود که دهقانان را خرده بورژواهایی واپسگرا می نامید.
بلشویسم با آرمان شهر میانه ای نداشت و واقعگرا ترین نظریه ی همخوان با وضعیت روسیه درسال ۱۹۱۷ بود. بلشویسم به شماری از سنت های اصیل روسی تن داد. دیدگاه افراطی دست یافتن به حقیقت اجتماعی فراگیر یکی ازآن ها بود و همچنین شیوه های خشونت آمیز اعمال قدرت.
تمام فرآیند تاریخ روسیه و ضعف نیروهای فکری نو آور در جامعه ی روسیه نیز نمایانگر سیطره ی همین روند است.
کمونیسم سرنوشت اجتناب ناپذیر روسیه بود و مرحله ای معنوی درسرنوشت مردم روسیه.
نویسنده: نیکلای بردیایف
به نقل از: اخبارِ روز
مترجم: بامدادِ زندی
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
ایدهئولوژییِ آنارشیسم
آنارشیسم جریانی در اندیشهیِ اجتماعی است، که پیروانَش، خواهانِ الغایِ انحصارهایِ اقتصادییِ جامعه، و همهیِ نهادهایِ قهرآمیزِ سیاسی و اجتماعی هستند. آنارشیستها، به جایِ نظمِ سرمایهداری، خواهانِ تشکیلِ اجتماعی از همهیِ نیروهایِ تولیدکننده بر اساسِ کارِ تعاونی هستند، که یگانه هدفَش، رفعِ نیازهایِ ضرورییِ هریک از اعضایِ اجتماع خواهد بود. آنان، به جایِ ملتدولتهایِ کنونی با تشکیلاتِ سیاسی و بروکراتیکِ عاری از زندهگییِشان، آرزویِ فدراسیونی از انجمنهایِ آزاد در سر دارند، که در تداخلِ خواستههایِ اقتصادی و اجتماعی، به یکدیگر محدود شوند، و امورِشان را با توافقِ دوجانبه و قراردادِ آزادانه به سامان رسانند.
هرکس تکاملِ اقتصادی و سیاسییِ سیستمهایِ اجتماعی را ژرفنگرانه مطالعه کند، در خواهد یافت که این اهداف از اندیشههایِ اوتوپیایییِ معدودی بدعتگذارِ خیالپرداز بر نیآمده، بلکه نتیجهیِ منطقییِ بررسییِ عمیقِ کژیهایِ موجودِ اچتماعی هستند، که، در هر مرحلهیِ تکاملِ وضعیتِ اجتماعی، خود را آشکارتر و ناگواراتر به نمایش میگذارند. سرمایهدارییِ انحصارییِ مدرن و دولتهایِ تمامیتخواه، صرفاً آخرین پردههایِ نمایشِ تکاملی هستند، که به هیچ پایانِ دیگری نمیتواند برسد.
تکاملِ بدفرجامِ سیستمِ اقتصادییِ امروزینِ ما، سوقیابنده به سویِ انباشتهگییِ شدیدِ سرمایهیِ اجتماع در دستانِ اقلیتهایِ خاص، و استثمارِ پایدارِ تودههایِ انبوهِ مردم، جای را برایِ واکنشِ سیاسی و اجتماعی باز، و حتی آن را از هر جهت ضروری ساخته. سیستمِ کنونی، منافعِ اکثریتِ جامعهیِ انسانی را، در پایِ منافعِ خصوصییِ برخی افراد قربانی ساخته، و درنتیجه، به طورِ سیستماتیک، ارتباطِ حقیقی میانِ انسانها را از میان برده است. مردم فراموش کرده اند که صنعت، هدفی به صرفِ خود نیست، بلکه تنها باید وسیلهیی باشد، برایِ تضمینِ گذرانِ مادییِ زندهگییِ آنها، و فراهمکردنِ فرصتِ برخورداری از فرهنگی متعالیتر. جایی که صنعت همهچیز شود، کارگر اهمیتِ اخلاقییِ خود را از دست دهد، و انسان به هیچ شمرده شود، از اینجا است که قلمروِ استبدادِ ظالمانهیِ اقتصادی میآغازید، و وجودَش، به اندازهیِ هر استبدادِ سیاسیئی فاجعهبار خواهد بود. درحقیقت، استبدادِ سیاسی و اقتصادی، هردو، به طورِ متقابل یکدیگر را تکمیل میکنند، و خاستگاهِ مشترکی دارند.
سیستمِ اجتماعییِ مدرنِ ما، از داخل، ارگانیسمِ اجتماعییِ هر کشور را به طبقاتِ متخاصم تقسیم کرده، و در خارج، حلقهیِ اشتراکاتِ فرهنگی را، به ملتهایِ رزمجو در هم شکسته است؛ هردویِ طبقات و ملتها، با خصومتِ بیپایانی با یکدیگر برخورد میکنند، و جنگِ آشتیناپذیرِشان، زندهگی در جامعهیِ کنونی را پر از تنش میسازد. دو جنگِ جهانی در نیمسده و پیآمدهایِشان، و خطرِ همیشهگییِ درگرفتنِ جنگهایِ جدید، که امروز دلهره را بر زندهگییِ همهگان چیره ساخته، تنها بعضی از دستآوردهایِ منطقی و طبیعییِ چنین وضعیتِ تحملناپذیری اند، که اگر تغییر نکند، تنها به فاجعهیی جهانی منجر خواهد شد. حقیقتِ اجبارِ بیشترِ دولتها به هزینهیِ قسمتِ بزرگی از درآمدِ سالانهیِشان در امرِ بهاصطلاح دفاعِ ملی، و بازپرداختِ وامهایِ جنگِ پیشین، اثباتی بر دفاعناپذیرییِ وضعیتِ امروزین است؛ باید برایِ هرکسی روشن شود، امنیتی که دولت ادعایِ تأمینَش برایِ شهروندان را دارد، بسیار هزینهبرتر از سودِ واقعییَش است.
قدرتِ فزایندهیِ بوروکراسییِ سیاسی که از گهواره تا گور به زیستِ مردمان نظارت و رسیدهگی میکند، هرروز موانعِ بیشتری بر سرِ راهِ همکارییِ آزادانه و متقابلِ مردمان برپا میکند. سیستمی است که در هر لحظه آسایشِ قسمتِ بزرگی از مردم و ملتها را فدایِ شهوتِ قدرتُثروتخواهییِ اقلیتِ کوچکی میسازد، و الزام دارد روابطِ سازندهیِ اجتماعی را به هم زده، جنگی راه بیاَندازد که هرکس را در برابرِ همهگان قرار میدهد. این سیستم تنها برایِ نخبهگان صلحی به ارمغان آورده، که امروزه تجلییِ کاملَش در فاشیسمِ نو و ایدهیِ دولتِ تمامیتخواه ظاهر میشود. آنچه امروز میگذرد بسیار متفاوت از اندیشهیِ قدرتِ سلطنتِ مطلقه در سدههایِ گذشته است، و گردآوردنِ همهیِ فعالیتهایِ انسانی به زیرِ نظارت و کنترلِ دولت را پی میگیرد. «همه برایِ دولت؛ همه از طریقِ دولت؛ و هیچچیز مگر با نظارتِ دولت!» تکیهکلامِ الاهیاتِ سیاسییِ جدیدی شده که پیوندِ نزدیکی با الاهیاتِ کلیسایییِ گذشته دارد؛ آنگاه خدا همهچیز بود و انسان هیچ، در کیشِ جدید، دولت همهچیز است و شهروند هیچ. و همانگونه که عبارتِ «ارادهیِ خدا» برایِ مشروعیتبخشیدن به کاستهایِ ممتاز به کار میرفت، امروز هم در پسِ پردهیِ خواستِ دولت، تنها منافعِ خودخواهانهیِ آنانی پنهان شده که خود را در جایگاهِ رسمییِ تفسیرِ آن خواست و تحمیلَش به مردم میپندارند.
ما، در آنارشیسمِ مدرن، دو جریانِ بزرگ را به یکدیگر پیوند میدهیم که پیشتر، و از هنگامِ انقلابِ فرانسه، در خردِ اروپایی تکامل یافته اند: سوسیالیسم و لیبرالیسم. سوسیالیسمِ مدرن وقتی پدید آمد که مشاهدهگرانِ ژرفبینِ زندهگییِ اجتماعی، با اطمینانِ بیشتر و بیشتری متوجه شدند که مشروطیت و تغییراتِ دادهشده در ساختارِ حکومت هیچگاه نمیتواند ریشهیِ مشکلِ بزرگی که پرسشِ اجتماعی میخوانیم را حل کند. اندیشمندانِ سوسیالیست به این نتیجه رسیدند که تا زمانِ تقسیمِ مردم به طبقهها، بر اساسِ مالکیت یا عدمِ مالکیتِشان بر چیزهایی، صرفِ وجودِ این طبقات همیشه مانع از پیادهشدنِ هر سیستمِ ذهنی برایِ جامعهیِ آرمانی خواهد شد. بدینترتیب اجماعی شکل گرفت که تنها با الغایِ انحصارهایِ اقتصادی و برپایییِ مالکیتِ اشتراکییِ ابزارهایِ تولید است، که عدالتِ اجتماعی برپاییپذیر میشود؛ آنگاه، جامعه، کمونی حقیقی خواهد شد، و کارِ انسانها، نه به خاطرِ استثمار، که برایِ تضمینِ خوشبختییِ همهگان خواهد بود. اما همانهنگام که سوسیالیسم جمعآورییِ نیروها را آغازید و بدل به جنبش شد، ناگهان اختلافاتی در نظرات پدیدار شد، که از نایکسانییِ شرایطِ اجتماعییِ کشورهایِ مختلف سرچشمه گرفته بود. حقیقت این است که هر مفهومِ سیاسی، از حکومتِ مذهبی تا امپراتوری و دیکتاتوری، بر قسمتهایِ خاصی از جنبشِ سوسیالیسم اثر گذاشته است.
در همین حین، دو جریانِ بزرگِ دیگرِ اندیشهیِ سیاسی نیز، اثراتِ قاطعی بر تکاملِ ایدههایِ سوسیالیستی گذاشتند: لیبرالیسم، که روشنفکرانِ برجستهیِ کشورهایِ آنگلوساکسون، و به طورِ خاص هلند و اسپانیا را، بهشدت بر اَنگیخته بود؛ و دموکراسیخواهی، که روسو در قالبِ قراردادِ اجتماعی بیانَش کرده بود، و مؤثرترین چهرههایَش را در رهبرانِ ژاکوبینگرییِ فرانسه یافته بود. اندیشهیِ اجتماعییِ لیبرالیسم از فرد میآغازید و میخواست فعالیتهایِ دولت را به کمینه بکاهد، درمقابل، دموکراسی از مفهومِ انتزاعییِ جمع، به موضوع مینگریست، که روسو خواستِ همهگانی مینامید و میخواست در دولت-ملت تثبیتَش کند. لیبرالیسم و دموکراسی مفاهیمِ بسیار برجستهیِ سیاسی بودند، ولی از آنجا که بیشترِ هواخواهانِ اصلییِشان بهندرت به مسائلِ اقتصادییِ جامعه پرداخته اند، تکاملِ وضعیتِ اقتصادی، عملاً بر خلافِ اصولِ نخستینِ هردویِ دموکراسی و لیبرالیسم پیش رفت. واقعیتهایِ اقتصادِ سرمایهداری، هردویِ دموکراسی و لیبرالیسم، که به ترتیب خواهانِ برابرییِ همهیِ مردمانِ در پیشگاهِ قانون و حقِ انسان بر زندهگییِ خود بوده اند را در هم شکسته. از آنجا که میلیونها انسان در هر کشوری ناچار اند کارِ خود را به اقلیتِ کوچکِ صاحبکاران بفروشند، و اگر خریداری نیابند به بدترین فلاکت خواهند افتاد، آن برابرییِ خواستهشده در برابرِ قانون صرفاً یک کلاهبرداری است، چه قوانین را آنانی مینویسند که در جایگاهِ مالکیتِ قسمتِ بزرگِ ثروتِ اجتماعی نیز هستند. اما، در همین حین، نمیتوان حرفی از حقِ تصمیمِ فرد بر سرنوشتِ خود نیز زد، چراکه آن حق، وقتی فرد مجبور باشد به خاطرِ نیازِ اقتصادی خود را تسلیمِ دیگری کند، دیگر معنایی نخواهد داشت.
