<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835</id><updated>2011-09-10T04:35:44.032-07:00</updated><title type='text'>century 21</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>22</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680998422809569</id><published>2004-06-09T12:39:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T12:39:44.226-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href='http://photos1.blogger.com/img/134/1094/1024/adolf%20hitler.3.jpg'&gt;&lt;img border='0' style='border:1px solid #000000; margin:2px' src='http://photos1.blogger.com/img/134/1094/400/adolf%20hitler.3.jpg'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;adolf hitler&amp;nbsp;&lt;a href='http://www.hello.com/' target='ext'&gt;&lt;img src='http://photos1.blogger.com/pbh.gif' alt='Posted by Hello' border='0' style='border:0px;padding:0px;background:transparent;' align='absmiddle'&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680998422809569?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680998422809569/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680998422809569' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680998422809569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680998422809569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/adolf-hitler_09.html' title=''/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680914752890788</id><published>2004-06-09T12:24:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T12:25:47.526-07:00</updated><title type='text'>تاریخِ فلسفه‌یِ آنارشیسم از لائو-تسه تا کروپوتکین </title><content type='html'>ایده‌هایِ آنارشیستی تقریباً در هر دورانی از تاریخ یافته می‌شوند. ما در اندیشه‌هایِ حکیمِ چینی، لائو-تسه، و فیلسوفانِ یونانی‌یِ پس از او، در میانِ اپیکوری‌ها، کلبیون و دیگر پی‌روانِ به‌اِصطلاح حقوقِ طبیعی، و به‌خصوص، در زنون، بنیان‌گذارِ مکتبِ رواقی و منتقدِ افلاتون، با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم. این اندیشه‌ها در آموزه‌هایِ معرف‌شناسانه‌یِ متکاملِ اسکندریه بیان شده، و تأثیرِ انکارناپذیری بر بعضی گرایش‌هایِ مسیحی‌یِ سده‌هایِ میانه در فرانسه، آلمان، ایتالیا، هلند و انگلستان داشته اند، که اکثراً هدفِ سنگین‌ترین مجازات‌ها قرار می‌گرفتند. در طولِ تاریخِ اصلاحاتِ بوهمیایی، پیتر چِلکیسکی با قدرتِ تمام از این عقاید دفاع کرد، و در کتابِ خود «شبکه‌یِ ایمان»، همان قضاوتی را درباره‌یِ دولت و کلیسا ارائه داد، که تولستوی قرن‌ها بعد بدان رسید. در میانِ دیگر انسان‌دوستان، رابله نیز شاخص است، که در شرحِ «صومعه‌یِ تلمه» تصویری از زنده‌گی‌یِ آزاد از هر محدودیت ارائه کرده. از دیگران مدافعانِ اندیشه‌یِ آزادی‌خواهی، می‌توانیم از لو بوتیه، سیلویان مارشال، و مهم‌تر از همه، دیدروت نام بریم، که نوشته‌هایِ حجیمَ‌ش، نشان از اندیشه‌یِ رهایَ‌ش از هرگونه تبعیضِ اعتباری دارند.&lt;br /&gt;ولی شکل‌گیری‌یِ روشن‌ترِ مفهومِ آنارشیسم در زنده‌گی و ارتباطِ مستقیمَ‌ش با سازُکارِ تکاملِ اجتماعی به دوره‌هایِ جدیدترِ تاریخ باز می‌گردد. این کار را نخستین‌بار ویلیان گودوین (۱۷۵۶-۱۸۳۶) در اثرِ ارزش‌مندَش، تحقیقی درباره‌یِ برابری‌یِ سیاسی و تأثیرَش بر خرسندی و تقوایِ عمومی (لندن، ۱۷۹۳) انجام داد. می‌تونیم بگوییم اثرِ گودوین، میوه‌یِ رسیده‌یِ آن تکاملِ طولانی‌مدتِ مفاهیمِ رادیکالِ سیاسی و اجتماعی در انگلستان بود، که از جورج بوچانان، ریچارد هوکر، جرارد وینستنلی، الگِرنون سیدنی، جان لاک، روبرت والاس، جان بِلِرز، جرمی بنتام، جوزف پریستلی، ریچارد پرایس و توماس پین گذشته بود.&lt;br /&gt;گودوین به‌روشنی فهمیده است که دلیلِ نادرستی‌هایِ اجتماعی را، باید، نه در شکلِ دولت، بل‌که در اصلِ وجودَش جستُ‌جو کرد. او هم‌چنین متوجه شده است که انسان‌ها نخواهند توانست آزادانه و به طورِ طبیعی در کنارِ هم بزییند، مگر آن‌که شرایطِ اقتصادی‌یِ لازم برایِ این امر فراهم شده باشند، و هیچ فردی دیگر در معرضِ استثمارِ دیگران نباشد؛ این در حالی است که تقریباً همه‌یِ متفکرانِ رادیکالیسمِ صرفاً سیاسی پاک چشمانِ‌شان را بر این موضوع بسته بودند. از همین‌رو بود که بعداً ناچار شدند امتیازاتِ بیش و بیش‌تری به دولتی دهند که در آغاز می‌خواستند به کمینه محدودَش کنند. اندیشه‌یِ گودوین درباره‌یِ جامعه‌یی بی‌دولت، شاملِ مالکیتِ اشتراکی‌یِ زمین و ابزارِ تولید بوده، هم‌کاری‌یِ آزادانه‌یِ تولیدکننده‌گان را برایِ رفعِ نیازهایِ اقتصادی‌یِ جامعه مدِ نظر داشت. کارِ گودوین اثرِ فراوانی بر حلقه‌هایِ ژرف‌نگرترِ کارگرانِ انگلیسی و گروه‌هایِ اندیش‌مندترِ روشن‌فکرانِ لیبرال داشت. مهم‌تر از همه، هم‌کاری‌یِ او با جنبشِ جوانِ سوسیالیستِ انگلستان بود، که بعدها در کارِ مفسرانی از قبیلِ روبرت اوون، جان گری و ویلیام تامپسون به بلوغِ خود رسید، و چنان چهره‌یِ آزادی‌خواهی از خود نشان داد که سوسیالیست‌هایِ آلمان و کشورهایِ دیگر هیچ‌گاه نداشته اند.&lt;br /&gt;هم‌چنین سوسیالیتِ فرانسوی، چارلز فوریه (۱۷۷۲-۱۸۳۲) نیز در این زمینه اثرگذار بود، و این‌جا باید از نظریه‌یِ جذابیتِ کار‌ش به عنوانِ یکی از پیش‌گامانِ اندیشه‌هایِ آزادی‌خواهانه یاد کنیم.&lt;br /&gt;اما کسی که اثری بسیار بزرگ‌تر بر تکاملِ نظریه‌یِ آنارشیسم گذاشت، پیر ژوزف پرودون (۱۸۰۹-۱۸۶۵)، یکی از بااِستعدادترین نویسنده‌گانِ سوسیالیسمِ مدرن بود. پرودون از شرایطِ فکری و اجتماعی‌یِ زمانِ خود ریشه گرفته، و این‌ها بر گرایشِ او به هنگامِ پاسخ‌دادن به هر پرسشی اثر داشته اند. بنابراین، قضاوت درباره‌یِ او بر اساسِ پیش‌نهادهایِ اجرایی‌یَ‌ش، چنان‌چه عده‌یی حتی از پی‌روانَ‌ش انجام داده اند، کاری بی‌مورد است، چه این پیش‌نهادها همیشه از نیازهایِ زمان بر می‌خاسته. در میانِ همه‌یِ متفکرانِ سوسیالیستِ آن دوران، او تنهاکسی بود که علتِ عدمِ تعادلِ اجتماعی را به عمیق‌ترین وجهی فهمیده، و تیزترین و ژرب‌بین‌ترین نگاه را داشت. او صراحتاً مخالفِ همه‌یِ سیستم‌هایِ مصنوعی‌یِ اجتماعی بود، و تکاملِ اجتماعی را انگیزشی طبیعی و ابدی به شکل‌هایِ جدیدتر و مناسب‌ترِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی و فکری می‌دانست؛ و ایمان داشت که تکامل را نمی‌توان به چند فرمولِ انتزاعی‌یِ خاص محدود کرد.&lt;br /&gt;پرودون، با همان اطمینانِ مخالفِ اندیشه‌هایِ ژاکوبینی‌یِ سایه‌افکنده بر فکرِ همه‌یِ دموکرات‌ها و بیش‌ترِ سوسیالیست‌هایِ آن دوران بود، که دخالتِ دولتِ مرکزی و انحصارِ اقتصادی در طولِ رشدِ طبیعی‌یِ جامعه را رد می‌کرد. از نظرِ او رهانیدنِ جامعه از شرِ آن دو غده‌یِ سرطانی کارِ بزرگی بود که انقلاب‌هایِ سده‌یِ نوزدهُ‌م باید به انجام می‌رسانیدند. پرودون کمونیست نبود. او فقط مالکیتی را محکوم می‌کرد که وسیله‌یی برایِ استثمار باشد، اما حقِ مالکیتِ گروه‌هایِ صنعتی بر ابزارِ تولید را، مادام که با پیمان‌هایِ آزادانه اداره شوند، حقِ استثمارِ دیگران را نداشته باشند و حاصلِ کار نیز به طورِ کامل در اختیارِ کارگر قرار گیرد، به رسمیت می‌شمرد. این انجمن‌هایِ مبتنی بر هم‌کاری‌یِ متقابل، از دیدِ او، برخورداری‌یِ همه‌گان از حقوقِ برابر و مبادله‌یِ عادلانه‌یِ کالاها و خدماتِ اجتماعی را تضمین می‌کنند. زمانِ میان‌گینِ کار برایِ تولیدِ هر محصولی نشان‌گرِ ارزشَ‌ش است، و مبادله بر حسبِ آن انجام می‌گیرد. بدین‌ترتیب سرمایه از قدرتِ خود محروم شده، و به طورِ کامل به راندمانِ کار محدود می‌شود. دراِختیارِهمه‌گان بودن نیز جلویِ استفاده از آن برایِ استثمار را می‌گیرد. چنان ساختارِ اقتصادی‌یی هرگونه دست‌گاهِ اعمالِ قدرتِ سیاسی را زائد و غیرِضروری می‌سازد. اجتماع به هم‌پیمانی‌یِ آزادانه‌یِ انجمن‌هایی بدل می‌شود که امورِ خود را با توجه به نیاز، به دستِ خود یا با هم‌کاری با دیگران به انجام می‌رسانند، و آزادی برایِ همه‌گان یک‌سان و فقط محدود به امنیت است. «هرچه انسان مستقل‌تر، آزادتر و جسورتر باشد، برایِ اجتماع هم به‌تر است.»&lt;br /&gt;برپایی‌یِ فدرالیسم که پرودون آینده‌یِ بی‌درنگِ بشر را در آن می‌دید هیچ محدودیتِ مشخصی بر امکاناتِ بعدی‌یِ تکامل وضع نمی‌کند، و وسیع‌ترین گستره را برایِ هرگونه فعالیتِ فردی و اجتماعی ایجاد می‌سازد. در نگاه به فدراسیون، پرودون از اتحادِ ملی و سیاسی‌یِ موجود در ناسیونالیسمِ تازه‌بیدارشده‌یِ آن زمان الهام گرفته، که در افرادِ قدرت‌مندی مانندِ مازینی، گاریبالدی، لِلوِل و دیگران متجلی است. بدین‌ترتیب، او بسیار بیش از بیش‌تر از هم‌عصرانَ‌ش طبیعتِ اصلی‌یِ ناسیونالیسم را شناخته و بدان معتقد است. پرودون اثرِ بسیار بزرگی بر رشدِ سوسیالیسم گذاشته، به رشدُنموِ آن به‌خصوص در کشورهایِ لاتین کمکِ شایانی کرد.&lt;br /&gt;ایده‌هایی شبیهِ نظراتِ سیاسی و اقتصادی‌یِ پرودون که توسطِ پی‌روانِ به‌اِصلاح آنارشیسمِ فردگرا در آمریکا تبلیغ می‌شدند، حامیانِ توانایی از قبیلِ ژوسیه وارن، استفن پرل اندرو، ویلیام بی گرین، لیساندر اسپونر، بنیامین توکر، اِزرا هِیوود، فرانسیس دی تاندی و دیگران یافتند، اما هیچ‌یک از اینان نتوانست به ژرف‌نگری‌یِ پرودون برسد. حقیقت این است که بیش‌ترِ متفکرانِ اندیشه‌یِ آزادی‌خواهی، افکارِ خود را نه از اندیشه‌هایِ سیاسی‌یِ پرودون، بل‌که از عقایدِ لیبرالیسمِ آمرکایی آموختند، بدین‌ترتیب است که توکر می‌تواند ادعا کند که «آنارشیست‌ها صرفاً دموکرات‌هایِ جفرسونی‌یِ ثابت‌قدم هستند».&lt;br /&gt;بیانِ بسیار خوبی از اندیشه‌هایِ آزادی‌خواهانه را می‌توان در کتابِ ماکس استیرنر (۱۸۰۶-۱۸۵۶)، Der Einzige und sein Eigentum، یافت، که البته خیلی زود به فراموشی سپرده شده، تأثیرِ چندان بر رشدِ جنبشِ آنارشیسم نگذاشت. کتابِ استرنر عمدتاً کاری فلسفی است که ردِ اتکایِ انسان به قدرت‌هایِ برتر را در همه‌جا گرفته، از ترسیمِ نتایجِ کلی‌یِ گرفته‌شده از دانسته‌هایِ حاصل از تجربه نمی‌هراسد. این کتاب متعلق به شورشی‌یِ خودآگاه و سنجش‌گری است، که هیچ احترامی به اتوریته، هرقدر قدرت‌مند باشد، نمی‌گذارد، و فقط خواستارِ استقلالِ اندیشه است.&lt;br /&gt;ولی پهلوانِ پرشور و انقلابی‌یِ آنارشیسم، میخائیل باکونین (۱۸۱۴-۱۸۷۶) است، که آموزه‌هایِ پرودون را بنیادِ اندیشه‌هایَ‌ش قرار داد، ولی آن‌ها را، به‌خصوص در قسمتِ اقتصادی، به‌هنگامِ دفاعَ‌ش در فراکسیونِ فدرالیستِ انترناسیونالِ نخست از مالکیتِ جمعی‌یِ زمین و دیگر ابزارِ تولید، گسترش داده، خواستارِ محدودیتِ حقِ مالکیتِ خصوصی به محصولِ کارِ شخص بود. باکونین هم‌چنین مخالفِ کمونیسم بود، که در آن زمان هم، مثلِ چهره‌یِ امروزینَ‌ش در بلشویسم، چهره‌یی بسیار تمرکزگرا داشت. او می‌گوید: «من کمونیست نیستم، چرا که کمونیسم همه‌یِ نیروهایِ جامعه را در دولت متحد می‌سازد و خود جذبِ آن می‌شود؛ چراکه به‌ناچار به سویِ جمع‌آوری‌یِ همه‌یِ دارایی در دستانِ دولت رانده می‌شود، ولی من خواهانِ الغایِ کاملِ اتوریته و قیمومیتِ دولتی هستم، که تا امروز، تحتِ ادعایِ اخلاقی‌ساختن و تمدن‌بخشی، مردم را تحتِ ستم قرار داده و استثمار کرده».&lt;br /&gt;باکونین انقلابی‌یِ مصممی بود و حلِ دوستانه و مسالمت‌آمیزِ مشکلاتِ موجودِ جامعه را باور نمی‌کرد. او فهمیده بود که طبقاتِ حاکم، سرسختانه جلویِ هر شانسِ اصلاحاتِ بزرگِ اجتماعی را می‌گیرند، و بنابراین تنها راهِ رهایی را در انقلابِ بین‌المللی‌یِ سوسیالیستی می‌دید، که همه‌یِ نهادهایِ قدرتِ سیاسی و استثمارِ اقتصادی را نابود کرده، به جایِ‌شان فدراسیونِ انجمن‌هایِ آزادِ تولیدکننده‌گان و مصرف‌کننده‌گان را برایِ رفعِ نیازهایِ روزمره‌یِ زنده‌گی برپا سازد. از آن‌جا که او، شبیهِ بسیاری هم‌عصرانَ‌ش، به زودهنگامی‌یِ انقلاب باور داشت، همه‌یِ نیرویِ خود را خالصانه صرفِ اتحادِ عناصرِ انقلابی و آزادی‌خواه در داخل و بیرونِ انترناسیونال کرد، تا از انقلابِ آتی در برابرِ دیکتاتوری یا هرگونه بازگشتی به شرایطِ پیشین حفاظت کند. بدین‌ترتیب است که می‌توان او را، از جهاتی، بنیان‌گذارِ جنبشِ آنارشیسمِ مدرن به شمار آورد.&lt;br /&gt;یکی از ارزش‌مندترین نظریه‌پردازانِ آنارشیسم، پیتر کروپوتکین (۱۸۴۲-۱۹۲۱) بود، که وظیفه‌یِ خود را، بررسی‌یِ دست‌آوردهایِ علومِ طبیعی‌یِ مدرن و دست‌رس‌پذیرساختنِ‌شان برایِ مفهومِ جامعه‌شناسانه‌یِ آنارشیسم قرار داد. او در کتابِ مبتکرانه‌ئَ‌ش، عاملِ هم‌یاری‌یِ متقابل در تکامل، دلایلِ خود را علیهِ به‌اصطلاح داروینیسمِ اجتماعی برشمرد، که طرف‌دارانَ‌ش می‌کوشیدند با استفاده از نظریه‌یِ داوینی‌یِ مبارزه برایِ تنازعِ بقا، شرایطِ موجودِ اجتماعی را تغییرناپذیر جلوه دهند. کروپوتکین نشان داد که این تصویر از طبیعت به شکلِ میدانِ بی‌حدُمرزِ نبرد، فقط کاریکاتوری از زنده‌گی‌یِ واقعی است، و در کنارِ نبردِ وحشی برایِ بقا، که با چنگ و دندان انجام می‌شود، تمایلِ دیگری نیز در طبیعت هست، که خود را در هم‌کاری‌یِ اجتماعی‌یِ گونه‌هایِ ضعیف‌تر و بقایِ بعضی گونه‌ها بر اساسِ تکاملِ غریزه‌یِ اجتماعی و هم‌بسته‌گی‌یِ‌شان به نمایش می‌گذارد. بدین‌ترتیب، انسان نه سازنده‌یِ جامعه، بل‌که جامعه سازنده‌یِ انسان است؛ جامعه از گونه‌هایِ پیشینی برایِ انسان به میراث گذاشته شده، بقایِ او، با وجودِ قدرتِ فیزیکی‌یِ رقیبانَ‌ش، و درنهایت پیش‌رفتِ نامحدودِ او را تضمین کرده. این تمایلِ دویُ‌م به‌خوبی در عقب‌ماندنِ قهقرایی‌یِ گونه‌هایی مشخص است که با وجودِ تمایلِ شدید برایِ مبارزه برایِ بقا، هیچ زنده‌گی‌یِ اجتماعی نداشته، و صرفاً به قدرتِ فیزیکی‌یِ خود متکی اند. این دیدگاه، که امروزه مدام پذیرفته‌گی‌یِ بیش‌تری در علومِ طبیعی و تحقیقاتِ اجتماعی می‌یابد، چشم‌اَندازهایِ جدیدی بر بررسی‌یِ تکاملِ انسان گشود.&lt;br /&gt;از نظرِ کروپوتکین، این حقیقت حتی در استبدادی‌ترین شرایط نیز صادق است، که بیش‌ترِ ارتباطاتِ شخصی‌یِ انسان با هم‌نوعانَ‌ش، بر پایه‌یِ عادت‌هایِ اجتماعی، توافقِ آزاد و هم‌کاری‌یِ متقابل انجام می‌شود، و بدونِ آن‌ها، اساساً زنده‌گی‌یِ اجتماعی مقدور نخواهد بود. اگر این‌طور نبود، حتی قوی‌ترین دست‌گاه‌هایِ تحمیلِ دولتی هم نمی‌توانستند نظمِ اجتماعی را حتی برایِ مدتی کوتاه حفظ کنند. ولی، امروزه، این رفتارهایِ طبیعی، که از درونی‌ترین طبیعتِ انسان سرچشمه می‌گیرند، در تداخلِ مدام با نتایجِ استثمارِ اقتصادی و قیمومیتِ حکومتی، فلج شده، و این باعثِ ظهورِ نمایان‌ترِ شکلِ متخاصمانه‌یِ مبارزه برایِ بقا در جامعه‌یِ انسانی و غلبه‌یِ آن بر شکل‌هایِ هم‌کاری‌یِ آزادی و کمکِ متقابل شده است. وجدان و مسئولیت‌پذیری‌یِ شخصی، و ظرفیتِ هم‌دردی با دیگران، که زیربنایِ اخلاق و برابری‌یِ اجتماعی را می‌سازند، در آزادی به‌تر از هر شرایطِ دیگری رشد می‌کنند.&lt;br /&gt;کروپوتکین هم، مانندِ باکونین، انقلابی بود. اما او، مانندِ الیزه رکلوس و دیگران، انقلاب را تنها یکی از مراحلِ فرآیندِ تکامل می‌دید، که وقتی پدید می‌آید که رشدِ طبیعی‌یِ خواسته‌هایِ جدیدِ اجتماعی به‌قدری توسطِ قدرت محدود شده باشد که ناچار شوند برایِ ادامه‌یِ ایفایِ نقشِ خود به عنوانِ عواملی در زنده‌گی‌یِ انسانی، پوسته‌هایِ قدیمی را با خشونت در هم شکنند.&lt;br /&gt;کروپوتکین، بر خلافِ جمع‌گرایی‌یِ باکونین و هم‌کاری‌گرایی‌یِ پرودون، نه فقط طرف‌دارِ اشتراکِ مالکیت بر ابزارِ تولید بود، بل‌که آن را حتی به محصولِ کار نیز می‌گسترد، چراکه معتقد بود با فن‌آوری‌یِ کنونی هیچ سنجه‌یِ برایِ سنجشِ میزانِ کار وجود ندارد، و از سویِ دیگر، با جهت‌دهی‌یِ عقلانی‌یِ روش‌هایِ مدرنِ کار، تضمینِ تأمینِ همه‌یِ انسان، امری مقدور خواهد بود. پیش از کروپوتکین هم، افرادی از قبیلِ ژوزف دجاک، الیسه رِکلوس، کارلو کافیرو و دیگران، آنارشیسمِ کمون‌گرا را طرح کرده بودند، ولی درخشان‌ترین و بارزترین نمودِ این اندیشه، که امروزه میانِ بیش‌ترِ آنارشیست‌ها پذیرفته شده، در کارهایِ کروپوتکین بود.&lt;br /&gt;در این میان لازم است یادی هم از لئو تولستوی (۱۸۲۸-۱۹۱۰) کنیم، که از خاست‌گاهی مسیحی، و بر پایه‌یِ آموزه‌هایِ انجیل‌ها، به ایده‌یِ جامعه‌یی بدونِ حکومت رسید.&lt;br /&gt;چیزِ مشترکِ میانِ همه‌یِ آنارشیست، خواستِ تشکیلِ جامعه‌یی آزاد از همه‌یِ نهادهایِ تحمیل‌گرِ سیاسی و اجتماعی است، و این عقیده که چنین نهادهایی جلویِ رشدِ آزادانه و سالمِ انسانیت را می‌گیرند. بدین‌ترتیب، هم‌کاری‌گرایی، جمع‌گرایی و کمون‌گرایی را نباید سیستم‌هایِ بسته‌یِ اقتصادی تصور کرد، که جایی برایِ پیش‌رفت‌هایِ بعدی نمی‌گذارند، بل‌که این‌ها صرفاً وسایلی اقتصادی برایِ حفاظت از آزادی‌یِ اجتماع هستند. حتی احتمالاً در جامعه‌یِ آزادِ آینده، سیستم‌هایِ اقتصادی‌یِ مختلفی وجود خواهند داشت، که بر مبنایِ هم‌کاری‌یِ متقابل کار کنند، چه، هر پیش‌رفتِ اجتماعی، می‌بایست با تجربه‌یِ آزادانه و آزمونِ عملی‌یِ شیوه‌هایِ جدید هم‌راه باشد؛ در آن جامعه‌یِ آزاد، هر امکانی وجود خواهد داشت.&lt;br /&gt;همین مطلب درباره‌یِ شیوه‌هایِ گوناگونِ موردِ استفاده‌یِ آنارشیست‌ها نیز صادق است. کارِ آنارشیست‌ها، مهم‌تر از هرچیز، آموزش و آماده‌سازی‌یِ فکری و روانی‌یِ مردم برایِ آزادسازی‌یِ اجتماعی‌یِ خودِشان است. هر تلاشی برایِ محدودسازی‌یِ انحصارِ اقتصادی و قدرتِ دولت، گامی به سویِ واقعیت‌گرفتنِ این هدف است. هرگونه توسعه‌یِ سازمان‌هایِ اختیاری و داوطلبانه در زمینه‌هایِ مختلف، و هرگونه فعالیتِ اجتماعی در جهتِ آزادی‌یِ شخصی و برابری‌یِ اجتماعی، آگاهی‌یِ مردم را عمیق‌تر کرده، و مسئولیت‌پذیری‌یِ اجتماعی‌یِ ایشان را افزایش می‌دهد، و بدونِ این‌ها، هیچ تغییرِ مثبتِ اجتماعی مقدور نیست. بیش‌ترِ آنارشیست‌هایِ زمانِ ما قانع شده اند که هر تغییرِ کلانِ اجتماعی، به سال‌ها سازنده‌گی و آموزش نیاز دارد، و درنهایت هم بدونِ تنشِ انقلابی به عمل مبدل نخواهد شد، همان‌گونه که همه‌یِ پیش‌رفت‌هایِ بزرگِ اجتماعی تا امروز با چنین تنش‌هایی هم‌راه بوده اند. البته خصوصیت‌هایِ این تنش‌ها، به‌کلی به قدرتِ مقاومتی که طبقاتِ حاکم برایِ جلوگیری از واقعیت‌یافتنِ نظمِ جدید از خود نشان می‌دهند بسته‌گی خواهد داشت. هرچه حلقه‌هایِ گسترده‌تری از مردم به سازمان‌دهی‌یِ جامعه‌یی جدید با روحِ آزادی و سوسیالیم ایمان آورند، دردهایِ زایمانِ تغییراتِ اجتماعی‌یِ آینده کم‌تر خواهد شد. چه حتی انقلاب‌ها هم فقط می‌توانند ایده‌هایی که هم‌اَکنون وجود داشته باشند را رشد داده و به اجرا بگذارند، ولی نمی‌توانند خودِشان ایده‌هایِ جدید پدید آورند، یا دنیایِ جدید را از هیچ بنا کنند.&lt;br /&gt;پیش از ظهورِ دولت‌هایِ تمامیت‌خواه در روسیه، ایتالیا، آلمان و سپس در پرتغال و اسپانیا، و درگرفتنِ جنگِ جهانی‌یِ دویُ‌م، سازمان‌ها و جنبش‌هایِ آنارشیست تقریباً در همه‌یِ کشورها وجود داشتند. اما مانندِ همه‌یِ جنبش‌هایِ سوسیالیستِ دیگرِ آن دوران، هدفِ استبدادِ فاشیسم و حملاتِ ارتشِ آلمان قرار گرفته، تنها توانستند به زیستِ زیرزمینی ادامه دهند. از پایانِ جنگ، می‌توان رستاخیزِ جنبش‌هایِ آنارشیستی را در تمامِ کشورهایِ اروپایِ غربی مشاهده کرد. فدراسیونِ آنارشیست‌هایِ فرانسه و ایتالیا هم‌اَکنون مجمعِ خود را برگزار کرده اند، آنارشیست‌هایِ اسپانیا که هنوز هزارانِ‌شان در تبعید، و عمدتاً در فرانسه، بلژیک و آفریقایِ شمالی می‌زیند نیز همین‌طور. روزنامه‌ها و مجله‌هایِ آنارشیستی باز هم در بسیاری کشورهایِ اروپایی و بعضی مناطقِ آمریکایِ شمالی و جنوبی منتشر می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده: رودولف روکر &lt;br /&gt;به نقل از: آرشیوِ مارکسیست‌ها &lt;br /&gt;مترجم: امیدِ میلانی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680914752890788?