سوسیالیسم و آنارکوسندیکالیسم در فرانسه
آنارکوسندیکالیسمِ مدرن ادامهیِ مستقیم آن ایدههایِ اجتماعی بود که در آغوشِ انترناسیونالِ نخست شکل گرفتند، و بهتر از هر جایِ دیگر، در شاخهیِ آزادیخواهِ آن اتحادِ بزرگِ کارگران فهمیده و نگهداری شدند. تکاملِ آن واکنشی مستقیم نسبت به مفاهیم و روشهایِ سوسیالیسمِ سیاسی بود؛ این واکنش در دهههایِ پیش از جنگِ نخستِ جهانی، با اوجگیرییِ جنبشِ آنارکوسندیکالیستی در فرانسه، ایتالیا و بهخصوص اسپانیا، خود را بهخوبی نشان داد. اینها مناطقی هستند که اکثریتِ کارگرانِ سازمانیافته همیشه به اصولِ شاخهیِ آزادیخواهِ انترناسیونال وفادار مانده بودند.
در فرانسه بود که مخالفت با افکار و روشهایِ احزابِ مدرنِ کارگری بهروشنی در نظریهها و تاکتیکهایِ سندیکالیسمِ انقلابی متجلی شد. دلیلِ فورییِ تکاملِ این گرایشهایِ جدید در جنبشِ کارگرییِ فرانسه، شکافِ دنبالهدار و بیپایانِ احزابِ سوسیالیست در آن کشور بود. همهیِ احزاب، به استثنایِ آلِمانیستها، که بعدتر فعالیتِ پارلمانییِ خود را پاک متوقف کردند، اتحادیههایِ کارگری را صرفاً آموزشگاههایِ خواستههایِ سیاسییِ خود میدیده و هیچ فهمی از کارکردهایِ واقعییِ آنها نداشتند. اختلافاتِ دائمییِ میانِ فراکسیونهایِ مختلفِ سوسیالیست طبیعتاً به اتحادیههایِ کارگری کشیده شد، و بسیار پیش میآمد که وقتی اتحادیههایِ فراکسیونی اعتصاب میکرد، اتحادیههایِ فراکسیونِ دیگر از آنها جدا شده و اعتصاب را میشکستند. این وضعیتِ دفاعناپذیر چشمانِ کارگران را گشود. کنگرهیِ اتحادیههایِ صنفی در نانت (۱۸۹۴) کمیتهیِ خاصی را مسئولِ تدبیرِ روشهایی برایِ تفاهمِ همهیِ اتحادیهها کرد. این کار سالِ بعد در کنفدراسیونِ عمومییِ زحمتکشان، در کنگرهیِ لیموگِس، و با اعلامِ استقلال از همهیِ احزاب، نتیجه داد. از آنگاه، تنها دو گروهِ بزرگِ اتحادیهها در فرانسه باقی ماندند، CGT و فدراسیونِ قیمتگذارییِ زحمتکشان، و در ۱۹۰۲، در کنگرهیِ مونپولیه، دویُمی هم به CGT ملحق شد.
گاه افراد با این ذهنیتِ گسترده و به طورِ خاص پروردهیِ ورنر سومبارت مواجه میشوند، که سرچشمهیِ سندیکالیسمِ انقلابییِ فرانسه، به روشنفکرانی نظیرِ جی. سورِل، ای. برت، و اچ. لاگاردل باز میگردد، که در نشریهیِ جنبشِ سوسیالیستی، تأسیسشده در ۱۸۹۹، به روشِ روشنفکرانهیِ خود، جنبشِ جدید را طراحی کردند. این ذهنیت بهشدت نادرست است. هیچیک از این افراد نه به جنبش تعلق داشتند، و نه تأثیرِ قابلِ ملاحظهیی بر تکاملهایِ درونییِ آن گذاشته اند. البته CGT، فقط از سندیکاهایِ انقلابی تشکیل نشده بود، بیش از نیمِ اعضایَش تمایلِ اصلاحطلبانه داشتند و به CGT ملحق شده بودند، چراکه حتی آنان هم فهمیده بودند اتکایِ اتحادیههایِ صنفی به احزابِ سیاسی باعثِ ضعفِ جنبش است. اما شاخهیِ انقلابی، که پرشورترین و فعالترین عناصرِ کارگری و همچنین مستعدترین نیروهایِ فکری را را در سویِ خود داشت، مهرِ شاخصههایِ خود را بر CGT کوبید، و این آنان بودند که ایدههایِ سندیکالیسمِ انقلابی را تکامل بخشیدند. بسیاری از آنان از میانِ آلِمانیستها برخاسته بودند، اما تعدادِ حتی بیشتری، از قبیلِ فرناند پلوتیه، دبیرِ بسیار باهوشِ فدراسیونِ مبادلاتِ کارگری، امیل پوژه، ویراستارِ ارگانِ رسمییِ CGT، ایوِتوت و بسیاری دیگر، پیش از آن هم آنارشیست بودند. عمدتاً تحتِ تأثیرِ شاخهیِ رادیکالِ CGT بود که جنبشِ جدید شکل گرفته، و در نمودارهایِ آمین (۱۹۰۶)، که اصول و روشهایِ جنبش را ثبت کرده بود، تجلی یافت.