آنارشیسم، شبیهِ لیبرالیسم، جانبدارِ این ایده است که شادمانی و کامیابییِ فرد باید در همهیِ موضوعاتِ اجتماعی معیار قرار گیرد. همچنین، بهمانندِ اندیشمندانِ بزرگِ لیبرال، به کاهشِ هرچهبیشترِ وظایف و اختیاراتِ حکومت معتقد است. پیروانَش این اندیشه را به کمال رسانده، آرزویِ زدودنِ هرگونه نهادِ قدرتِ سیاسی از جامعه را در سر میپرورانند. اگر جفرسون [۱] مفهومِ بنیادینِ لیبرالیسم را بدینشکل بیان میکند که: «بهترین حکومت آنی است که کمترین حکمرانی را کند»، تورئو [۲]یِ آنارشیست میگوید: «حکومتی بهترین است که اصلاً حکمرانی نکند».
آنارشیستها، شبیهِ بنیانگذارانِ سوسیالیسم، خواستارِ الغایِ انحصارِ اقتصادی در هر شکل هستند، و از مالکیتِ اشتراکییِ زمین و همهیِ ابزارهایِ دیگرِ تولید حمایت میکنند، به نحوی که امکانِ استفاده از محصولِشان، بیتبعیض، در اختیارِ همهگان باشد؛ چراکه آزادییِ خصوصی و اجتماعی، تنها بر پایهیِ شرایطِ برابرِ اقتصادی برایِ همهگان دسترسیپذیر است. داخلِ خودِ جنبشِ سوسیالیسم، دیدگاهِ آنارشیستها این است که مبارزه علیهِ سرمایهداری، باید همزمان مبارزهیی بر علیهِ همهیِ نهادهایِ قهرییِ قدرتِ سیاسی نیز باشد، چراکه در طولِ تاریخ، استثمارِ اقتصادی، همیشه دستدردستِ ستمِ سیاسی و اجتماعی حرکت کرده است. استثمارِ انسان به دستِ انسان، و سلطهیِ انسان بر انسان، جداناشدنی و شرطِ یکدیگر هستند.
تاوقتی جامعه به دو گروِهِ متخاصمِ دارا و ندار تقسیم شده باشد، نگهدارییِ دولت برایِ اقلیتِ دارا ضروری خواهد بود، تا بتواند از امتیازاتِ خویش مراقبت کند. هنگامی که این وضعیتِ نابرابرییِ اجتماعی جایِ خود را به نظمِ برتری برایِ جامعه دهد، که هیچ حقِ خاصی به رسمیت نخواهد شناخت، حکمرانی بر مردم نیز جایِ خود را به مدیریتِ امورِ اقتصادی و اجتماعی خواهد داد؛ به زبانِ سنت سیمون [۳] بگوییم« «زمانی خواهد رسید که هنرِ حکمرانی ناپدید خواهد شد. هنرِ تازهیی جایِ آن را خواهد گرفت، هنرِ مدیریت و پیشبردِ امور». با توجه به این امر، آنارشیسم را میتوان نوعی سوسیالیسمِ داوطلبانه پنداشت.
تلقییِ آنارشیستی، این نظریهیِ کارل مارکس و پیروانَش را نیز رد میکند، که دولت، به شکلِ دیکتاتورییِ پرولتاریا، مرحلهیِ انتقالییِ لازمی برایِ رسیدن به اجتماعی بیطبقه است، و این دولت، پس از پایانِ مبارزاتِ طبقاتی و زدودنِ خودِ طبقات، خود را الغا کرده و از صحنهیِ روزگار ناپدید خواهد شد. این نظریه، دربارهیِ طبیعتِ حقیقییِ دولت و اهمیتی که عاملِ قدرتِ سیاسی در تاریخ بازی کرده، پاک به خطا میرود؛ به بررسییِ ماتریالیسمِ اقتصادی بسنده کرده، و قدرتِ سیاسی و شکلَش را، تنها حاصلِ منطقییِ شیوهیِ تولیدِ هر دوران میپندارد. این نظریه دولت و دیگر شکلهایِ نهادهایِ جامعه را، «روبنایِ سیاسی و قضایی، بر پایهیِ زیربنایِ اقتصادی» به حساب آورده، و میپندارد کلیدِ هر فرآیندِ تاریخی را یافته است. درحقیقت هر قسمتی از تاریخ بهخوبی هزاران مثال ارائه میکند که چهگونه حکومت و سیاستهایِ زورمدارانهئَش پیشرفتِ اقتصادییِ کشوری را به تأخیر انداخته اند.
اسپانیا، پیش از برآمدنِ سلطنتِ مطلقهیِ کلیسایی، پیشرفتهترین کشورِ اروپا بود و در بیشترِ زمینههایِ تولیدِ اقتصادی، رتبهیِ نخست را داشت. اما سدهیی پس از برپایییِ سلطنتِ مطلقهیِ مسیحی، بیشترِ صنایعَش ناپدید شده، و آنچه باقی بود، بدترین وضعیتِ ممکن را داشت. کارگران، در بیشترِ صنایع، به بدویترین روشهایِ تولید باز گشته بودند. کشاورزی فرو پایشده بود، کانالها و راهآبهها تخریب میشدند، و مناطقِ پهناوری از خاکِ کشور به بیابان بدل شده بود. شاهنشاهییِ مطلقه، در اروپا، با «فرامینِ اقتصادی»یِ احمقانه و «قانونگذارییِ صنعتی»یَش، که کوچکترین انحرافی از شیوههایِ ازپیشتعریفشدهیِ تولید را بهسختی مجازات میکرد، و اجازهیِ هیچ ابداع و ابتکاری نمیداد، برایِ سدهها جلویِ پیشرفتِ صنعتی در کشورهایِ اروپایی را گرفته بود، و نمیگذاشت اقتصاد به شکلِ طبیعی رشد کند. و حتی امروز و پس از تجربهیِ وحشتناکِ دو جنگِ جهانی، خطِ مشیِ قدرتخواهانهیِ دولتملتهایِ بزرگتر، بزرگترین مانعِ بازسازییِ اقتصادِ اروپا است.
در روسیه، که دیکتاتورییِ بهاِصطلاح پرولتاریا به واقعیت بدل شده، قدرتطلبییِ حزبی خاص جلویِ هرگونه تجدیدِ سازمانِ سیستمِ اقتصادی را گرفته، و کشور را به سرمایهدارییِ دولتی بدل کرده. دیکتاتورییِ پرولتاریا، که هدفِ نهایییَش میباید اجرایِ گذاری برگشتناپذیر به سوسیالیسمِ واقعی باشد، امروز به استبدادی وحشتناک و استعماری جدید بدل شده، که راهِ حکومتهایِ فاشیست ادامه میدهد. ادعایِ نیاز به ادامهیِ وجودِ دولت تا زمانی که جامعه هنوز به طبقاتِ متخاصم تقسیم شده، در روشنایییِ تجاربِ تاریخی، لطیفهیی بیمزه بیش نیست.
هر شکلی از قدرتِ سیاسی، برایِ تضمینِ وجودِ خود، نوعِ خاصی از بردهگییِ انسانها را در بر دارد. در خارج، در ارتباط با کشورهایِ دیگر، برایِ توجیهِ وجودَش باید نوعی خصومتِ مصنوعی ایجاد کرده، دیگران را به شکلِ «دشمن» به نمایش بگذارد؛ همچنین در داخل، تقسیمِ مردم به طبقات، رتبهها و کاستها شرطِ ضرورییِ بقایِ آن است. رشدِ بوروکراسییِ بلشویک در روسیه، تحتِ نامِ دیکتاتورییِ پرولتاریا (که هیچگاه چیزی نبوده جز دیکتاتورییِ محفلی کوچک بر پرولتاریا و همهیِ مردمِ روسیه) صرفاً مثالِ دیگری از تجربهیی تاریخی است که بارها و بارها خود را تکرار کرده. این طبقهیِ حاکم، که امروز بهسرعت به سویِ اشرافیت پیش میرود، به همان روشنی که طبقات و کاستهایِ حاکمِ هر کشورِ دیگری از مردم و تودهها جدا یند، از مردمِ و کارگرانِ روسیه دور شده است. این وضعیت هنگامی تحملناپذیرتر میشود که حکومتی مستبد، حقِ طبقاتِ پایین برایِ شکایت از اوضاعِ موجود را انکار کند، و هر اعتراضکنندهیی را در خطرِ ازدستدادنِ جان قرار دهد.
ولی برابرییِ اقتصادی، حتی اگر بسیار بیش از آنی باشد که در روسیه وجود دارد، نخواهد توانست تضمینی بر علیهِ بیدادِ سیاسی و اجتماعی باشد. برابرییِ اقتصادی، بهتنهایی، آزادییِ اجتماعی نیست. دقیقاً همین نکته است که هیچیک از سوسیالیستهایِ تمرکزگرا هیچگاه خوب متوجه نشدند. در زندان، در صومعه یا پادگان، برابرییِ اقتصادی، به طورِ کامل حاکم است، چه به همهیِ افراد، مسکنِ یکسان، غذایِ یکسان، لباسهایِ یکسان و کارهایِ یکسانی اختصاص داده شده. دولتِ باستانییِ اینکاها در پرو و دولتِ یسوعیون در پاراگوئه نیز امکاناتِ اقتصادییِ یکسانی برایِ همهیِ ساکنین تدارک دیده بودند، ولی با این وجود، پلیدترینِ استبدادها را حاکم، و انسانها را بدل به ماشینهایی ساخته بودند که بیاَراده، در خدمتِ تصمیمهایِ قدرتمندان باشند. بیدلیل نبود که پرودون «سوسیالیسم» بدونِ آزادی را بدتر از بردهگی میدید. انگیزهیِ عدالتِ اجتماعی، تنها هنگامی میتواند بهدرستی شکل گرفته و اثرگذار شود، که حسِ آزادیخواهی و مسئولیتپذیری در انسان رشدِ کافی یافته باشد. به کلامِ دیگر، سوسیالیسم، یا باید آزادانه و داوطلبانه پذیرفته شود، یا اصلاً وجود نداشته باشد. در بازشناسییِ این حقیقت، به ایدهیِ ژرف و نابِ آنارشیسم میرسیم.