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680914752890788/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680914752890788' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680914752890788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680914752890788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680914752890788.html' title='تاریخِ فلسفه‌یِ آنارشیسم از لائو-تسه تا کروپوتکین '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680901501008126</id><published>2004-06-09T12:22:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T12:23:35.010-07:00</updated><title type='text'>سرمایه‌داری در نقشِ اقتصادیِ جهانی </title><content type='html'> هری مگداف از نظریه‌پردازانِ مارکسیست است. او بود که برایِ نخستین بار نظریه‌یِ امپریالیسم بدونِ مستعمره را ارائه کرد، که در سال‌هایِ اخیر شکلِ غالبِ امپریالیسم بوده است. مگداف چندی پیش و در آوریلِ ۲۰۰۳، ۹۰ساله شد، و مانتلی ریویو به مناسبتِ سال‌گردِ تولدَش برنامه‌یی تدارک دید، که این مصاحبه نیز در آن جای داشت. مگداف می‌کوشد با استفاده از استدلال‌هایِ منطقی و هم‌چنین شواهدِ فراوانِ تاریخی نشان دهد امپریالیسم و استثمارِ کشورهایِ فقیرتر لازمه‌یِ سرمایه‌داری است، و سرمایه‌داری در طولِ رشدِ ناگزیرَش، چاره‌یی جز استعمارِ کشورهایِ دیگر ندارد. بدین‌ترتیب مگداف از جنگِ عراق شگفت‌زده نیست، و آن را نتیجه‌یِ بی‌مسئولیتی و ماجراجویی‌یِ حاکمانِ فعلی‌یِ آمریکا نیز نمی‌داند، بل‌که قسمتی لازم از سیستمِ اقتصادی‌‌یِ حاکم بر کلِ جهان می‌شمارد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;هوک گوتمان: هری، من فکر می‌کردم بتوانیم بحثِ‌مان را با جزئیاتِ نظریه‌یِ تو درباره‌یِ آغازِ سرمایه‌داری به عنوانِ اقتصادِ جهانی بیآغازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هری مگداف: بله، سرمایه‌داری در اقتصادِ جهانی متولد شد. البته ما باید میانِ سرمایه‌داری‌یِ سوداگری و سرمایه‌داری‌یِ صنعت فرق بگذاریم. با پیش‌رفت‌هایِ انجام‌شده در سده‌یِ پانزدمُ‌م در کشتی‌هایِ سه‌دکله، به‌سختی مسلح و توانا برایِ حملِ مقدارِ قابلِ توجهی سرنشین و بار در مسافت‌هایِ میان‌اُقیانوسی، هردویِ تجارتِ بین‌المللی و جنگ‌آوری‌یِ دریایی به پیش رانده شدند. کشتی‌هایِ جدیدِ اروپایی در هفت‌دریا در جستُ‌جویِ سود و غنیمت پراکنده شدند. بدین‌ترتیب، عصرِ اکتشافات، که هم‌چنین به عنوانِ عصرِ غلبه معروف است، در سده‌یِ پانزدهُ‌م آغازیده و نشانه‌یی شد بر برخاستنِ سرمایه‌داری‌یِ سوداگرانه بر شالوده‌یِ اقتصادِ جهانی. ثروتِ اروپایِ غربی از مرزهایِ پیشین فراتر رفت: طلا و نقره برایِ تغذیه‌یِ بانک‌ها از آمریکایِ جنوبی می‌آمدند، و برده‌ها برایِ تولید کالاهایِ مصرفی و موادِ خام برایِ کارگاه‌هایِ اروپایِ غربی گرفته می‌شدند. تجارتِ جهانی در نتیجه‌یِ تأسیسِ مستعمره‌هایِ جدید، بسطِ قدیمی‌ها، گسترشِ برده‌داری و غارت‌گری‌یِ آشکار جهش کرد. این‌ها خصیصه‌هایِ برجسته‌یِ بازارهایِ جهانی بودند که دو سده پیش از رسیدن به سرمایه‌داری‌یِ صنعتی گشوده شده بودند. یکی از خصایصِ کلیدی‌یِ این مرحله‌یِ سوداگرانه‌یِ سرمایه‌داری آن است که نه‌تنها بازارها را تأمین کرد، بل‌که هم‌چنین ثروتی فراهم کرد که انقلابِ صنعتی را در میانه‌یِ سده‌یِ ۱۷۰۰ تغذیه ساخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن‌جا که سرمایه‌داری‌یِ صنعتی در کشورهایِ مختلف در زمان‌هایِ مختلفی تکامل یافت، خصایصَ‌ش در این کشورهایِ مختلف یک‌سان نیستند. اما یک خصیصه‌یِ مشترک وجود دارد. قوانینِ اساسی‌یِ حرکت یک‌سان هستند. درجه‌یی از توازن میانِ سرمایه‌گذاری، مصرف و تأمینِ مالی موردِ نیاز است. اگر خصایصِ مهم از تعادل خارج شوند، با بحرانِ اقتصادی مواجه می‌شویم. این بحران‌ها بر آینده اثر گذاشته و آن را شکل می‌دهند، اما نمی‌توانند چندان از قوانینِ اولیه‌یِ حرکت منحرف شوند. روش‌هایِ مهمِ غلبه بر عدمِ تعادل از طریقِ فعالیت‌هایِ امپریالیستی جسته می‌شوند. جستُ‌جو برایِ بازارهایِ جدید، برایِ فرصت‌هایِ جدیدِ سرمایه‌گذاری، با رقابت میانِ ملت‌ها انگیخته می‌شود. هیچ گریزی از منطقِ داخلی‌یِ سیستم نیست. چیره‌شدن بر بیماری‌هایِ سرمایه‌داری نیاز به ساختنِ اجتماعی به‌کلی متفاوت دارد، که شالوده‌ئَ‌ش تغییرِ قدرتِ اختصاص‌یافته برایِ تأمینِ نیازهایِ اولیه‌یِ همه‌یِ مردم است. معنی‌یِ این برداشتنِ الزام‌هایِ ایجادشده بر بازار در جستُ‌جویِ بیشینه‌کردنِ سود است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چین مثالی از این است که چه‌گونه یک‌قدم در جهتِ سرمایه‌داری موجبِ قدمِ بعدی می‌شود. بیست و پنج سال پیش، گروهِ حاکم در حزبِ کمونیستِ چین تصمیم گرفتند دو سیستمِ اقتصادی ایجاد کنند. مدیریتِ قسمت‌هایِ بالاترِ اقتصاد مستقیماً در اختیارِ برنامه‌یِ مرکزی‌یی بود که توسطِ حکومت اجرا می‌شد، و باقی‌یِ جامعه برایِ مؤسساتِ خصوصی باز بود. بخشِ خصوصی، که هم از سویِ دولت و هم از سویِ سرمایه‌گذاری‌یِ خارجی انگیخته شده و کمک گرفته بود، با نرخِ خیلی بالایی گسترش یافت. تصمیم‌گیری‌یِ این‌که چه‌چیز و چه‌قدر تولید شود در اختیارِ بازارهایِ در جستُ‌جویِ سود قرار گرفت. با رشدِ اقتصاد بدین‌شکل، یک بازارِ سرمایه موردِ نیاز بود، پس بازارِ سهام و بانک‌داری‌یِ خصوصی شروع شد. سرمایه‌گذارانِ خارجی می‌توانستند از دست‌مزدهایِ بسیار پایین برایِ رقابت در بازارِ جهانی بهره گیرند. تغییرِ اقتصاد برایِ تکیه بر صادرات باعثِ پیوستِ چین به سازمانِ تجارتِ جهانی و تبعیت از قوانینِ آن شده، کنترل بر سرمایه‌گذاری‌یِ خارجی را، با تبعیت از قوانینِ تجارتِ سرمایه‌داری، ضعیف‌تر کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برایِ پذیرفته‌شدن در فشارهایِ جهانی‌سازی، امروز تشکلیلاتِ اقتصادی‌یِ دولتِ چین خصوصی می‌شوند. تمایزهایِ طبقاتی و تفاوت در میانِ مردم بیش‌تر می‌شود. و در ادامه‌یِ این راه، مؤسساتِ خصوصی تشویق شدند و رفاهِ اجتماعی در ارائه‌یِ خدماتِ آموزشی و بهداشتی به کلِ مردم رو به زوال گذاشتند. بی‌کاری و گرسنه‌گی رشد کرد. چین از کشوری به طورِ غیرِعادی تساوی‌گرا به کشوری با توزیعِ نامناسبِ درآمد و از این نظر بسیار شبیهِ ایالاتِ متحده بدل شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: ما معمولاً می‌شنویم که سرمایه‌داری را به عنوانِ به‌ترین راه برایِ تسریعِ رشد در اقتصاد می‌شمارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: تفکرِ غالب به این چسبیده است که سرمایه‌داری به رشد محدود است. اشخاصِ بی‌باک از اختراعات و اندیشه‌هایِ جدید حمایت می‌کنند، کارخانه ساخته می‌شود، کارگران استخدام می‌شوند؛ و این‌ها موجبِ رشدِ حلزونی‌یِ موجودی و تقاضا می‌شوند. البته قطعاً حسی زیربنایی در این مدل وجود دارد. اما این تنها یک مدل است، و نه واقعیت. دینامِ رشدِ سرمایه‌داری سرمایه‌گذاری است. اما نرخِ سرمایه‌گذاری بسیار از پیوسته‌گی دور است. سرمایه‌گذاری وقتی مصرف‌کننده‌گانِ کافی نباشند که بتانند و بخواهند تولیدات را بخرند کاهش می‌یابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این خاطر است که فروشِ داخلی‌یِ محصولاتِ تولیدشده معمولاً الگویِ مشابهی را دنبال می‌کند: فروش و تولید برایِ مدتی پس از معرفی شتاب می‌گیر، و سپس سراَنجام به خطی افقی مماس می‌شود. مجانب قسمتی از نمودار است. مثلِ این بالا می‌رود و سپس ثابت می‌شود. [دستِ هری با زاویه بالا می‌رود و سپس هم‌ترازِ زمین می‌شود.] برایِ مثال، اختراعِ یخ‌چال را در نظر بگیرید، که در پیش‌رفتِ بعضی مناطق در ایالاتِ متحده نقشی بنیادی بازی کرد. برایِ این بحث، می‌خواهم موردِ یخ‌چال‌هایِ خانه‌گی را به عنوانِ مثال استفاده کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی یخ‌چال یک اختراعِ جدید بود در دوره‌هایِ رشدِ کلِ سرمایه‌داری در ایالاتِ متحده نقشِ بسیار مهمی داشت. اما مردم چند یخ‌چال دارند، یک خانواده چندتا می‌تواند استفاده کند؟ اگر پول‌دار باشید می‌توانید یکی در زیرزمین و یکی در آشپزخانه داشته باشید، یا ممکن است دو آشپزخانه داشته باشید. اما به هر حال شما نمی‌توانند خانه‌یِ خود را با آن‌ها پر کنید. وقتی همه‌یِ مردمی که استطاعتِ داشتنِ‌ش را داشتند یخ‌چال خریدند، دیگر تنها تقاضا از تعویضِ آن‌ها ایجاد می‌شود، یا به خاطرِ رشدِ جمعیت و تشکیلِ خانواده‌هایِ جدید. زن و شوهرِ جوانی یک آپارتمان می‌گیرند، و وقتی از عهده‌ئَ‌ش بر آمدند، یخ‌چال می‌خرند. اما همیشه رشدِ مهیجی در تعدادِ خانواده‌ها وجود ندارد. پس کاهشی در تقاضا ایجاد می‌شود. و سپس پرسش مطرح می‌شود، چه‌گونه می‌توان صنعتی را پیش‌رو نگاه داشت؟ و چه‌گونه می‌توان آن را گسترش داد؟ این‌جا است که گسترش به خارج طرح می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: پس همیشه قدرتِ انگیزاننده‌یِ امپریالیسم، دینامیکِ داخلی‌یَ‌ش، گرایش به رکود بوده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: بله، هرچند نه تنهامسئله، گرایش به رکود عاملِ مهمی در هدایت به سویِ امپریالیسم است.چنان‌چه پیش‌تر گرفتم، سرمایه‌گذاری دینامِ رشد در اقتصادِ سرمایه‌داری است. از آن‌جا که نیاز به سرمایه‌گذاری‌یِ جدید به مرزهایی می‌رسد، حرکتِ فراترِ رشدِ سرمایه‌داری به محصولاتِ جدید، اختراعاتِ جدید و جمعیتِ بیش‌تر برایِ تسخیر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشورهایِ ثروت‌مندِ سرمایه‌داری با تسخیرِ بازارهایِ خارجی نرخِ رشدِ خود را بالا نگاه می‌دارند. چنان‌چه جوان روبینسون گفت، «تعدادِ کمی انکار خواهند کرد که گسترشِ سرمایه‌داری به سرزمین‌هایِ جدید دلیلِ اصلی‌یِ چیزی است که یک اقتصاددانِ دانش‌گاهی «انفجارِ عظیمِ سکولار» در دو سده‌یِ اخیر می‌نامد». رشدِ حومه [در ایالاتِ متحده] پس از جنگِ دویُ‌مِ جهانی شکلِ دیگری از محرک‌هایِ بزرگ بود. اما هیچ‌یک از تولیداتِ تازه و فن‌آوری‌هایِ تازه نمی‌توانند رشد را در میزانِ موردِ نیاز نگاه دارند. بدین‌ترتیب، این وضعیت به سویِ ایجادِ بازارهایِ جدید و فرصت‌هایِ سرمایه‌گذاری‌یِ جدید درد سرزمین‌هایِ بی‌گانه حرکت می‌کند. کشورهایِ سرمایه‌داری‌یِ ازنظرِصنعتی‌پیش‌رفته، «چنان‌چه گوزن در پیِ آب نفس‌نفس می‌زند»،تشنه‌یِ جهان‌هایِ جدیدی برایِ تسخیر هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در هر کشورِ موفقِ سرمایه‌دار، آنان فقط با یافتنِ بازارهایِ جدید و شکست‌دادنِ بازارهایِ رقیب است که توانسته اند این تشکیلات را به‌راه نگاه دارند، و این مسئله‌یی بنیادی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست‌آوردهایِ بزرگِ انگلستان در انقلابِ صنعتی تکاملِ موتورِ بخار، ماشینی‌کردنِ تولیدِ پارچه، نخ‌ریسی‌یِ ماشینی، و نساجی‌یِ ماشینی و غیره بود. چندان طول نکشید که انگلستان به بازارهایِ جدیدی برایِ فروشِ لباس‌هایِ تولید‌شده نیاز داشت. غیر از این، کار و کسبِ آنان از کار می‌اُفتاد، چراکه شما نمی‌توانید به تولیدِ مدامِ یک‌چیز ادامه دهید مگر آن‌که جایی برایِ فروشَ‌ش داشته باشید. و درباره‌یِ انگلستان، صنعتِ پارچه‌یِ هندوستان برایِ ایجادِ بازارِ جدید برایِ لباس‌هایِ انگلیسی تخریب شد. هندوستان تولیدِ پارچه‌یِ کاملاً خوبی داشت، پارچه‌هایی که آنان تولید می‌کردند قطعاً زیباتر از آنی بود که در انگلستان تولید می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبیهِ همین، روشِ زنده‌گی در بیش‌ترِ کشورها تغییر کرد تا بتواند بازارهایِ جدید و فرصت‌هایِ سرمایه‌گذاری برایِ انگلیسی‌ها، اروپایی‌ها، ژاپنی‌ها و آمریکایی‌ها فراهم سازد. سرمایه‌داری باید رشد می‌کرد. در غیرِ این صورت تشکیلاتِ آن‌ها به گل می‌نشست، تولید و سودِشان به‌سختی کم می‌شد، و بانک‌ها هم به دردسر می‌اُفتادند. این چیزی است که در کسادی‌یِ بزرگ رخ داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا، هوک، مطمئناً پیچیده‌گی‌هایِ بیش‌تری وجود دارند. من نمی‌خواهم درباره‌یِ پیچیده‌گی‌هایِ امپریالیسم سخن‌رانی کنم. اما انگیزه‌یِ مهمِ دیگر برایِ ایجادِ مستعمره، داشتنِ دستِ بالا در تضمینِ دراختیاربودنِ منابعِ موادِ خام است. مسئله پس از مدتی دیگر آوردنِ ادویه، چای و تنباکو از دوردست‌ها نبود. کاخانه‌هایِ انقلابِ صنعتی به پنبه، مس، روی و غیره نیاز داشتند. ابتدا ذغال موردِ نیاز بود، بریتانیا خود منابعِ بزرگی از آن را داشت. سپس آهن لازم داشتند، یا مس، یا روی، یا نیکل، که می‌باید عمدتاً از خارج وارد می‌شد. هرچه فن‌آوری‌یِ تولیداتِ شما پیش‌رفته‌تر می‌شود، شما بیش‌تر به منابعِ خاص، و معمولاً کم‌یاب، برایِ آلیاژهایِ‌تان نیاز پیدا می‌کنید. آلیاژها کمُ‌بیش مقداری نیکل نیاز دارند. تولیدِ سرمایه‌داری به موادی مانندِ آن نیاز دارد، و ناچار است که برایِ به‌دست‌آوردنَ‌ش به دوردست‌ها برود. با وجود آن‌که راه‌هایِ مختلفی برایِ گرفتنِ این منابعِ اساسی هست، ولی آن‌چه سرمایه‌دارها می‌خواهند کنترلِ آن‌ها است؛ که وقتی لازم شد، جریانِ پای‌دار را تضمین کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: پس انگیزه‌یِ حرکت به خارج، نیاز به بازارهایِ جدید برایِ تلافی‌یِ رکود، و نیاز به موادِ خامِ موردِ نیاز در تولید است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: بلی. بازارهایِ جدید و همه‌یِ سری‌یِ موادِ موردِ نیاز مرکزی هستند. اما عاملِ سه‌یُ‌می نیز هست. وقتی سرمایه‌داری در کشوری رشد می‌کند، طبقه‌یِ کارگر برایِ دست‌مزدهایِ بالاتر، ساعاتِ کارِ کم‌تر و آسوده‌گی از سلسله‌مراتبِ دیکتاتورگونه‌یِ بالایِ سرِشان مبارزه می‌کنند. وقتی پیروز شدند، این مبارزات سطحِ حقوق‌ها را بالا برده و باقی‌یِ خواسته‌ها، از قبیلِ مقدارِ بیش‌تری از خدماتِ اجتماعی، را تأمین می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بدین‌ترتیب، سرمایه‌دار، با هدفِ افزایشِ سود، جایِ دیگری می‌رود تا از دست‌مزدهایِ به‌شدت پایین و فرصت‌هایِ استثمارِ شدیدتر در کشورهایِ عقب‌مانده بهره‌مند شود. در سازُکارِ سرمایه‌گذاری‌‌یِ خارجی، ظرفیت‌هایِ داخلی‌یِ توسعه‌یِ کشورهایِ مستعمراتی و نیمه‌مستعمراتی از هم گسیخته و از شکلِ طبیعی خارج می‌شود. نرخِ رشد و شکل‌هایِ آن، به دلایلِ مختلف، در طولِ تاریخِ انسان فرق داشته. اما وقتی سرمایه‌داری با اعمالِ مستقیم یا غیرِمستقیمِ قدرت وارد شد، غالب می‌شود. البته همه‌چیز را تسخیر نمی‌کند، ولی بر هر چیزی در کشور اثر می‌گذارد، که ممکن است معنایَ‌ش وابسته‌گی به کشورِ مادرِ سرمایه باشد، و معمولاً باعثِ فقرِ بیش‌ترِ توده‌ها می‌گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمناً، در کشورهایِ پیش‌رفته‌یِ سرمایه‌داری شغل‌هایِ کم‌تری هست. نتیجه درصدِ بیش‌ترِ بی‌کاری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: پس امپریالیسم، دربخشی، برایِ گریز از هزینه‌یِ زیادِ کارگر در کشورهایِ سرمایه‌داری، سعی می‌کند کارگرِ ارزان بیابد. اما آیا شکلِ خودِ امپریالیسم در طولِ رشدَش تغییر نکرده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: چرا. نخستین تغییرِ بزرگ زیادشدن و گسترشِ سرمایه‌داری‌یِ صنعتی در قسمتِ غربی‌یِ اروپا، و مناطقی بود که ساکنانِ غربِ اروپا در آن‌ها ساکن شده بودند، مثلِ ایالاتِ متحده، استرالیا و ژاپن. اما در این زمان دیگر جهان کاملاً «آزاد» نیست، چنان‌چه پیش‌تر «برایِ تسخیر آزاد» بوده است. سیاره دیگر برایِ این ملت‌ها کاملاً آزاد نیست که هرجا دوست داشتند بروند، چرا که اکنون وقتی انگلستان در پیِ گسترشِ امپراتوری‌یَ‌ش است، آلمان و فرانسه و دیگر قدرت‌ها هم در پیَ‌ش هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس قدرت‌هایِ ثروت‌مند رقابت می‌کنند. به عنوانِ مثال، با تکاملِ کشتی‌یِ بخار در دهه‌هایِ ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰، بریتانیا مانندِ هر کشورِ دیگری ناگهان متوجه شد که کشتی‌هایَ‌ش کهنه شده اند. آنان ناچار بودند که شتاب کنند و تعدادِ فراوانی کشتی‌یِ بخارِ آهنی بسازند. در این زمان، بریتانیا انحصارِ مجازی‌یی در کشتی‌سازی ایجاد کرد که تقریباً تا پایانِ نخستین جنگِ جهانی ادامه یافت. سهمِ آن از تن‌شمارِ تولیدِ کشتی، از حدودِ یک‌چهارُم در ۱۸۴۰ تا ۴۰-۵۰ درصد در دهه‌یِ ۱۸۵۰ و تا جنگِ جهانی‌یِ یکُ‌م رسید. با این وجود، در سده‌یِ جدید، پیش‌روی‌یِ بریتانیا در تولیدِ کشتی و گنجایشِ آن کاهش یافت. کشورهایِ دیگر مثلِ آلمان، ایالاتِ متحده، فرانسه و ژاپن خود را بالاتر کشیدند. سطحِ جدیدی از رقابت پدید آمده بود، نه فقط برایِ تولیدِ کشتی‌هایِ بخار، بل‌که برایِ امن‌کردنِ مناطقی که کشتی‌هایِ بخار می‌توانستند تجارت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسشِ جدید پیش آمد، «چه‌قسمتی از دنیا را اشغال می‌کنید؟». برایِ مثال، آفریقا پیش‌تر «آزاد» بود، آزاد برایِ اسیرکردنِ برده، آزاد برایِ استثمارِ منابعِ طبیعی. اما توسعه‌یِ بیش‌ترِ مراکزِ سرمایه‌داری موجبِ سطح‌هایِ بالاتری از رقابت شد، که در پایانِ سده‌یِ نوزدهُ‌م منجر به مسابقه‌یی برایِ تقسیمِ آفریقا و مناطقِ دیگر به مستعمره‌نشین‌ها شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تسخیرِ مناطقِ خارجی به عنوانِ مستعمره‌نشین بخشی مرکزی از سرمایه‌داری‌یِ سوداگرانه و مراحلِ نخستِ سرمایه‌داری‌یِ صنعتی بود، ولیدر مراحلِ نخست هنوز مناطقِ بزرگی از دنیا وجود داشت که مستعمره نشده بودند. غلبه‌یِ مستعمراتی از قرنِ پانزدهُ‌م یا حتی پیش از آن آغاز شده، و به رشدِ خود ادامه می‌دهد، تغییرِ قابلِ توجهی در مایل‌هایِ مربعِ مناطقِ استعمارشده توسطِ قدرت‌هایِ سرمایه‌داری وجود دارد. و این پرش در ربعِ آخرِ قرنِ نوزدهُ‌م، در کنارِ تکاملِ شرکت‌هایِ عظیم و انحصارها رخ می‌دهد. در اواخرِ سده‌یِ نوزدهُ‌م و اوایلِ سده‌یِ بیستُ‌م حدودِ ۳۰۰ درصد رشد در مالکیتِ مستعمره‌ها وجود دارد. در ۴۵ سالِ پس از ۱۸۷۰، قدرت‌هایِ امپریالیستی میان‌گینِ ۲۴۰٬۰۰۰ مایلِ مربع در هر سال را تسخیر کردند؛ با ۸۳٬۰۰۰ مایلِ مربع در سال در ن۷۵ سالِ نخستِ قرنِ نوزدهُ‌م مقایسه کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: و این رقابت درباره‌یِ مناطق بود که موجبِ جنگِ جهانی‌یِ یکُ‌م شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: بازتقسیمِ جهان مطمئناً انگیزه‌یِ مهمی در جنگِ جهانی‌یِ نخست بود. اما عواملِ دیگری هم بودند که موجبِ جنگ شدند؛ موضوعی که برایِ بحث در این‌جا خیلی طولانی است. من فکر می‌کنم رقابتِ مؤسساتِ انحصاری‌یِ کشورهایِ پیش‌رفته‌یِ سرمایه‌داری برایِ بازارهایِ جدید قسمتی از تصویر است. هم‌چنین باید چالش‌ها به هژمونی‌یِ بریتانیا را هم اضافه کنم. رقیبانِ بریتانیا از مرکزیتِ لندن در بازارهایِ مالی‌یِ بین‌المللی و چیره‌گی‌یِ پوند به عنوانِ واحدِ مالی‌یِ بین‌المللی خوش‌نود نبودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: اجازه دهید به جلو بپرم. نظمِ رقابتی‌یِ مستعمراتی که شرح می‌دهید در طول جنگِ دویُ‌مِ جهانی نیز ادامه یافت، اما پس از آن درگیری دورانِ مستعمره‌هایِ رسمی با پیروزی‌یِ جنبش‌هایِ استقلال‌طلبانه در مستعمره‌ها پایان یافت. با ظهورِ ایالاتِ متحده به عنوانِ قدرتِ بزرگِ جهانی نظامِ اقتصادی‌یِ به‌کلی جدیدی شکل گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: فرآیندِ استقلالِ مستعمره‌ها مشکلِ جدیدی برایِ کشورهایِ پیش‌رفته‌یِ صنعتی ایجاد کرد. این باعثِ شکل‌هایِ مختلفی از نواِستعمار شد، که در آن قدرت‌ها بر حکومت‌هایِ مستعمره‌هایِ سابق اثر گذاشته و عملاً بر آن‌ها حکم‌فرما هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: و این کنترل از طریقِ بانکِ جهانی و صندوقِ بین‌المللی‌یِ پول به اجرا در می‌آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: بله، اما این مؤسسه‌ها در بازی‌یِ نواِستعماری، و به‌کاراَنداختنِ نفوذ و سلطه تنها نیستند. کشورهایِ پیش‌رفته سیستم‌هایِ مالی‌یِ کشورهایِ پیرامونی را موردِ هجمه قرار داده، به نخبه‌گانِ حاکم کمک کرده و آسایشِ آن‌ها را فراهم می‌سازند. اینان با تحتِ فشار قراردادنِ جنبش‌هایِ مردمی‌یی که می‌خواهند ساختارهایِ قدرت را تغییر داده کشورها را از شبکه‌یِ امپریالیستی آزاد سازند، به دست‌یارانِ آن قدرت‌ها بدل می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بانکِ جهانی احتمالاً برایِ این طراحی شد که به کشورهایِ عقب‌مانده کمک کند تا منابعِ طبیعی‌یِ خود را توسعه دهند، آبِ پاکیزه تأمین کند، کارهایِ خوبی انجام دهد که به کشورهایِ پیرامونی فرصت دهد خود را بالا کشند. اما بانک، درعمل، برایِ حمایت از مؤسساتِ خصوصی‌یِ داخلی و سرمایه‌یِ خارجی کار کرد. بانک هم‌چنین در شرط‌گذاشتن برایِ قرض‌هایِ داده‌شده به جهانِ سه‌یُ‌م هم‌کاری می‌کند. توجه داشته باشید که بانکِ جهانی به مقدارِ زیادی از طریقِ روابطِ مالی با سرمایه‌گذارانِ کشورهایِ مرکز از لحاظِ مالی تأمین می‌شود. بدین‌ترتیب، بانک باید از لحاظِ اصولی از کشورهایِ پیرامون برایِ این سرمایه‌گذاران سود جمع آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;IMF (صندوقِ جهانی‌یِ پول) با درنظرداشتنِ رکودِ بزرگ ایجاد شد. در آن سال‌های، تجارت و سرمایه‌گذاری‌یِ جهانی کم شده بود، نرخِ برابری‌یِ واحدهایِ پولی در نتیجه‌یِ تنزلِ مدامِ ارزشِ پولِ کشورها در رقابت افزایشِ افزایشِ سودِ صادرات مدام بالا و پایین می‌رفت. اندیشهِ پشتِ برپایی‌یِ IMF حذفِ نوسان‌هایِ خشن در نرخِ برابری‌یِ واحدهایِ پولی و تعادلِ پرداخت‌ها بود که می‌توانستند برایِ کشورهایِ سرمایه‌داری خطرناک باشند. اما مشی‌هایی که ممکن بود برایِ کشورهایِ سرمایه‌داری‌یِ مرکز خوب کار کنند، اوضاعِ کشورهایِ پیرامونی را فقط بدتر می‌کردند. فرآیندِ سرمایه‌گذاری در کشورهایِ پیرامونی، سود، بهره، و دست‌مزدهایی ایجاد می‌کند که باید (به دلار) به سرمایه‌گذارانِ خارجی پرداخت شوند. وقتی صادرات دلارِ کافی برایِ تأمینِ این الزام‌ها و پرداخت برایِ وارداتِ موردِ نیاز به دست ندهد، این‌جا IMF به عنوانِ وام‌دهنده واردِ بازی می‌شود. صندوق کشور را به تغییراتِ ساختاری در اقتصاد مجبور می‌سازد و سپس حتی پولِ بیش‌تری قرض می‌دهد؛ این روند ادامه می‌یابد و استفاده از اهرمِ فشارِ قرض را عمیق‌تر می‌کند، در حالی که شرایطِ دشوارِ زنده‌گی‌یِ مردم حتی بدتر هم می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طراحانِ آن مؤسسه‌ها (دلال‌هایِ جدید و لیبرال‌ها) جهانی پر از صلح و هم‌کاری و تحتِ هدایتِ ایالاتِ متحده دیدند، که از پس از جنگ برخاسته بود. نظریه‌پردازی‌هایِ خوش‌بینانه‌یِ آنان واقعیتِ زیرینِ سرمایه‌داری و قوانینِ حرکتَ‌ش را نادیده می‌گرفت، که در خارج از بلوکِ غرب خود را نشان می‌دادند. امپریالیسم شیوه‌یِ زنده‌گی‌یِ سرمایه‌داری است: رقابت میانِ کشورهایِ پیش‌رویِ سرمایه‌داری ادامه خواهد یافت، استثمارِ کشورهایِ پیرامونی نیز ادامه خواهد یافت، چه مستعمره‌ها به استقلال برسند یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: پس صندوقِ بین‌المللی‌یِ پول و بانکِ جهانی، دلایلِ تأسیسِ‌شان هرچه باشد، به جایِ تلاش برایِ چیره‌شدن بر عقب‌مانده‌گی در کشورهایِ در حالِ توسعه، در جهتِ حمایت از سرمایه‌داری‌یِ پیش‌رفته حرکت کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: در چهارچوبِ سرمایه‌داری هیچ راهی برایِ کنارگذاشتنِ استثمارِ کشورهایِ پیرامونی وجود نداشت. نمی‌توان از استفاده از قرض به عنوانِ اهرمِ فشار اجتناب کرد. این وضعیت در شرایطِ اجراشده‌یِ IMF درباره‌یِ «نجات»ِ کشورهایِ پیرامون از بحران حتی بدتر هم می‌شد. درحقیقت صندوق قرض‌گرفتن از بانک‌هایِ بزرگِ قرض را اجباری می‌سازد. و در این نقش، IMF شرایطی ایجاد می‌کند که به تجدیدِ وام‌گرفتن از مرکزِ سرمایه‌داری می‌اَنجامد. بحرانِ پیرامون در چرخه‌هایِ مختلفی بازتولید می‌شود. صندوق، فقط (و فقط) در صورتی برایِ بازپرداخت�� بدهی‌هایِ پیشین پول قرض می‌دهد که کشورِ دچارِ بحران برنامه‌هایِ طاقت‌فرسایِ نولیبرالی را به اجرا بگذارد. بی‌شک، این برنامه‌ها منجر به فقرِ فزاینده‌یِ توده‌ها و تجدیدِ چرخه‌یِ قرض می‌شود. بانکِ جهانی هم تحمیل‌هایِ قوانینِ نولیبرالی را به این‌ها افزوده و وضعیتِ توده‌ها را بدتر می‌سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ارتباطات منجر به پدیده‌یِ شکافِ فزاینده میانِ آن‌چه شما (کشورهایِ پیش‌رفته‌ترِ صنعتی) و جنوب شده است. در حدودِ سال‌هایِ ۱۴۰۰، تفاوت‌هایی میانِ مردم بود، ولی شرایطِ اولیه‌یِ زنده‌گیِ مردم در کشورهایِ مختلف نسبتاً یک‌سان بود. قطعاً حکم‌رانان و اربابانِ گوناگون وجود داشتند. اما بیش‌تر به محصول وابسته بودند. اگر محصولِ خوب به دست نمی‌آمد، چیزی برایِ خوردن وجود نداشت. ولی با مجتمع‌سازی‌یِ اقتصاد و تحمیل‌هایِ کنترلی برایِ کمک به توسعه‌یِ صنعت، جهانی ساخته شد که تفاوتِ بسیار عمده‌یی در شیوه‌یِ زنده‌گی‌یِ بعضی مردم و دیگران ایجاد شد. کارها در پانصد سالِ گذشته در این جهت پیش رفته اند، وضعیتی که بیش‌ترِ ثروت در دستانِ ۱۰ یا ۲۰ درصدِ جمعیت است و ۸۰ تا ۹۰ درصدِ دیگر چیزی گیرِشان می‌آید که باقی مانده. این صرفاً تصادف نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این اختلاف میان و در داخلِ کشورها بنیادِ امپریالیسم، و قسمتی از کلِ سیستمِ سرمایه‌داری و امپریالیستی است. این قسمتی از توسعه‌یِ امپریالیسم از ابتدا است. اما اوضاع بدتر می‌شود؛ ۲۰ درصد از جمعیتِ جهان در فقیرترین پنجاه کشور می‌زییند، ولی کم‌تر از ۲ درصدِ درآمدِ جهانی را به دست می‌آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله. هم‌چنین واقعیت دارد که در کشورهایِ پیش‌رفته، با ثروتِ شگرفی که ایجاد کرده اند، تفاوت میانِ ثروت‌مند و فقیر زیادتر و زیادتر و زیادتر شده است. و این قسمتِ ضروری‌یِ کارِ سرمایه‌داری است. نه این‌که به خاطرِ خوب‌بودن «لازم» باشد، ولی یک نتیجه است. ایجادِ نابرابری روشِ کارِ این سیستم است. ناچار است آن‌طور کار کند. منظور ام ضروری‌بودنِ این نیست که یک مدیرِ شرکت یک میلیون دلار حقوق بگیرد، بل‌که سرمایه‌داری به روشی کار می‌کند که قسمت‌هایی از مردم وجود دارند که در تهی‌دستی زنده‌گی می‌کنند، در وضعیت که کودکان غذا ندارند، مراقبت‌هایِ پزشکی و خدماتِ آموزشی وجود ندارد. و این در غنی‌ترین کشورهایِ جهان اتفاق می‌اُفتد. ما ثروت‌مندتر و ثروت‌من می‌شویم، و گروهی فقیرتر و فقیرتر می‌شوند. امروز وضعیت چنان است که سیزده هزار خانواده‌یِ ثروت‌مندِ ایالاتِ متحده بیش از بیست میلیون خانواده‌یِ پایین درآمد دارند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوتمان: هری، وقتی در حالِ صحبت هستیم، ایالاتِ متحده در میان و شاید در انتخابِ جنگی با عراق است. آیا این وضعیتِ کنونی از قبلی‌ها متفاوت است؟ آیا جنگِ عراق به‌نوعی یگانه یا نقطه‌یِ تحول است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگداف: فکر نمی‌کنم چیزِ جدیدی باشد. انگلیسی‌ها با آفریقایِ جنوبی جنگیده و درنهایت آن را تصرف کردند. مصر تحتِ کنترلِ بریتانیا بود، موروکو و تونس هم در اختیارِ فرانسه بودند. چیزِ جدیدی در این نیست، درحقیقت همان بیرون‌رفتن و جنگیدن، تسخیرِ یک کشور، و کشتنِ مردم در جریانِ این فرآیند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌خواهم چیزی را به شما بگویم که برایَ‌م مهم بود. وقتی دانش‌نامه‌یِ بریتانیکا نوشته می‌شد از من خواستند مقاله‌یی درباره‌یِ گسترشِ اروپا از ۱۷۶۳ تاکنون بنویسم؛ ۱۷۶۳، انتخابی عجیب. من در کنارِ چیزهایِ دیگر، به تقلایِ آفریقا اشاره کردم، درباره‌یِ نبردهایِ دشواری نوشتم که به کنفرانسِ برلین ختم شدند، جایی که یک خط‌کش برداشتند و گفتند «خوب، این قسمت به تو تعلق دارد، این کشور مالِ دیگری است و این‌یکی سهمِ من است».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توجهِ بسیار کمی به حدودِ طبیعی و قبیله‌ها شد. در کتاب‌هایِ تاریخ و دانش‌نامه‌ها، تقسیمِ آفریقا به عنوانِ مجموعه‌یی از جنگ‌ها میانِ قدرت‌هایِ اروپایی معرفی شده است، که جز در موردِ بعضی جنگ‌هایی که با آفریقاییان انجام شد، درست است. من این را کارِ خود کردم که کلِ داستان را تعریف کنم، اسمِ قبیله‌هایِ خاصِ آفریقایی، اتحادها و شاهنشاهی‌هایی که با قدرت‌هایِ مهاجم به نبرد پرداختند را بشناسانم؛ آشانتی‌ها، اتحادِ فانتی، شاهنشاهی‌یِ اُپوبو، فولانی، تاورِگ‌ها، ماندیگوها و غیره. ابتدا ویراستارانِ دانش‌نامه‌یِ بریتانیکا نمی‌خواستند اسمِ مردمِ مقاوم را چاپ کنند. چرا؟ به خاطرِ این‌که این اسم‌ها در هیچ جایِ دیگری از دانش‌نامه ذکر نشده اند و خواننده نخواهد فهمید من درباره‌یِ چه صحبت می‌کنم. من پاسخ دادم ویراستاران باید از خودِشان شرمنده باشند که مردمِ آفریقا را معرفی نکرده و درباره‌یِ‌شان مقاله ندارند. سپس از آن مخالفت با مقاله‌یِ من چشم‌پوشی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در طولِ این دورانِ رقابت و مبارزه برایِ کنترلِ استعماری، نوعی ساختارِ سلسله‌مراتبی در جهانِ پیش‌رفته‌یِ سرمایه‌داری وجود داشت. برایِ مثال، بازارِ طلا در لندن بود. طلا و نقره‌یی که اسپانیا و پرتغال از آمریکایِ جنوبی می‌آوردند به سرداب‌هایی در انگلستان می‌رسید. به طورِ مشابه، در پایانِ سده‌یِ نوزدهُ‌م، بازارِ کالا و بازارِ مالی‌یِ بین‌المللی نیز در بریتانیا بود. چنان‌چه پیش‌تر گفتم، سراَنجام رقابت میانِ کشورهایِ سرمایه‌داری، و مبارزه برایِ این‌نوع از کنترل، به درگرفتنِ جنگِ جهانی‌یِ یکُ‌م منجر شد. پس از دو جنگِ جهانی، در ۱۹۴۵، بیش‌ترِ کشورهایِ سرمایه‌داری در وضعیتِ خیلی بدی بودند. آن‌ها باید بازسازی می‌شدند. خصوصاً بریتانیا، با وجودِ آن‌که یکی از پیروزمندانِ جنگ بود، به‌شدت ضربه خورده بود و دیگر نمی‌توانست امپراتوری‌یِ خود را نگاه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ایالاتِ متحده، که خیلی دیرتر از کشورهایِ اروپایی واردِ جنگ شده بود، خود را به عنوانِ قوی‌ترین کشور از لحاظِ اقتصادی طرح کرد. با نوعی از ماشین‌آلات و صنعت مواجه بودیم که می‌توانست در یک شب کشتی تولید کند. در مدتِ خیلی کوتاهی رزم‌ناوها ساخته شدند، کشتی‌هایِ تجاری ساخته شدند، و همین‌طور اسلحه‌ها، تفنگ‌ها، گلوله‌ها و هواپیماها به تعدادِ خیلی زیاد ساخته شدند. پس وقتی جنگ تمام شد، هیچ شکی نبود که ایالاتِ متحده قوی‌ترین قدرتِ دنیا است، با یک استثنایِ احتمالی، روسیه، به عنوانِ یک قدرتِ نظامی. روسیه، با انقلابِ سوسیالیستی و اقتصادی مرکزی و برنامه‌ریزی‌شده، هرچند از بسیاری جهات بدشکل و غیرِطبیعی، نقشِ خیلی مهمی در شکست‌دادنِ آلمانی‌ها بازی کرد و ارتشی بسیار قوی و تعدادِ بسیاری تانک و توپ‌خانه و هوپیما و غیره داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس، بعد از جنگ جهتِ مسیرِ جدیدی پدید آمد: جنگِ سرد، که منطقِ دیگری داشت که خیلی طول می‌کشد اگر بخواهیم به طورِ کامل توضیح دهیم. در دورانِ نخستینِ پس از جنگ، برایِ پیش‌گیری از جنگ‌هایِ آینده، دیدارهایی در سانفرانسیسکو و کنفرانس‌هایی در دومبارتون برایِ سازمان‌دهی‌یِ سازمانِ ملل تشکیل شد. تأسیسِ IMF و بانکِ جهانی هم، که پیش‌تر شرح دادم، به همین‌جا باز می‌گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایالاتِ متحده، در تشکیلِ این سازمان‌هایِ بین‌المللی، نقشی مسلط بازی کرد. برایِ مثال وقتی IMF تأسیس می‌شد، آرایِ دراِختیارِ هرکس به میزانِ کمکِ مالی‌یَ‌ش وابسته بود. ایالاتِ متحده، در نقشِ بزرگ‌ترین کمک‌کننده، حرفِ آخر را می‌زد؛ در بانکِ جهانی هم همین‌طور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در طولِ دورانِ جنگِ سرد، اتحادِ شوروی به عنوانِ یک تهدیدِ بالقوه دیده می‌شد. این‌که حقیقتاً چنین خطری بودند یا نه موضوعِ دیگری است. اما تا وقتی درباره‌یِ وضعیتِ سیاسی‌یِ قدرت‌هایِ سرمایه‌داری بحث می‌کنیم، اتحادِ شوروی حریفِ ایالاتِ متحده بود. اگر قرار بود جنگی اتفاق بیاُفتد، آن‌ها فکر می‌کردند جنگ میانِ روسیه و قدرت‌هایِ صنعتی‌یِ غربی باشد. این تضاد جهانِ پس از جنگ را ساخت داد. سپس، پس از فروپاشی‌یِ اتحادِ شووری، ایالاتِ متحده به قدرتِ بی‌رقیب و هژمونیک بدل شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حتی پیش از فروپاشی‌یِ اتحادِ شوروی هم ایالاتِ متحده نقشی مرکزی بازی می‌کرد. ایده‌یِ این‌که فرانسه باید ویتنام را نگاه دارد از سویِ ایالاتِ متحده پشتیبانی می‌شد: ابتدا با اتحاد با فرانسوی‌ها برایِ نگاه‌داشتنِ مستعمره، و سپس با ورودِ مستقیمِ آمریکایی‌ها در پیِ شکستِ فرانسوی‌ها در دیِبینفو و آتش‌بسِ پس از آن. ایالاتِ متحده به جنگ رفت تا مسئولیتِ مستعمره‌کردنِ آن‌جا را پیش برد، اگر بخواهید این‌طور بگویید. هم‌چنین جنبش‌هایِ آزادی‌یِ ملی‌یی در مالزی هم وجود داشتند. هم‌چنین چنین جنبش‌هایی در اندونزی هم بودند. در هریک از این موارد ایالاتِ متحده خود را واردِ تصویر کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس ایالاتِ متحده، به عنوانِ قدرتِ برتر، با پایانِ تسلطِ بریتانیا و فروریختنِ امپراتوری‌هایِ مستعمراتی‌یِ پیشین، به یک قدرتِ هژمونیک بدل شد. نقشِ امپراتوری‌خواهانه‌یِ ایالاتِ متحده، با منطقِ توسعه‌، اقتصاد و نیازَش به حضورِ پررنگِ جهانی در یک راستا بود. چنان‌چه پیش‌تر گفتم، سرمایه‌داری ناچار از رشد است. منطقی درونی برایِ توسعه‌یِ اقتصادِ ایالاتِ متحده هست. وقتی رشد می‌کند، موضوعِ امپریالیسم (رقابتِ جهانی و سلسله‌مراتب) خود را بزرگ‌تر جلوه‌گر می‌سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخشی از تحولاتِ منجر به ایجادِ هژمونی‌یِ ایالاتِ متحده، انتقالِ مرکزِ مالی‌یِ جهان از بریتانیا به ایالاتِ متحده بود. تصمیمِ کنفرانسِ برِتون وودز، جایی که IMF و بانکِ جهانی تأسیس شدند، این بود که تنها استاندارد دلار است. هیچ‌کس جز بانک‌هایِ مرکزی نمی‌توانست طلا ذخیره کند، و حتی آن‌ها هم فقط می‌توانستند طلایِ‌شان را به دلار تبدیل کنند. دلار به واحدِ پولِ جهانی بدل شد. پیش از جنگِ نخستِ جهانی، اگر به عنوانِ مثال می‌خواستید کالایی از هلند به مراکش بفروشید، صورت‌حساب‌ها به لیره‌یِ استرلینگ نوشته می‌شدند. پس از جنگِ دویُ‌مِ جهانی، صورت‌حساب‌ها به دلار نوشته می‌شدند. برایِ مثال، وقتی اوپک تشکیل شد، و کشورهایِ تولیدکننده‌یِ نفت رویِ آن قیمت گذاشته، تولیدِشان را برایِ نگاه‌داشتنِ قیمت در یک سطحِ خاص کنترل کردند، قیمتِ نفت تنها می‌توانست به دلار پرداخت شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذارید دوباره به ایالاتِ متحده‌یِ درست پس از جنگِ دویُ‌م باز گردیم: این کشور بزرگ‌ترین ظرفیتِ تولیدی در جهان را ساخته بود، و نیازی هم به بازسازی‌یِ خود نداشت. همه‌یِ نبردها در اروپا، آفریقایِ شمالی، اقیانوسِ آرام و آسیا رخ داده بودند، پس هیچ‌چیزی در ایالاتِ متحده از قبیلِ صنعت و زمین آسیب ندیده بود. پس به منبعِ اصلی‌یِ لوازمِ ماشینی و بسیاری تولیداتِ صنعتی بدل شد: اگر کامیون یا پل یا هواپیما می‌خواستید، به ایالاتِ متحده رو می‌کردید. ایالاتِ متحده از این برتری برایِ گسترشِ قدرتَ‌ش به جهانِ سه‌یُ‌م و تسخیرِ بازارهایِ هرچه‌بیش‌تر استفاده کرد، تا جایی که به قدرتِ هژمونیک بدل شد، «تنها» قدرتِ هژمونیک. و از آن‌هنگام تاکنون مدام بر��یِ نگاه‌داشتنِ آن جای‌گاه برایِ خود تلاش کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من فکر می‌کنم عراق، خیلی ساده، ادامه‌یِ این حرکت به سویِ هژمونی‌یِ امپراتورانه است، احتمالاً به‌شکلی خیلی قاطع‌تر از امروز. اما پیش‌تر جنگِ ویتنام هم بوده، سربازانِ آمریکایی به لبنان هم فرستاده شدند، آن‌ها به پاناما هم هجوم بردند، و گرِنادا، یک جزیره‌یِ کوچک، را هم تصرف کردند. آن‌ها کوبا را تحریم کردند و به سرنگونی‌یِ آلنده در شیلی یاری رساندند. ایالاتِ متحده تعدادِ بسیاری درگیری‌یِ دیگر هم ایجاد کرده است. ایده‌یِ این که ایالاتِ متحده پلیسِ دنیا باشد، از پس از جنگِ دویُ‌مِ جهانی همیشه مطرح بوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن‌هنگام به بعد، ایالاتِ متحده این نقش را به عهده گرفته که به کشورها بگوید چه‌گونه باید کارهایِ‌شان را پیش برند. ایالاتِ متحده این را در ژاپن پیش برد. همین را در آلمان هم به اجرا گذاشت. در خاورِ میانه، جایی که جنبش‌هایِ ملی‌یِ بسیار قوی‌یی وجود داشت، آن‌جنبش‌ها با تأکید بر مذهب تضعیف شده و ریشه‌هایِ‌شان زده شد. منظورَم این است که آن، اثرِ مخالفتِ ایالاتِ متحده با جنبش‌هایِ ملی و پشتیبانی‌یِ آشکارَش از اسرائیل است. این به اسلام دامن زد، باور به اسلام به عنوانِ تعیین‌کننده‌یِ هویت. آمریکایی‌ها اوضاع را چنان تغییر دادند که دیگر ملتی در معنایِ واقعی وجود نداشت، بل‌که مذهبی‌ها بودند، که گرداگردِ اسلامِ سیاسی و فرقه‌هایِ مختلفَ‌ش از قبیلِ شیعه‌گری، سنی‌گری و غیره سازمان یافته بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مسائل اکنون درباره‌یِ عراق تشدید شده اند. عراق قسمتی از خاورِ میانه، و مهم‌ترین منبعِ نفتِ دنیا است. پس جنگِ عراق هم شگفت‌اَنگیز نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجازه دهید کمی درباره‌یِ نفت و مالکیتَ‌ش نکته‌یی را تذکر دهم که خیلی پیش‌تر به آن رسیده ام. درحقیقت، حدودِ سی سال پیش، جدولی درباره‌یِ این حقیقت در عصرِ امپریالیسم آوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقلابی در ایران رخ داده بود. حاکمِ ایران، شاه، سرنگون شده و حکومتی دموکراتیک شکل گرفته بود. رییسِ آن حکومت [دکتر محمد] مصدق بود. این‌جا من هیچ اطلاعاتِ مخفی‌یی ندارم، این‌ها قسمتی از بایگانی‌یِ عمومی است: سیا در سرنگونی‌یِ مصدق و بازگرداندنِ شاه به قدرت در ایران درگیر بود. در ۱۹۴۰، پیش از آن‌که مصدق نفت را ملی کند، حدودِ ۷۰ درصدِ ذخایرِ نفتی به دستِ بریتانیایی‌ها اداره می‌شد و ۳۰درصدِ باقی در اختیارِ شرکت‌هایِ آمریکایی بود. سپس سرنگونی‌یِ مصدق به دست ایالاتِ متحده رخ می‌دهد، و ایرانی به یک معنا در اپراتوری‌یِ آمریکا قرار می‌گیرد، و می‌دانید چه می‌شود؟ حدودِ ۶۰ درصد از نفت در دستانِ شرکت‌هایِ آمریکایی می‌اُفتد و ۳۰ درصد در اختیارِ انگلیسی‌ها می‌ماند (با شرکتِ کشورهایِ دیگر که ۱۰درصدِ باقی را پر می‌کنند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شرط می‌بندم این چیزی است که در عراق اتفاق خواهد افتاد. تفکرِ آن‌ها دلایلِ فراوانی برایِ تهاجم به عراق دارد، و یکی از آن‌ها این است که در عراق مقدارِ زیادی نفت هست. پیش‌تر شرکتی فرانسوی نقشی مهم آن‌جا داشت. ایتالیایی‌ها و روس‌ها هم قراردادهایِ بزرگی برایِ توسعه‌یِ نفتِ آن‌جا داشتند. امروز خواهیم دید که آن قراردادها به دستِ چه‌کسی خواهد افتاد. و خواهیم دید ایالاتِ متحده چند پای‌گاهِ نظامی در خاورِ میانه، آسیایِ مرکزی و آفریقا به دست خواهد آورد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;نویسنده: مصاحبه‌یِ هوک گوتمان با هری مگداف &lt;br /&gt;به نقل از: مانتلی‌ریویو &lt;br /&gt;مترجم: امیدِ میلانی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680901501008126?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680901501008126/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680901501008126' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680901501008126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680901501008126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680901501008126.html' title='سرمایه‌داری در نقشِ اقتصادیِ جهانی '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680889632406298</id><published>2004-06-09T12:18:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T12:21:36.326-07:00</updated><title type='text'>روسیه مکتب کلاسیک مارکسیسم را دگرگون کرد </title><content type='html'> مارکسیسم درمقایسه با نظریه ای که روشنفکران انقلابی در گذشته به کار می بردند نظریه ی فکری پیچیده تری بود و به کار فکری بیشتری نیازداشت. مارکسیسم ابزار انقلاب و عمدتا ابزار نبرد با نگرش های قدیمی بود، نگرش هایی که عملی نبودن شان ثابت شده بود. مارکسیست ها با شیوه های تروریستی مخالف بودند.برگرفته از کتاب منابع و نگرش کمونیسم روسی (چاپ نخست به زبان انگلیسی ۱۹۳۷)برگردان: بامدادِ زندی &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مارکسیسم در روسیه از آغاز به شکل غرب گرایی افراطی (نگرش مبتنی بر به کاربستن اصول جوامع غربی برای توسعه ی روسیه) نمود پیداکرد. نسل های نخست مارکسیست های روسی با تمامی اصول کهنه ی روشنفکران هوادار انقلاب مثل جنبش "مردم گرایان" (پوپولیست) به نبرد برخاستند و تضعیف شان کردند (روشنفکران مردم گرا با زندگی و کار در میان مردم عادی در پی همبستگی با آن ها بودند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اما مارکسیست های روسی برای رسیدن به آزادی چشم امیدشان به توسعه ی صنعتی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نگرشی که "مردم گرایان" قبول نداشتند. گمان بر این بود که توسعه ی صنعت تحت نظام سرمایه داری به پا گرفتن و گسترش طبقه ی کارگر یعنی همان طبقه ی آزادی بخش آینده، می انجامد. از همین رو، مارکسیست ها هوادار تبدیل دهقانان به کارگران صنعتی و پرولتاریا بودند. "مردم گرایان" با این نگاه هم مخالف بودند. مارکسیست ها بر این باور بودند که پایه ی اجتماعی و راستین نبرد انقلابی برای رسیدن به آزادی را یافته اند. می گفتند پرولتاریا تنها نیروی اجتماعی قابل اتکا است. منش انقلابی را باید در این طبقه ی اجتماعی شکل داد. انقلابیون نباید به سراغ دهقانان بروند که مخالف دیدگاه های انقلابی هستند بلکه باید به کارخانه ها بروند به گفت وگو با کارگران بپردازند. مارکسیست های روسیه عمل گرا (پراگماتیست) بودند زیرا در شرایطی می زیستند که سرمایه داری داشت در روسیه پامی گرفت. نخستین مارکسیست های روسیه خواستار اتکا به قوانین عینی جامعه و اقتصاد بودند و نقش فردیت در تاریخ را باور نداشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارکسیست ها با نفرت تمام، دیدگاه سوسیالیسم آرمانشهری (اتوپیایی) "مردم گرایان" را مورد حمله قراردادند.  در حالی که "مردم گرایان" انقلابی روسیه منشی احساسی داشتند، مارکسیست های روسیه منش روشنفکری داشتند. به خاطر شرایطی که روسیه داشت و گسترش مارکسیسم نیز دست آورد آن بود مارکسیست های روسیه بر مولفه های جبر گرایی و تکامل در نظریه ی مارکس تاکید می کردند. با هواداران نگرش های آرمان شهری بحث می کردند، از رویا پردازی بیزار بودند و به خود مباهات می کردند که توانسته اند سوسیالیسم علمی راستین را کشف کنند، سوسیالیسمی که مبتنی بر قوانین عینی جامعه است و ضامن پیروزی. مارکسیست های روسیه معتقد بودند که ضرورت اقتصادی و قوانین توسعه ی جامعه باعث پا گرفتن سوسیالیسم می شود. شادمانه درباره ی توسعه ی نیرو های تولید سخن می گفتند، نیروهایی که مایه ی امیدشان بود. هم به توسعه ی اقتصادی روسیه دلبستگی داشتند و آن را هدفی تمام عیار و مطلوب می انگاشتند هم می خواستند ابزاری برای نبرد انقلابی پیداکنند. از لحاظ روان شناختی نیز انقلابیون از همین اصول پیروی می کردند. می توان گفت که اهداف روشنفکران انقلاب خواه روسیه همچنان همانی بود که بود اما ابزار تازه ای برای نبرد و جا پای تازه ای به دست آورده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارکسیسم درمقایسه با نظریه ای که روشنفکران انقلابی در گذشته به کار می بردند نظریه ی فکری پیچیده تری بود و به کار فکری بیشتری نیازداشت. مارکسیسم ابزار انقلاب و عمدتا ابزار نبرد با نگرش های قدیمی بود، نگرش هایی که عملی نبودن شان ثابت شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارکسیست ها با شیوه های تروریستی مخالف بودند و از همین رو سوسیالیست های مردم گرا(یا به قول خودشان سوسیالیست های انقلابی) که دست به عملیات تروریستی می زدند از آن ها تندرو تر و انقلابی تر می نمودند. اما چنین تصوری نادرست بود هر چند که پلیس را نیز گمراه کرده بود. سر بر آوردن مارکسیسم روسی روشنفکران روسیه را دچار بحرانی جدی کرد و بنیان های فلسفی شان را تضعیف کرد. نگرش های دیگری شکل گرفت که از مارکسیسم منتج می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای درک نگرش های روسی منتج از مارکسیسم باید نگرش اصلی مارکسیسم و دوگانگی اش را شناخت. انقلاب همچون مذهب و فلسفه ای بود و نه نبرد در بستر حیات اجتماعی و سیاسی. این فلسفه ی انقلاب و نگرش تمامیت خواه به مارکسیسم روسی نیازداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لنین و بلشویک ها با آن جور در می آمدند. بلشویک ها تنها خود را مارکسیست  های ارتودکس (تمامیت خواه) و بی نقص می انگاشتند، چند شاخگی نگرش مارکسیستی را قبول نداشتند و فقط شاخه ای خاص از آن را برگزیده بودند. در واقع این مارکسیسم "ارتودکس" پرورده ی روسیه و آکنده از رگه های موعود باور (مسیانیک)، اسطوره ای و مذهبی است که سبب شد تا اراده ی انقلابی ارزش یابد و نبرد انقلابی پرولتاریا تحت رهبری گروهی کوچک و سازمان یافته ای ازجامعه قدر پیداکند، گروهی که از نگرش پرولتاریایی به وجد آمده است. روس ها به وجوه جبرگرایی، تحول گرایی و علم گرایی مارکسیسم توجهی ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنین مارکسیسم ارتودکس و تمامیت خواهی همواره خواهان پای بندی به باور های ماده گرایانه (ماتریالیستی) بوده است اما در عین حال عناصر ایدآلیستی نیرومندی را نیز در خود داشته است و نشان داد که اگر نگرشی تمامیت گرا و هم‌ خوان با غرایز مردم باشد چه نیرویی که به دست نخواهد آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مارکسیسم بلشویکی، پرولتاریا را دیگر نمی توان واقعیتی تجربی نامید و در واقع پرولتاریا از این لحاظ برای مارکسیست های روسیه معنایی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگرش مبتنی بر پرولتاریا به همه چیز مارکسیسم روسی بدل شد آن هم نگرشی که به دست گروه کوچکی از جامعه می تواند پیاده شود. فقط کافی است که این گروه کوچک سراپا در عظمت اندیشه ی پرولتاریایی غرق شده باشد، اعضای گروه به اهمیت اراده ی انقلابی آگاه باشند و گروه به خوبی سازمان یافته و منظم باشد در این صورت می توان شگفتی آفرید و جبر قوانین جامعه را دگرگون ساخت. لنین در عمل ثابت کرد که چنین کاری شدنی است. لنین به نام مارکس اما نه بر پایه نگرش مارکس انقلاب به پا کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقلاب کمونیستی در روسیه به نام مارکسیسم تمامیت خواه پاگرفت. مارکسیسمی که مذهب پرولتاریا بود و با هر آن چه مارکس درباره ی توسعه ی جوامع بشری گفته بود میانه ای نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم گرایان انقلابی شکست خوردند اما مارکسیست ها توانستند انقلاب به پا کنند که روسیه با جستی از مرحله ی سرمایه داری بگذرد. از نظر نخستین انقلابیون روسیه مرحله ی سرمایه داری برای جامعه  اجتناب ناپذیر بود. اما این جهیدن از روی مرحله ی سرمایه داری بودکه با غریزه و سنت های مردم روسیه هم خوانی داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن هنگام نگرش مردم گرایان انقلابی را توهم خواندند و اسطوره ی توده های دهقانی فروپاشید. مردم روشنفکران انقلابی را پس زدند. اسطوره ی تازه ای ضرورت یافته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گونه بود که اسطوره ی پرولتاریا سر بر آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارکسیسم مردم را به طبقاتی دارای منافع متضاد تجزیه کرد و بر یکپارچگی مردم خط بطلان کشید. اسطوره ی پرولتاریا چیزی نبود مگر نسخه ای احیا شده ای از اسطوره ی خلق روس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلق روسیه برابر شد با پرولتاریا. روحیه ی موعود باوری سوسیالیستی جای نگرش های موعود باوری روسی را گرفت. روسیه ی شوروی ی کارگران و دهقانان تشکیل شد و توده های دهقانی و توده های پرولتاریا با هم یک کاسه شدند و این درست بر خلاف عقیده ی مارکس بود که دهقانان را خرده بورژواهایی واپس‌گرا می نامید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلشویسم با آرمان شهر میانه ای نداشت و واقعگرا ترین نظریه ی هم‌خوان با وضعیت روسیه درسال ۱۹۱۷ بود. بلشویسم به شماری از سنت های اصیل روسی  تن داد. دیدگاه افراطی دست یافتن به حقیقت اجتماعی فراگیر یکی ازآن ها بود و همچنین شیوه های خشونت آمیز اعمال قدرت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام فرآیند تاریخ روسیه و ضعف نیروهای فکری نو آور در جامعه ی روسیه نیز نمایانگر سیطره ی همین روند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمونیسم سرنوشت اجتناب ناپذیر روسیه بود و مرحله ای معنوی درسرنوشت مردم روسیه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نویسنده: نیکلای بردیایف &lt;br /&gt;به نقل از: اخبارِ روز &lt;br /&gt;مترجم: بامدادِ زندی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680889632406298?