این جنبشِ فرانسوی بازتابِ روشنی در کارگرانِ کشورهایِ لاتین یافته، و به دیگر کشورها نیز گسترش پیدا کرد. بحرانِ داخلی که در آن دوران تقریباً به همهیِ احزابِ سوسیالیستِ اروپا سرایت کرده بود، تا حدِ زیادی موجبِ تقویتِ اثرِ سندیکالیسمِ فرانسوی بر جنبشِ کارگرییِ بینالمللی شد. نبرد میانِ بهاِصطلاح ریویزیونیستها و مارکسیستهایِ سختگیر، بسیاری عناصرِ اندیشمندتر را به تأملِ جدی وا داشت. آنان متوجه شدند که شرکت در سیاستبازیهایِ دولتهایِ ملیگرا، تارِ مویی هم جنبش را به سوسیالیسم نزدیک نکرده، بلکه درعوض لطمهیِ شدیدی به باورِ کارگران به ضرورتِ فعالیستِ سوسیالیستییِ سازنده زده، و بدتر از این، با تحمیلِ این توهمِ ویرانگر به ذهنِ مردم که رهایی همیشه از بالا خواهد آمد (و نه از میانِ خودِشان)، همهیِ ابتکارِ مردم را از میان برده است.
تحتِ این شرایط بود که سوسیالیسم پیوسته شخصیتِ آرمانگرا و فرهنگییِ خود را، که قرار بود کارگران را برایِ ازهمپاشاندنِ نظامِ سرمایهدارییِ موجود آمده کند، از دست میداد، و دیگر نمیتوانست خود را از مرزهایِ مصنوعییِ دولتملتها رها کند. فهمِ رهبرانِ احزابِ کارگرییِ مدرن از خواستههایِ جنبش، مدام، بیشتر و بیشتر با منافعِ دولتها ترکیب میشد، تا آنجا که درنهایت نمیشد هیچ مرزی میانِ آنها ترسیم کرد. برخلافِ آنچه بسیار تصویر میکنند، این تغییرِ چهره را، خیانتِ بینالمللییِ رهبران دانستن، خطا است. درحقیقت ما با جذبِ تدریجی به سویِ روشها و اندیشههایِ جامعه مواجه ایم، که ضرورتاً بر گرایشِ فکرییِ رهبرانِ مختلفِ احزابِ کارگری در کشورهایِ مختلف اثر گذاشت. آن احزاب که یکوقت هدفِ خود را فتحِ قدرتِ سیاسی با پرچمِ سوسیالیسم قرار داده بودند، خود را در منطقِ آهنینِ شرایط گرفتار یافته، ناچار از قربانیساختنِ ذرهذرهیِ باورهایِ سوسیالیستییِ خود در برابرِ سیاستهایِ ملیگرایِ دولت شدند. قدرتِ سیاسی که میخواستند فتحَش کنند سوسیالیسمِشان را شکست داد، تا آنجا که چیزی جز اسم باقی نمانده بود.
نویسنده:رودولف روکر
به نقل از:ارشیو مارکسیست ها
مترجم:امید میلانی
تهیه و تنظیم از محمد توانا

0 Comments:
Post a Comment
<< Home