نهادها همان نقشی را در زندهیِ جامعه ایفا میکنند که اندامهایِ فیزیکی برایِ گیاهان و جانوران انجام میدهند؛ آنها اندامهایِ بدنِ جامعه اند. اندامها به دلخواهِ خود رشد نمیکنند، بلکه برایِ برآوردنِ بعضی نیازهایِ مشخص در خدمتِ بدن هستند. تغییرِ شرایطِ زندهگی، باعثِ ساختهشدنِ اندامهایِ متفاوت میشود. اما یک اندام، همیشه وظیفهیِ مشخصی که به خاطرَش تکامل یافته، یا وظیفهیِ مشابهی را به انجام میرساند. و به محضِ آنکه آن کارکرد دیگر برایِ ارگانیسم لازم نباشد، از میان رفته، یا بدل به اندامی زائد و ناکارآمد میشود.
همین برایِ نهادهایِ اجتماعی هم صادق است. آنها هم به دلخواه پدید نمیآیند، بلکه برایِ رفعِ بعضی نیازهایِ مشخصِ اجتماع تشکیل میشوند. اینطور بود که وقتی تقسیمِ طبقاتی و امتیازاتِ اقتصادییِ جدید، بیشاَزپیش در چارچوبِ نظامِ اجتماعییِ پیشین انگشتنما میشدند، دولتمدرن شکل گرفت. طبقاتِ تازهشکلگرفته به ابزارِ قدرتِ سیاسی نیاز داشتند تا از امتیازاتِ اقتصادی و اجتماعییِ خود بر تودههایِ مردمِ کشور محافظت کنند. بدینترتیب شرایطِ اجتماعییِ مناسب برایِ تکاملِ دولتِ مدرن، به عنوانِ اندامِ قدرتِ سیاسی، برایِ مقهورساختنِ گروههایِ مستقلِ مردم و کنترلِشان شکل گرفت: دلیلِ ذاتییِ وجودِ آن همین است. شکلهایِ ظاهرییِ آن در طولِ تکاملِ تاریخییَش دیگرگون شده، ولی کارکردَش همیشه همان مانده است. آنان مدام تابعیتِ فعالیتهایِ مردمانِ اجتماع از آن را افزاییده، و به حوزههایِ جدید نیز گسترشَش داده اند. و درست همانطور که نمیتوان کارکردِ اندامی زیستی را بهدلخواه تغییر داد، به عنوانِ مثال، هیچکس نمیتواند با چشمانَش بشنود یا با گوشهایَش ببیند، همینطور هم ممکن نیست کسی بتواند برایِ خوشآیندَش اندامِ ستمِ اجتماعی را به ابزاری برایِ آزادسازییِ ستمدیدهگان بدل سازد.
آنارشیسم به هیچ وجه راهِ حلِ انحصارییِ همهیِ مشکلاتِ بشری نیست، اتوپیایی هم دربارهیِ نظمِ بینقصِ اجتماعی (چنانچه گاهی گفته میشود) نیست، چراکه، در اصولِ خود، همهیِ مفاهیم و برنامههایِ مطلق را رد میکند. به هیچ حقیقتِ مطلق یا هدفی نهایی برایِ پیشرفتِ انسان باور ندارد، بلکه به کمالپذیرییِ بیپایانِ الگوهایِ اجتماعی و شرایطِ زیستِ انسان معتقد است، که همیشه در کوشش برایِ بهترشدن هستند، و هیچکس نمیتواند هیچ پایانه یا هدفِ مشخصی برایِشان تعریف کند. خطرناکترین شکلِ قدرت درست همانی است که بکوشد گوناگونییِ شکلهایِ زندهگییِ اجتماعی را از میان برده، با معیارهایِ خاصی تطبیق دهد. هرچه هوادارنَش خود را قویتر بپندارند، هرچه حوزههایِ بیشتری از اجتماع را تحتِ خدمتِ خود بگیرند، اثرِشان بر عملِ همهیِ نیروهایِ مولدِ فرهنگی فلجکنندهتر خواهد بود، و بر پیشرفتِ اجتماعی و فکرییِ مردم، پیشگیرانهتر و انحرافزاتر. این غلبهیِ کاملِ ماشینِ سیاسی بر اندیشه و بدنِ انسانها، و دلخواهسازییِ افکار، احساسات و رفتارِشان، مطابقِ قوانینِ استقراریافتهیِ حاکمان، درنهایت مرگِ فرهنگ و اندیشه را در پی خواهد داشت.
آنارشیسم تنها به درستییِ نسبییِ ایدهها، نهادها و شرایطِ اجتماعی باور دارد. بنابراین سیستمِ اجتماعییِ بسته و ثابتی نیست، بلکه بیشتر گرایشی در تاریخِ تکاملِ انسان است، که در تقابل با قیمومیتِ فکرییِ همهیِ روحانیون و نهادهایِ سیاسی، برایِ آزادییِ بیمانعُمحدودیتِ همهیِ افراد و نیروهایِ اجتماعی میکوشد. حتی آزادی هم، یک نسبت است، نه مفهومی مطلق، چه پیوسته میکوشد قلمروِ خود را گسترش داده، شرایطِ بیشتری را بپوشاند. برایِ آنارشیسم، آزادی نه مفهومی انتزاعی و فلسفی، بلکه چیزی امکانپذیر است، که به هر انسانی فرصت میدهد همهیِ ظرفیتها و استعدادهایی که طبیعت بدو اهدا کرده را، به منسهیِ ظهور گذاشته، در اختیارِ جامعه قرار دهد. قیمومیتِ سیاسی و کلیسایی، هرچه کمتر در تکاملِ طبیعییِ انسان مداخله کنند، شخصیتِ افراد کارآمدتر و موزونتر شده، سطحِ فرهنگِ جامعه بالاتر خواهد رفت. به همین خاطر است که همهیِ دورانهایِ درخششِ فرهنگی، در طولِ تاریخ، در دورههایِ ضعفِ سیاسی رخ داده اند، چه سیستمهایِ سیاسی همیشه میخواستند به جایِ آنکه اندامی برایِ خدمت به جامعه باشند، آن را بدل به ماشینی تحتِ فرمانِ خود سازند. دولت و فرهنگ آشتیناپذیر اند. نیچه، که آنارشیست نبود، این مفهوم را بهروشنی در نوشتهئَش آورده که «درنهایت هیچکس نمیتواند بیش از آنچه دارد خرج کند. این برایِ افراد صادق است، برایِ ملتها هم صادق است. اگر کسی خود را وقفِ چیزی کند (قدرت، سیاست، همسرداری، تجارت، یا امورِ نظامی)، اگر کسی چنان اندیشه، اشتیاق و ارادهیِ خود را صرفِ چیزی کند که خودِ حقیقییَش، گرداگردِ آن چیز شکل گیرد، دیگر نخواهد توانست به کارِ دیگری بپردازد. فرهنگ و دولت (اجازه ندهید هیچکس در این باره تردید کند) دشمنِ یکدیگر اند: دولتِ فرهنگی صرفاً تخیلی مدرن است. کسی که در یکی بزیید، این را به قیمتِ دیگری به دست آورده. همهیِ دورانهایِ درخشانِ فرهنگی، دورههایِ زوالِ سیاسی هستند. هرچه به مفهومِ فرهنگی مهم باشد، غیرِسیاسی است، حتی ضدِسیاسی است».
جایی که اثرِ قدرتِ سیاسی بر نیروهایِ ابداعگرِ جامعه به کمینه کاهیده شده باشد، فرهنگ به بیشترین رونق میرسد، چه فرمانروایییِ سیاسی همیشه خواهانِ یکنواختی است، و میخواهد هر جنبهیی از زندهگییِ اجتماعی را تحتِ قیمومیتِ خویش بگیرد. و، در این بین، قدرتِ سیاسی، در تناقضی گریزناپذیر با انگیزههایِ آفرینندهیی قرار میگیرد که باید فرهنگ را تکامل بخشند، و برایِشان آزادییِ بیان، تکثر، و تغییرِ مدامِ چیزها، درست همانقدر ضروری است که ساختهایِ صلب و تساهلناپذیر، قوانینِ مرده، و توقیفِ شدیدِ اندیشهیِ نوگرا، برایِ حفاظت از قدرتِ سیاسی. هر کارِ موفقی، انگیزانندهیِ تلاش برایِ تکاملِ بیشتر و اندیشهیِ عمیقتر است؛ هر شکلِ جدیدی، منادییِ امکاناتِ جدیدِ پیشرفت است. اما قدرت همیشه میکوشد چیزها را همانطور که هستند، لنگراَنداخته، نگاه دارد. این همیشه دلیلِ همهیِ انقلابها در طولِ تاریخ بوده است. کارکردِ قدرت همیشه مخرب است، همیشه میخواهد یوغِ قوانینَش را به گردنِ هر چیزِ زندهیی در جامعه بیاَندازد. از لحاظِ اندیشه، آنچه میگوید تعصبِ مرده است، و ظهورِ فیزیکییَش زورمدارییِ حیوانصفت. و این کندذهنی، تمبرِ خود را بر نمایندهگانَش نیز میزند، و معمولاً احمق و وحشی نشانِشان میدهد، حتی اگر پیش از ورود به قدرت، دارایِ بهترین استعدادها و مبتکرترینِ قرایح بوده باشند. کسی که تمامِ جهد و کوششَش، تحمیلِ نظمی ماشینی به همهچیز باشد، درنهایت خودَش هم به یک ماشین بدل میشود، و همهیِ احساساتِ انسانی را از کف میدهد.
به خاطرِ همین طرزِ فهم بوده که آنارشیسمِ مدرن زاده شده، و نیرویِ اخلاقییِ خود را جمع کرد. تنها آزادی میتواند الهامبخشِ انسان برایِ کارهایِ بزرگ باشد و سببِ پیشرفتهایِ فکری و اجتماعی شود. هنرِ حکومت بر مردم هیچگاه شباهتی به هنرِ آموزشِ آنان و انگیختنِشان به شکلدهییِ بهترِ زندهگیشان نداشته. اجبارِ افسُرَندهیی که حکومت تحمیل میکند، تنها مشقِ نظامییِ عاری از حیاتی است، که هرگونه ابتکاری را، همان هنگامِ تولد میکشد، و به جایِ انسانهایِ آزاد، سوژه بار میآورد. آزادی گوهرِ زندهگی است، نیرویِ پیشبرندهیِ هر تکاملی در اندیشه و اجتماع است، سازندهیِ هر چشماَندازِ جدیدِ پیشِ رویِ بشر است. آزادسازییِ انسان از استثمارِ اقتصادی و ستمِ سیاسی، اجتماعی و فکری، که در فلسفهیِ آنارشیسم به متعالیترین شکلی متجلی است، نخستین پیشنیازِ تکامل به فرهنگِ اجتماعییِ برتر و انسانیتی جدید است.
نویسنده: رودولف روکر
به نقل از: آرشیوِ مارکسیستها
مترجم: امیدِ میلانی
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
مبارزه در آلمان و اسپانیا
در آلمان که شاخهیِ میانهیِ سوسیالیستها قدرت داشت، سوسیالیسم، در طولِ سالهایِ طولانییِ فریفتهگییَش به فعالیتِ روزمرهیِ پارلمانی، چنان از پا افتاده بود که دیگر نمیتوانست هیچگونه ابتکاری از خود نشان دهد. حتی روزنامهیی بورژوازی مانندِ فرانکفورتر زایتونگ خود را ناچار میدید تأیید کند که «تاریخِ مردمانِ اروپا، پیشترها هیچگاه انقلابی چنین فقیر در ایدههایِ مبتکرانه و ضعیف در انرژییِ انقلابی تولید نکرده». صرفِ همین واقعیت که حزبی با تعدادِ اعضایی افزونتر از هر حزبِ مشابه در دنیا، که برایِ سالها قویترین سازمانِ سیاسییِ آلمان بود، چنین آسان و بی هیچ مقاومتی عرصه را به هیتلر و دارُدستهئَش واگذاشت، نشانهیِ بسیار خوبی از ضعف و ناتوانییِ این حزب است.