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680889632406298/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680889632406298' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680889632406298'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680889632406298'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680889632406298.html' title='روسیه مکتب کلاسیک مارکسیسم را دگرگون کرد '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680869267885711</id><published>2004-06-09T12:10:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T12:18:12.676-07:00</updated><title type='text'>ایده‌ئولوژی‌یِ آنارشیسم </title><content type='html'>آنارشیسم جریانی در اندیشه‌یِ اجتماعی است، که پیروانَ‌ش، خواهانِ الغایِ انحصارهایِ اقتصادی‌یِ جامعه، و همه‌یِ نهادهایِ قهرآمیزِ سیاسی و اجتماعی هستند. آنارشیست‌ها، به جایِ نظمِ سرمایه‌داری، خواهانِ تشکیلِ اجتماعی از همه‌یِ نیروهایِ تولیدکننده بر اساسِ کارِ تعاونی هستند، که یگانه هدفَ‌ش، رفعِ نیازهایِ ضروری‌یِ هریک از اعضایِ اجتماع خواهد بود. آنان، به جایِ ملت‌دولت‌هایِ کنونی با تشکیلاتِ سیاسی و بروکراتیکِ عاری از زنده‌گی‌یِ‌شان، آرزویِ فدراسیونی از انجمن‌هایِ آزاد در سر دارند، که در تداخلِ خواسته‌هایِ اقتصادی و اجتماعی، به یک‌دیگر محدود شوند، و امورِشان را با توافقِ دوجانبه و قراردادِ آزادانه به سامان رسانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرکس تکاملِ اقتصادی و سیاسی‌یِ سیستم‌هایِ اجتماعی را ژرف‌نگرانه مطالعه کند، در خواهد یافت که این اهداف از اندیشه‌هایِ اوتوپیایی‌یِ معدودی بدعت‌گذارِ خیال‌پرداز بر نیآمده، بل‌که نتیجه‌یِ منطقی‌یِ بررسی‌یِ عمیقِ کژی‌هایِ موجودِ اچتماعی هستند، که، در هر مرحله‌یِ تکاملِ وضعیتِ اجتماعی، خود را آشکارتر و ناگواراتر به نمایش می‌گذارند. سرمایه‌داری‌یِ انحصاری‌یِ مدرن و دولت‌هایِ تمامیت‌خواه، صرفاً آخرین پرده‌هایِ نمایشِ تکاملی هستند، که به هیچ پایانِ دیگری نمی‌تواند برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکاملِ بدفرجامِ سیستمِ اقتصادی‌یِ امروزینِ ما، سوق‌یابنده به سویِ انباشته‌گی‌یِ شدیدِ سرمایه‌یِ اجتماع در دستانِ اقلیت‌هایِ خاص، و استثمارِ پای‌دارِ توده‌هایِ انبوهِ مردم، جای را برایِ واکنشِ سیاسی و اجتماعی باز، و حتی آن را از هر جهت ضروری ساخته. سیستمِ کنونی، منافعِ اکثریتِ جامعه‌یِ انسانی را، در پایِ منافعِ خصوصی‌یِ برخی افراد قربانی ساخته، و درنتیجه، به طورِ سیستماتیک، ارتباطِ حقیقی میانِ انسان‌ها را از میان برده است. مردم فراموش کرده اند که صنعت، هدفی به صرفِ خود نیست، بل‌که تنها باید وسیله‌یی باشد، برایِ تضمینِ گذرانِ مادی‌یِ زنده‌گی‌یِ آن‌ها، و فراهم‌کردنِ فرصتِ برخورداری از فرهنگی متعالی‌تر. جایی که صنعت همه‌چیز شود، کارگر اهمیتِ اخلاقی‌یِ خود را از دست دهد، و انسان به هیچ شمرده شود، از این‌جا است که قلم‌روِ استبدادِ ظالمانه‌یِ اقتصادی می‌آغازید، و وجودَش، به اندازه‌یِ هر استبدادِ سیاسی‌ئی فاجعه‌بار خواهد بود. درحقیقت، استبدادِ سیاسی و اقتصادی، هردو، به طورِ متقابل یک‌دیگر را تکمیل می‌کنند، و خاست‌گاهِ مشترکی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیستمِ اجتماعی‌یِ مدرنِ ما، از داخل، ارگانیسمِ اجتماعی‌یِ هر کشور را به طبقاتِ متخاصم تقسیم کرده، و در خارج، حلقه‌یِ اشتراکاتِ فرهنگی را، به ملت‌هایِ رزم‌جو در هم شکسته است؛ هردویِ طبقات و ملت‌ها، با خصومتِ بی‌پایانی با یک‌دیگر برخورد می‌کنند، و جنگِ آشتی‌ناپذیرِشان، زنده‌گی در جامعه‌یِ کنونی را پر از تنش می‌سازد. دو جنگِ جهانی در نیم‌سده و پی‌آمدهایِ‌شان، و خطرِ همیشه‌گی‌یِ درگرفتنِ جنگ‌هایِ جدید، که امروز دلهره را بر زنده‌گی‌یِ همه‌گان چیره ساخته، تنها بعضی از دست‌آوردهایِ منطقی و طبیعی‌یِ چنین وضعیتِ تحمل‌ناپذیری اند، که اگر تغییر نکند، تنها به فاجعه‌یی جهانی منجر خواهد شد. حقیقتِ اجبارِ بیش‌ترِ دولت‌ها به هزینه‌یِ قسمتِ بزرگی از درآمدِ سالانه‌یِ‌شان در امرِ به‌اصطلاح دفاعِ ملی، و بازپرداختِ وام‌هایِ جنگِ پیشین، اثباتی بر دفاع‌ناپذیری‌یِ وضعیتِ امروزین است؛ باید برایِ هرکسی روشن شود، امنیتی که دولت ادعایِ تأمینَ‌ش برایِ شهروندان را دارد، بسیار هزینه‌برتر از سودِ واقعی‌یَ‌ش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدرتِ فزاینده‌یِ بوروکراسی‌یِ سیاسی که از گهواره تا گور به زیستِ مردمان نظارت و رسیده‌گی می‌کند، هرروز موانعِ بیش‌تری بر سرِ راهِ هم‌کاری‌یِ آزادانه و متقابلِ مردمان برپا می‌کند. سیستمی است که در هر لحظه آسایشِ قسمتِ بزرگی از مردم و ملت‌ها را فدایِ شهوتِ قدرتُ‌ثروت‌خواهی‌یِ اقلیتِ کوچکی می‌سازد، و الزام دارد روابطِ سازنده‌یِ اجتماعی را به هم زده، جنگی راه بیاَندازد که هرکس را در برابرِ همه‌گان قرار می‌دهد. این سیستم تنها برایِ نخبه‌گان صلحی به ارمغان آورده، که امروزه تجلی‌یِ کاملَ‌ش در فاشیسمِ نو و ایده‌یِ دولتِ تمامیت‌خواه ظاهر می‌شود. آن‌چه امروز می‌گذرد بسیار متفاوت از اندیشه‌یِ قدرتِ سلطنتِ مطلقه در سده‌هایِ گذشته است، و گردآوردنِ همه‌یِ فعالیت‌هایِ انسانی به زیرِ نظارت و کنترلِ دولت را پی می‌گیرد. «همه برایِ دولت؛ همه از طریقِ دولت؛ و هیچ‌چیز مگر با نظارتِ دولت!» تکیه‌کلامِ الاهیاتِ سیاسی‌یِ جدیدی شده که پیوندِ نزدیکی با الاهیاتِ کلیسایی‌یِ گذشته دارد؛ آن‌گاه خدا همه‌چیز بود و انسان هیچ، در کیشِ جدید، دولت همه‌چیز است و شهروند هیچ. و همان‌گونه که عبارتِ «اراده‌یِ خدا» برایِ مشروعیت‌بخشیدن به کاست‌هایِ ممتاز به کار می‌رفت، امروز هم در پسِ پرده‌یِ خواستِ دولت، تنها منافعِ خودخواهانه‌یِ آنانی پنهان شده که خود را در جای‌گاهِ رسمی‌یِ تفسیرِ آن خواست و تحمیلَ‌ش به مردم می‌پندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما، در آنارشیسمِ مدرن، دو جریانِ بزرگ را به یک‌دیگر پیوند می‌دهیم که پیش‌تر، و از هنگامِ انقلابِ فرانسه، در خردِ اروپایی تکامل یافته اند: سوسیالیسم و لیبرالیسم. سوسیالیسمِ مدرن وقتی پدید آمد که مشاهده‌گرانِ ژرف‌بینِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی، با اطمینانِ بیش‌تر و بیش‌تری متوجه شدند که مشروطیت و تغییراتِ داده‌شده در ساختارِ حکومت هیچ‌گاه نمی‌تواند ریشه‌یِ مشکلِ بزرگی که پرسشِ اجتماعی می‌خوانیم را حل کند. اندیش‌مندانِ سوسیالیست به این نتیجه رسیدند که تا زمانِ تقسیمِ مردم به طبقه‌ها، بر اساسِ مالکیت یا عدمِ مالکیتِ‌شان بر چیزهایی، صرفِ وجودِ این طبقات همیشه مانع از پیاده‌شدنِ هر سیستمِ ذهنی برایِ جامعه‌یِ آرمانی خواهد شد. بدین‌ترتیب اجماعی شکل گرفت که تنها با الغایِ انحصارهایِ اقتصادی و برپایی‌یِ مالکیتِ اشتراکی‌یِ ابزارهایِ تولید است، که عدالتِ اجتماعی برپایی‌پذیر می‌شود؛ آن‌گاه، جامعه، کمونی حقیقی خواهد شد، و کارِ انسان‌ها، نه به خاطرِ استثمار، که برایِ تضمینِ خوش‌بختی‌یِ همه‌گان خواهد بود. اما همان‌هنگام که سوسیالیسم جمع‌آوری‌یِ نیروها را آغازید و بدل به جنبش شد، ناگهان اختلافاتی در نظرات پدیدار شد، که از نایک‌سانی‌یِ شرایطِ اجتماعی‌یِ کشورهایِ مختلف سرچشمه گرفته بود. حقیقت این است که هر مفهومِ سیاسی، از حکومتِ مذهبی تا امپراتوری و دیکتاتوری، بر قسمت‌هایِ خاصی از جنبشِ سوسیالیسم اثر گذاشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همین حین، دو جریانِ بزرگِ دیگرِ اندیشه‌یِ سیاسی نیز، اثراتِ قاطعی بر تکاملِ ایده‌هایِ سوسیالیستی گذاشتند: لیبرالیسم، که روشن‌فکرانِ برجسته‌یِ کشورهایِ آنگلوساکسون، و به طورِ خاص هلند و اسپانیا را، به‌شدت بر اَنگیخته بود؛ و دموکراسی‌خواهی، که روسو در قالبِ قراردادِ اجتماعی بیانَ‌ش کرده بود، و مؤثرترین چهره‌هایَ‌ش را در ره‌برانِ ژاکوبین‌گری‌یِ فرانسه یافته بود. اندیشه‌یِ اجتماعی‌یِ لیبرالیسم از فرد می‌آغازید و می‌خواست فعالیت‌هایِ دولت را به کمینه بکاهد، درمقابل، دموکراسی از مفهومِ انتزاعی‌یِ جمع، به موضوع می‌نگریست، که روسو خواستِ همه‌گانی می‌نامید و می‌خواست در دولت-ملت تثبیتَ‌ش کند. لیبرالیسم و دموکراسی مفاهیمِ بسیار برجسته‌یِ سیاسی بودند، ولی از آن‌جا که بیش‌ترِ هواخواهانِ اصلی‌یِ‌شان به‌ندرت به مسائلِ اقتصادی‌یِ جامعه پرداخته اند، تکاملِ وضعیتِ اقتصادی، عملاً بر خلافِ اصولِ نخستینِ هردویِ دموکراسی و لیبرالیسم پیش رفت. واقعیت‌هایِ اقتصادِ سرمایه‌داری، هردویِ دموکراسی و لیبرالیسم، که به ترتیب خواهانِ برابر‌ی‌یِ همه‌یِ مردمانِ در پیش‌گاهِ قانون و حقِ انسان بر زنده‌گی‌یِ خود بوده اند را در هم شکسته. از آن‌جا که میلیون‌ها انسان در هر کشوری ناچار اند کارِ خود را به اقلیتِ کوچکِ صاحب‌کاران بفروشند، و اگر خریداری نیابند به بدترین فلاکت خواهند افتاد، آن برابری‌یِ خواسته‌شده در برابرِ قانون صرفاً یک کلاه‌برداری است، چه قوانین را آنانی می‌نویسند که در جای‌گاهِ مالکیتِ قسمتِ بزرگِ ثروتِ اجتماعی نیز هستند. اما، در همین حین، نمی‌توان حرفی از حقِ تصمیمِ فرد بر سرنوشتِ خود نیز زد، چراکه آن حق، وقتی فرد مجبور باشد به خاطرِ نیازِ اقتصادی خود را تسلیمِ دیگری کند، دیگر معنایی نخواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیسم، شبیهِ لیبرالیسم، جانب‌دارِ این ایده است که شادمانی و کام‌یابی‌یِ فرد باید در همه‌یِ موضوعاتِ اجتماعی معیار قرار گیرد. هم‌چنین، به‌مانندِ اندیش‌مندانِ بزرگِ لیبرال، به کاهشِ هرچه‌بیش‌ترِ وظایف و اختیاراتِ حکومت معتقد است. پی‌روانَ‌ش این اندیشه را به کمال رسانده، آرزویِ زدودنِ هرگونه نهادِ قدرتِ سیاسی از جامعه را در سر می‌پرورانند. اگر جفرسون [۱] مفهومِ بنیادینِ لیبرالیسم را بدین‌شکل بیان می‌کند که: «به‌ترین حکومت آنی است که کم‌ترین حکم‌رانی را کند»، تورئو [۲]یِ آنارشیست می‌گوید: «حکومتی به‌ترین است که اصلاً حکم‌رانی نکند».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیست‌ها، شبیهِ بنیان‌گذارانِ سوسیالیسم، خواستارِ الغایِ انحصارِ اقتصادی در هر شکل هستند، و از مالکیتِ اشتراکی‌یِ زمین و همه‌یِ ابزارهایِ دیگرِ تولید حمایت می‌کنند، به نحوی که امکانِ استفاده از محصولِ‌شان، بی‌تبعیض، در اختیارِ همه‌گان باشد؛ چراکه آزادی‌یِ خصوصی و اجتماعی، تنها بر پایه‌یِ شرایطِ برابرِ اقتصادی برایِ همه‌گان دست‌رسی‌پذیر است. داخلِ خودِ جنبشِ سوسیالیسم، دیدگاهِ آنارشیست‌ها این است که مبارزه علیهِ سرمایه‌داری، باید هم‌زمان مبارزه‌یی بر علیهِ همه‌یِ نهادهایِ قهری‌یِ قدرتِ سیاسی نیز باشد، چراکه در طولِ تاریخ، استثمارِ اقتصادی، همیشه دست‌دردستِ ستمِ سیاسی و اجتماعی حرکت کرده است. استثمارِ انسان به دستِ انسان، و سلطه‌یِ انسان بر انسان، جداناشدنی و شرطِ یک‌دیگر هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاوقتی جامعه به دو گروِهِ متخاصمِ دارا و ندار تقسیم شده باشد، نگه‌داری‌یِ دولت برایِ اقلیتِ دارا ضروری خواهد بود، تا بتواند از امتیازاتِ خویش مراقبت کند. هنگامی که این وضعیتِ نابرابری‌یِ اجتماعی جایِ خود را به نظمِ برتری برایِ جامعه دهد، که هیچ حقِ خاصی به رسمیت نخواهد شناخت، حکم‌رانی بر مردم نیز جایِ خود را به مدیریتِ امورِ اقتصادی و اجتماعی خواهد داد؛ به زبانِ سنت سیمون [۳] بگوییم« «زمانی خواهد رسید که هنرِ حکم‌رانی ناپدید خواهد شد. هنرِ تازه‌یی جایِ آن را خواهد گرفت، هنرِ مدیریت و پیش‌بردِ امور». با توجه به این امر، آنارشیسم را می‌توان نوعی سوسیالیسمِ داوطلبانه پنداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلقی‌یِ آنارشیستی، این نظریه‌یِ کارل مارکس و پی‌روانَ‌ش را نیز رد می‌کند، که دولت، به شکلِ دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا، مرحله‌یِ انتقالی‌یِ لازمی برایِ رسیدن به اجتماعی بی‌طبقه است، و این دولت، پس از پایانِ مبارزاتِ طبقاتی و زدودنِ خودِ طبقات، خود را الغا کرده و از صحنه‌یِ روزگار ناپدید خواهد شد. این نظریه، درباره‌یِ طبیعتِ حقیقی‌یِ دولت و اهمیتی که عاملِ قدرتِ سیاسی در تاریخ بازی کرده، پاک به خطا می‌رود؛ به بررسی‌یِ ماتریالیسمِ اقتصادی بسنده کرده، و قدرتِ سیاسی و شکلَ‌ش را، تنها حاصلِ منطقی‌یِ شیوه‌یِ تولیدِ هر دوران می‌پندارد. این نظریه دولت و دیگر شکل‌هایِ نهادهایِ جامعه را، «روبنایِ سیاسی و قضایی، بر پایه‌یِ زیربنایِ اقتصادی» به حساب آورده، و می‌پندارد کلیدِ هر فرآیندِ تاریخی را یافته است. درحقیقت هر قسمتی از تاریخ به‌خوبی هزاران مثال ارائه می‌کند که چه‌گونه حکومت و سیاست‌هایِ زورمدارانه‌ئَ‌ش پیش‌رفتِ اقتصادی‌یِ کشوری را به تأخیر انداخته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسپانیا، پیش از برآمدنِ سلطنتِ مطلقه‌یِ کلیسایی، پیش‌رفته‌ترین کشورِ اروپا بود و در بیش‌ترِ زمینه‌هایِ تولیدِ اقتصادی، رتبه‌یِ نخست را داشت. اما سده‌یی پس از برپایی‌یِ سلطنتِ مطلقه‌یِ مسیحی، بیش‌ترِ صنایعَ‌ش ناپدید شده، و آن‌چه باقی بود، بدترین وضعیتِ ممکن را داشت. کارگران، در بیش‌ترِ صنایع، به بدوی‌ترین روش‌هایِ تولید باز گشته بودند. کشاورزی فرو پایشده بود، کانال‌ها و راه‌آبه‌ها تخریب می‌شدند، و مناطقِ پهناوری از خاکِ کشور به بیابان بدل شده بود. شاهنشاهی‌یِ مطلقه، در اروپا، با «فرامینِ اقتصادی»یِ احمقانه و «قانون‌گذاری‌یِ صنعتی»یَ‌ش، که کوچک‌ترین انحرافی از شیوه‌هایِ ازپیش‌تعریف‌شده‌یِ تولید را به‌سختی مجازات می‌کرد، و اجازه‌یِ هیچ ابداع و ابتکاری نمی‌داد، برایِ سده‌ها جلویِ پیش‌رفتِ صنعتی در کشورهایِ اروپایی را گرفته بود، و نمی‌گذاشت اقتصاد به شکلِ طبیعی رشد کند. و حتی امروز و پس از تجربه‌یِ وحشت‌ناکِ دو جنگِ جهانی، خطِ مشیِ قدرت‌خواهانه‌یِ دولت‌ملت‌هایِ بزرگ‌تر، بزرگ‌ترین مانعِ بازسازی‌یِ اقتصادِ اروپا است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روسیه، که دیکتاتوری‌یِ به‌اِصطلاح پرولتاریا به واقعیت بدل شده، قدرت‌طلبی‌یِ حزبی خاص جلویِ هرگونه تجدیدِ سازمانِ سیستمِ اقتصادی را گرفته، و کشور را به سرمایه‌داری‌یِ دولتی بدل کرده. دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا، که هدفِ نهایی‌یَ‌ش می‌باید اجرایِ گذاری برگشت‌ناپذیر به سوسیالیسمِ واقعی باشد، امروز به استبدادی وحشت‌ناک و استعماری جدید بدل شده، که راهِ حکومت‌هایِ فاشیست ادامه می‌دهد. ادعایِ نیاز به ادامه‌یِ وجودِ دولت تا زمانی که جامعه هنوز به طبقاتِ متخاصم تقسیم شده، در روشنایی‌یِ تجاربِ تاریخی، لطیفه‌یی بی‌مزه بیش نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر شکلی از قدرتِ سیاسی، برایِ تضمینِ وجودِ خود، نوعِ خاصی از برده‌گی‌یِ انسان‌ها را در بر دارد. در خارج، در ارتباط با کشورهایِ دیگر، برایِ توجیهِ وجودَش باید نوعی خصومتِ مصنوعی ایجاد کرده، دیگران را به شکلِ «دشمن» به نمایش بگذارد؛ هم‌چنین در داخل، تقسیمِ مردم به طبقات، رتبه‌ها و کاست‌ها شرطِ ضروری‌یِ بقایِ آن است. رشدِ بوروکراسی‌یِ بلشویک در روسیه، تحتِ نامِ دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا (که هیچ‌گاه چیزی نبوده جز دیکتاتوری‌یِ محفلی کوچک بر پرولتاریا و همه‌یِ مردمِ روسیه) صرفاً مثالِ دیگری از تجربه‌یی تاریخی است که بارها و بارها خود را تکرار کرده. این طبقه‌یِ حاکم، که امروز به‌سرعت به سویِ اشرافیت پیش می‌رود، به همان روشنی که طبقات و کاست‌هایِ حاکمِ هر کشورِ دیگری از مردم و توده‌ها جدا یند، از مردمِ و کارگرانِ روسیه دور شده است. این وضعیت هنگامی تحمل‌ناپذیرتر می‌شود که حکومتی مستبد، حقِ طبقاتِ پایین برایِ شکایت از اوضاعِ موجود را انکار کند، و هر اعتراض‌کننده‌یی را در خطرِ ازدست‌دادنِ جان قرار دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی برابری‌یِ اقتصادی، حتی اگر بسیار بیش از آنی باشد که در روسیه وجود دارد، نخواهد توانست تضمینی بر علیهِ بی‌دادِ سیاسی و اجتماعی باشد. برابری‌یِ اقتصادی، به‌تنهایی، آزادی‌یِ اجتماعی نیست. دقیقاً همین نکته است که هیچ‌یک از سوسیالیست‌هایِ تمرکزگرا هیچ‌گاه خوب متوجه نشدند. در زندان، در صومعه یا پادگان، برابری‌یِ اقتصادی، به طورِ کامل حاکم است، چه به همه‌یِ افراد، مسکنِ یک‌سان، غذایِ یک‌سان، لباس‌هایِ یک‌سان و کارهایِ یک‌سانی اختصاص داده شده. دولتِ باستانی‌یِ اینکاها در پرو و دولتِ یسوعیون در پاراگوئه نیز امکاناتِ اقتصادی‌یِ یک‌سانی برایِ همه‌یِ ساکنین تدارک دیده بودند، ولی با این وجود، پلیدترینِ استبدادها را حاکم، و انسان‌ها را بدل به ماشین‌هایی ساخته بودند که بی‌اَراده، در خدمتِ تصمیم‌هایِ قدرت‌مندان باشند. بی‌دلیل نبود که پرودون «سوسیالیسم» بدونِ آزادی را بدتر از برده‌گی می‌دید. انگیزه‌یِ عدالتِ اجتماعی، تنها هنگامی می‌تواند به‌درستی شکل گرفته و اثرگذار شود، که حسِ آزادی‌خواهی و مسئولیت‌پذیری در انسان رشدِ کافی یافته باشد. به کلامِ دیگر، سوسیالیسم، یا باید آزادانه و داوطلبانه پذیرفته شود، یا اصلاً وجود نداشته باشد. در بازشناسی‌یِ این حقیقت، به ایده‌یِ ژرف و نابِ آنارشیسم می‌رسیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نهادها همان نقشی را در زنده‌یِ جامعه ایفا می‌کنند که اندام‌هایِ فیزیکی برایِ گیاهان و جانوران انجام می‌دهند؛ آن‌ها اندام‌هایِ بدنِ جامعه اند. اندام‌ها به دل‌خواهِ خود رشد نمی‌کنند، بل‌که برایِ برآوردنِ بعضی نیازهایِ مشخص در خدمتِ بدن هستند. تغییرِ شرایطِ زنده‌گی، باعثِ ساخته‌شدنِ اندام‌هایِ متفاوت می‌شود. اما یک اندام، همیشه وظیفه‌یِ مشخصی که به خاطرَش تکامل یافته، یا وظیفه‌یِ مشابهی را به انجام می‌رساند. و به محضِ آن‌که آن کارکرد دیگر برایِ ارگانیسم لازم نباشد، از میان رفته، یا بدل به اندامی زائد و ناکارآمد می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین برایِ نهادهایِ اجتماعی هم صادق است. آن‌ها هم به دل‌خواه پدید نمی‌آیند، بل‌که برایِ رفعِ بعضی نیازهایِ مشخصِ اجتماع تشکیل می‌شوند. این‌طور بود که وقتی تقسیمِ طبقاتی و امتیازاتِ اقتصادی‌یِ جدید، بیش‌اَزپیش در چارچوبِ نظامِ اجتماعی‌یِ پیشین انگشت‌نما می‌شدند، دولت‌مدرن شکل گرفت. طبقاتِ تازه‌شکل‌گرفته به ابزارِ قدرتِ سیاسی نیاز داشتند تا از امتیازاتِ اقتصادی و اجتماعی‌یِ خود بر توده‌هایِ مردمِ کشور محافظت کنند. بدین‌ترتیب شرایطِ اجتماعی‌یِ مناسب برایِ تکاملِ دولتِ مدرن، به عنوانِ اندامِ قدرتِ سیاسی، برایِ مقهورساختنِ گروه‌هایِ مستقلِ مردم و کنترلِ‌شان شکل گرفت: دلیلِ ذاتی‌یِ وجودِ آن همین است. شکل‌هایِ ظاهری‌یِ آن در طولِ تکاملِ تاریخی‌یَ‌ش دیگرگون شده، ولی کارکردَش همیشه همان مانده است. آنان مدام تابعیتِ فعالیت‌هایِ مردمانِ اجتماع از آن را افزاییده، و به حوزه‌هایِ جدید نیز گسترشَ‌ش داده اند. و درست همان‌طور که نمی‌توان کارکردِ اندامی زیستی را به‌دل‌خواه تغییر داد، به عنوانِ مثال، هیچ‌کس نمی‌تواند با چشمانَ‌ش بشنود یا با گوش‌هایَ‌ش ببیند، همین‌طور هم ممکن نیست کسی بتواند برایِ خوش‌آیندَش اندامِ ستمِ اجتماعی را به ابزاری برایِ آزادسازی‌یِ ستم‌دیده‌گان بدل سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیسم به هیچ وجه راهِ حلِ انحصاری‌یِ همه‌یِ مشکلاتِ بشری نیست، اتوپیایی هم درباره‌یِ نظمِ بی‌نقصِ اجتماعی (چنان‌چه گاهی گفته می‌شود) نیست، چراکه، در اصولِ خود، همه‌یِ مفاهیم و برنامه‌هایِ مطلق را رد می‌کند. به هیچ حقیقتِ مطلق یا هدفی نهایی برایِ پیش‌رفتِ انسان باور ندارد، بل‌که به کمال‌پذیری‌یِ بی‌پایانِ الگوهایِ اجتماعی و شرایطِ زیستِ انسان معتقد است، که همیشه در کوشش برایِ به‌ترشدن هستند، و هیچ‌کس نمی‌تواند هیچ پایانه یا هدفِ مشخصی برایِ‌شان تعریف کند. خطرناک‌‌ترین شکلِ قدرت درست همانی است که بکوشد گوناگونی‌یِ شکل‌هایِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی را از میان برده، با معیارهایِ خاصی تطبیق دهد. هرچه هوادارنَ‌ش خود را قوی‌تر بپندارند، هرچه حوزه‌هایِ بیش‌تری از اجتماع را تحتِ خدمتِ خود بگیرند، اثرِشان بر عملِ همه‌یِ نیروهایِ مولدِ فرهنگی فلج‌کننده‌تر خواهد بود، و بر پیش‌رفتِ اجتماعی و فکری‌یِ مردم، پیش‌گیرانه‌تر و انحراف‌زاتر. این غلبه‌یِ کاملِ ماشینِ سیاسی بر اندیشه و بدنِ انسان‌ها، و دل‌خواه‌سازی‌یِ افکار، احساسات و رفتارِشان، مطابقِ قوانینِ استقراریافته‌یِ حاکمان، درنهایت مرگِ فرهنگ و اندیشه را در پی خواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیسم تنها به درستی‌یِ نسبی‌یِ ایده‌ها، نهادها و شرایطِ اجتماعی باور دارد. بنابراین سیستمِ اجتماعی‌یِ بسته و ثابتی نیست، بل‌که بیش‌تر گرایشی در تاریخِ تکاملِ انسان است، که در تقابل با قیمومیتِ فکری‌یِ همه‌یِ روحانیون و نهادهایِ سیاسی، برایِ آزادی‌یِ بی‌مانعُ‌محدودیتِ همه‌یِ افراد و نیروهایِ اجتماعی می‌کوشد. حتی آزادی هم، یک نسبت است، نه مفهومی مطلق، چه پیوسته می‌کوشد قلمروِ خود را گسترش داده، شرایطِ بیش‌تری را بپوشاند. برایِ آنارشیسم، آزادی نه مفهومی انتزاعی و فلسفی، بل‌که چیزی امکان‌پذیر است، که به هر انسانی فرصت می‌دهد همه‌یِ ظرفیت‌ها و استعدادهایی که طبیعت بدو اهدا کرده را، به منسه‌یِ ظهور گذاشته، در اختیارِ جامعه قرار دهد. قیمومیتِ سیاسی و کلیسایی، هرچه کم‌تر در تکاملِ طبیعی‌یِ انسان مداخله کنند، شخصیتِ افراد کارآمدتر و موزون‌تر شده، سطحِ فرهنگِ جامعه بالاتر خواهد رفت. به همین خاطر است که همه‌یِ دوران‌هایِ درخششِ فرهنگی، در طولِ تاریخ، در دوره‌هایِ ضعفِ سیاسی رخ داده اند، چه سیستم‌هایِ سیاسی همیشه می‌خواستند به جایِ آن‌که اندامی برایِ خدمت به جامعه باشند، آن را بدل به ماشینی تحتِ فرمانِ خود سازند. دولت و فرهنگ آشتی‌ناپذیر اند. نیچه، که آنارشیست نبود، این مفهوم را به‌روشنی در نوشته‌ئَ‌ش آورده که «درنهایت هیچ‌کس نمی‌تواند بیش از آن‌چه دارد خرج کند. این برایِ افراد صادق است، برایِ ملت‌ها هم صادق است. اگر کسی خود را وقفِ چیزی کند (قدرت، سیاست، هم‌سرداری، تجارت، یا امورِ نظامی)، اگر کسی چنان اندیشه، اشتیاق و اراده‌یِ خود را صرفِ چیزی کند که خودِ حقیقی‌یَ‌ش، گرداگردِ آن چیز شکل گیرد، دیگر نخواهد توانست به کارِ دیگری بپردازد. فرهنگ و دولت (اجازه ندهید هیچ‌کس در این باره تردید کند) دشمنِ یک‌دیگر اند: دولتِ فرهنگی صرفاً تخیلی مدرن است. کسی که در یکی بزیید، این را به قیمتِ دیگری به دست آورده. همه‌یِ دوران‌هایِ درخشانِ فرهنگی، دوره‌هایِ زوالِ سیاسی هستند. هرچه به مفهومِ فرهنگی مهم باشد، غیرِسیاسی است، حتی ضدِسیاسی است».