مقایسهیِ وضعیتِ آلمانِ آنروزها با شرایطِ اتحادیههایِ صنفییِ آنارکوسندیکالیستها در اسپانیا و بهخصوص نفوذِ زیادِشان در کاتالونیا، تفاوتِ میانِ جنبشهایِ کارگرییِ دو کشور را بهخوبی به نمایش میگذارد. وقتی در ژوئیهیِ ۱۹۳۶، توطئهیِ فرماندهانِ فاشیستِ ارتش به اجرا گذاشته شد، تنها مقاومتِ قهرمانانهیِ CNT (فدراسیونِ ملییِ کارگران) و FAI (فدراسیونِ آنارشیستهایِ ایبِریا) بود که بلوایِ فاشیستها در کاتالونیا را تنها در عرضِ چند روز خاموش کرده، قسمتِ مهمی از اسپانیا را دستِ دشمن رهایی بخشید، و در کمالِ تعجبِ توطئهچینان، برنامهیِ اولیهیِ آنها برایِ گرفتنِ بارسلون را هم با شکست روبهرو کرد. پس از آن، کارگران نمیتوانستند در میانهیِ راه بایستند، پس اشتراکیکردنِ زمین و ادارهیِ کاخانهها توسطِ سندیکاهایِ کارگران و دهقانان را به اجرا گذاشتند. این حرکت، که تصمیمِ ابتکارییِ اعضایِ CNT و FAI بود، با قدرتی غیرِ قابلِ مقاومت به عمل در آمده، آراگون، لِوان و بعضی مناطقِ دیگرِ کشور را در بر گرفته، و تعدادِ زیادی از اتحادیههایِ حزبِ سوسیالیستِ UGT (اتحادیهیِ عمومییِ کارگران) را نیز با خود همراه کرد. این رخداد نشان داد که کارگرانِ آنارکوسندیکالیستِ اسپانیا نه فقط میدانند چهطور بجنگند، بلکه سرشار از ایدههایِ سازندهیِ لازم برایِ چیرهشدن بر بحرانهایِ واقعی نیز هستند. این شایستهگییِ سوسیالیسمِ آزادیخواه در اسپانیا بود که از زمانِ انترناسیونالِ نخست، کارگران را با چنین روحی پرورده بود، که آزادی را برتر از هر چیز ارج نهند و استقلالِ فکری را اساسِ وجودِ جنبشِ خود بدانند. این ناتوانی و انفعالِ کارگرانِ سازمانیافته در دیگرکشورها بود، که سیاستِ عدمِ مداخلهیِ حکومتهایِشان را تحمل کردند؛ همین موجبِ شکستِ کارگران و دهقانانِ اسپانیا پس از مبارزهیی قهرمانانه به طولِ دو سال و نیم شد.
نویسنده: رودولف روکر
به نقل از: آرشیوِ مارکسیستها
مترجم: امیدِ میلانی
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
عملِ مستقیم - ۱
منظورِمان از «عملِ مستقیم» چیست
عملِ مستقیم نمادِ سندیکالیسم در عمل است. این دستور، نمایانگرِ مبارزهیِ همزمان با استثمار و استبداد است، و با وضوحِ ذاتی که در خود نهفته دارد، جهت و گرایشِ طبقهیِ کارگر در تلاشِ خستهگیناپذیرَش برایِ مبارزه با سرمایهداری را اعلام میکند.
عملِ مستقیم چنان واضح و شفاف است، که با صرفِ دو کلمه، همهچیز را تعریف کرده و تشریح میکند. معنییَش این است که طبقهیِ کارگر، در طغیانِ همیشهگی علیهِ تشکیلاتِ دولتییِ موجود، هیچ انتظاری از افراد، نیروها و قدرتهایِ بیرونی ندارد، بلکه خودَش شرایطِ مبارزاتییِ خود را ایجاد کرده، و ابزارهایِ مبارزه را از دلِ خود میجوید. معنییَش توجه به تولیدکننده، در اعتراض به جامعهیِ کنونی است که فقط شهروند را به رسمیت میشناسد. و اینکه تولیدکننده، با فهمِ آنکه هر تشکلِ رسمییِ اجتماعی یا سیاسی خود را داخلِ این سیستمِ تولید تعریف کرده، میکوشد مستقلاً با حذفِ کارفرما و بهدستآوردنِ قدرت در کارگاهِ تولیدی، مستقیماً به روشِ سرمایهدارانهیِ تولید حمله کرده تغییرَش دهد؛ این تنها راهِ دسترسی به آزادییِ حقیقی است.
نفیِ دموکراسیگرایی
بنابراین، منظورِ عملِ مستقیم، آن است که طبقهیِ کارگر، به جایِ سجده در برابرِ اصلِ اعتبار (اتوریته)، به مفاهیمِ آزادی و استقلال متعهد شود. اصلِ اعتبار، محورِ دنیایِ مدرن است، و دموکراسی آخرین و کاملترین تجسمِ عینییِ آن است. اکنون بشر، به دلیلِ پذیرشِ همین اصل، با هزارات زنجیرِ فکری و مادی به جایِ خود بسته شده، هیچ شانسی برایِ نشاندادنِ خواست و ابتکارِ حقیقییَش نمییابد.
کلِ روشِ سندیکایی، از همین نفیِ دموکراسیزدهگییِ نادرست و ریاکار بر میخیزد، که تبلورِ نهایییِ اعتبار است. بنابراین، عملِ مستقیم، درواقع صرفاً بهزندهگیآوردنِ اصلِ آزادی، و واقعیتبخشیدنَش در میانِ تودهها است؛ اینبار آزادی را نه به شکلِ ایدهیی انتزاعی، مبهم و نامشخص، بلکه به صورتِ مفهومی روشن، و عملی خواهیم یافت، که روحی به مبارزات و مقاومتهایِ زمانِمان بدمد: این آزادی تخریبِ روحِ فرمانبری و کنارهگیری است، که انسانها را منحط ساخته، به بردههایِ خودخواسته بدل میکند؛ و همچنین شکوفهدادنِ روحِ انقلابیگری است، که جامعهیِ انسانی را حاصلخیز خواهد ساخت.
گسیختهگییِ بنیادین و کامل میانِ جامعهیِ سرمایهداران و دنیایِ کارگران، آنطور که در عملِ مستقیم نهفته است، در این شعارِ انجمنِ بینالمللییِ کارگران (International Working Men`s Association - IWMA) بیان شده بود: «آزادییِ کارگران تنها به دستِ خودِ کارگران به انجام خواهد رسید». IWMA، با دادنِ بیشترین اهمیت به سازمانهایِ اقتصادی، به واقعیتیافتنِ این جدایی کمکِ شایانی کرد. IWMA بهدرستی فهمیده بود که تغییرِ اجتماعی باید از پایین بیآغازد، و تغییراتِ سیاسی صرفاً نتایجِ تغییراتِ ایجادشده در سیستمِ تولید هستند. به همین خاطر هم بود که از فعالیتِ اتحادیههایِ صنفی، که چیزی جز عملِ مستقیم نیستند، استقبال کرده، طبیعتاً، به کارِ آنها مشروعیت داده، و از قدرت و تأثیرِشان حمایت کرد.
عملِ مستقیم درحقیقت همان کارکردِ عادییِ اتحادیهها و دلیلِ وجودییِ آنها است؛ خواستِ محدودشدنِ کارکردهایِ چنان سازمانهایی خواستِ احمقانهیی است؛ و ایدهیِ گردآمدنِ حقوقبگیران با هدفِ آمادهترشدن برایِ پذیرش و تحملِ سرنوشتی که جامعهیِ بورژوایی برایِشان در نظر گرفته (تولید برایِ دیگران)، شوخییِ مسخرهیی بیش نیست. بسیار روشن است، که هدفِ گردآمدنِ افراد در اتحادیه، با وجودِ داشتنِ دیدگاههایِ مختلفِ اجتماعی و سیاسی، همکاری با یکدیگر و سازمانیافتن، به عنوآنِ افرادِ مستقل، برایِ دفاعاَزخود، و مبارزهیِ مستقیم است. اشتراکِ منافع آنان را آنجا گرد میآورد؛ آنها از رویِ غریزه جذبَش میشوند. آنجا، در این پرورشگاههایِ زندهگی، کارِ انگیختن، برنامهریزی و آموزشِ آنان انجام میشود؛ اتحادیهیِ صنفی، آگاهییِ کارگران را، که به خاطرِ تعصبها و غرضورزیهایِ تلقینشده توسطِ طبقهیِ حاکم، تضعیف شده، افزایش میدهند؛ چشمانِشان را به نیازِ روزاَفزونِ مبارزه و انقلاب میگشایند؛ آنها را، با نظمبخشیدن به تلاشهایِشان، برایِ نبردهایِ اجتماعی آماده میسازند. با چنین آموزشی، به اینجا میرسیم که هیچ فردی، هیچگاه، کارِ فعالیت در جایگاهی که هست را، به دیگران نسپرده، خود به فعالیت بپردازد. در این تمرینها است که شخص به ارزشِ خود پی میبرد، کلِ عملِ مستقیم هم، در ستایشِ همین ارزش نهفته است. بدینترتیب، کاردانی، خلقُخو، شخصیت و توانایییِ تمرکزِ شخص در اختیارَش قرار میگیرند. عملِ مستقیم اعتماد به نفس میآموزد! خوداِتکایی میآموزد! تسلط بر نفس میآموزد! و فعالیت برایِ خود را میآموزد!
اکنون، اگر اینها را با روشهایِ موردِ استفاده ار سازمانهای و گروهبندیهایِ دموکراتیک مقایسه کنیم، میبینیم که آنها هیچ چیزِ مشترکی با این تلاشِ پیگیر برایِ افزایشِ آگاهی ندارند، و نیز نمیتوانند با این عادت به عمل که در سازمانِ اقتصادی جریان مییابد کنار آیند. هیچ دلیلی نداریم تصور کنیم که روشهایِ موجود در یکی را بتوان به روشهایِ دیگری تغییر داد. عملِ مستقیم، به دلیلِ تناقضَش با کارکردِ گروهبندییِ دموکراتیک، که درنهایت به سیستمِ نمایندهگی معطوف است (و بنابراین انفعالِ افرادِ پاییندست را در خود دارد)، بیرون از عرصهیِ اقتصادی چیزی بیمعنی است. دموکراسی به اینها خلاصه میشود: به نمایندههایِ ما اعتماد کنید! به آنها رجوع کنید! به آنها تکیه کنید! کارها را به آنان بسپارید!
منشِ کارِ فردی و خودگردانِ طبقهیِ کارگر، که در عملِ مستقیم جمع شده، با اجرایَش در عرصهیِ اقتصادی دیده شده و موردِ توجه قرار میگیرد؛ آنجا همهیِ خطاها مشکلساز میشوند، جایی برایِ کجفهمی نیست، و همهیِ تلاشها در خدمتِ مقصودِ مفید و مشخصی اند. بدینترتیب، نهادهایِ طراحیشده برایِ فعالیتِ دموکراتیک، که افرادی با خواستههایِ اجتماعییِ دوجانبهمتخاصم را گردِ هم آورده اند، واقعاً از حرکت باز میمانند. اینجا دشمن در معرضِ دید است. استثمارگران و ستمکاران نمیتوانند امیدِ پنهانساختنِ خود در پشتِ نقابهایِ غلطاَنداز را داشته باشند، یا بخواهند مردم را با پوشیدنِ جامههایِ ایدهئولوژیک گمراه کنند: آنان دشمنانِ طبقاتی هستند، و، برایِ ادامهیِ کارِ استثماریشان، باید، همینقدر شفاف، خود را در معرضِ دید قرار دهند! اینجا، نبرد چهرهبهچهره است، و هیچچیز پنهان نمیماند. در عرصهیِ اقتصاد، هر تلاش، ملموس است، و محصولی سنجشپذیر دارد؛ کوتاه سخن، هر مقاومتِ مؤثر، به کاهشیافتنِ مقداری از اعتبارِ کارفرما، سستشدنِ بندهایی که کارگر را به کارگاه بسته اند، و بهبودِ نسبییِ رفاه ترجمه میشود. و، قطعاً، به همین خاطر است، که اینجا، فعالیت، نیازمندِ همآهنگییِ برادرانِ طبقاتی است، تا بتوانند شانهبهشانه واردِ نبرد شده، کنارِ یکدیگر با دشمنِ مشترک برزمند.
بنابراین، نتیجه میگیریم که با تأسیسِ هر سازمانِ صنفی، باید از همان آغاز چنین استنباط کنیم که، کارگرانِ گردِهمآمده و آماده میشوند تا، آگاهانه یا ناآگاه، خود به امورِ خود رسیدهگی کنند؛ که آنها مصم اند در برابرِ اربابانِشان بایستند، و در این راه، فقط به تلاشهایِ خود اتکا کنند؛ که منظورِ آنها، عملِ مستقیم است، بدونِ واسطه، و بدونِ سپردنِ کارها به دیگران.
بنابراین، عملِ مستقیم، همان کارکردِ اتحادیهیِ صنفی است، عریان از هیچ پوششی، بدونِ هیچگونه ناخالصی، بدونِ هیگونه حائلی که ضربهیِ جنگجویی بر جنگجویِ دیگر را بگیرد، و بدونِ هیچیک از انحرافاتِ که وسایل و عرصهیِ نبرد؛ عملِ اتحادیهیِ صنفی، بدونِ مصالحههایِ سرمایهدارانه، و لاسزنیهایی است که رؤیایِ «صلحِ اجتماعی» تملقِشان را میگوید؛ عملِ اتحادیهیِ صنفی، بدونِ داشتنِ دوستانی در حکومت و بی هیچ تضمین یا قولِ کمکی از سویِ «واسطهگران».
نویسنده: امیل پوژه
به نقل از: سایتِ آنارکوسندیکالیسم ۱۰۱
مترجم: امیدِ میلانی
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
موقعیتباوری و آنارکوفمینیسم
متحول کردن جهان و تغییر ساختار زندگی فردی هر دو یک مفهوم واحد هستند.
فرد محور سیاست هاست.
آنارشیست ها عادت کرده اند بشنوند که نظریه ای که بتواند در بنا نهادن جامعه ای نو یاری دهنده باشد، کم دارند. در بهترین حالت، بدگویان از سر لطف می گویند آنارشیسم به ما می گوید که چه نکنیم. دستِ بوروکراسی یا نظام سلسله مراتبی را باز نگذارید، تصمیمگیری را به گروههایِ پیشرو وا نگذارید، مرا زیر پا له نکنید، هیچ کس را زیر پا له نکنید. براساس این دیدگاه آنارشیسم اصلا یک نظریه نیست. بلکه یک سری تمرینات احتیاط آمیز است، ندای وجدان آزادی خواه؛ همواره آرمان گرا گاه اندکی گمراه، بیشتر بی مورد ولی یادآورنده ای لازم.
چیزی بیش از یک واقعیت سطحی در این خردهجویی وجود دارد. به همان ترتیب گونه گونی ای در افکار آنارشیستی وجود دارد که چهارچوب نظری تحلیل گران جهان و اقدام برای تغییر آن را فراهم می کند. شاید فمینیست های رادیکال که می خواهند «آن گام بزرگ در راه پیش برد آگاهانه نظریه» را بردارند، در موقغیت باوری (Situationism) انرژی بالقوه ای می یابند.
ارزش موقعیت باوری برای یک تحلیل فمینیست آنارشیستی این است که آگاهی سوسیالیستی از اولویت داشتن فشار سرمایه داری را با تاکید آنارشیستی بر روی تحول کل جامعه و زندگی شخصی افراد ترکیب می کند. نکته ای که در مورد فشار سرمایه داری اهمیت دارد این است که: به نظر می آید آنارشیست ها بیش از معمول نسبت به این اصل ناآگاهند که چنین سیستم اقتصادی ای بیشتر افراد را نابود می کند. ولی سوسیالیست ها (به ویژه مارکسیست ها) نیز چشمانِ خود را پاک بر این واقعیت می بندند که مردم در هر جنبه زندگی شان تحت فشارند: کار، گذراندن اوقات بی کاری، فرهنگ، روابط شخصی و همه و همه. و تنها آنارشیست ها ناکید دارند که مردم خود باید شرایط زندگی خود را متحول کنند. جز این، شدنی نیست، نه توسط گروه ها و دسته ها و نه اتحادیه ها، نه «سازمان دهندگان» و نه هیچ کس دیگر.
دو مفهوم اصلی موقعیت باوری «کالا» (commodity) و «نمایش» (spectacle) است. سرمایه داری همه روابط اجتماعی را روابط کالامحور کرده است: قوانین بازار بر همه حکم می رانند. مردم نه تنها در ذهنیت تنگ اقتصادی، تولید کننده و مصرف کننده هستند بلکه ساختار اصلی زندگی روزمره شان بر روابط کالامحور بنا شده است. جامعه را به عنوان کل میبینیم؛ مجموعهیِ روابط اجتماعی و ساختارها، این نتیجهیِ اصلی اقتصاد کالامحور است. چنین چیزی به ناچار مردم را نه تنها از دست رنجشان که از زندگی شان جدا می کند، چون که مصرف کننده بودن در روابط اجتماعی، فرد را به یک ناظر منفعل زندگی خود بدل می کند. بنابراین نمایش محصول فرهنگی ای است که از اقتصاد کالامحور تولید میشود؛ صحنه آماده است، نقش ها یک به یک اجرا می شود، وقتی خیال می کنیم خوشحالیم دست می زنیم، وقتی خیال می کنیم خسته ایم دهن دره می کنیم ولی نمی توانیم از نمایش دست بکشیم. چراکه بیرون از تئاتر جهان دیگری برای ما وجود ندارد.
در زمان های اخیر، با این وجود صحنه نمایش اجتماعی در حال فروپاشی است و بنابراین امکان بنا کردن جهان دیگری خارج از تئاتر وجود دارد. این بار یک دنیای واقعی، که در آن هر کدام از ما به راستی نه به عنوان مفعول که به عنوان فاعل نقشی ایفا کنیم. عبارتی که موقعیت باورها برای این اتفاق به کارمی برند این است «بازسازی زندگی روزمره».
چگونه زندگی روزمره قرار است بازسازی شود؟ با خلق فرصت هایی برای تمییز دادن رفتار طبیعی چیزها؛ فرصت هایی که مردم را از روش های مرسوم اندیشیدن و رفتار کردن بیرون بیاورد. مردم تنها در آن حالت قادر به عمل خواهند بود و خواهند این نمایش ساختگی و اقتصاد کالایی را درهم بشکنند ؛ چه در غیرِ این صورت این سرمایه داری در همهجا جاری و فعال است. تنها در آن زمان قادر خواهند بود که زندگی هایی آزاد و غیرهم گون خلق کنند.
حاصل این سازش سیاسی، تئوری آنارشیسم سوسیالیستی با تئوری فمینیسم رادیکال، درخور توجه است. مفاهیم کالا و نمایش به ویژه در مورد زندگی زنان مصداق دارد. در واقع بسیاری از فمینیست های رادیکال بی اینکه خود را موقعیت باور بدانند این موضوع را با جزییات تبیین داده اند. این نگاه، با نشان دادن جایگاه زنان به عنوان یک عضو حیاتی برای جامعه به عنوان کل، ولی هم زمان بی اینکه نقشی در بازی های سوسیالیست های منشعب داشته باشند، تحلیل ها را بازتر می کند. فشار بر زنان بخشی از فشار کل بر افراد در یک اقتصاد سرمایه داری است ولی کمتر از فشارهای دیگر نیست. از دیدگاه موقعیت باورها شما نباید الزاما جزو دسته ای مشخص از زنان باشید؛ یا عضوی از پرولتاریا، یا حتی یک کارگر صنعتی یا بر فرض کسی که از خود هیچ دارایی ای ندارد، تا تحت فشار خوانده شوید. شما ناچار نیستید که تشنه لب برای مانیفست های سوسیالیست ها منتظر بمانید که به شما دیکته کنند شما شایستگی هایی دارید؛ به عنوان بانوی خانه (بازآفرینی نسل دیگری از کارگران)، به عنوان یک کارمند دفتری، به عنوان یک دانش آموز یا یک استاد میانه حال که توسط دولت استخدام شده است (و بنابراین بخشی از «طبقه کارگر نوین»). شما ناچار نیستید بخشی از جهان سوم باشید یا یک هم جنس گرا یا یک زن پا به سن گذاشته یا یک مسئول پذیرش بهزیستی. همه این زنان در اقتصاد کالایی مفعول هستند؛ همه ناظران منفعل این نمایش هستند. به وضوح بعضی زنان در موقعیت های بدتری نسبت به دیگران قرار دارند ولی به هر حال هیچ کدام در همه جنبه های زندگی شان آزاد نیستند.
نویسنده: کارول ارلیخ
به نقل از: منتخبِ آثارِ آنارکوفمینیستی
مترجم: آرزو مختاریان
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
نظریههای فرهنگی در فمینیسم
ظهور موج دوم فمینیسم در دهه 1970 چشمانداز تازهای در مطالعات فرهنگی گشود. اما فمینیسم خود جنبشیکپارچه و سادهای نیست بلکه انواع گوناگونی داشته است.
برخی از سه نوع اصلی فمینیسم سخن گفتهاند: لیبرال، رادیکال، مارکسیستی یا سوسیالیستی. موج دوم فمینیسمبه طور کلی در نقد چگونگی بازنمایی زنان در فرهنگ عمومی و رسانههای جمعی به شیوهای جنسی، ناعادلانه واستثماری پدید آمد. هر یک از انواع فمینیسم به شیوه خاصی به مسأله انقیاد زنان مینگرد و علتها و راهحلهایمختلفی برای آن در نظر میگیرد. فمینیسم لیبرال مشکل اصلی را در وضع استخدامی و نابرابری اقتصادی زنان وفرصتهای نابرابر از لحاظ جنسی میجوید و راه حل را در ایجاد برابری در حد امکان میداند. به نظر لیبرالها تسلطمردان بر زنان در قانون نهادینه شده و موجب اخراج زنان از حوزههای مهمی از حیات اجتماعی گشته است. بنابراینفمینیسم لیبرال از آرمان برابری میان زن و مرد دفاع میکند. به ویژه فمینیسم آمریکایی و انگلیسی گرایش لیبرالی دارد.اما به نظر فمینیستهای رادیکال انقیاد زنان، نتیجه نظام پدرسالاری است. رادیکالها بر عکس لیبرالها که بر برابریتاکید میگذارند، تفاوت اساسی در علائق زنان و مردان را مورد تاکید قرار میدهند و راهحل را در جداسازی علائقزنان از علائق مردان میدانند.