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جایی که اثرِ قدرتِ سیاسی بر نیروهایِ ابداع‌گرِ جامعه به کمینه کاهیده شده باشد، فرهنگ به بیش‌ترین رونق می‌رسد، چه فرمان‌روایی‌یِ سیاسی همیشه خواهانِ یک‌نواختی است، و می‌خواهد هر جنبه‌یی از زنده‌گی‌یِ اجتماعی را تحتِ قیمومیتِ خویش بگیرد. و، در این بین، قدرتِ سیاسی، در تناقضی گریزناپذیر با انگیزه‌هایِ آفریننده‌یی قرار می‌گیرد که باید فرهنگ را تکامل بخشند، و برایِ‌شان آزادی‌یِ بیان، تکثر، و تغییرِ مدامِ چیزها، درست همان‌قدر ضروری است که ساخت‌هایِ صلب و تساهل‌ناپذیر، قوانینِ مرده، و توقیفِ شدیدِ اندیشه‌یِ نوگرا، برایِ حفاظت از قدرتِ سیاسی. هر کارِ موفقی، انگیزاننده‌یِ تلاش برایِ تکاملِ بیش‌تر و اندیشه‌یِ عمیق‌تر است؛ هر شکلِ جدیدی، منادی‌یِ امکاناتِ جدیدِ پیش‌رفت است. اما قدرت همیشه می‌کوشد چیزها را همان‌طور که هستند، لنگراَنداخته، نگاه دارد. این همیشه دلیلِ همه‌یِ انقلاب‌ها در طولِ تاریخ بوده است. کارکردِ قدرت همیشه مخرب است، همیشه می‌خواهد یوغِ قوانینَ‌ش را به گردنِ هر چیزِ زنده‌یی در جامعه بیاَندازد. از لحاظِ اندیشه، آن‌چه می‌گوید تعصبِ مرده است، و ظهورِ فیزیکی‌یَ‌ش زورمداری‌یِ حیوان‌صفت. و این کندذهنی، تمبرِ خود را بر نماینده‌گانَ‌ش نیز می‌زند، و معمولاً احمق و وحشی نشانِ‌شان می‌دهد، حتی اگر پیش از ورود به قدرت، دارایِ به‌ترین استعدادها و مبتکرترینِ قرایح بوده باشند. کسی که تمامِ جهد و کوششَ‌ش، تحمیلِ نظمی ماشینی به همه‌چیز باشد، درنهایت خودَش هم به یک ماشین بدل می‌شود، و همه‌یِ احساساتِ انسانی را از کف می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خاطرِ همین طرزِ فهم بوده که آنارشیسمِ مدرن زاده شده، و نیرویِ اخلاقی‌یِ خود را جمع کرد. تنها آزادی می‌تواند الهام‌بخشِ انسان برایِ کارهایِ بزرگ باشد و سببِ پیش‌رفت‌هایِ فکری و اجتماعی شود. هنرِ حکومت بر مردم هیچ‌گاه شباهتی به هنرِ آموزشِ آنان و انگیختنِ‌شان به شکل‌دهی‌یِ به‌ترِ زنده‌گی‌شان نداشته. اجبارِ افسُرَنده‌یی که حکومت تحمیل می‌کند، تنها مشقِ نظامی‌یِ عاری از حیاتی است، که هرگونه ابتکاری را، همان هنگامِ تولد می‌کشد، و به جایِ انسان‌هایِ آزاد، سوژه بار می‌آورد. آزادی گوهرِ زنده‌گی است، نیرویِ پیش‌برنده‌یِ هر تکاملی در اندیشه و اجتماع است، سازنده‌یِ هر چشم‌اَندازِ جدیدِ پیشِ رویِ بشر است. آزادسازی‌یِ انسان از استثمارِ اقتصادی و ستمِ سیاسی، اجتماعی و فکری، که در فلسفه‌یِ آنارشیسم به متعالی‌ترین شکلی متجلی است، نخستین پیش‌نیازِ تکامل به فرهنگِ اجتماعی‌یِ برتر و انسانیتی جدید است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده: رودولف روکر &lt;br /&gt;به نقل از: آرشیوِ مارکسیست‌ها &lt;br /&gt;مترجم: امیدِ میلانی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680869267885711?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680869267885711/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680869267885711' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680869267885711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680869267885711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680869267885711.html' title='ایده‌ئولوژی‌یِ آنارشیسم '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680818817466811</id><published>2004-06-09T12:07:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T12:09:48.173-07:00</updated><title type='text'>مبارزه در آلمان و اسپانیا </title><content type='html'>در آلمان که شاخه‌یِ میانه‌یِ سوسیالیست‌ها قدرت داشت، سوسیالیسم، در طولِ سال‌هایِ طولانی‌یِ فریفته‌گی‌یَ‌ش به فعالیتِ روزمره‌یِ پارلمانی، چنان از پا افتاده بود که دیگر نمی‌توانست هیچ‌گونه ابتکاری از خود نشان دهد. حتی روزنامه‌یی بورژوازی مانندِ فرانکفورتر زایتونگ خود را ناچار می‌دید تأیید کند که «تاریخِ مردمانِ اروپا، پیش‌ترها هیچ‌گاه انقلابی چنین فقیر در ایده‌هایِ مبتکرانه و ضعیف در انرژی‌یِ انقلابی تولید نکرده». صرفِ همین واقعیت که حزبی با تعدادِ اعضایی افزون‌تر از هر حزبِ مشابه در دنیا، که برایِ سال‌ها قوی‌ترین سازمانِ سیاسی‌یِ آلمان بود، چنین آسان و بی هیچ مقاومتی عرصه را به هیتلر و دارُدسته‌ئَ‌ش واگذاشت، نشانه‌یِ بسیار خوبی از ضعف و ناتوانی‌یِ این حزب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقایسه‌یِ وضعیتِ آلمانِ آن‌روزها با شرایطِ اتحادیه‌هایِ صنفی‌یِ آنارکوسندیکالیست‌ها در اسپانیا و به‌خصوص نفوذِ زیادِشان در کاتالونیا، تفاوتِ میانِ جنبش‌هایِ کارگری‌یِ دو کشور را به‌خوبی به نمایش می‌گذارد. وقتی در ژوئیه‌یِ ۱۹۳۶، توطئه‌یِ فرمان‌دهانِ فاشیستِ ارتش به اجرا گذاشته شد، تنها مقاومتِ قهرمانانه‌یِ CNT (فدراسیونِ ملی‌یِ کارگران) و FAI (فدراسیونِ آنارشیست‌هایِ ایبِریا) بود که بلوایِ فاشیست‌ها در کاتالونیا را تنها در عرضِ چند روز خاموش کرده، قسمتِ مهمی از اسپانیا را دستِ دشمن رهایی بخشید، و در کمالِ تعجبِ توطئه‌چینان، برنامه‌یِ اولیه‌یِ آن‌ها برایِ گرفتنِ بارسلون را هم با شکست روبه‌رو کرد. پس از آن، کارگران نمی‌توانستند در میانه‌یِ راه بایستند، پس اشتراکی‌کردنِ زمین و اداره‌یِ کاخانه‌ها توسطِ سندیکاهایِ کارگران و دهقانان را به اجرا گذاشتند. این حرکت، که تصمیمِ ابتکاری‌یِ اعضایِ CNT و FAI بود، با قدرتی غیرِ قابلِ مقاومت به عمل در آمده، آراگون، لِوان و بعضی مناطقِ دیگرِ کشور را در بر گرفته، و تعدادِ زیادی از اتحادیه‌هایِ حزبِ سوسیالیستِ UGT (اتحادیه‌یِ عمومی‌یِ کارگران) را نیز با خود هم‌راه کرد. این رخ‌داد نشان داد که کارگرانِ آنارکوسندیکالیستِ اسپانیا نه فقط می‌دانند چه‌طور بجنگند، بل‌که سرشار از ایده‌هایِ سازنده‌یِ لازم برایِ چیره‌شدن بر بحران‌هایِ واقعی نیز هستند. این شایسته‌گی‌یِ سوسیالیسمِ آزادی‌خواه در اسپانیا بود که از زمانِ انترناسیونالِ نخست، کارگران را با چنین روحی پرورده بود، که آزادی را برتر از هر چیز ارج نهند و استقلالِ فکری را اساسِ وجودِ جنبشِ خود بدانند. این ناتوانی و انفعالِ کارگرانِ سازمان‌یافته در دیگرکشورها بود، که سیاستِ عدمِ مداخله‌یِ حکومت‌هایِ‌شان را تحمل کردند؛ همین موجبِ شکستِ کارگران و دهقانانِ اسپانیا پس از مبارزه‌یی قهرمانانه به طولِ دو سال و نیم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نویسنده: رودولف روکر &lt;br /&gt; به نقل از: آرشیوِ مارکسیست‌ها &lt;br /&gt; مترجم: امیدِ میلانی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680818817466811?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680818817466811/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680818817466811' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680818817466811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680818817466811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680818817466811.html' title='مبارزه در آلمان و اسپانیا '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680803644499573</id><published>2004-06-09T11:57:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T12:07:16.443-07:00</updated><title type='text'>عملِ مستقیم - ۱ </title><content type='html'>منظورِمان از «عملِ مستقیم» چیست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عملِ مستقیم نمادِ سندیکالیسم در عمل است. این دستور، نمایان‌گرِ مبارزه‌یِ هم‌زمان با استثمار و استبداد است، و با وضوحِ ذاتی که در خود نهفته دارد، جهت و گرایشِ طبقه‌یِ کارگر در تلاشِ خسته‌گی‌ناپذیرَش برایِ مبارزه با سرمایه‌داری را اعلام می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عملِ مستقیم چنان واضح و شفاف است، که با صرفِ دو کلمه، همه‌چیز را تعریف کرده و تشریح می‌کند. معنی‌یَ‌ش این است که طبقه‌یِ کارگر، در طغیانِ همیشه‌گی علیهِ تشکیلاتِ دولتی‌یِ موجود، هیچ انتظاری از افراد، نیروها و قدرت‌هایِ بیرونی ندارد، بل‌که خودَش شرایطِ مبارزاتی‌یِ خود را ایجاد کرده، و ابزارهایِ مبارزه را از دلِ خود می‌جوید. معنی‌یَ‌ش توجه به تولیدکننده، در اعتراض به جامعه‌یِ کنونی است که فقط شهروند را به رسمیت می‌شناسد. و این‌که تولیدکننده، با فهمِ آن‌که هر تشکلِ رسمی‌یِ اجتماعی یا سیاسی خود را داخلِ این سیستمِ تولید تعریف کرده، می‌کوشد مستقلاً با حذفِ کارفرما و به‌دست‌آوردنِ قدرت در کارگاهِ تولیدی، مستقیماً به روشِ سرمایه‌دارانه‌یِ تولید حمله کرده تغییرَش دهد؛ این تنها راهِ دست‌رسی به آزادی‌یِ حقیقی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نفیِ دموکراسی‌گرایی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین، منظورِ عملِ مستقیم، آن است که طبقه‌یِ کارگر، به جایِ سجده در برابرِ اصلِ اعتبار (اتوریته)، به مفاهیمِ آزادی و استقلال متعهد شود. اصلِ اعتبار، محورِ دنیایِ مدرن است، و دموکراسی آخرین و کامل‌ترین تجسمِ عینی‌یِ آن است. اکنون بشر، به دلیلِ پذیرشِ همین اصل، با هزارات زنجیرِ فکری و مادی به جایِ خود بسته شده، هیچ شانسی برایِ نشان‌دادنِ خواست و ابتکارِ حقیقی‌یَ‌ش نمی‌یابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلِ روشِ سندیکایی، از همین نفیِ دموکراسی‌زده‌گی‌یِ نادرست و ریاکار بر می‌خیزد، که تبلورِ نهایی‌یِ اعتبار است. بنابراین، عملِ مستقیم، درواقع صرفاً به‌زنده‌گی‌آوردنِ اصلِ آزادی، و واقعیت‌بخشیدنَ‌ش در میانِ توده‌ها است؛ این‌بار آزادی را نه به شکلِ ایده‌یی انتزاعی، مبهم و نامشخص، بل‌که به صورتِ مفهومی روشن، و عملی خواهیم یافت، که روحی به مبارزات و مقاومت‌هایِ زمانِ‌مان بدمد: این آزادی تخریبِ روحِ فرمان‌بری و کناره‌گیری است، که انسان‌ها را منحط ساخته، به برده‌هایِ خودخواسته بدل می‌کند؛ و هم‌چنین شکوفه‌دادنِ روحِ انقلابی‌گری است، که جامعه‌یِ انسانی را حاصل‌خیز خواهد ساخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گسیخته‌گی‌یِ بنیادین و کامل میانِ جامعه‌یِ سرمایه‌داران و دنیایِ کارگران، آن‌طور که در عملِ مستقیم نهفته است، در این شعارِ انجمنِ بین‌المللی‌یِ کارگران (International Working Men`s Association - IWMA) بیان شده بود: «آزادی‌یِ کارگران تنها به دستِ خودِ کارگران به انجام خواهد رسید». IWMA، با دادنِ بیش‌ترین اهمیت به سازمان‌هایِ اقتصادی، به واقعیت‌یافتنِ این جدایی کمکِ شایانی کرد. IWMA به‌درستی فهمیده بود که تغییرِ اجتماعی باید از پایین بیآغازد، و تغییراتِ سیاسی صرفاً نتایجِ تغییراتِ ایجادشده در سیستمِ تولید هستند. به همین خاطر هم بود که از فعالیتِ اتحادیه‌هایِ صنفی، که چیزی جز عملِ مستقیم نیستند، استقبال کرده، طبیعتاً، به کارِ آن‌ها مشروعیت داده، و از قدرت و تأثیرِشان حمایت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عملِ مستقیم درحقیقت همان کارکردِ عادی‌یِ اتحادیه‌ها و دلیلِ وجودی‌یِ آن‌ها است؛ خواستِ محدودشدنِ کارکردهایِ چنان سازمان‌هایی خواستِ احمقانه‌یی است؛ و ایده‌یِ گردآمدنِ حقوق‌بگیران با هدفِ آماده‌ترشدن برایِ پذیرش و تحملِ سرنوشتی که جامعه‌یِ بورژوایی برایِ‌شان در نظر گرفته (تولید برایِ دیگران)، شوخی‌یِ مسخره‌یی بیش نیست. بسیار روشن است، که هدفِ گردآمدنِ افراد در اتحادیه، با وجودِ داشتنِ دیدگاه‌هایِ مختلفِ اجتماعی و سیاسی، هم‌کاری با یک‌دیگر و سازمان‌یافتن، به عنوآنِ افرادِ مستقل، برایِ دفاع‌اَزخود، و مبارزه‌یِ مستقیم است. اشتراکِ منافع آنان را آن‌جا گرد می‌آورد؛ آن‌ها از رویِ غریزه جذبَ‌ش می‌شوند. آن‌جا، در این پرورش‌گاه‌هایِ زنده‌گی، کارِ انگیختن، برنامه‌ریزی و آموزشِ آنان انجام می‌شود؛ اتحادیه‌یِ صنفی، آگاهی‌یِ کارگران را، که به خاطرِ تعصب‌ها و غرض‌ورزی‌هایِ تلقین‌شده توسطِ طبقه‌یِ حاکم، تضعیف شده، افزایش می‌دهند؛ چشمانِ‌شان را به نیازِ روزاَفزونِ مبارزه و انقلاب می‌گشایند؛ آن‌ها را، با نظم‌بخشیدن به تلاش‌هایِ‌شان، برایِ نبردهایِ اجتماعی آماده می‌سازند. با چنین آموزشی، به این‌جا می‌رسیم که هیچ فردی، هیچ‌گاه، کارِ فعالیت در جای‌گاهی که هست را، به دیگران نسپرده، خود به فعالیت بپردازد. در این تمرین‌ها است که شخص به ارزشِ خود پی می‌برد، کلِ عملِ مستقیم هم، در ستایشِ همین ارزش نهفته است. بدین‌ترتیب، کاردانی، خلقُ‌خو، شخصیت و توانایی‌یِ تمرکزِ شخص در اختیارَش قرار می‌گیرند. عملِ مستقیم اعتماد به نفس می‌آموزد! خوداِتکایی می‌آموزد! تسلط بر نفس می‌آموزد! و فعالیت برایِ خود را می‌آموزد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون، اگر این‌ها را با روش‌هایِ موردِ استفاده ار سازمان‌های و گروه‌بندی‌هایِ دموکراتیک مقایسه کنیم، می‌بینیم که آن‌ها هیچ چیزِ مشترکی با این تلاشِ پی‌گیر برایِ افزایشِ آگاهی ندارند، و نیز نمی‌توانند با این عادت به عمل که در سازمانِ اقتصادی جریان می‌یابد کنار آیند. هیچ دلیلی نداریم تصور کنیم که روش‌هایِ موجود در یکی را بتوان به روش‌هایِ دیگری تغییر داد. عملِ مستقیم، به دلیلِ تناقضَ‌ش با کارکردِ گروه‌بندی‌یِ دموکراتیک، که درنهایت به سیستمِ نماینده‌گی معطوف است (و بنابراین انفعالِ افرادِ پایین‌دست را در خود دارد)، بیرون از عرصه‌یِ اقتصادی چیزی بی‌معنی است. دموکراسی به این‌ها خلاصه می‌شود: به نماینده‌هایِ ما اعتماد کنید! به آن‌ها رجوع کنید! به آن‌ها تکیه کنید! کارها را به آنان بسپارید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منشِ کارِ فردی و خودگردانِ طبقه‌یِ کارگر، که در عملِ مستقیم جمع شده، با اجرایَ‌ش در عرصه‌یِ اقتصادی دیده شده و موردِ توجه قرار می‌گیرد؛ آن‌جا همه‌یِ خطاها مشکل‌ساز می‌شوند، جایی برایِ کج‌فهمی نیست، و همه‌یِ تلاش‌ها در خدمتِ مقصودِ مفید و مشخصی اند. بدین‌ترتیب، نهادهایِ طراحی‌شده برایِ فعالیتِ دموکراتیک، که افرادی با خواسته‌هایِ اجتماعی‌یِ دوجانبه‌متخاصم را گردِ هم آورده اند، واقعاً از حرکت باز می‌مانند. این‌جا دشمن در معرضِ دید است. استثمارگران و ستم‌کاران نمی‌توانند امیدِ پنهان‌ساختنِ خود در پشتِ نقاب‌هایِ غلط‌اَنداز را داشته باشند، یا بخواهند مردم را با پوشیدنِ جامه‌هایِ ایده‌ئولوژیک گم‌راه کنند: آنان دشمنانِ طبقاتی هستند، و، برایِ ادامه‌یِ کارِ استثماری‌شان، باید، همین‌قدر شفاف، خود را در معرضِ دید قرار دهند! این‌جا، نبرد چهره‌به‌چهره است، و هیچ‌چیز پنهان نمی‌ماند. در عرصه‌یِ اقتصاد، هر تلاش، ملموس است، و محصولی سنجش‌پذیر دارد؛ کوتاه سخن، هر مقاومتِ مؤثر، به کاهش‌یافتنِ مقداری از اعتبارِ کارفرما، سست‌شدنِ بندهایی که کارگر را به کارگاه بسته اند، و به‌بودِ نسبی‌یِ رفاه ترجمه می‌شود. و، قطعاً، به همین خاطر است، که این‌جا، فعالیت، نیازمندِ هم‌آهنگی‌یِ برادرانِ طبقاتی است، تا بتوانند شانه‌به‌شانه واردِ نبرد شده، کنارِ یک‌دیگر با دشمنِ مشترک برزمند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین، نتیجه می‌گیریم که با تأسیسِ هر سازمانِ صنفی، باید از همان آغاز چنین استنباط کنیم که، کارگرانِ گردِ‌هم‌آمده و آماده می‌شوند تا، آگاهانه یا ناآگاه، خود به امورِ خود رسیده‌گی کنند؛ که آن‌ها مصم اند در برابرِ اربابانِ‌شان بایستند، و در این راه، فقط به تلاش‌هایِ خود اتکا کنند؛ که منظورِ آن‌ها، عملِ مستقیم است، بدونِ واسطه، و بدونِ سپردنِ کارها به دیگران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین، عملِ مستقیم، همان کارکردِ اتحادیه‌یِ صنفی است، عریان از هیچ پوششی، بدونِ هیچ‌گونه ناخالصی، بدونِ هی‌گونه حائلی که ضربه‌یِ جنگ‌جویی بر جنگ‌جویِ دیگر را بگیرد، و بدونِ هیچ‌یک از انحرافاتِ که وسایل و عرصه‌یِ نبرد؛ عملِ اتحادیه‌یِ صنفی، بدونِ مصالحه‌هایِ سرمایه‌دارانه، و لاس‌زنی‌هایی است که رؤیایِ «صلحِ اجتماعی» تملقِ‌شان را می‌گوید؛ عملِ اتحادیه‌یِ صنفی، بدونِ داشتنِ دوستانی در حکومت و بی هیچ تضمین یا قولِ کمکی از سویِ «واسطه‌گران».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده: امیل پوژه &lt;br /&gt;به نقل از: سایتِ آنارکوسندیکالیسم ۱۰۱ &lt;br /&gt;مترجم: امیدِ میلانی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680803644499573?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680803644499573/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680803644499573' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680803644499573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680803644499573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680803644499573.html' title='عملِ مستقیم - ۱ '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680678456966772</id><published>2004-06-09T11:44:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T11:46:24.570-07:00</updated><title type='text'>موقعیت‌باوری و آنارکوفمینیسم </title><content type='html'>متحول کردن جهان و تغییر ساختار زندگی فردی هر دو یک مفهوم واحد هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرد محور سیاست هاست.&lt;br /&gt;آنارشیست ها عادت کرده اند بشنوند که نظریه ای که بتواند در بنا نهادن جامعه ای نو یاری دهنده باشد، کم دارند. در بهترین حالت، بدگویان از سر لطف می گویند آنارشیسم به ما می گوید که چه نکنیم. دستِ بوروکراسی یا نظام سلسله مراتبی را باز نگذارید، تصمیم‌گیری را به گروه‌هایِ پیش‌رو وا نگذارید، مرا زیر پا له نکنید، هیچ کس را زیر پا له نکنید. براساس این دیدگاه آنارشیسم اصلا یک نظریه نیست. بلکه یک سری تمرینات احتیاط آمیز است، ندای وجدان آزادی خواه؛ همواره آرمان گرا گاه اندکی گمراه، بیشتر بی مورد ولی یادآورنده ای لازم.&lt;br /&gt;چیزی بیش از یک واقعیت سطحی در این خرده‌جویی وجود دارد. به همان ترتیب گونه گونی ای در افکار آنارشیستی وجود دارد که چهارچوب نظری تحلیل گران جهان و اقدام برای تغییر آن را فراهم می کند. شاید فمینیست های رادیکال که می خواهند «آن گام بزرگ در راه پیش برد آگاهانه نظریه» را بردارند، در موقغیت باوری (Situationism) انرژی بالقوه ای می یابند.&lt;br /&gt;ارزش موقعیت باوری برای یک تحلیل فمینیست آنارشیستی این است که آگاهی سوسیالیستی از اولویت داشتن فشار سرمایه داری را با تاکید آنارشیستی بر روی تحول کل جامعه و زندگی شخصی افراد ترکیب می کند. نکته ای که در مورد فشار سرمایه داری اهمیت دارد این است که: به نظر می آید آنارشیست ها بیش از معمول نسبت به این اصل ناآگاهند که چنین سیستم اقتصادی ای بیشتر افراد را نابود می کند. ولی سوسیالیست ها (به ویژه مارکسیست ها) نیز چشمانِ خود را پاک بر این واقعیت می بندند که مردم در هر جنبه زندگی شان تحت فشارند: کار، گذراندن اوقات بی کاری، فرهنگ، روابط شخصی و همه و همه. و تنها آنارشیست ها ناکید دارند که مردم خود باید شرایط زندگی خود را متحول کنند. جز این، شدنی نیست، نه توسط گروه ها و دسته ها و نه اتحادیه ها، نه «سازمان دهندگان» و نه هیچ کس دیگر.