فمینیستهای مارکسیست، سرچشمه اصلی انقیاد و ستمدیدگی و نابرابری زنان را در نظام سرمایه داری جستجومیکنند. از این دیدگاه سلطه مردان بر زنان، یکی از مظاهر نظام سرمایهداری است. به سخن دیگر سلطه مردانه، جزیینظام سرمایهداری است و از اینرو تغییر روابط سلطهآمیز جنسی تنها با پیروزی سوسیالیسم ممکن خواهد شد. برخیدیگر از نویسندگان در همین چارچوب ستمدیدگی و نابرابری زنان در نتیجه ترکیب سرمایهداری و پدرسالاری بایکدیگر میدانند.
از چنین دیدگاههایی نابرابریهای جنسی ریشه در طبیعت جنسی ندارد، بلکه غیرذاتی و برساخته فرهنگ است. بدینسان به طورکلی، چنانکه مشاهده میکنیم، امروزه در کانون مشاجرات بر سر معنای فمینیسم دو مفهوماساسی برابری و تفاوت قرار دارند. فمینیسم لیبرال از آرمان برابری میان زن و مرد دفاع میکند، در حالی کهفمینیسم رادیکال بر حق متفاوت بودن تاکید میگذارد. با این حال برابری و تفاوت خود دو مفهوم پرابهامند وابعاد و وجوه گوناگونی دارند و در شرایط مختلف به معانی مختلفی به کار رفتهاند. چشماندازهای گوناگونی دربارهمعنای این مفاهیم در ادبیات فمینیستی عرضه شده است. در این اختلاف نظر فمینیسم اروپایی عمدتاً بر رویتفاوتها تأکید میگذارد در حالی که فمینیسم آمریکایی - انگلیسی بر برابری تکیه میکند. فمینیستهای آمریکاییاغلب از تاکید بر تفاوت احتراز کرده و آن را مورد نقد قرار دادهاند زیرا به نظر آنها چنین تاکیدی حاکی از نوعیزیستشناسی گرایی یعنی پذیرش تفاوتهای ذاتی است و با نژادگرایی نسبتی دارد. بدینسان زمینههای تاریخیکشورهای مختلف، بر شکل خاص فمینیسم در آنها تأثیر داشته است. با این حال هواداران نظریههای برابری یا تفاوتبر اساس ملیت تقسیمبندی نمیشوند.
همچنین در برخی تفسیرها چنانکه اشاره شد، ترکیبی از این دو مفهوم یعنی برابری در عین تفاوت، ناممکن تلقینمیشود. بسیاری از نویسندگان فمینیست معانی مرسوم و متداول برابری و تفاوت را بر حسب علائق خود شالودهشکنی میکنند و معانی فمینیستی تازهای از آنها عرضه میدارند و روابط تازهای میان آن دو ایجاد میکنند. با این حال امروزه همچنان مهمترین مشاجرات پیرامون دو مفهوم برابری و تفاوت در جریان است. ریشههایاختلاف نظر در تاکید بر برابری یا تفاوت را میتوان در چند حوزه یافت. یکی این که در گذشته هر دو مفهوم برابری وتفاوت عملا به زیان زنان به کار رفتهاند، به این معنی که برابری، اغلب در حوزههای علائق مردانه تعریف شده است واغلب تاکید بر تفاوت دو جنس هم در توجیه نابرابری آنها عنوان شده است. بنابراین ممکن است تاکید بر برابری یا برتفاوت - اگر بیتمیز صورت بگیرد - به زیان علائق زنان تمام شود. یعنی از یک سو برابری در حوزه علایق مردانه بهحوزه علاقه زنانه نیز تسری داده شود و از سوی دیگر تفاوت، بهانه پذیرش نابرابری گردد.
همچنین میان دو مفهوم برابری و تفاوت، تنشهای گوناگون نهفته است. برابری موجب نفی هویت زنانه میشود ودر این صورت دیگر نمیتوان از فمینیسم سخن گفت. از سوی دیگر تاکید بر هویت متفاوت زنانه به عنوان هویتیمستقل (و نه غیر هویت مردانه) نباید چندان نیازی به ایدئولوژی فمینیسم داشته باشد. این پرسش نیز همواره مطرحمیشود که وقتی از برابری یا تفاوت سخن میگوییم ملاک مقایسه چیست، یعنی برابر با چه کسانی و یا متفاوت ازچه کسانی؟
یکی دیگر از ریشههای اختلاف این است که آیا هدف از دستیابی به برابری (در معانی و حوزههای مختلف آن)جذب علایق زنانه در درون علایق مردانه، امحای تفاوتهای جنسی و تأسیس جامعهایست که از لحاظ جنسیخنثی باشد؟ برخی از فمینیستهایی که بر روی برابری تاکید میگذارند منظورشان همین است; در مقابل برخیدیگر برآنند که برابری راستین بدینسان تأمین نمیشود. از سوی دیگر این مبحث پیش میآید که آیا فمینیسم معطوفبه تفاوت که در آن سلطه ارزشها و نهادهای مردانه و ادعای آنها به اعتبار کلی و عمومی میباید فرو بریزد، مالا درتوجیه نابرابری جنسی به کار برده نمیشود؟ برخی از طرفداران تفاوت، خواهان جهان دوگانهای هستند که متضمنارزشها و نهادهای زنانه و مردانه هر دو باشد، در حالی که برخی دیگر برآنند که حفظ تفاوت جنسی و تاکید بر آن،نباید به این گونه دوگانگی بینجامد و یا در واقع هم نخواهد انجامید.
برخی نیز چنانکه ذکر شد، برابری و تفاوت را کاملا مغایر و غیرقابل جمع میشمارند در حالی که به نظر برخیدیگر میان این دو روابط و نسبتهای دیگری برقرار است. مثلا برخی فمینیستها تفاوت را نقطه عزیمت و برابری راغایت و هدف نهایی میشمارند; برعکس برخی دیگر، برابری را نقطه عزیمت و مقدمه یا وسیله و یا تفاوت را هدفبه حساب میآورند. مثلا گفته میشود که زنان و مردان باید از فرصتهای برابر برای کار برخوردار باشند ولیکن دراشتغال آنها تفاوتهای جنسی درنظر گرفته میشود.
در بحثهای فمینیستی، گفتمان تفاوت، اخیرتر و رادیکالتر از گفتمان برابری و یکسانی بوده است. در اینگفتمان، تفاوت جنسی شرط رهایی زنان تلقی میشود. در درون این گفتمان نیز خطوط فکری مختلفی قابل تشخیصاست. برخی از این خطوط (به ویژه در فرانسه) مبتنی بر نظریات روانکاوی هستند. برخی دیگر (فمینیسم ایتالیایی)بیشتر به نظریههای فلسفی و سیاسی تکیه میکنند و تعابیر رادیکالتری از گفتمان تفاوت به دست میدهند. این نوعفمینیسم رادیکالتر، در بستر گرایشهای سوسیالیستی تکوین یافته است که همواره نسبت به مسایل زنان حساسبودهاند. در عین حال، فمینیسم رادیکال مجبور بوده است هم در برابر سنتگرایان و محافظهکاران از هر نوعی و هم درمقابل کمونیسم سنتی و سازمان یافته - که مردسالارانهتر بوده است - موضعگیری کند. در همین تقابل بود کهمحدودیت اندیشه برابری برای فمینیستهای رادیکال روشنتر شد و اهمیت تاکید بر اندیشه تفاوت به منظورمبارزه با اندیشه برابری که به نظر آنها حاصلی جز تذکیر زنان ندارد، آشکارتر گشت.
از دیدگاه فمینیستهای رادیکال (گفتمان تفاوت) همه گفتمانهای پیشین درباره زنان و به ویژه گفتمان برابری،گفتمانهایی مردانهاند و باید مادام که تسلط مردانه و انقیاد زنانه در جامعه پابرجاست، مورد نقد و حمله قرار گیرند. بهنظر آنها زنان فاقد حوزه خاص خود یعنی حوزه زنانه بودهاند (چیزی معادل حوزه عمومی در نظریههای هانا آرنت،یورگن هابرماس و دیگران). پس سلطه مردانه هم در حوزه زندگی عمومی و هم در عرصه زندگی خصوصی، گسترشداشته است. به عبارت دیگر تفاوت زنانه در همه حوزه زندگی در چشمانداز مسلط مردانه جذب و حل شده است. ازدیدگاه فمینیستهای رادیکال، تأکید بر تفاوت به معنای سنتی آن که گفتمان مردانه برای انقیاد زنان به کار بردهاست، طبعاً کافی نیست بلکه باید به دنبال مفهوم تازهای از تفاوت جنسی بود که مبنایی برای رهایی باشد.فمینیستهای رادیکال با مسأله تفاوت جنسی برخوردی بسیار پیچیده و فلسفی میکنند. چنانکه میدانیم، تعریفتفاوت جنسی به عنوان تفاوتی زیست شناسانه، ذاتی و یا تاریخی و فرهنگی تبعات پیچیدهای به همراه میآورد واحتمالا در درون مواضع آنها تعارض تولید میکند و آنها را به دام ذاتگرایی میاندازد. به طور خلاصه به نظر آنها ذاتزنانه به عنوان چیزی مستقل از تاریخ و فرهنگ جامعه قابل تصور نیست; ماهیت و ذات زن بودن تا زمانی که به وسیلهگفتمان مردانه در جامعه ساخته شده است، ماهیت و ذات زنانه نیست و بیش از این هم نمیتوان سخنی گفت. ذاتو ماهیت زنانه تنها وقتی زنان، آزادی لازم برای ایجاد آنرا داشته باشند، پدیدار خواهد شد. اما آنچه امروز هست،محصول انقیاد و گفتمان غیرزنانه است. تنها با امکان از میان بردن انقیاد است که امکان تشکیل فرهنگ، زبان و ذهنیتزنانه فراهم خواهد آمد و تنها در این صورت است که تفاوت جنسی آشکار خواهد گشت.
ماهیت رابطه میان برابری و تفاوت نیز مورد توجه برخی فمینیستها قرار گرفته است. برخی ایجاد تقابل میانبرابری و تفاوت را بسیار محدود کننده یافتهاند. تمایز و تقابل میان برابری و تفاوت موجب گشته که برخی ازنویسندگان فمینیست از دو حوزه جداگانه سخن بگویند: یکی حوزه عمومی - سیاسی یا حوزه برابری (شهروندانبرابر و یکسان) و دیگری حوزه خصوصی - غیرسیاسی یا حوزه بیان تفاوتهای گوناگون و ازجمله تفاوتهای جنسی.در حوزه شهروندی میباید برابری و یکسانی زن و مرد حفظ گردد زیرا به رغم تاکید بر تفاوت، ارزش برابری به طورکلی نفی نمیشود. پس تمایز و تقابل نهایتاً به تقسیم کار میان دو حوزه میانجامد. از این رو برابری و تفاوت دو عنصرمقوم آزادی زنان به عنوان سنتز هستند. برخی دیگر از فمینیستها تاکید کردهاند که گرچه مردان و زنان در حوزهعمومی - سیاسی یا حوزه شهروندی دارای حقوق برابر تلقی میشوند، اما تفاوت زنان متأسفانه، هنوز همچنان صرفاًدر حوزه خصوصی - غیرسیاسی شناسایی میشود. برخی دیگر استدلال میکنند که آنچه به نظر حوزه خصوصیمیرسد در واقع سیاسی است. زنان در جامعه مردسالار وظیفه سیاسی دارند که به عنوان مادر، فرزند بیاورند.مادری عنصری از دولت پدرسالار است که وظایف شهروندی مشخصی برای زنان به وجود میآورد. تعریف مجددمادری بر حسب زبان و ذهنیت زنانه از دیدگاه برخی فمینیستها، شرط احزار تفاوت زنانه است و خود بر ساختاردولت پدرسالار آسیب میرساند.
فرض اصلی فمینیسم رادیکال این است که زنان میتوانند با مردان برابر و یا از آنها متفاوت باشند ولی نمیتواننددر عین حال هم برابر و هم متفاوت باشند. پس به نظر آنها فمینیستها باید دست به انتخاب بزنند. با این حال برخیدیگر برآنند که تنها یک انتخاب در کار نیست. به نظر آنها دست کم در برخی موارد از لحاظ نظری مفاهیم برابری وتفاوت به هم وابستهاند به این معنی که مثلا در ایدئولوژی لیبرالیسم، برابری سیاسی وابسته و مبتنی بر شناسایی وتصدیق اشکال گوناگون تفاوت است. برخی دیگر نشان دادهاند که انواعی از برابری و تفاوت در شرایط خاص تاریخیدر هم تنیدهاند و همپوشی دارند.
به طور خلاصه فمینیسم رادیکال بر ضرورت تشکیل سوژگی زنانه و یافتن راههایی برای بیان فرهنگ و تجربیاتخاص زنانه تأکید میگذارد. از این رو دیدگاه توانایی زمان در خود فهمی به واسطه فرهنگ و زبانی مردانه صورتمیگیرد و این گونه خودفهمی باید مورد تحلیل و نقد قرار گیرد. در جوامع مردسالار و پدرسالار زنان فاقد خودفهمیجمعی از آن خویش هستند در حالی که خودفهمیهای جمعی مردان در قالب افسانهها و داستانها و در کل فرهنگنمود مییابد. پس یکی از وظایف اصلی فمینیسم، یافتن زبانی است که در آن تفاوت جنسی قابل بیان باشد و از عرصهنهان آگاهی فردی وارد حوزه نمادین زبان و فرهنگ گردد.برخی هم بر ارزیابی مجدد و ریشههای جسمانی ذهن و زبانزنانه تأکید میگذارند. ذهن و زبان زنانه باید بیانگر جسمانیت و تمایز جنسی زنانه باشد.
در جمعبندی باید گفت که نظریهپردازی فمینیستی از آغاز تا به امروز بر محور دو مفهوم اساسی برابری و تفاوتصورت گرفته است. رهایی زنان گاه در قالب حق برابر بودن و گاه در قالب حق متفاوت بودن تصور شده است. درهمین برداشت اخیر است که سخن گفتن از فرهنگ زنانه معنی مییابد. ابهاماتی که در رابطه میان دو مفهوم برابری وتفاوت نهفته است، کل جنبش فمینیسم را نیز دچار ابهام ساخته است.
نویسنده: حسین بشیریه
به نقل از: زنان فردا
تهيه و تنظيم از:محمد توانا
پرسش و پاسخی دربارهیِ آنارشیسم
توضیحی کلی دربارهیِ همهیِ پرسشها:
هیچکس مالکِ اسمِ «آنارشیسم» نیست. این واژه برایِ جریانهایِ مختلف و بسیار متفاوتی در میدانهایِ اندیشه و عمل به کار میرود. بسیاری آنارشیستهایِ صاحبسبک هستند که، غالباً با اعتماد و تعصبی شدید، معتقد اند تنها روشِ درست، روشِ خودِشان است، و دیگران سزاوارِ این اسم نیستند (و شاید حتی دیگران را بهنوعی مجرم یا خیانتکار هم بداننند). نگاهی به ادبیاتِ آنارشیستییِ معاصر، بهخصوص در غرب و در حلقههایِ روشنفکری (که شاید حتی خودِشان اصلاً از اسمِ آنارشیسم خوشِشان نیآید)، فوراً میبینیم درست مثلِ ادبیاتِ سکتاریستییِ مارکسیست-لنینیست، قسمتِ بزرگی از آن، به عیبجویی از دیگران و شرحِ انحرافاتِشان خلاصه شده است. متأسفانه نسبتِ چنین چیزهایی به کارهایِ واقعاً سازنده بسیار زیاد است.
بهشخصه، من هیچ اطمینانی دربارهیِ دیدگاههایِ خود دربارهیِ «راهِ درست» ندارم، و تحتِ تأثیرِ عقایدی هم قرار نمیگیرم که دیگران، ازجمله دوستانِ خوب و نزدیکَم، با اطمینانِ کامل بیان میکنند. برعکس، فکر میکنم هنوز خیلی کمتر از آن میدانیم که بتوانیم چیزهایِ زیادی را با اطمینان بیان کنیم. میتوانیم برایِ فرمولهکردنِ دیدگاههایِ بلندمدتِمان، اهداف و آرمانهایِمان بکوشیم؛ همچنین میتوانیم (و باید) خود را وقفِ تحقیق دربارهیِ مسائلِ مهمِ انسانی کنیم؛ اما شکافِ میانِ ایندو معمولاً بسیار زیاد است، و اوقاتِ بسیار کمی پیش میآید که بتوان جز در سطحی بسیار کلی و مبهم میانِ بررسییِ علمی و بیانِ آرمانها پلی زد و به هم مربوطِشان ساخت. این شخصیتِ من (شاید ضعف، شاید نه) خود را (بهروشنی) در واکنشَم به پرسشهایِتان آشکار خواهد ساخت.
۱. ریشههایِ فکرییِ اندیشهیِ آنارشیسم چیستند، و چه جنبشهایی در طولِ تاریخ آن را تکامل بخشیده و زنده نگاه داشته اند؟
فکر میکنم آن جریانِ آنارشیستی که دلبستهئَش هستم (چه در آنارشیسم جریانهایِ مختلفی هست)، در روشنگری و لیبرالیسمِ کلاسیک ریشه داشته باشد، و به نحوِ جالبی، حتی به انقلابِ علمییِ سدهیِ هفدهُم بازگردد؛ ازجمله حتی میتوان به مفاهیمی مثلِ عقلگرایییِ دکارتی اشاره کرد، که معمولاً استبدادی و ارتجاعی شمرده میشوند. مطالبی در این مورد نوشته شده (به عنوانِ مثال، تاریخنگارِ اندیشهها، هری براکن (Harry Bracken) هم در این مورد چیزهایی نوشته). مطالب را تکرار نمیکنم، فقط بگویم که با نویسنده و فعالِ مهمِ آنارکوسندیکالیست، رودولف روکر (Rudolf Rocker) موافق ام که اندیشههایِ لیبرالیسمِ کلاسیک به گلِ سرمایهدارییِ صنعتی نشستند، و هیچگاه نتوانستند دوباره راه بیاُفتند (به نوشتههایِ روکر در دههیِ ۱۹۳۰ ارجاع میدهم، چند دهه بعد کاملاً متفاوت میاَندیشیده). به نظرَم این اندیشهها مدام بازتولید میشوند، چون درواقع بیانگرِ نیازها و احساساتِ حقیقییِ انسان هستند. جنگِ داخلییِ اسپانیا احتمالاً مهمترین مورد در تاریخِ آنارشیسم باشد. البته درستتر خواهد بود بگوییم انقلابی آنارشیستی که در ۱۹۳۶، در شکلهایِ مختلف، قسمتِ بزرگی از اسپانیا را فرا گرفت. این انقلاب شورشی یکشبه نبود، بلکه طیِ دههها آموزش، سازماندهی، مبارزه، شکستها و گاه پیروزیهایِ مقطعی پخته و آماده شده بود. این اتفاق آنقدر مهم بود که توانست خشمِ همهیِ سیستمهایِ قدرتِ مرکزی را بر اَنگیزد: استالینیسم، فاشیسم، لیبرالیسمِ غربی؛ اینها همه با هم متحد شدند تا انقلابِ آنارشیستی را شکست دهند، و چنین هم کردند؛ این به نظرَم نشانهیِ اهمیتِ آن اتفاق است.
۲. منتقدان معمولاً به آنارشیسم ایراد میگیرند که «اتوپیایی بیشکل» است. شما معتقد اید که هر عصری در طولِ تاریخ شکلهایِ قدرت و استثمارِ خود را دارد که باید به چالش کشیده شوند، و بنابراین هیچ دکترینِ خاصی نیست که همیشه کار کند. به نظرِتان چه فهمِ خاصی از آنارشیسم برایِ این دورهیِ تاریخی مناسب است؟
موافق ام که آنارشیسم بیشکل و اتوپیایی است، ولی نه به اندازهیِ دکترینهایِ احمقانهیِ نولیبرالیسم و مارکسیست-لنینیست و ایدهئولوژیهایِ دیگری که سالها به قدرتمندان خدمتِ فکری ارائه کرده اند. این امر را میتوان خیلی آسان توضیح داد. دلیلِ بیشکلییِ کلی و فقرِ اندیشه (که غالباً خود را پشتِ کلماتِ بزرگ نهان میسازد) این است که هنوز سیستمهایِ پیچیده از قبیلِ جامعهیِ انسانی را خوب نمیفهمیم؛ و تنها میتوانیم حدسهایی دربارهیِ شیوههایِ درستِ تغییر و بازسازییِشان بزنیم، که طبیعتاً چندان معتبر نیستند.
آنارشیسم، از نظرِ من، تجسمِ این ایده است که دلیل و استدلالِ کافی و درستی برایِ اثباتِ ضرورتِ اتوریته و سلطه وجود ندارد. آنان که به سودِ این نهادها سخن میگویند موظف اند برایِ نتیجهگیرییِشان دلایلِ قدرتمندی ارائه کنند. اگر نتوانستند، پس نهادهایِ موردِ دفاعِشان را باید غیرِمشروع تلقی کرد. اینکه چهگونه باید با اتوریتهیِ غیرِمشروع برخورد کرد، این به شرایط و موقعیت بر میگردد، هیچ فرمولِ ثابتی ندارد.
در دورانِ معاصر، مثلِ هر زمانِ دیگر، مسائل در سطوحِ مختلفی طرح میشوند: از روابطِ شخصی در خانواده و دیگر جاها بگیرید، تا نظمِ سیاسی یا اقتصادییِ بینالمللی. اندیشههایِ آنارشیستی هم (که اتوریته را به چالش میکشند و نشان میدهند که توجیهاتی که برایِ خود تراشیده نادرست اند) همهجا به شکلِ درخور میتوانند اجرا شوند.
۳. آنارشیسم بر مبنایِ چهنوع تصوری از طبیعتِ انسان اندیشیده شده؟ آیا مردم در جامعهیی تساویگرا انگیزهیِ کمتری برایِ کار خواهند داشت؟ آیا نبودِ حکومت این فرصت را به قدرتمندترها نمیدهد که ضعیفان را استثمار کنند؟ آیا تصمیمگیرییِ دموکراتیک باعثِ بروزِ درگیریهایِ زیاد و ناتوانی در تصمیمگیری نمیشوند؟
«آنارشیسم»، آنطور که من به آن معتقد ام، بر این امید مستقر شده (با ضعفی که دانشِمان دارد، نمیتوانیم فراتر از این برویم، و فقط باید از امیدها صحبت کنیم) که عناصرِ اصلییِ طبیعتِ انسان چیزهایی از قبیلِ حسِ همدردی، همکارییِ متقابل، اتحاد، نگرانی برایِ دیگران و امثالِ اینها را در خود دارد.