&lt;br /&gt;دو مفهوم اصلی موقعیت باوری «کالا» (commodity) و «نمایش» (spectacle) است. سرمایه داری همه روابط اجتماعی را روابط کالامحور کرده است: قوانین بازار بر همه حکم می رانند. مردم نه تنها در ذهنیت تنگ اقتصادی، تولید کننده و مصرف کننده هستند بلکه ساختار اصلی زندگی روزمره شان بر روابط کالامحور بنا شده است. جامعه را به عنوان کل می‌بینیم؛ مجموعه‌یِ روابط اجتماعی و ساختارها، این نتیجه‌یِ اصلی اقتصاد کالامحور است. چنین چیزی به ناچار مردم را نه تنها از دست رنجشان که از زندگی شان جدا می کند، چون که مصرف کننده بودن در روابط اجتماعی، فرد را به یک ناظر منفعل زندگی خود بدل می کند. بنابراین نمایش محصول فرهنگی ای است که از اقتصاد کالامحور تولید می‌شود؛ صحنه آماده است، نقش ها یک به یک اجرا می شود، وقتی خیال می کنیم خوشحالیم دست می زنیم، وقتی خیال می کنیم خسته ایم دهن دره می کنیم ولی نمی توانیم از نمایش دست بکشیم. چراکه بیرون از تئاتر جهان دیگری برای ما وجود ندارد.&lt;br /&gt;در زمان های اخیر، با این وجود صحنه نمایش اجتماعی در حال فروپاشی است و بنابراین امکان بنا کردن جهان دیگری خارج از تئاتر وجود دارد. این بار یک دنیای واقعی، که در آن هر کدام از ما به راستی نه به عنوان مفعول که به عنوان فاعل نقشی ایفا کنیم. عبارتی که موقعیت باورها برای این اتفاق به کارمی برند این است «بازسازی زندگی روزمره».&lt;br /&gt;چگونه زندگی روزمره قرار است بازسازی شود؟ با خلق فرصت هایی برای تمییز دادن رفتار طبیعی چیزها؛ فرصت هایی که مردم را از روش های مرسوم اندیشیدن و رفتار کردن بیرون بیاورد. مردم تنها در آن حالت قادر به عمل خواهند بود و خواهند این نمایش ساختگی و اقتصاد کالایی را درهم بشکنند ؛ چه در غیرِ این صورت این سرمایه داری در همه‌جا جاری و فعال است. تنها در آن زمان قادر خواهند بود که زندگی هایی آزاد و غیرهم گون خلق کنند.&lt;br /&gt;حاصل این سازش سیاسی، تئوری آنارشیسم سوسیالیستی با تئوری فمینیسم رادیکال، درخور توجه است. مفاهیم کالا و نمایش به ویژه در مورد زندگی زنان مصداق دارد. در واقع بسیاری از فمینیست های رادیکال بی اینکه خود را موقعیت باور بدانند این موضوع را با جزییات تبیین داده اند. این نگاه، با نشان دادن جایگاه زنان به عنوان یک عضو حیاتی برای جامعه به عنوان کل، ولی هم زمان بی اینکه نقشی در بازی های سوسیالیست های منشعب داشته باشند، تحلیل ها را بازتر می کند. فشار بر زنان بخشی از فشار کل بر افراد در یک اقتصاد سرمایه داری است ولی کمتر از فشارهای دیگر نیست. از دیدگاه موقعیت باورها شما نباید الزاما جزو دسته ای مشخص از زنان باشید؛ یا عضوی از پرولتاریا، یا حتی یک کارگر صنعتی یا بر فرض کسی که از خود هیچ دارایی ای ندارد، تا تحت فشار خوانده شوید. شما ناچار نیستید که تشنه لب برای مانیفست های سوسیالیست ها منتظر بمانید که به شما دیکته کنند شما شایستگی هایی دارید؛ به عنوان بانوی خانه (بازآفرینی نسل دیگری از کارگران)، به عنوان یک کارمند دفتری، به عنوان یک دانش آموز یا یک استاد میانه حال که توسط دولت استخدام شده است (و بنابراین بخشی از «طبقه کارگر نوین»). شما ناچار نیستید بخشی از جهان سوم باشید یا یک هم جنس گرا یا یک زن پا به سن گذاشته یا یک مسئول پذیرش بهزیستی. همه این زنان در اقتصاد کالایی مفعول هستند؛ همه ناظران منفعل این نمایش هستند. به وضوح بعضی زنان در موقعیت های بدتری نسبت به دیگران قرار دارند ولی به هر حال هیچ کدام در همه جنبه های زندگی شان آزاد نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده: کارول ارلیخ &lt;br /&gt;به نقل از: منتخبِ آثارِ آنارکوفمینیستی &lt;br /&gt;مترجم: آرزو مختاریان &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680678456966772?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680678456966772/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680678456966772' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680678456966772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680678456966772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680678456966772.html' title='موقعیت‌باوری و آنارکوفمینیسم '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680664609568702</id><published>2004-06-09T11:41:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T11:44:06.096-07:00</updated><title type='text'>نظریه‌های‌ فرهنگی‌ در فمینیسم‌ </title><content type='html'>ظهور موج‌ دوم‌ فمینیسم‌ در دهه‌ 1970 چشم‌انداز تازه‌ای‌ در مطالعات‌ فرهنگی‌ گشود. اما فمینیسم‌ خود جنبش‌یکپارچه‌ و ساده‌ای‌ نیست‌ بلکه‌ انواع‌ گوناگونی‌ داشته‌ است‌. &lt;br /&gt;برخی‌ از سه‌ نوع‌ اصلی‌ فمینیسم‌ سخن‌ گفته‌اند: لیبرال‌، رادیکال‌، مارکسیستی‌ یا سوسیالیستی‌. موج‌ دوم‌ فمینیسم‌به‌ طور کلی‌ در نقد چگونگی‌ بازنمایی‌ زنان‌ در فرهنگ‌ عمومی‌ و رسانه‌های‌ جمعی‌ به‌ شیوه‌ای‌ جنسی‌، ناعادلانه‌ واستثماری‌ پدید آمد. هر یک‌ از انواع‌ فمینیسم‌ به‌ شیوه‌ خاصی‌ به‌ مسأله‌ انقیاد زنان‌ می‌نگرد و علت‌ها و راه‌حل‌های‌مختلفی‌ برای‌ آن‌ در نظر می‌گیرد. فمینیسم‌ لیبرال‌ مشکل‌ اصلی‌ را در وضع‌ استخدامی‌ و نابرابری‌ اقتصادی‌ زنان‌ وفرصت‌های‌ نابرابر از لحاظ جنسی‌ می‌جوید و راه‌ حل‌ را در ایجاد برابری‌ در حد امکان‌ می‌داند. به‌ نظر لیبرالها تسلطمردان‌ بر زنان‌ در قانون‌ نهادینه‌ شده‌ و موجب‌ اخراج‌ زنان‌ از حوزه‌های‌ مهمی‌ از حیات‌ اجتماعی‌ گشته‌ است‌. بنابراین‌فمینیسم‌ لیبرال‌ از آرمان‌ برابری‌ میان‌ زن‌ و مرد دفاع‌ می‌کند. به‌ ویژه‌ فمینیسم‌ آمریکایی‌ و انگلیسی‌ گرایش‌ لیبرالی‌ دارد.اما به‌ نظر فمینیست‌های‌ رادیکال‌ انقیاد زنان‌، نتیجه‌ نظام‌ پدرسالاری‌ است‌. رادیکال‌ها بر عکس‌ لیبرال‌ها که‌ بر برابری‌تاکید می‌گذارند، تفاوت‌ اساسی‌ در علائق‌ زنان‌ و مردان‌ را مورد تاکید قرار می‌دهند و راه‌حل‌ را در جداسازی‌ علائق‌زنان‌ از علائق‌ مردان‌ می‌دانند. &lt;br /&gt;فمینیست‌های‌ مارکسیست‌، سرچشمه‌ اصلی‌ انقیاد و ستمدیدگی‌ و نابرابری‌ زنان‌ را در نظام‌ سرمایه‌ داری‌ جستجومی‌کنند. از این‌ دیدگاه‌ سلطه‌ مردان‌ بر زنان‌، یکی‌ از مظاهر نظام‌ سرمایه‌داری‌ است‌. به‌ سخن‌ دیگر سلطه‌ مردانه‌، جزیی‌نظام‌ سرمایه‌داری‌ است‌ و از این‌رو تغییر روابط سلطه‌آمیز جنسی‌ تنها با پیروزی‌ سوسیالیسم‌ ممکن‌ خواهد شد. برخی‌دیگر از نویسندگان‌ در همین‌ چارچوب‌ ستمدیدگی‌ و نابرابری‌ زنان‌ در نتیجه‌ ترکیب‌ سرمایه‌داری‌ و پدرسالاری‌ بایکدیگر می‌دانند. &lt;br /&gt;از چنین‌ دیدگاه‌هایی‌ نابرابری‌های‌ جنسی‌ ریشه‌ در طبیعت‌ جنسی‌ ندارد، بلکه‌ غیرذاتی‌ و برساخته‌ فرهنگ‌ است‌. بدین‌سان‌ به‌ طورکلی‌، چنانکه‌ مشاهده‌ می‌کنیم‌، امروزه‌ در کانون‌ مشاجرات‌ بر سر معنای‌ فمینیسم‌ دو مفهوم‌اساسی‌ برابری‌ و تفاوت‌ قرار دارند. فمینیسم‌ لیبرال‌ از آرمان‌ برابری‌ میان‌ زن‌ و مرد دفاع‌ می‌کند، در حالی‌ که‌فمینیسم‌ رادیکال‌ بر حق‌ متفاوت‌ بودن‌ تاکید می‌گذارد. با این‌ حال‌ برابری‌ و تفاوت‌ خود دو مفهوم‌ پرابهامند وابعاد و وجوه‌ گوناگونی‌ دارند و در شرایط مختلف‌ به‌ معانی‌ مختلفی‌ به‌ کار رفته‌اند. چشم‌اندازهای‌ گوناگونی‌ درباره‌معنای‌ این‌ مفاهیم‌ در ادبیات‌ فمینیستی‌ عرضه‌ شده‌ است‌. در این‌ اختلاف‌ نظر فمینیسم‌ اروپایی‌ عمدتاً بر روی‌تفاوت‌ها تأکید می‌گذارد در حالی‌ که‌ فمینیسم‌ آمریکایی‌ - انگلیسی‌ بر برابری‌ تکیه‌ می‌کند. فمینیست‌های‌ آمریکایی‌اغلب‌ از تاکید بر تفاوت‌ احتراز کرده‌ و آن‌ را مورد نقد قرار داده‌اند زیرا به‌ نظر آنها چنین‌ تاکیدی‌ حاکی‌ از نوعی‌زیست‌شناسی‌ گرایی‌ یعنی‌ پذیرش‌ تفاوت‌های‌ ذاتی‌ است‌ و با نژادگرایی‌ نسبتی‌ دارد. بدین‌سان‌ زمینه‌های‌ تاریخی‌کشورهای‌ مختلف‌، بر شکل‌ خاص‌ فمینیسم‌ در آنها تأثیر داشته‌ است‌. با این‌ حال‌ هواداران‌ نظریه‌های‌ برابری‌ یا تفاوت‌بر اساس‌ ملیت‌ تقسیم‌بندی‌ نمی‌شوند. &lt;br /&gt;همچنین‌ در برخی‌ تفسیرها چنانکه‌ اشاره‌ شد، ترکیبی‌ از این‌ دو مفهوم‌ یعنی‌ برابری‌ در عین‌ تفاوت‌، ناممکن‌ تلقی‌نمی‌شود. بسیاری‌ از نویسندگان‌ فمینیست‌ معانی‌ مرسوم‌ و متداول‌ برابری‌ و تفاوت‌ را بر حسب‌ علائق‌ خود شالوده‌شکنی‌ می‌کنند و معانی‌ فمینیستی‌ تازه‌ای‌ از آنها عرضه‌ می‌دارند و روابط تازه‌ای‌ میان‌ آن‌ دو ایجاد می‌کنند. با این‌ حال‌ امروزه‌ همچنان‌ مهمترین‌ مشاجرات‌ پیرامون‌ دو مفهوم‌ برابری‌ و تفاوت‌ در جریان‌ است‌. ریشه‌های‌اختلاف‌ نظر در تاکید بر برابری‌ یا تفاوت‌ را می‌توان‌ در چند حوزه‌ یافت‌. یکی‌ این‌ که‌ در گذشته‌ هر دو مفهوم‌ برابری‌ وتفاوت‌ عملا به‌ زیان‌ زنان‌ به‌ کار رفته‌اند، به‌ این‌ معنی‌ که‌ برابری‌، اغلب‌ در حوزه‌های‌ علائق‌ مردانه‌ تعریف‌ شده‌ است‌ واغلب‌ تاکید بر تفاوت‌ دو جنس‌ هم‌ در توجیه‌ نابرابری‌ آنها عنوان‌ شده‌ است‌. بنابراین‌ ممکن‌ است‌ تاکید بر برابری‌ یا برتفاوت‌ - اگر بی‌تمیز صورت‌ بگیرد - به‌ زیان‌ علائق‌ زنان‌ تمام‌ شود. یعنی‌ از یک‌ سو برابری‌ در حوزه‌ علایق‌ مردانه‌ به‌حوزه‌ علاقه‌ زنانه‌ نیز تسری‌ داده‌ شود و از سوی‌ دیگر تفاوت‌، بهانه‌ پذیرش‌ نابرابری‌ گردد. &lt;br /&gt;همچنین‌ میان‌ دو مفهوم‌ برابری‌ و تفاوت‌، تنش‌های‌ گوناگون‌ نهفته‌ است‌. برابری‌ موجب‌ نفی‌ هویت‌ زنانه‌ می‌شود ودر این‌ صورت‌ دیگر نمی‌توان‌ از فمینیسم‌ سخن‌ گفت‌. از سوی‌ دیگر تاکید بر هویت‌ متفاوت‌ زنانه‌ به‌ عنوان‌ هویتی‌مستقل‌ (و نه‌ غیر هویت‌ مردانه‌) نباید چندان‌ نیازی‌ به‌ ایدئولوژی‌ فمینیسم‌ داشته‌ باشد. این‌ پرسش‌ نیز همواره‌ مطرح‌می‌شود که‌ وقتی‌ از برابری‌ یا تفاوت‌ سخن‌ می‌گوییم‌ ملاک‌ مقایسه‌ چیست‌، یعنی‌ برابر با چه‌ کسانی و یا متفاوت‌ ازچه‌ کسانی‌؟ &lt;br /&gt;یکی‌ دیگر از ریشه‌های‌ اختلاف‌ این‌ است‌ که‌ آیا هدف‌ از دستیابی‌ به‌ برابری‌ (در معانی‌ و حوزه‌های‌ مختلف‌ آن‌)جذب‌ علایق‌ زنانه‌ در درون‌ علایق‌ مردانه‌، امحای‌ تفاوت‌های‌ جنسی‌ و تأسیس‌ جامعه‌ای‌ست‌ که‌ از لحاظ جنسی‌خنثی‌ باشد؟ برخی‌ از فمینیست‌هایی‌ که‌ بر روی‌ برابری‌ تاکید می‌گذارند منظورشان‌ همین‌ است‌; در مقابل‌ برخی‌دیگر برآنند که‌ برابری‌ راستین‌ بدین‌سان‌ تأمین‌ نمی‌شود. از سوی‌ دیگر این‌ مبحث‌ پیش‌ می‌آید که‌ آیا فمینیسم‌ معطوف‌به‌ تفاوت‌ که‌ در آن‌ سلطه‌ ارزش‌ها و نهادهای‌ مردانه‌ و ادعای‌ آنها به‌ اعتبار کلی‌ و عمومی‌ می‌باید فرو بریزد، مالا درتوجیه‌ نابرابری‌ جنسی‌ به‌ کار برده‌ نمی‌شود؟ برخی‌ از طرفداران‌ تفاوت‌، خواهان‌ جهان‌ دوگانه‌ای‌ هستند که‌ متضمن‌ارزش‌ها و نهادهای‌ زنانه‌ و مردانه‌ هر دو باشد، در حالی‌ که‌ برخی‌ دیگر برآنند که‌ حفظ تفاوت‌ جنسی‌ و تاکید بر آن‌،نباید به‌ این‌ گونه‌ دوگانگی‌ بینجامد و یا در واقع‌ هم‌ نخواهد انجامید. &lt;br /&gt;برخی‌ نیز چنانکه‌ ذکر شد، برابری‌ و تفاوت‌ را کاملا مغایر و غیرقابل‌ جمع‌ می‌شمارند در حالی‌ که‌ به‌ نظر برخی‌دیگر میان‌ این‌ دو روابط و نسبت‌های‌ دیگری‌ برقرار است‌. مثلا برخی‌ فمینیست‌ها تفاوت‌ را نقطه‌ عزیمت‌ و برابری‌ راغایت‌ و هدف‌ نهایی‌ می‌شمارند; برعکس‌ برخی‌ دیگر، برابری‌ را نقطه‌ عزیمت‌ و مقدمه‌ یا وسیله‌ و یا تفاوت‌ را هدف‌به‌ حساب‌ می‌آورند. مثلا گفته‌ می‌شود که‌ زنان‌ و مردان‌ باید از فرصت‌های‌ برابر برای‌ کار برخوردار باشند ولیکن‌ دراشتغال‌ آنها تفاوت‌های‌ جنسی‌ درنظر گرفته‌ می‌شود. &lt;br /&gt;در بحث‌های‌ فمینیستی‌، گفتمان‌ تفاوت‌، اخیرتر و رادیکال‌تر از گفتمان‌ برابری‌ و یکسانی‌ بوده‌ است‌. در این‌گفتمان‌، تفاوت‌ جنسی‌ شرط رهایی‌ زنان‌ تلقی‌ می‌شود. در درون‌ این‌ گفتمان‌ نیز خطوط فکری‌ مختلفی‌ قابل‌ تشخیص‌است‌. برخی‌ از این‌ خطوط (به‌ ویژه‌ در فرانسه‌) مبتنی‌ بر نظریات‌ روانکاوی‌ هستند. برخی‌ دیگر (فمینیسم‌ ایتالیایی‌)بیشتر به‌ نظریه‌های‌ فلسفی‌ و سیاسی‌ تکیه‌ می‌کنند و تعابیر رادیکالتری‌ از گفتمان‌ تفاوت‌ به‌ دست‌ می‌دهند. این‌ نوع‌فمینیسم‌ رادیکالتر، در بستر گرایش‌های‌ سوسیالیستی‌ تکوین‌ یافته‌ است‌ که‌ همواره‌ نسبت‌ به‌ مسایل‌ زنان‌ حساس‌بوده‌اند. در عین‌ حال‌، فمینیسم‌ رادیکال‌ مجبور بوده‌ است‌ هم‌ در برابر سنت‌گرایان‌ و محافظه‌کاران‌ از هر نوعی‌ و هم‌ درمقابل‌ کمونیسم‌ سنتی‌ و سازمان‌ یافته‌ - که‌ مردسالارانه‌تر بوده‌ است‌ - موضع‌گیری‌ کند. در همین‌ تقابل‌ بود که‌محدودیت‌ اندیشه‌ برابری‌ برای‌ فمینیست‌های‌ رادیکال‌ روشن‌تر شد و اهمیت‌ تاکید بر اندیشه‌ تفاوت‌ به‌ منظورمبارزه‌ با اندیشه‌ برابری‌ که‌ به‌ نظر آنها حاصلی‌ جز تذکیر زنان‌ ندارد، آشکارتر گشت‌. &lt;br /&gt;از دیدگاه‌ فمینیست‌های‌ رادیکال‌ (گفتمان‌ تفاوت‌) همه‌ گفتمان‌های‌ پیشین‌ درباره‌ زنان‌ و به‌ ویژه‌ گفتمان‌ برابری‌،گفتمان‌هایی‌ مردانه‌اند و باید مادام‌ که‌ تسلط مردانه‌ و انقیاد زنانه‌ در جامعه‌ پابرجاست‌، مورد نقد و حمله‌ قرار گیرند. به‌نظر آنها زنان‌ فاقد حوزه‌ خاص‌ خود یعنی‌ حوزه‌ زنانه‌ بوده‌اند (چیزی‌ معادل‌ حوزه‌ عمومی‌ در نظریه‌های‌ هانا آرنت‌،یورگن‌ هابرماس‌ و دیگران‌). پس‌ سلطه‌ مردانه‌ هم‌ در حوزه‌ زندگی‌ عمومی‌ و هم‌ در عرصه‌ زندگی‌ خصوصی‌، گسترش‌داشته‌ است‌. به‌ عبارت‌ دیگر تفاوت‌ زنانه‌ در همه‌ حوزه‌ زندگی‌ در چشم‌انداز مسلط مردانه‌ جذب‌ و حل‌ شده‌ است‌. ازدیدگاه‌ فمینیست‌های‌ رادیکال‌، تأکید بر تفاوت‌ به‌ معنای‌ سنتی‌ آن‌ که‌ گفتمان‌ مردانه‌ برای‌ انقیاد زنان‌ به‌ کار برده‌است‌، طبعاً کافی‌ نیست‌ بلکه‌ باید به‌ دنبال‌ مفهوم‌ تازه‌ای‌ از تفاوت‌ جنسی‌ بود که‌ مبنایی‌ برای‌ رهایی‌ باشد.فمینیست‌های‌ رادیکال‌ با مسأله‌ تفاوت‌ جنسی‌ برخوردی‌ بسیار پیچیده‌ و فلسفی‌ می‌کنند. چنانکه‌ می‌دانیم‌، تعریف‌تفاوت‌ جنسی‌ به‌ عنوان‌ تفاوتی‌ زیست‌ شناسانه‌، ذاتی‌ و یا تاریخی‌ و فرهنگی‌ تبعات‌ پیچیده‌ای‌ به‌ همراه‌ می‌آورد واحتمالا در درون‌ مواضع‌ آنها تعارض‌ تولید می‌کند و آنها را به‌ دام‌ ذاتگرایی‌ می‌اندازد. به‌ طور خلاصه‌ به‌ نظر آنها ذات‌زنانه‌ به‌ عنوان‌ چیزی‌ مستقل‌ از تاریخ‌ و فرهنگ‌ جامعه‌ قابل‌ تصور نیست‌; ماهیت‌ و ذات‌ زن‌ بودن‌ تا زمانی‌ که‌ به‌ وسیله‌گفتمان‌ مردانه‌ در جامعه‌ ساخته‌ شده‌ است‌، ماهیت‌ و ذات‌ زنانه‌ نیست‌ و بیش‌ از این‌ هم‌ نمی‌توان‌ سخنی‌ گفت‌. ذات‌و ماهیت‌ زنانه‌ تنها وقتی‌ زنان‌، آزادی‌ لازم‌ برای‌ ایجاد آنرا داشته‌ باشند، پدیدار خواهد شد. اما آنچه‌ امروز هست‌،محصول‌ انقیاد و گفتمان‌ غیرزنانه‌ است‌. تنها با امکان‌ از میان‌ بردن‌ انقیاد است‌ که‌ امکان‌ تشکیل‌ فرهنگ‌، زبان‌ و ذهنیت‌زنانه‌ فراهم‌ خواهد آمد و تنها در این‌ صورت‌ است‌ که‌ تفاوت‌ جنسی‌ آشکار خواهد گشت‌. &lt;br /&gt;ماهیت‌ رابطه‌ میان‌ برابری‌ و تفاوت‌ نیز مورد توجه‌ برخی‌ فمینیست‌ها قرار گرفته‌ است‌. برخی‌ ایجاد تقابل‌ میان‌برابری‌ و تفاوت‌ را بسیار محدود کننده‌ یافته‌اند. تمایز و تقابل‌ میان‌ برابری‌ و تفاوت‌ موجب‌ گشته‌ که‌ برخی‌ ازنویسندگان‌ فمینیست‌ از دو حوزه‌ جداگانه‌ سخن‌ بگویند: یکی‌ حوزه‌ عمومی‌ - سیاسی‌ یا حوزه‌ برابری‌ (شهروندان‌برابر و یکسان‌) و دیگری‌ حوزه‌ خصوصی‌ - غیرسیاسی‌ یا حوزه‌ بیان‌ تفاوت‌های‌ گوناگون‌ و ازجمله‌ تفاوتهای‌ جنسی‌.در حوزه‌ شهروندی‌ می‌باید برابری‌ و یکسانی‌ زن‌ و مرد حفظ گردد زیرا به‌ رغم‌ تاکید بر تفاوت‌، ارزش‌ برابری‌ به‌ طورکلی‌ نفی‌ نمی‌شود. پس‌ تمایز و تقابل‌ نهایتاً به‌ تقسیم‌ کار میان‌ دو حوزه‌ می‌انجامد. از این‌ رو برابری‌ و تفاوت‌ دو عنصرمقوم‌ آزادی‌ زنان‌ به‌ عنوان‌ سنتز هستند. برخی‌ دیگر از فمینیست‌ها تاکید کرده‌اند که‌ گرچه‌ مردان‌ و زنان‌ در حوزه‌عمومی‌ - سیاسی‌ یا حوزه‌ شهروندی‌ دارای‌ حقوق‌ برابر تلقی‌ می‌شوند، اما تفاوت‌ زنان‌ متأسفانه‌، هنوز همچنان‌ صرفاًدر حوزه‌ خصوصی‌ - غیرسیاسی‌ شناسایی‌ می‌شود. برخی‌ دیگر استدلال‌ می‌کنند که‌ آنچه‌ به‌ نظر حوزه‌ خصوصی‌می‌رسد در واقع‌ سیاسی‌ است‌. زنان‌ در جامعه‌ مردسالار وظیفه‌ سیاسی‌ دارند که‌ به‌ عنوان‌ مادر، فرزند بیاورند.مادری‌ عنصری‌ از دولت‌ پدرسالار است‌ که‌ وظایف‌ شهروندی‌ مشخصی‌ برای‌ زنان‌ به‌ وجود می‌آورد. تعریف‌ مجددمادری‌ بر حسب‌ زبان‌ و ذهنیت‌ زنانه‌ از دیدگاه‌ برخی‌ فمینیست‌ها، شرط احزار تفاوت‌ زنانه‌ است‌ و خود بر ساختاردولت‌ پدرسالار آسیب‌ می‌رساند. &lt;br /&gt;فرض‌ اصلی‌ فمینیسم‌ رادیکال‌ این‌ است‌ که‌ زنان‌ می‌توانند با مردان‌ برابر و یا از آنها متفاوت‌ باشند ولی‌ نمی‌تواننددر عین‌ حال‌ هم‌ برابر و هم‌ متفاوت‌ باشند. پس‌ به‌ نظر آنها فمینیست‌ها باید دست‌ به‌ انتخاب‌ بزنند. با این‌ حال‌ برخی‌دیگر برآنند که‌ تنها یک‌ انتخاب‌ در کار نیست‌. به‌ نظر آنها دست‌ کم‌ در برخی‌ موارد از لحاظ نظری‌ مفاهیم‌ برابری‌ وتفاوت‌ به‌ هم‌ وابسته‌اند به‌ این‌ معنی‌ که‌ مثلا در ایدئولوژی‌ لیبرالیسم‌، برابری‌ سیاسی‌ وابسته‌ و مبتنی‌ بر شناسایی‌ وتصدیق‌ اشکال‌ گوناگون‌ تفاوت‌ است‌. برخی‌ دیگر نشان‌ داده‌اند که‌ انواعی‌ از برابری‌ و تفاوت‌ در شرایط خاص‌ تاریخی‌در هم‌ تنیده‌اند و همپوشی‌ دارند. &lt;br /&gt;به‌ طور خلاصه‌ فمینیسم‌ رادیکال‌ بر ضرورت‌ تشکیل‌ سوژگی‌ زنانه‌ و یافتن‌ راه‌هایی‌ برای‌ بیان‌ فرهنگ‌ و تجربیات‌خاص‌ زنانه‌ تأکید می‌گذارد. از این‌ رو دیدگاه‌ توانایی‌ زمان‌ در خود فهمی‌ به‌ واسطه‌ فرهنگ‌ و زبانی‌ مردانه‌ صورت‌می‌گیرد و این‌ گونه‌ خودفهمی‌ باید مورد تحلیل‌ و نقد قرار گیرد. در جوامع‌ مردسالار و پدرسالار زنان‌ فاقد خودفهمی‌جمعی‌ از آن‌ خویش‌ هستند در حالی‌ که‌ خودفهمی‌های‌ جمعی‌ مردان‌ در قالب‌ افسانه‌ها و داستان‌ها و در کل‌ فرهنگ‌نمود می‌یابد. پس‌ یکی‌ از وظایف‌ اصلی‌ فمینیسم‌، یافتن‌ زبانی‌ است‌ که‌ در آن‌ تفاوت‌ جنسی‌ قابل‌ بیان‌ باشد و از عرصه‌نهان‌ آگاهی‌ فردی‌ وارد حوزه‌ نمادین‌ زبان‌ و فرهنگ‌ گردد.برخی‌ هم‌ بر ارزیابی‌ مجدد و ریشه‌های‌ جسمانی‌ ذهن‌ و زبان‌زنانه‌ تأکید می‌گذارند. ذهن‌ و زبان‌ زنانه‌ باید بیانگر جسمانیت‌ و تمایز جنسی‌ زنانه‌ باشد. &lt;br /&gt;در جمع‌بندی‌ باید گفت‌ که‌ نظریه‌پردازی‌ فمینیستی‌ از آغاز تا به‌ امروز بر محور دو مفهوم‌ اساسی‌ برابری‌ و تفاوت‌صورت‌ گرفته‌ است‌. رهایی‌ زنان‌ گاه‌ در قالب‌ حق‌ برابر بودن‌ و گاه‌ در قالب‌ حق‌ متفاوت‌ بودن‌ تصور شده‌ است‌. درهمین‌ برداشت‌ اخیر است‌ که‌ سخن‌ گفتن‌ از فرهنگ‌ زنانه‌ معنی‌ می‌یابد. ابهاماتی‌ که‌ در رابطه‌ میان‌ دو مفهوم‌ برابری‌ وتفاوت‌ نهفته‌ است‌، کل‌ جنبش‌ فمینیسم‌ را نیز دچار ابهام‌ ساخته‌ است‌. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده: حسین‌ بشیریه‌ &lt;br /&gt;به نقل از: زنان فردا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680664609568702?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680664609568702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680664609568702' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680664609568702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680664609568702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108680664609568702.html' title='نظریه‌های‌ فرهنگی‌ در فمینیسم‌ '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108680644199867408</id><published>2004-06-09T11:32:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T11:40:41.996-07:00</updated><title type='text'>پرسش و پاسخی درباره‌یِ آنارشیسم </title><content type='html'>توضیحی کلی درباره‌یِ همه‌یِ پرسش‌ها: &lt;br /&gt;هیچ‌کس مالکِ اسمِ «آنارشیسم» نیست. این واژه برایِ جریان‌هایِ مختلف و بسیار متفاوتی در میدان‌هایِ اندیشه و عمل به کار می‌رود. بسیاری آنارشیست‌هایِ صاحب‌سبک هستند که، غالباً با اعتماد و تعصبی شدید، معتقد اند تنها روشِ درست، روشِ خودِشان است، و دیگران سزاوارِ این اسم نیستند (و شاید حتی دیگران را به‌نوعی مجرم یا خیانت‌کار هم بداننند). نگاهی به ادبیاتِ آنارشیستی‌یِ معاصر، به‌خصوص در غرب و در حلقه‌هایِ روشن‌فکری (که شاید حتی خودِشان اصلاً از اسمِ آنارشیسم خوشِ‌شان نیآید)، فوراً می‌بینیم درست مثلِ ادبیاتِ سکتاریستی‌یِ مارکسیست-لنینیست، قسمتِ بزرگی از آن، به عیب‌جویی از دیگران و شرحِ انحرافاتِ‌شان خلاصه شده است. متأسفانه نسبتِ چنین چیزهایی به کارهایِ واقعاً سازنده بسیار زیاد است.&lt;br /&gt;به‌شخصه، من هیچ اطمینانی درباره‌یِ دیدگاه‌هایِ خود درباره‌یِ «راهِ درست» ندارم، و تحتِ تأثیرِ عقایدی هم قرار نمی‌گیرم که دیگران، ازجمله دوستانِ خوب و نزدیکَ‌م، با اطمینانِ کامل بیان می‌کنند. برعکس، فکر می‌کنم هنوز خیلی کم‌تر از آن می‌دانیم که بتوانیم چیزهایِ زیادی را با اطمینان بیان کنیم. می‌توانیم برایِ فرموله‌کردنِ دیدگاه‌هایِ بلندمدتِ‌مان، اهداف و آرمان‌هایِ‌مان بکوشیم؛ هم‌چنین می‌توانیم (و باید) خود را وقفِ تحقیق درباره‌یِ مسائلِ مهمِ انسانی کنیم؛ اما شکافِ میانِ این‌دو معمولاً بسیار زیاد است، و اوقاتِ بسیار کمی پیش می‌آید که بتوان جز در سطحی بسیار کلی و مبهم میانِ بررسی‌یِ علمی و بیانِ آرمان‌ها پلی زد و به هم مربوطِ‌شان ساخت. این شخصیتِ من (شاید ضعف، شاید نه) خود را (به‌روشنی) در واکنشَ‌م به پرسش‌هایِ‌تان آشکار خواهد ساخت.&lt;br /&gt;۱. ریشه‌هایِ فکری‌یِ اندیشه‌یِ آنارشیسم چیستند، و چه جنبش‌هایی در طولِ تاریخ آن را تکامل بخشیده و زنده نگاه داشته اند؟ &lt;br /&gt;فکر می‌کنم آن جریانِ آنارشیستی که دل‌بسته‌ئَ‌ش هستم (چه در آنارشیسم جریان‌هایِ مختلفی هست)، در روشن‌گری و لیبرالیسمِ کلاسیک ریشه داشته باشد، و به نحوِ جالبی، حتی به انقلابِ علمی‌یِ سده‌یِ هفدهُ‌م بازگردد؛ ازجمله حتی می‌توان به مفاهیمی مثلِ عقل‌گرایی‌یِ دکارتی اشاره کرد، که معمولاً استبدادی و ارتجاعی شمرده می‌شوند. مطالبی در این مورد نوشته شده (به عنوانِ مثال، تاریخ‌نگارِ اندیشه‌ها، هری براکن (Harry Bracken) هم در این مورد چیزهایی نوشته). مطالب را تکرار نمی‌کنم، فقط بگویم که با نویسنده و فعالِ مهمِ آنارکوسندیکالیست، رودولف روکر (Rudolf Rocker) موافق ام که اندیشه‌هایِ لیبرالیسمِ کلاسیک به گلِ سرمایه‌داری‌یِ صنعتی نشستند، و هیچ‌گاه نتوانستند دوباره راه بیاُفتند (به نوشته‌هایِ روکر در دهه‌یِ ۱۹۳۰ ارجاع می‌دهم، چند دهه بعد کاملاً متفاوت می‌اَندیشیده). به نظرَم این اندیشه‌ها مدام بازتولید می‌شوند، چون درواقع بیان‌گرِ نیازها و احساساتِ حقیقی‌یِ انسان هستند. جنگِ داخلی‌یِ اسپانیا احتمالاً مهم‌ترین مورد در تاریخِ آنارشیسم باشد. البته درست‌تر خواهد بود بگوییم انقلابی آنارشیستی که در ۱۹۳۶، در شکل‌هایِ مختلف، قسمتِ بزرگی از اسپانیا را فرا گرفت. این انقلاب شورشی یک‌شبه نبود، بل‌که طیِ دهه‌ها آموزش، سازمان‌دهی، مبارزه، شکست‌ها و گاه پیروزی‌هایِ مقطعی پخته و آماده شده بود. این اتفاق آن‌قدر مهم بود که توانست خشمِ همه‌یِ سیستم‌هایِ قدرتِ مرکزی را بر اَنگیزد: استالینیسم، فاشیسم، لیبرالیسمِ غربی؛ این‌ها همه با هم متحد شدند تا انقلابِ آنارشیستی را شکست دهند، و چنین هم کردند؛ این به نظرَم نشانه‌یِ اهمیتِ آن اتفاق است.