آیا مردم در جامعهیی تساویگرا کمتر کار خواهند کرد؟ تا وقتی با نیازِ معاش به کار وادار میشوند، یا به امیدِ پاداشِ مادی کار میکنند، بلی، اگر آزادِشان گذارید کمتر کار خواهند کرد. فکر میکنم باید آسیبشناسانه با این مطلب برخورد کرد، مثلِ وضعیتِ افرادی که از شکنجهیِ دیگران لذت میبرند. ولی افرادِ موافق با این اندیشهیِ لیبرالیسم کلاسیک که کارِ خلاقانه را جزئی را از طبیعتِ انسان میداند (فکر میکنم این چیزی است که همواره، وقتی شرایط مهیا باشد، حتی در میانِ کودکان و کهنسالان به وفور دیده میشود) نسبت به اندیشهیِ ذاتیبودنِ این انگیزهیِ گریز از کار بدگمان خواهد بود؛ این عقیدهیی است که خیلی به کارِ قدرت و اتوریته میخورد، ولی غیر از خدمت به آنها، کارآیییِ دیگری ندارد.
آیا نبودِ حکومت به قدرتمندان اجازهیِ استثمارِ ضعفا را خواهد داد؟ نمیدانیم. اگر چنین باشد، پس باید شکلهایی از سازمانِ اجتماعی برایِ جلوگیری از وقوعِ جرم ساخته شوند (امکاناتِ فراوانی برایِ این کار هست).
نتایجِ تصمیمگیرییِ دموکراتیک چه خواهد بود؟ باز هم پاسخ را نمیدانیم. باید از آزمون و خطا بیآموزیم. اجازه دهید بیآزماییمَش تا بفهمیم.
۴. آنارشیسم را گاه سوسیالیسمِ آزادیخواه مینامند. فرقَش با ایدهئولوژیهایِ دیگری، از قبیلِ لنینیسم، که معمولاً تحتِ نامِ سوسیالیسم جمع میشوند چیست؟
تفکرِ لنینیسم خواستارِ تشکیلِ حزبی پیشرو است که باید قدرتِ حکومت را در دست گرفته، و مردم را به توسعهیِ اقتصادی وادار کند، و درنهایت، با معجزهیی که معلوم نیست چهگونه اتفاق میاُفتد، به آزادی و عدالت برسد. طبیعتاً این ایدهئولوژی برایِ روشنفکرانِ رادیکال خیلی پذیرفتنی است، چه وسیله و توجیهی برایِ آنها است که حکومت را قبصه کنند. ولی من هیچ دلیلی (نه منطقی و نه تاریخی) نمییابم که وعدههایَش را جدی بگیرم. سوسیالیسمِ آزادیخواه (ازجمله تعدادِ زیادی از مارکسیستها) به درستییِ کلِ این قصیه را بهشدت رد کرده و کنار میگذارند.
۵. بسیاری «آنارکوکاپیتالیست»ها مدعی اند آنارشیسم یعنی آزادییِ کاملِ هرکس که هرچه میخواهد با ثروتَش انجام دهد و آزادانه با دیگران معامله کند. آیا شما هیچگونه سازگارییی میانِ سرمایهداری و آنارشیسم مییابید؟
آنارکوکاپیتالیسم، از نظرِ من، سیستمِ فکرییی است که اگر هرگاه به اجرا گذارده شود، شکلی از استبداد و ظلمُستم را موجب خواهد شد که در تاریخِ بشریت همتا نداشته باشد. کمترین امکانی برایِ اجرایِ اندیشههایِ (ازنظرِ من وحشتآورِ) آن وجود ندارد، چه به محضِ آغازِ کار، این اندیشهها جامعهیی که چنین خطایِ بزرگی کرده باشد را بهکلی نابود خواهند کرد. ایدهیِ «معاملهیِ آزاد» میانِ قدرتمند و سوژهیِ مفلوک و گرسنهئَش شوخییِ احمقانهیی بیش نیست. شاید ارزش داشته باشد نتایجِ عملییِ چنین اندیشهیی در سمیناری دانشگاهی برایِ چند دقیقه موردِ بررسی قرار گیرد، ولی فکر نمیکنم در هیچ موردِ دیگری جایِ صحبت دربارهیِ این اندیشه باشد.
البته باید چند جمله اضافه کنم، که من دربارهیِ بسیاری مسائل با کسانی که خود را آنارکوکاپیتالیست میدانند موافق ام؛ و برایِ سالها، تنها در نشریاتِ آنها میتوانستم چیز بنویسم. همچنین تعهدِشان به عقلانیت (که بسیار نادر است) را میستایم. ولی به نظرَم آنها به نتایجِ نظریهیِشان یا ضعفِ شدیدِ اخلاقییِ خود فکر نمیکنند.
۶. اصولِ آنارشیستی را چهگونه باید در امرِ آموزش پیاده ساخت؟ آیا نمره، مشق و امتحان چیزهایِ خوبی هستند؟ چه محیطی برایِ رشدِ آزادِ فکری مناسبتر است؟
نظراتِ من در این مورد تاحدی به تجربهیِ شخصی متکی است. فکر میکنم سیستمِ آموزشییِ مطلوب باید فرصتی فراهم سازد، که فرد، در راهی که خود میپسندد حرکت کند. درسدادنِ خوب، شبیهِ آبدادن به گیاه است، که به او امکان میدهد به شیوهیِ خودَش رشد کند، نه اینکه بخواهد ظرفی را از آب پر کند (البته بیاَفزایم که این اندیشهها متعلق به من نیستند، و آنها را عمدتاً از روشنگری و لیبرالیسمِ کلاسیک به عاریت گرفته ام). اینها اصولِ کلییِ مسئله هستند، و از نظرِ من به طورِ کلی درست اند. اینکه در هر وضعیتِ خاص چه باید کرد، با توجه به آگاهیمان نسبت به کمدانشییِ موجود، باید موردبهمورد آنها را بررسی کنیم.
۷. اگر میتوانید، سیستمِ کارِ روزمرهیِ یک جامعهیِ آرمانییِ آنارشیستی را برایِمان تشریح کنید. چه نهادهایِ سیاسی و اقتصادی وجود خواهد داشت، و چهگونه کار خواهند کرد؟ آیا پول خواهیم داشت؟ از مغازه خرید خواهیم کرد؟ مالکِ خانهیِ خود خواهیم بود؟ قانونی وجود خواهد داشت؟ چهگونه جلویِ وقوعِ جرم را خواهیم گرفت؟
این کاری نیست که بخواهم اکنون انجام دهم. اینها مسائلی هستند که باید در میدانِ مبارزه و آزمایش یاد بگیریم.
۸. دورنمایِ رسیدن به آنارشیسم در جامعهیِ خودِمان را چهگونه میبینید؟ چه قدمهایی باید برداریم؟
فرصتهایِ آزادی و عدالت نامحدود هستند. گامهایی که باید برداریم هم به چیزهایی بستهگی دارد که میخواهیم به دست آوریم. هیچ پاسخِ کلییی وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد. پرسشها به اشتباه طرح شده اند. یادِ تکیهکلامِ جالبی افتادم که در جنبش کارگرانِ روستایییِ برزیل (تازه از انجا باز گشته ام) رایج است: میگویند ابتدا باید کفِ قفس را به زمین برسانیم تا سپس بتوانیم به شکستنِ میلهها بپردازیم. گاهی حتی لازم میشود در برابرِ شکارچیانِ بیرون از قفس دفاع کنیم: به عنوانِ مثال، دفاع از قدرتِ نامشروعِ حکومتِ ملی در برابرِ استبدادِ سرمایهدارییِ خصوصییِ امروزینِ ایالاتِ متحده، چیزی است که باید برایِ هر شخصِ متعهد به عدالت و آزادی (هرکس، برایِ مثال، که معتقد است کودکان باید غذا برایِ خوردن داشته باشند) بدیهی باشد، اما فهم و پذیرشَش گاه برایِ کسانی که خود را آزادیخواه و آنارشیست میدانند بسیار دشوار میشود. این مسئله، به نظرَم، یکی از رفتارهایِ خودتخریبگر و غیرِعقلانییِ آدمهایِ قابلِ احترامی است که خود را چپگرا میدانند، و آنها را درعمل از زندهگی و نیازهایِ حقیقییِ مردم دور میکند.
نظرِ من این است. خوشحال خواهم شد دربارهیِ این موضوع بحث کنیم، و نظراتِ مخالف را بشنوم، ولی فقط به شرطِ آنکه فضا بگذارد فراتر از شعاردادن برویم. متأسف ام که شعاردادن بیشترِ جریاناتِ چپ را پر کرده، و جایِ کمی برایِ تردیدها و بحثهایِ ارزشمند گذاشته؛ بدبختی همین است.
چامسکی در نامهیی دیگر توضیحاتِ اضافهیی دربارهیِ اندیشههایَش دربارهیِ جامعهیِ آینده داد:
دربارهیِ جامعهیِ آینده...، ممکن است هرچه میخواهم بگویم تکراری باشد، اما این مسئلهیی است که از هنگامِ جوانی درگیرَش هستم. به یاد دارم، در حدودِ سالهایِ ۱۹۴۰، کتابِ جالبی به نامِ پس از انقلاب میخواندم، که نویسنده در حینِ نقدِ رفقایِ آنارشیستَش، با جزئیاتِ نسبی شرح داده بود که اسپانیایِ آنارکوسندیکالیست چهگونه باید سازمان داده شود (اینها خاطراتِ بیش از ۵۰ سالِ پیش اند، چندان انتظارِ دقت نداشته باشد). حس میکردم کارِ جالبی است، ولی از خود میپرسیدم آیا واقعاً دانش و فهمِمان از مسئله به جایی رسیده است که بتوانیم پرسشهایی چنین پیچیده دربارهیِ یک جامعه را با چنین دقتی پاسخ دهیم؟ طبیعتاً پس از سالها بسیار بیشتر آموخته ام، اما حاصلَش فقط افزودهشدن بر تردیدَم در این مورد بوده. در سالهایِ اخیر، بحثهایی خوبی در این زمینه با مایک آلبرت داشتم. او مدتی بود که مرا تشویق میکرد ایدههایَم دربارهیِ اینکه جامعه چهگونه باید کار کند را با جزئیات بنویسم، یا لااَقل واکنشی به مفهومِ «participatory democracy» (یعنی حکومتی دموکراتیک که افراد خود در حکومت نقش ایفا کنند) که عرض کرده بود نشان دهم. به دلایلِ یکسان از هر دو مورد سر باز زدم. فکر میکنم پاسخِ بیشترِ پرسشهایِ از اینگونه باید با تجربه آموخته شود. مثلاً بازار را در نظر بگیرید (در همان حدودی که در جامعهیی پایدار رو روبهرشد میتوانند نقش ایفا کنند). خوب میفهمم چهچیزَش برایِ جامعه مشکلساز است، اما این اصلاً کافی نیست که بتوانم بگویم سیستمی که نقشِ بازار را حذف کند بهتر کار خواهد کرد. موضوع صرفاً یک مسئلهیِ منطقی است، پاسخِ این پرسش را نمیدانم. همهجا چنین است
نویسنده: نوآم چامسکی
به نقل از:ارشیو چامسکی در
zmag
مترجم: امیدِ میلانی
تهيه و تنظيم از:محمد توانا