&lt;br /&gt;۲. منتقدان معمولاً به آنارشیسم ایراد می‌گیرند که «اتوپیایی بی‌شکل» است. شما معتقد اید که هر عصری در طولِ تاریخ شکل‌هایِ قدرت و استثمارِ خود را دارد که باید به چالش کشیده شوند، و بنابراین هیچ دکترینِ خاصی نیست که همیشه کار کند. به نظرِتان چه فهمِ خاصی از آنارشیسم برایِ این دوره‌یِ تاریخی مناسب است؟ &lt;br /&gt;موافق ام که آنارشیسم بی‌شکل و اتوپیایی است، ولی نه به اندازه‌یِ دکترین‌هایِ احمقانه‌یِ نولیبرالیسم و مارکسیست-لنینیست و ایده‌ئولوژی‌هایِ دیگری که سال‌ها به قدرت‌مندان خدمتِ فکری ارائه کرده اند. این امر را می‌توان خیلی آسان توضیح داد. دلیلِ بی‌شکلی‌یِ کلی و فقرِ اندیشه (که غالباً خود را پشتِ کلماتِ بزرگ نهان می‌سازد) این است که هنوز سیستم‌هایِ پیچیده از قبیلِ جامعه‌یِ انسانی را خوب نمی‌فهمیم؛ و تنها می‌توانیم حدس‌هایی درباره‌یِ شیوه‌هایِ درستِ تغییر و بازسازی‌یِ‌شان بزنیم، که طبیعتاً چندان معتبر نیستند.&lt;br /&gt;آنارشیسم، از نظرِ من، تجسمِ این ایده است که دلیل و استدلالِ کافی و درستی برایِ اثباتِ ضرورتِ اتوریته و سلطه وجود ندارد. آنان که به سودِ این نهادها سخن می‌گویند موظف اند برایِ نتیجه‌گیری‌یِ‌شان دلایلِ قدرت‌مندی ارائه کنند. اگر نتوانستند، پس نهادهایِ موردِ دفاعِ‌شان را باید غیرِمشروع تلقی کرد. این‌که چه‌گونه باید با اتوریته‌یِ غیرِمشروع برخورد کرد، این به شرایط و موقعیت بر می‌گردد، هیچ فرمولِ ثابتی ندارد.&lt;br /&gt;در دورانِ معاصر، مثلِ هر زمانِ دیگر، مسائل در سطوحِ مختلفی طرح می‌شوند: از روابطِ شخصی در خانواده و دیگر جاها بگیرید، تا نظمِ سیاسی یا اقتصادی‌یِ بین‌المللی. اندیشه‌هایِ آنارشیستی هم (که اتوریته را به چالش می‌کشند و نشان می‌دهند که توجیهاتی که برایِ خود تراشیده نادرست اند) همه‌جا به شکلِ درخور می‌توانند اجرا شوند.&lt;br /&gt;۳. آنارشیسم بر مبنایِ چه‌نوع تصوری از طبیعتِ انسان اندیشیده شده؟ آیا مردم در جامعه‌یی تساوی‌گرا انگیزه‌یِ کم‌تری برایِ کار خواهند داشت؟ آیا نبودِ حکومت این فرصت را به قدرت‌مندترها نمی‌دهد که ضعیفان را استثمار کنند؟ آیا تصمیم‌گیری‌یِ دموکراتیک باعثِ بروزِ درگیری‌هایِ زیاد و ناتوانی در تصمیم‌گیری نمی‌شوند؟ &lt;br /&gt;«آنارشیسم»، آن‌طور که من به آن معتقد ام، بر این امید مستقر شده (با ضعفی که دانشِ‌مان دارد، نمی‌توانیم فراتر از این برویم، و فقط باید از امیدها صحبت کنیم) که عناصرِ اصلی‌یِ طبیعتِ انسان چیزهایی از قبیلِ حسِ هم‌دردی، هم‌کاری‌یِ متقابل، اتحاد، نگرانی برایِ دیگران و امثالِ این‌ها را در خود دارد.&lt;br /&gt;آیا مردم در جامعه‌یی تساوی‌گرا کم‌تر کار خواهند کرد؟ تا وقتی با نیازِ معاش به کار وادار می‌شوند، یا به امیدِ پاداشِ مادی کار می‌کنند، بلی، اگر آزادِشان گذارید کم‌تر کار خواهند کرد. فکر می‌کنم باید آسیب‌شناسانه با این مطلب برخورد کرد، مثلِ وضعیتِ افرادی که از شکنجه‌یِ دیگران لذت می‌برند. ولی افرادِ موافق با این اندیشه‌یِ لیبرالیسم کلاسیک که کارِ خلاقانه را جزئی را از طبیعتِ انسان می‌داند (فکر می‌کنم این چیزی است که هم‌واره، وقتی شرایط مهیا باشد، حتی در میانِ کودکان و کهن‌سالان به وفور دیده می‌شود) نسبت به اندیشه‌یِ ذاتی‌‌بودنِ این انگیزه‌یِ گریز از کار بدگمان خواهد بود؛ این عقیده‌یی است که خیلی به کارِ قدرت و اتوریته می‌خورد، ولی غیر از خدمت به آن‌ها، کارآیی‌یِ دیگری ندارد.&lt;br /&gt;آیا نبودِ حکومت به قدرت‌مندان اجازه‌یِ استثمارِ ضعفا را خواهد داد؟ نمی‌دانیم. اگر چنین باشد، پس باید شکل‌هایی از سازمانِ اجتماعی برایِ جلوگیری از وقوعِ جرم ساخته شوند (امکاناتِ فراوانی برایِ این کار هست).&lt;br /&gt;نتایجِ تصمیم‌گیری‌یِ دموکراتیک چه خواهد بود؟ باز هم پاسخ را نمی‌دانیم. باید از آزمون و خطا بیآموزیم. اجازه دهید بیآزماییمَ‌ش تا بفهمیم.&lt;br /&gt;۴. آنارشیسم را گاه سوسیالیسمِ آزادی‌خواه می‌نامند. فرقَ‌ش با ایده‌ئولوژی‌هایِ دیگری، از قبیلِ لنینیسم، که معمولاً تحتِ نامِ سوسیالیسم جمع می‌شوند چیست؟ &lt;br /&gt;تفکرِ لنینیسم خواستارِ تشکیلِ حزبی پیش‌رو است که باید قدرتِ حکومت را در دست گرفته، و مردم را به توسعه‌یِ اقتصادی وادار کند، و درنهایت، با معجزه‌یی که معلوم نیست چه‌گونه اتفاق می‌اُفتد، به آزادی و عدالت برسد. طبیعتاً این ایده‌ئولوژی برایِ روشن‌فکرانِ رادیکال خیلی پذیرفتنی است، چه وسیله و توجیهی برایِ آن‌ها است که حکومت را قبصه کنند. ولی من هیچ دلیلی (نه منطقی و نه تاریخی) نمی‌یابم که وعده‌هایَ‌ش را جدی بگیرم. سوسیالیسمِ آزادی‌خواه (ازجمله تعدادِ زیادی از مارکسیست‌ها) به درستی‌یِ کلِ این قصیه را به‌شدت رد کرده و کنار می‌گذارند.&lt;br /&gt;۵. بسیاری «آنارکوکاپیتالیست»ها مدعی اند آنارشیسم یعنی آزادی‌یِ کاملِ هرکس که هرچه می‌خواهد با ثروتَ‌ش انجام دهد و آزادانه با دیگران معامله کند. آیا شما هیچ‌گونه سازگاری‌یی میانِ سرمایه‌داری و آنارشیسم می‌یابید؟ &lt;br /&gt;آنارکوکاپیتالیسم، از نظرِ من، سیستمِ فکری‌یی است که اگر هر‌گاه به اجرا گذارده شود، شکلی از استبداد و ظلمُ‌ستم را موجب خواهد شد که در تاریخِ بشریت هم‌تا نداشته باشد. کم‌ترین امکانی برایِ اجرایِ اندیشه‌هایِ (ازنظرِ من وحشت‌آورِ) آن وجود ندارد، چه به محضِ آغازِ کار، این اندیشه‌ها جامعه‌یی که چنین خطایِ بزرگی کرده باشد را به‌کلی نابود خواهند کرد. ایده‌یِ «معامله‌یِ آزاد» میانِ قدرت‌مند و سوژه‌یِ مفلوک و گرسنه‌ئَ‌ش شوخی‌یِ احمقانه‌یی بیش نیست. شاید ارزش داشته باشد نتایجِ عملی‌یِ چنین اندیشه‌یی در سمیناری دانش‌گاهی برایِ چند دقیقه موردِ بررسی قرار گیرد، ولی فکر نمی‌کنم در هیچ موردِ دیگری جایِ صحبت درباره‌یِ این اندیشه باشد.&lt;br /&gt;البته باید چند جمله اضافه کنم، که من درباره‌یِ بسیاری مسائل با کسانی که خود را آنارکوکاپیتالیست می‌دانند موافق ام؛ و برایِ سال‌ها، تنها در نشریاتِ آن‌ها می‌توانستم چیز بنویسم. هم‌چنین تعهدِشان به عقلانیت (که بسیار نادر است) را می‌ستایم. ولی به نظرَم آن‌ها به نتایجِ نظریه‌یِ‌شان یا ضعفِ شدیدِ اخلاقی‌‌یِ خود فکر نمی‌کنند.&lt;br /&gt;۶. اصولِ آنارشیستی را چه‌گونه باید در امرِ آموزش پیاده ساخت؟ آیا نمره‌، مشق و امتحان چیزهایِ خوبی هستند؟ چه محیطی برایِ رشدِ آزادِ فکری مناسب‌تر است؟ &lt;br /&gt;نظراتِ من در این مورد تاحدی به تجربه‌یِ شخصی متکی است. فکر می‌کنم سیستمِ آموزشی‌یِ مطلوب باید فرصتی فراهم سازد، که فرد، در راهی که خود می‌پسندد حرکت کند. درس‌دادنِ خوب، شبیهِ آب‌دادن به گیاه است، که به او امکان می‌دهد به شیوه‌یِ خودَش رشد کند، نه این‌که بخواهد ظرفی را از آب پر کند (البته بیاَفزایم که این اندیشه‌ها متعلق به من نیستند، و آن‌ها را عمدتاً از روشن‌گری و لیبرالیسمِ کلاسیک به عاریت گرفته ام). این‌ها اصولِ کلی‌یِ مسئله هستند، و از نظرِ من به طورِ کلی درست اند. این‌که در هر وضعیتِ خاص چه باید کرد، با توجه به آگاهی‌مان نسبت به کم‌دانشی‌یِ موجود، باید موردبه‌مورد آن‌ها را بررسی کنیم.&lt;br /&gt;۷. اگر می‌توانید، سیستمِ کارِ روزمره‌یِ یک جامعه‌یِ آرمانی‌یِ آنارشیستی را برایِ‌مان تشریح کنید. چه نهادهایِ سیاسی و اقتصادی وجود خواهد داشت، و چه‌گونه کار خواهند کرد؟ آیا پول خواهیم داشت؟ از مغازه خرید خواهیم کرد؟ مالکِ خانه‌یِ خود خواهیم بود؟ قانونی وجود خواهد داشت؟ چه‌گونه جلویِ وقوعِ جرم را خواهیم گرفت؟ &lt;br /&gt;این کاری نیست که بخواهم اکنون انجام دهم. این‌ها مسائلی هستند که باید در میدانِ مبارزه و آزمایش یاد بگیریم.&lt;br /&gt;۸. دورنمایِ رسیدن به آنارشیسم در جامعه‌یِ خودِمان را چه‌گونه می‌بینید؟ چه قدم‌هایی باید برداریم؟ &lt;br /&gt;فرصت‌هایِ آزادی و عدالت نامحدود هستند. گام‌هایی که باید برداریم هم به چیزهایی بسته‌گی دارد که می‌خواهیم به دست آوریم. هیچ پاسخِ کلی‌یی وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد. پرسش‌ها به اشتباه طرح شده اند. یادِ تکیه‌کلامِ جالبی افتادم که در جنبش کارگرانِ روستایی‌یِ برزیل (تازه از ان‌جا باز گشته ام) رایج است: می‌گویند ابتدا باید کفِ قفس را به زمین برسانیم تا سپس بتوانیم به شکستنِ میله‌ها بپردازیم. گاهی حتی لازم می‌شود در برابرِ شکارچیانِ بیرون از قفس دفاع کنیم: به عنوانِ مثال، دفاع از قدرتِ نامشروعِ حکومتِ ملی در برابرِ استبدادِ سرمایه‌داری‌یِ خصوصی‌یِ امروزینِ ایالاتِ متحده، چیزی است که باید برایِ هر شخصِ متعهد به عدالت و آزادی (هرکس، برایِ مثال، که معتقد است کودکان باید غذا برایِ خوردن داشته باشند) بدیهی باشد، اما فهم و پذیرشَ‌ش گاه برایِ کسانی که خود را آزادی‌خواه و آنارشیست می‌دانند بسیار دشوار می‌شود. این مسئله، به نظرَم، یکی از رفتارهایِ خودتخریب‌گر و غیرِعقلانی‌یِ آدم‌هایِ قابلِ احترامی است که خود را چپ‌گرا می‌دانند، و آن‌ها را درعمل از زنده‌گی و نیازهایِ حقیقی‌یِ مردم دور می‌کند.&lt;br /&gt;نظرِ من این است. خوش‌حال خواهم شد درباره‌یِ این موضوع بحث کنیم، و نظراتِ مخالف را بشنوم، ولی فقط به شرطِ آن‌که فضا بگذارد فراتر از شعاردادن برویم. متأسف ام که شعاردادن بیش‌ترِ جریاناتِ چپ را پر کرده، و جایِ کمی برایِ تردیدها و بحث‌هایِ ارزش‌مند گذاشته؛ بدبختی همین است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;چامسکی در نامه‌یی دیگر توضیحاتِ اضافه‌یی درباره‌یِ اندیشه‌هایَ‌ش درباره‌یِ جامعه‌یِ آینده داد: &lt;br /&gt;درباره‌یِ جامعه‌یِ آینده...، ممکن است هرچه می‌خواهم بگویم تکراری باشد، اما این مسئله‌یی است که از هنگامِ جوانی درگیرَش هستم. به یاد دارم، در حدودِ سال‌هایِ ۱۹۴۰، کتابِ جالبی به نامِ پس از انقلاب می‌خواندم، که نویسنده در حینِ نقدِ رفقایِ آنارشیستَ‌ش، با جزئیاتِ نسبی شرح داده بود که اسپانیایِ آنارکوسندیکالیست چه‌گونه باید سازمان داده شود (این‌ها خاطراتِ بیش از ۵۰ سالِ پیش اند، چندان انتظارِ دقت نداشته باشد). حس می‌کردم کارِ جالبی است، ولی از خود می‌پرسیدم آیا واقعاً دانش و فهمِ‌مان از مسئله به جایی رسیده است که بتوانیم پرسش‌هایی چنین پیچیده درباره‌یِ یک جامعه را با چنین دقتی پاسخ دهیم؟ طبیعتاً پس از سال‌ها بسیار بیش‌تر آموخته ام، اما حاصلَ‌ش فقط افزوده‌شدن بر تردیدَم در این مورد بوده. در سال‌هایِ اخیر، بحث‌هایی خوبی در این زمینه با مایک آلبرت داشتم. او مدتی بود که مرا تشویق می‌کرد ایده‌هایَ‌م درباره‌یِ این‌که جامعه چه‌گونه باید کار کند را با جزئیات بنویسم، یا لااَقل واکنشی به مفهومِ «participatory democracy» (یعنی حکومتی دموکراتیک که افراد خود در حکومت نقش ایفا کنند) که عرض کرده بود نشان دهم. به دلایلِ یک‌سان از هر دو مورد سر باز زدم. فکر می‌کنم پاسخِ بیش‌ترِ پرسش‌هایِ از این‌گونه باید با تجربه آموخته شود. مثلاً بازار را در نظر بگیرید (در همان حدودی که در جامعه‌یی پای‌دار رو روبه‌رشد می‌توانند نقش ایفا کنند). خوب می‌فهمم چه‌چیزَش برایِ جامعه مشکل‌ساز است، اما این اصلاً کافی نیست که بتوانم بگویم سیستمی که نقشِ بازار را حذف کند به‌تر کار خواهد کرد. موضوع صرفاً یک مسئله‌یِ منطقی است، پاسخِ این پرسش را نمی‌دانم. همه‌جا چنین است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده: نوآم چامسکی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نقل از:ارشیو چامسکی در &lt;br /&gt;zmag&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مترجم: امیدِ میلانی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهيه و تنظيم از:محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108680644199867408?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108680644199867408/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108680644199867408' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680644199867408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108680644199867408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_09.html' title='پرسش و پاسخی درباره‌یِ آنارشیسم '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108672496439030069</id><published>2004-06-08T12:58:00.000-07:00</published><updated>2004-06-08T13:02:44.390-07:00</updated><title type='text'>                  جهان بینی سبز       </title><content type='html'>جنبش سبز و همرزم دلیر آن جنبش مستقل زنان كم‌كمك راه خود را به میدان نبرد فرهنگها و سیاستها در ایران باز میكنند. به‌عكس آن ارزیابی كه جنبش سبز و جنبش مستقل زنان (جنبش فمینیستی) را برای جامعه‌ایی چون ایران زود یا لوكس میداند این دو جنبش، هم به دلیل جهانی بودن خود و هم به دلیل وضعیت ویژه‌ی جامعه‌‌های نكبت‌زده‌ای چون ایران، باید با همه‌ی توان به میدان بیایند. جنبش مستقل زنان، با توجه به وضعیت زن در این كشور، یكی از برحق‌ترین و مبرمترین جنبش‌های سیاستی در ایران است. زنان در ایران و دیگر كشورهای اسلامی لازم است افزون بر فعالیت حزبی و سیاسی رایج جنبش و حزب مستقل خود را داشته باشند و در مرزبندی قاطع با سیاست‌ مذكر و مردسالار علیه ارتجاع سیاسی و فرهنگی و خانگی نبردكنند. همینگونه جنبش سبز چون پاسخی به نیاز‌های مبرم جامعه جهت بازتنظیم مناسبات درونی و برونی (مناسبات جامعه با طبعیت) باید جای خود را در سیاست و فرهنگ این كشور باز كند. دگراندیشی و دگربودگی هردوی این جنبشها در این است كه نه قدرت سیاسی را برای رسیدن به هدفهای خود عامل تعیین كننده میدانند و نه میخواهند امیال جاری مردم را برای كسب قدرت مبنا و مایه كنند. این جنبشها سیاسی- فرهنگی هستند و باید هم با ارتجاع دولتها و هم با ارتجاع توده‌ها و تاریخسازان جامعه‌ی نكبت‌ نبردی سنیگن را پیش ببرند. برای این جنبش‌ها قدرت فرهنگی تعیین كننده است، چرا كه رعایت زن و زندگی نیز چون رعایت زیبایی نیازمند پشتوانه‌ی فرهنگی فردی و اجتماعی است. فرهنگ سبز در بسیاری از جنبه‌ها وارونه‌ی فرهنگ جاری در جامعه‌ی سوداگری و مصرف است. ما برای این كه به استثمار و مصرف بی‌رویه‌ی طبیعت پایان دهیم ناچاریم  با مصرف‌گرایی و جامعه‌ی مصرف مبارزه كنیم و ایجاد و افزایش نیاز‌های مصنوعی مصرفی را به ضدارزش فرهنگی تبدل كنیم. كاپیتالیسم و مدرنیسم كره‌ی زمین را به كالا تبدیل كرده‌اند. خاك و آب و هوا و هرچه در روی زمین و در دل زمین هست به صورت كالا مصرف و معامله میشود. این بازار باید مهار و دگر گون شود و ملك مشترك موجودات زنده از اقلام كالاهای فروشی خارج گردد. نه دریا مرز دارد و نه خاك و نه هوا. در این كهكشان یك زمین تنهای تقسیم‌ناپذیر هست كه باید توسط یك بشریت تقسیم ناشده و زیر نظر یك نهاد اداری مشترك جهانی اداره شود. شاید كشورها بازهم تا مدتها به همین شكل به اداره‌ی امورات درونی خودشان بپردازند، اما اداره‌ی كره‌ی زمین و محیط‌زیست و امور زندگی بر این سیاره‌ی كوچك باید از چنگ بدعت‌های ستیزبنیادی چون دولت‌ها و كشورها خارج گردد. بزرگترین مرزهای سیاسی را كوچكترین كرمها‌ی طبیعت نیز برسمیت نمی‌شناند.&lt;br /&gt;شبحی جهان را گشت نمی‌زند&lt;br /&gt;كارل ماركس منشور حزب كمونیست را با این جمله آغاز میكند: «شبحی جهان را گشت میزند، شبح كمونیسم!». این شبح سرخ تصویر ترس كاپیتالیسم از كمونیسم و نمودار ترس‌آوری كمونیسم برای كاپیتالیسم و همه‌ی «پاسداران جهان و جامعه‌ی كهن» بود. كمونیسم همچون بیشتر جنبش‌های دادگستر ستیزنده به میدان آمد و پرخاشگرانه شمشیر بر شكاف طبقاتی جامعه كشید. جنبش سبز اما نه به گونه‌ی شبح ترسناك سربرآورد و نه به پرخاش شمشیر بركشید. جنبش سبز با این كه دگرگونیهایی بیش از خواست چپ سرخ را آرزو میكند برای رسیدن به هدف‌های خود باید بر فرهنگ تكیه كند و بر بسیج آگاهی و آگاهان. در این میدان حرف نخست را زور آگاهی و معنویت میزند و نه زور مادی. این تفاوت‌ها سبب شده است كه دولت‌های جهان پیدایش جنبش سبز را آسان بگیرند. آنهایی كه علیه جنبش سبزهستند تا كنون كمتر با این جنبش به آنتاگونیسم رسیده‌اند. مخالفین آگاهتر این جنبش میتوانند دریابند كه این جنبش مدافع زندگی در كلیت آن است و چنین خواستی نسبت به موجودیت انسانی آنان نیز خیرخواهانه است.&lt;br /&gt;جنبش سبز انقلابی نه میتواند رقیب اكنون حزبهای طراز كهن باشد و نه میخواهد در میدان سنتی رقابت پنجه در پنجه‌ی كهنه‌های سیاست عصر بگذارد. شعار‌های سبزها كاپیتالیسم را چندان نمیترساند، چرا كه این شعار‌ها هنوز اكثریت پایداری را در جامعه جلب نمیكند. اما اگر به افق نگریسته شود، اگر سیر آینده‌ی تاریخ خوشبینانه به تصور آورده شود، آنگاه شاید دیده شود كه جنبش سبز گسترنده‌ی نبردی بزرگ و انقلابی به دفاع از زندگی است. انقلابی كه هدف اصلی‌اش جلوگیری از خفه شدن زندگی با دود ماشین و مسموم شدن هستی زنده با زباله‌‌های جامعه‌ی مصرفی است.&lt;br /&gt;جنبش سوسیالیستی (چپ سرخ) برآمده‌ی عصر صنعت و مدرنیته است و مثل كاپیتالیسم مدافع رشد صنعت و تولید و رفاه و مصرف در برداشت اكنون یا مدرن است. مدرنی كه در برابر فرامدرن سبز خود به سنت تبدیل شده است. سوسیالیسم سرخ در موضوع مالکیت بر وسایل تولید با کاپیتالیسم متضاد است اما در موضوع تولید با آن کمابیش همنظر است. این نیرو در مسأله‌ی تولید و رشد اقتصادی و مصرف كما‌بیش با شعارهای کاپیتالیستی وارد میدان میشود. وعده‌ی پاسخ گویی به درخواست‌ فزاینده‌ی ‌مصرف از سوی جامعه‌ی مصرفی برای سرخ‌ها نیز عمده‌ترین وسیله‌ی جلب رای و نظر و نیرو است. در غالب برنامه‌های سیاسی حزب‌های سرخ، دفاع از منافع مردم با ارضاع خواستهای جامعه‌ی مصرفی مخلوط میشود، همچنان كه «سیر ضروری تاریخ» با سیر سودانگیخته‌ی تاریخ یكی انگاشته میشود.   &lt;br /&gt;بر عكس نیروهای سیاسی سنتی و مدرن، سبز انقلابی هویت خود را در برخورد انتقادی با شیوه‌ی جاری تولید و مصرف، و در مخالفت با سیرجاری تاریخ باز می‌یابد. ما میخواهیم هم جامعه‌ی مصرف‌‌زده و هم سیر مصرف‌‌افزا و طبیعت کش تاریخ با تکیه بر اراده‌ی آدمی تغییر بیابد. برای سبز انقلابی رفاه طبیعی دست كم به اندازه‌ی رفاه اجتماعی اهمیت دارد. زندگی به همان اندازه كه نیازمند تغذیه است به تنفس نیازمند است. احمقانه‌تر از این نیست كه جامعه‌ی بشری به خاطر مصرف بیشتر راه تنفس را ببندد و زیست را به نابودی بكشاند. واقعیت وحشتناك این است كه اگر شركت‌های تولید كننده و فروشنده‌ی آب و نوشابه بتوانند تمام منابع آب قابل دسترس مشتریان خود را آلوده میكنند تا همه را به خرید كالای خود ناچار كنند. سوداگران این آمادگی را دارند كه برای تبدیل آب و هوا به كالای مصرفی و منبع سود كل جریان طبیعی آب و هوا را برای مردم غیرقابل استفاده كنند. برای تولید كنندگان و فروشندگان ماسكهای اكسیژن (در آینده‌ی تهدید‌كننده‌ای كه میتواند پیش‌آید) آلودگی هوا خبر خوشی است! اگر كسانی چنین ارزیابی‌هایی را مبالغه‌آمیز میدانند باید بازار سیگار و مواد مخدر و صنایع نظامی و بمب‌های اتمی و شیمیایی را در نظر‌آورند تا مسئله برایشان بیشتر باز شود. مجموع سرمایه‌ای كه برای تولید وسایل خفه‌كردن انسانها در جنگ‌ صرف میشود صدهزار برابر مجموع سرمایه‌‌ای است كه صرف بهسازی هوای كره‌ی زمین میشود. انگیزه‌ی سود، این بزرگترین محرك پیشرفتهای جامعه‌ی معاصر، در رابطه با طبیعت و زیست انگیزه‌ی زیان شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهانبینی سبز&lt;br /&gt;(2)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز همچون جنبش زیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز یك جنبش سیاسی همخوان با دوران فراصنعتی و فرامدرن است و هدف‌های آن در پاسخگویی به نیازهای نوین جامعه‌ی بشری تكوین می‌یابد. صفت سبز اگر چه میتواند نشانگر خصلت طبیعت دوست این جبش و دفاع آن از محیط زیست باشد اما رسا نیست. نه تنها صفت سبز بلكه هدف دفاع از محیط زیست نیز برای شناساندن سبز كامل نیست. محیط زیست خود وسیله‌ای طبیعی است كه به اعتبار  زیست اهمیت می‌یابد. هدف اصلی دفاع از زیست بر كره‌ی زمین است كه زندگی انسان بخشی از آن را تشكیل میدهد. دفاع از كلیت زیست بركره‌ی زمین تنها به این علت نیست كه زندگی و بقای انسان به زندگی و بقای بسیاری دیگر از موجودات زنده وابسته است. دفاع از زیست به اعتبار ارزشمندی كلیت زیست در همه‌ی جلوه‌های آن است. از این رو، برای جنبش سبزی كه دارای همه‌ی ویژگیهای سبز است، كاملترین و رساترین نام همانا جنبش زیست یا جنبش دفاع از زندگی است.&lt;br /&gt;روشن است كه در جنبش سبز نیز مثل دیگر جنبش‌ها برسر بسیاری از مسایل تفاوت نظر وجود دارد. این جنبش مثل دیگر جنبش‌های پردامنه‌ی سیاسی دارای گروهبندی‌های بینشی‌-‌روشی گوناگون است. در جنبش سبز محور عمده‌ی تفكیك گرایش‌ها در رابطه با آماج‌های اصلی جنبش و بینش و روش ناظر بر مبارزات زیست‌محیطی است. برخی از نظریه‌پردازان سبز كوشیده‌اند سبزهای میانه‌رو راEnvironmentalyst یا محیط‌زیستگرا توصیف كنند و اكولوژیسم (زیستبوم‌گرایی) را به  سبزهای رادیكال و انقلابی نسبت دهند. اندرو دابسو از آن جمله نظریه‌پردازانی است كه همه‌ی سبزهای طرفدار راه‌حل‌های مدیریتی و معتقد به حل مسایل محیط زیست در چارچوب سرمایه‌داری را از قلمرو اكولوژیسم جدامیكند و به سطح انویرون‌منتالیسم و رفرمیست‌های محیط‌زیستی سرمایه‌داری تنزل میدهد. با این همه تلاش این نظریه‌پرداز در كتاب معروف خود بنام فلسفه‌ی سیاسی سبزها كامل نشده و تفكیك محیط‌‌زیستگرایی از زیستبوگرایی توسط وی مسأله را پیچیده میكند. روشنتر آن است كه از اكولوژیسم گامی فراتر بگذاریم و بپذیرم كه محیط‌زیستگرایی مرحله‌ی نخستینی در تكوین جنبشی است كه زیستمداری ( بیوسنتریسم) نمودار عالیتر یا رادیكال آن در زمان ما است سبز زیستمدار (بیوسنتریست) افزون بر رابط‌ی جامعه و طبیعت برای مناسبات درونی جامعه‌ی بشری نیز راه حل دارد و در این زمین از كنترل اجتماعی نوع سوسیالیستی و عدالت اجتماعی منطبق و هماهنگ با امكانات جامعه‌ی معاصر دفاع میكند. چنانچه بخواهیم نام و عنوان گرایش انقلابی سبز را با محتوای حركت آن یگانه كنیم آنگاه باید سوسیالیسم را با بیوسنتریسم پیوند بزنیم و اعلام كنیم كه این گرایش سوسیال-‌بیوسنتریست یا جامعه‌گرای زیستمدار است. بدین گونه سوسیال-بیوسنتریسم به عنوان گرایش انقلابی و تكوین‌یافته‌ی جنبش سبز مرزهای درون‌جنبشی روشنی با Environmentalysm (محیط‌زیستگرایی) یا اكولوژیسم پیدا میكند.&lt;br /&gt;سبز میانه‌رو یا محیط‌زیستگرا بر این باور است كه در چارچوب جامعه‌ی موجود امكان انجام اصلاحات و اقدامات كافی برای تحقق هدف‌های زیست‌محیطی وجود دارد و بر همین پایه برنامه‌های خود را تنظیم و در مبارزه‌ی قدرت رایج شركت میكند. در مقابل، گرایش انقلابی بر آن است كه اگر چه چنین اصلاحاتی مفید و زندگی‌بخش هستند اما در نهایت بدون بازسازی شیوه‌ی تولید، نظام جامعه و نظم جهانی نمیتوان مسایل عمده‌ی فراراه زیست در اكنون و آینده را حل كرد. این گرایش‌ها برخورد یك‌سانی با كاپیتالیسم ندارند. گرایش رادیكال كاپیتالیسم، سوسیالیسم آزمون‌شده در شرق و كلیت جامعه‌ی سود و مصرف را در مقابل ضرورتهای زیستی و زیست‌محیطی میداند و برنامه‌ی سیاسی خود را بر دو ركن تعادل طبیعی (هماهنگی جامعه و  زندگی بشر با ضرورت‌های زیستی و زیست‌محیطی) و عدالت اجتماعی (بازسازی جامعه برپایه‌ی جامعه‌گرایی و جهانگرایی) بنا میكند. سبز میانه‌رو آمادگی دارد تا در رقابت‌های جاری سیاسی همانند یك حریف متعارف به میدان بیاید. سبز رادیكال شیوه‌های رایج جلب توده و افكار عمومی را نمی‌پذیرد و به قیمت بازماندن در اقلیت بر موضع انتقادی خود نسبت به سیستم كاپیتالیستی و كاپیتالیسم توانمندان و توده‌ها پافشاری میكند. مبارزه با كاپیتالیسم فكری و فرهنگی توده‌های مصرف‌زده بخش تعیین كننده‌ای از پیكار سبز انقلابی است. كوشش برای آگاهسازی جامعه نسبت به عدم تعادل و بی‌عدالتی در جامعه و جهان معاصر زمینه‌ی همیشگی مبارزه‌ی این نیرو است. &lt;br /&gt;با همه‌ی تفاوت‌های موجود، سبز در مجموع خود جنبشی است دارای سمت‌گیری‌ها و هدف‌های مشترك. بسیار مهم است كه بدانیم جنبش سبز هرگونه محیط‌زیستگرایی نیست و صرفاً بر پایه‌ی ادعای یك جریان سیاسی در دفاع از محیط‌زیست نمیتوان آن را سبز دانست. جنبش سبز را اكیداً نباید با محیطزیستگرایی منطبق و یكی دانست. جنبش سبز جنبشی است دموكراتیك، جهانگرا، فرهنگ‌ساز، مدافع زندگی، مخالف قهر و خشونت و جنگ و مخالف راسیسم و دیگر اشكال تبعیض میان انسانها. سبز‌ها خود را از دموكرات‌ترین نیروهای سیاسی موجود میدانند. مجموع جنبش سبز با همه‌ی طیف‌های بینشی و روشی آن در برابر جریانهای راست مدعی اكولوژیسم مرزبندی قاطع میكند. همانگونه كه جریانهای فراراست سیاسی چون ناسیونال- سوسیالیسم كوشیده و میكوشند آماجهای بیدادگرانه‌ی خود را زیرنام سوسیالیسم پی بگیرند، امروزه تلاش‌های سیاسی خاصی برای پیوندزدن همان آماج‌های بیدادگرانه با اكولوژیسم و دفاع از محیط‌زیست دیده میشود. اكو‌فاشیسم، كه امروزه بسیار بدان كم‌توجهی میشود یكی از خطرناكترین جریانهای سیاه سیاسی است كه میتواند در لحظه‌ی مساعد مانند طاعون به جان بشریت بیفتد. اندیشه‌های اكوفاشیستی توسط بسیاری از حزبها  وگروه‌های فراراست در اروپا و آمریكا اشاعه داده میشود. اكوفاشیسم و متأثرین از آن از جمله نئونازی‌ها، نئوفاشیست‌ها، نئودموكرات‌های راست، ناسیونال دموكراتها، جبهه‌ی ناسیونالیست‌ها و راس-ناسیونالیست‌ها، جنگ‌ نژادی و ملی و قحطی و بیماری‌هایی چون ایدز را همچون وسیله‌ی زدودن جمعیت اضافی كره‌ی زمین (كه گویا همه در آفریقا و آسیا گرد‌آمده‌اند) لازم میشمرند. بنگت كارلسون و یان وكمستر رهبران حزب نئودموكراسی در سوئد، این استوارترین دموكراسی و سوسیال دموكراسی اروپا، چند سال پیش آشكارا در رسانه‌های عمومی از ایده‌های اكوفاشیستی دفاع كردند و ایدز را برای آفریقا لازم دانستند و به كمك همین تحریكات و تحمیقات بیش از 12 درصد آرا را كسب كردند و وارد پارلمان سوئد شدند! من هم در ادامه‌ی این نوشته و هم در آینده كوشش خواهم كرد نشان دهم كه اكو فاشیسم یا كلاً جریانی كه میكوشد حل مسایل زیستی و زیست محیطی را با تصفیه‌‌های ملی و نژادی و برنامه‌ی تأمین فضای حیاطی برای قبیله‌ی برتر گره بزند بزرگترین و ترسناكترین خطر سیاسی در آینده است. فرضیه‌ی من این است كه اگر بشریت به یاری راه حل سبز مسایل زیستی-زیست‌محیطی را حل نكند راه حل سیاه (از نوع اكو فاشیسم) به خطری بسیار محتمل تبدیل خواهد شد.&lt;br /&gt;جنبش سبز همچون جنبش هدف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز در وجه غالب یك جنبش هدف است. جنبش هدف جریانی است فراحزبی و فراختر از تشكل‌ رایج سیاسی. چنین جنبشی تبلیغ و ترویج ایده‌های خود را مقدم میشمارد و برای گسترش این ایده‌ها در جامعه به نبرد فرهنگی و سیاسی در سطح وسیع دست میزند و بدون تمکین در برابر باورداشت‌ها و تقاضاهای رایج توده‌ها میکوشد که مردم را بازبسیج فرهنگی و سیاسی کند. چنین جریانی بسیج فکری و فرهنگی جامعه را مبنا قرار میدهد، حتی اگر این كوشش در کوتاه مدت به تضعیف آن منجر گردد. مثلاً، این سبزها از کاهش شمار خودرو‌های شخصی، افزایش مالیات بر وسایل نقلیه و مواد سوختی، برچیدن نیروگاه‌های اتمی و محدود‌كردن و گران‌كردن سوختهای فسیلی دفاع میكنند. چنین تلاشی، قبل از آن كه آگاهی لازم بدست آید، باعث ناخرسندی عمومی و تأثیر منفی در جلب نیرو به جنبش سبز میشود. اما جنبش سبز به خاطر جلب حمایت و رأی مردم هدف را رها نمیكند و تسلیم خواست‌های جاری نمیشود. از این رو من چنین جریانهایی را جریان هدف مینامم. جنبش فمینیستی نیز یک جنبش هدف است. جنبش قدرت، برعكس جنبش هدف، مدام با خواستهای روزمره‌ی مردم بازی میکند و میکوشد نشان دهد که مجری و مدافع این خواستها است تا از این طریق حمایت و رأی به دست بیاورد. همانطور که خواهد آمد سبز تنها هنگامی میتواند پیکار خود را بدون سازش با ویران‌كنندگان زیستبوم پیش ببرد که به گونه‌ی جنبش هدف نقاد و منتقد و مخالف وضعیت موجود باقی بماند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهانبینی سبز&lt;br /&gt;(3)&lt;br /&gt;پیشرفت زیستمدارانه و پیشرفت سودمدارانه&lt;br /&gt;محدودیت طبیعت و محدویت رشد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;* مصرف طبیعتِ زیست‌پرور حدی دارد كه توازن اكولوژیك آن را تعیین میكند. عبور از این مرز سرخ، بهم زدن توازن زیست‌بومی  و تداوم چنین سیری، پا نهادن در جاده‌ی مرگ جمعی است. امکان رشد و گسترش صنایع آلوده‌کننده‌ی محیط زیست، به لحاظ ظرفیت‌های زیست-محیطی، مدتهاست به پایان رسیده است. اكنون سالهاست كه جامعه‌ی جهانی در این سوی خط سرخ سیر میكند. پس تا برای چاره‌اندیشی دیر نشده است، تا امكان ترمیم ویرانی‌های زیست‌محیطی وجود دارد، باید صنایع سیاه را به صنایع سفید تبدیل كرد و صنایع سفید را به گونه‌ی هدفمند در خدمت فراهم كردن نیازهای زیستی و اجتماعی و زیست محیطی قرار داد. بشر باید برای حفظ زندگی بر زمین صنعت تولید و ترمیم محیط‌زیست را بنا نهد.&lt;br /&gt;	&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشرفت زیستمدارانه و پیشرفت سودمدارانه &lt;br /&gt;جهانبینی‌ها و جنبش‌های برآمده‌ از عصر صنعت و مدرنیته با این عصر و با عنصر صنعت به شکل رایج آن پیوند دارند. اینها همچنان صنعتی هستند و برایشان ملاک رشد یک جامعه رشد همین صنعت طبیعت‌سوز است. یکی از قاطعترین نمودار‌های همگونی کاپیتالیسم و سوسیالیسم سرخ در این زمینه همنظری آنها در باره‌ی عامل اصلی تخریب محیط‌زیست یعنی ماشینیسم رایج و منابع انرژی آن مثل نفت و سوخت اتمی است. در این زمینه تفاوتی بین کشورهای سرمایه‌داری و سوسیالیستی وجود نداشت و ندارد. دولت چین و حزب كمونیست آن (مثل دولت شوروی و حزب كمونیست آن) در كاربست صنایع متعارف و جنگی و در تأمین و تكمیل منابع و ذخایر سوخت دنباله‌رو كم‌تجربه‌ی رقیب كاپیتالیست خود بوده و هستند. اتحاد جماهیر شوروی به عنوان بزرگترین تجربه‌ی سوسیالیستی، در رابطه با محیط زیست یکی از کورترین کشورهای روی زمین بوده و همچون رقیبش ایالات متحده آمریکا آماده بود تا اکسیژن را از جلو بینی مردم بگیرد و به خورد ماشین و موشک بدهد. چنین گرایش زیست‌ستیزانه‌ای به صورت امری بسیار طبیعی توسط مجموع بلوك سوسیالیستی و حزبهای چپ مورد تأیید قرار میگرفت. آمریكا و شوروی در رأس قدرتهای صنعتی و جنگی جهان علیرغم این كه بیشترین سهم را در سوزاندن امكانات زیست‌محیطی داشته‌اند همواره تلاش كرده‌اند تا هیچ هزینه‌ای برای محیط‌زیست نپردازند و از زیر بار هرگونه تعهدی شانه خالی كنند. در كشورهای دموكرات‌تری چون آلمان، فرانسه، ایتالیا، انگلیس و سوئد، كه همگی از تولید كنندگان و صادركنندگان بزرگ خودرو و انواع ماشین‌افزار هستند، نه تنها احزاب بورژوایی بلكه سوسیالیست‌ها نیز از انجام هرگونه تدبیر محیط‌زیستی كه روی بازار این محصولات تأثیر منفی باقی بگذارد پرهیز میكنند. سوسیال دموكراتهای آلمان هنوز هم ترجیح میدهند كه اكسیژن را از آلمانی‌های بگیرند و به ماشین‌های آلمانی بدهند. تنگ كردن راه نفس آلمانی‌ها برای سیاستمداران این كشور آسانتر از تنگ‌كردن لوله‌ی اگزوست مرسدس بنز است. صنعت‌زدگی چنان ژرف است كه به زحمت میتوان اعتیاد كاپیتالیست‌ها را از اعتیاد سوسیالیست‌ها تمیز داد. فرهنگ مدرن پرستنده‌ی سنت صنعتی است. مدرن مدتهاست كه دیگر مدرن نیست. اكنون جای مدرن را فرامدرن گرفته است و مدرن در جای سنت مورد انتقاد خود نشسته است. &lt;br /&gt; فرهنگ عصر صنعتی (كه بهتر است از این به بعد كهن‌صنعتی نامیده شود) با رویارو نمودن مدرنیته و سنت، ترقی و ارتجاع، پویایی و ایستایی، پیشرفت و عقب‌ماندگی، نوگرایی و کهنه‌اندیشی و مقوله‌های دیگری از این دست، میکوشد تا همه چیز را با ملاک تغییر و پیشرفت بسنجد. پیشرفتی که اساسش کاراتر شدن همین نیروهای مولده و ماشین تولید نامنطبق با ضروریات زیست‌محیطی است. از آنجا که رقابت و سود و سودا به شکل عجیبی با تغییر مداوم و شتاب‌افزای ماشین‌ها و کالاها گره خورده است فرهنگ ‌صنعتی سراپا در خدمت ناپایدار کردن همه چیز قرار گرفته است. جامعه‌ی مدرن جامعه‌ی ناپایدار است. کار به جایی رسیده است که بخش عظیمی از نیروی بشریت صرف یادگیری مداوم تغییراتی میشود که جز تأمین سود سوداگران هیچ لزومی ندارند. سوخته‌شدن و كهنه شدن سریع دانسته‌های عمومی گاه كاملاً عمدی و با هدف گسترش بازار جهت كالای جدید اطلاعات است. امروزه انسانهای سال خورده یا ناآشنا به کامپیوتر گاه از باز کردن در خانه‌ی خود نیز سردرنمی‌آورند مگر آن که مقدار زیادی نیرو صرف کنند و آموزش ببینند. پیچیده‌کردن گاه بیهوده‌ی هرکاری و تغییر مداوم این پیچیدگی‌ها با حداکثر سرعت ممکن میرود تا همه‌ی فرصت زندگی طبیعی را از انسانها بگیرد و آنان را در سلول تنهایی ترسناک فردی مثل یك روبوت به شیشه‌ی مونیتور و تلویزیون وصل كند و چه بسا رابطه‌ی انسانی و عشق و سکس آنها را نیز از راه تولید روبوت‌های پلاستیکی و کامپیوتری حل كند. در حالی كه سرعت و كارایی انسان معاصر بیاری وسایل پیشرفته صدها و هزاران بار افزایش یافته است، و در حالی كه سرعت و حجم تولید كالا سرسام‌آور شده است، انسان امروز همچنان از حدود پنج‌سالگی تا دم مرگ برای نیازهای ابتدایی زیستی و اجتماعی در تلاش است. جامعه‌ی معاصر میرود تا كار را به جایی برساند كه انسانها نیز مثل خوكهای پرورشی سلاخ‌خانه‌ها تا آنجا كه ممكن باشد از «حركات اضافی» منع بشوند و بسیاریشان به صورت مغزهای ساكن وصل شده به كامپیوتر  به كار خالص تبدیل گردند. &lt;br /&gt; یکی از شگفتی‌ها این است که سوسیالیسم سرخ نه تنها در این مسابقه‌ی سودانگیخته رقیب کاپیتالیسم است بلكه (خصوصاً در ماركسیسم) تصور میشود كه کاپیتالیسم سرعت را کند میکند و به مانع رشد و تغییر تبدیل میشود و به همین علت محكوم به نابودی است.  تغییر و پیشرفت و پیچیده‌شدن و شتاب برداشتن و دویدن و دویدن، بدون آن که سر برداریم و بیاندیشیم که به کجا میرویم. چنین است محتوای فرهنگ عصر صنعت و مدرنیته‌. این فرهنگ یک بار نیز به خود توضیح نداد که چرا بیرون راندن آدمی از جهان طبیعی نیک است و چرا تلاش برای حفظ عناصری از زندگی سنتی ارتجاعی است و چرا هرگونه ارتجاع و نامدرنی بد است و هرگونه ترقی و مدرنی خوب؟ براستی پیشرفت كدام است، افزودن بر قدرت تخریب و كشتار جنگ‌افزارها، یا كاستن از قدرت تخریب و كشتار جنگ‌افزارها؟ ارتجاع كدام است و ترقی كدام؟&lt;br /&gt;این فرهنگ فاقد آینده‌نگری و برنامه است. هدف و قصد و مقصود در این فرهنگ بی‌بهاء شده است. تنها دویدن و دویدن، تنها مسابقه، تنها تغییر. تغییر هم هدف شده است و هم کالا. سود ناشی از پیش‌افتادگی در تغییر بالاترین سودها در اقتصاد جامعه‌ی معاصر است. نیروهایی اكنون آماده میشوند تا با این مسابقه‌ی کاپیتالیستی به نبرد برخیزند. تاریخ معاصر نیازمند هدف است. هدفی که وجود ندارد بلکه باید آن را شناخت و خلق کرد. هدفی که خرد انسانی آن را تعیین میکند و پی‌میگیرد. ستیز جامعه با طبیعت باید پایان یابد. جهان نیازمند جامعه‌ی پایدار و رابطه‌ی پایدار و همساز جامعه با طبیعت است. جامعه‌ی پایداری که در آن ماشین‌ها مسیر رشد را تعیین نکنند بلکه انسانها و الزامات زیست و بهزیستی این مسیر را تعیین کنند. جایی که انسانها بتوانند رشد را معنی کنند، کنترل کنند و به خدمت زندگی درآورند. بسیار خطرناك است كه انسان طرفدار تغییر به خاطر تغییر و پیشرفت به خاطر پیشرفت باشد. تغییر و پیشرفت باید هدفمند و در خدمت زندگی باشند. پرکردن کره‌ی زمین از کالا، فرش کردن زمین با پلاستیک، تبدیل مجموع موجودات زنده‌ به خوراک آدمی، تبدیل حیوانات به ماشین طبیعی تولید گوشت، خالی کردن پرشتاب دریاها و سرازیر کردن محتوای آن در شکم آدمی، اینها پیشرفت هست اما پذیرفتنی نیست. پافشاری بر تداوم این گونه پیشرفت و ترقی ارتجاع است. صنعت و پیشرفت وتغییر باید در خدمت زیست و بهزیستی و هماهنگ با زیست و  زیستبوم باشد. تمدن بشری باید از دوره‌ی مصرف بی‌رویه‌ی طبیعت به دوره‌ی حفظ و بازتولید طبیعت وارد شود. بازتولید عناصر زندگی‌ساز محیط زیست باید دست كم تا رسیدن به تعادل مجدد بر مصرف عناصر زندگی‌ساز محیطزیست افزونی داشته باشد. چنین امری نیازمند كنترل اجتماعی و جهانی است.     &lt;br /&gt;محدودیت ظرفیت طبیعت، محدودیت رشد&lt;br /&gt;تا امروز نیز بسیاری چنین می‌پندارند یا چنین وانمود میکنند که ظرفیت طبیعت و امکان رشد بی‌نهایت است. قدرت‌های اقتصادی، کارتل‌ها و تراست‌ها، تولید کنندگان سیری‌ناپزیر ماشین‌آلات و کالاهای طبیعت‌سوز، به زور تبلیغات و حتی با خریدن دانشمندان و متخصصین افکار عمومی را فریب میدهند. آنها وانمود میکنند که سبزها مبالغه میکنند و تا بینهایت جا برای ماشینها و كالاها باز است. واقعیت پیش رو نشان میدهد که چنین نیست. ظرفیت کره‌ی زمین به شدت محدود است و در طول تاریخ تمدن بشری از امکانات این سیاره برای حفظ و پرورش زیست کاسته شده است. تولید بشر تابعی از امکانات زمین است و به هیچوجه نمیتواند نامحدود باشد. نگاهی كنیم به سه عنصر خاك و آب و هوا. در مورد هوا باید گفت كه هم لایه‌های پایینی و هم لایه‌های بالای هوا سخت آسیب‌دیده و نیازمند ترمیم فوری است. هوای بسیاری از شهرهای جهان به حد خطرناكی آلوده شده و ساكنین هم از كمبود اكسیژن و هم از تنفس مداوم گازهای سمی صادره از ماشین‌آلات و كارخانه‌ها در رنج و در خطراند. هوای شهر تهران یك نمونه‌ است كه اكنون مدتها است تا حد مرگ‌آفرینی مسموم است. غلظت شدید دود و انواع گازهای سمی در لایه‌ی پایینی هوا، افزایش خطرناك حجم گازهای گلخانه‌ای، رقیق شدن و پاره شدن جا‌ به ‌جای لایه‌ی اوزون، كاهش شدید سطح سبز تولیدكننده‌ی اكسیژن و رقیق‌شدن هوا در نتیجه‌ی گرم شدن بی‌سابقه‌ی كره‌ی زمین جوانبی از جریان تخریب هوا را نشان میدهد. آبهای جهان نیز وضع بهتری ندارند. اكنون اثر مواد نفتی و سمی در همه‌ی اقیانوسهای جهان وجود دارد و در بخشهای وسیعی از این آبها شرایط زندگی برای موجودات آبزی دشوار شده است. بخش اعظم آبهای شیرین جاری در جهان آلوده اند. در همه‌ی اروپا به ندرت میتوان جریانی از آب طبیعی را یافت كه بدون تصفیه و بهسازی قابل آشامیدن باشد. رودهای بزرگ این قاره همچون شطی از فضولات كارخانه های صنعتی  جاری هستند. در آفریقا و آسیا مشكل آب آشامیدنی و كشاورزی به حد خطرناكی حاد شده است. در مورد خاك كره‌ی زمین تماشای ویرانی‌ها آسانتر است. نزدیك به یك سوم خاك سرسبز و زندگی‌ساز اروپای غربی زیر آسفالت و فرش سنگی و سیمانی مدفون شده است. آهن و آسفالت و آجر و سیمان از همه سو در حال «پیشرفت!» هستند و خاك بی‌دفاع با شتاب در حال عقب‌نشینی است. بخش‌ زیر كشت خاك نیز زیر باران مداوم سموم مختلف مسموم میشود و جریانهای آب این سم‌ها را تا دورترین آبهای جهان پخش میكنند. در آفریقا و آمریكای لاتین بزرگترین جنگلهای جهان در حال نابودی هستند و جای آن‌‌ها را گاه تنها زمین خشك و آسفالت و سنگ و سیمان میگیرد. نشت چاه‌های نفت، انفجار بمب‌ها، پخش انواع جنگ‌افزار و ماشین‌آلات از كارافتاده، زباله های پلاستیكی، مین‌ها و هزاران پدیده‌ی زمین‌فرسای دیگر خاك را نابود و نابارور و غیرقابل استفاده میكنند. مصرف طبیعتِ زیست‌پرور حدی دارد كه توازن اكولوژیك آن را تعیین میكند. عبور از این مرز سرخ، بهم زدن توازن زیست‌بومی  و تداوم چنین سیری، پا نهادن در جاده‌ی مرگ جمعی است. امکان رشد و گسترش صنایع آلوده‌کننده‌ی محیط زیست، به لحاظ ظرفیت‌های زیست-محیطی، مدتهاست به پایان رسیده است. اكنون سالهاست كه جامعه‌ی جهانی در این سوی خط سرخ سیر میكند. پس تا برای چاره‌اندیشی دیر نشده است، تا امكان ترمیم ویرانی‌های زیست‌محیطی وجود دارد، باید صنایع سیاه را به صنایع سفید تبدیل كرد و صنایع سفید را به گونه‌ی هدفمند در خدمت فراهم كردن نیازهای زیستی و اجتماعی و زیست محیطی قرار داد. بشر باید برای حفظ زندگی بر زمین صنعت تولید و ترمیم محیط‌زیست را بنا نهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهانبینی سبز&lt;br /&gt;(4)&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مصرف كالایی شده است برای رفع نیازمندی‌های سرمایه و سود. برای سرمایه، مصرف نام دیگر بازار است. بازار یعنی میدان مصرف، و چنین بازاری گسترش نمی‌یابد مگر از راه افزایش و گسترش كمی و كیفی مصرف. ماشین تولید سرمایه‌داری نه در خدمت سیر كردن انسان بلكه در خدمت سیر كردن هیولای مصرف است. اما، سرمایه میداند كه كه اگر هیولای مصرف سیر شود خود از میان خواهد رفت. اگر هیولا سیر شود و دهانش را ببندد موتور تولید سرمایه‌داری، موتور تجارت سرمایه‌داری و موتور سود سرمایه‌داری از كار می‌افتند. پس، از یك طرف ماشین تولید سرمایه‌داری باید مدام بر تلاش خود برای سیركردن هیولای مصرف بیافزاید، و از سوی دیگر گرسنگی هیولا باید سیری‌ناپذیر بماند. برای حل این معما ماشین دیگری لازم شده است كه كارش گرسنه‌كردن و گرسنه نگهداشتن هیولای مصرف است. كاپیتالیسم یك ماشین برای سیركردن هیولای مصرف دارد و یك ماشین برای گرسنه‌كردن آن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مصرف&lt;br /&gt;جنبش سبز در كمتر عرصه‌ای به اندازه‌ی مصرف با جامعه‌ی و فرهنگ صنعتی در تضاد و ستیز است. در حالی كه همه‌ی تلاش جامعه‌ی معاصر ایجاد و گسترش بازار مصرف است، سبزها مهمترین وظیفه‌ی خود را كاهش كمیت و تغییر كیفیت مصرف میدانند. مصرف، در یك حالت طبیعتاً و اجتماعاً لازم، عبارت از رفع نیازمندی‌های زیستی و اجتماعی است. برای جهان جانوران مصرف رفع نیازمندیهای طبیعی است و در حالت عادی مصرف و نیاز كاملاً بر هم منطبق است. درنده‌ترین جانوران تنها به اندازه‌ی نیاز طبیعی خود میخورند و مینوشند و محدوده‌ی زیستی تعیین میكنند. اما در جامعه‌ی مدرن مصرف بیش از آن كه پاسخگوی نیاز باشد در خدمت رفع كمبودها و تقاضاهای مصنوعی است.&lt;br /&gt;نابهنجاری مصرفی&lt;br /&gt;با كمی جسارت میتوان گفت، در زمینه‌ی مصرف انسان كاپیتالیسم وحشی و جانوران «متمد‌ن‌»اند»! مصرف جهان جانوران «متمد‌نانه» و مصرف انسانها وحشیانه است! روشن است كه در اینجا منظور وضعیت موجود آن انسانهایی نیست كه از سیر كردن شكم خود هم آجزند. منظور ما در اینجا انسان بالقوه‌ی عصر و مظاهر به فعل درآمده‌‌ی آن است. &lt;br /&gt;ناهنجاری مصرفی هم كیفی است و هم كمی. نخست به بعد كیفی ناهنجاری مصرفی میپردازیم.&lt;br /&gt;روزی بود و روزگاری بود كه انسان‌ها و حیوانات كنار هم زندگی میكردند و متقابلاً از یكدیگر بهره‌مند می‌شدند. در چنین روزگاری گاو و گوسفند و خوك و ماكیان اگر چه خوراك آدمی میشدند اما تنها خواراك آدمی نبودند بلكه زندگی طبیعی یا اهلی-طبیعی خود را نیز داشتند. انسانها با حیوانات نزدیكتر از امروز بودند، آنها را به نام میشناختند، برای آنها دل میسوختند و در باره‌شان داستان میگفتند. گاه آنها را مثل برگزیدگان خدا برتر از خود قرار میدادند (گوساله‌ی مصری و گاو هندی) و گاه مثل قدرت‌های اهریمنی با آنها در گیر میشدند (گربه‌ی اروپایی در قرون وسطی). در هر صورت، همواره آنها را به حساب می‌آوردند. در همه‌ی این دورانها حیوانات اهلی و جانوران جهان وحش كمتر یا بیشتر امكان زیست و تكامل طبیعی خود را حفظ‌ كرده بودند و سهم معین خود را بر سر سفره‌ی زمین و زمانه داشتند. اما امروز این وضعیت به طور كیفی تغییر كرده است. بخش اعظم جانوران كشته و نابود شدند و باقی آنها یا دم تیغ نابودی و یا اسیر زندانهای آدمی هستند. همه‌ی حیوانات و پرندگان اهلی برای ابد اسیر زندانهای پولادینی شده‌اند كه آنها را پدید می‌آورد و میپرواراند و بدون هر حركتی پروار میكند و قبل از آن كه متوجه موجودیت خودشان بشوند خرد و خمیر و بسته‌بندی و راهی بازار میكنند. میلیارد‌ها مرغ تخم‌گذار و گاو و گوسفند زاینده، پس از اانجام وظایف شاق تولیدی خود برای آدمیان،  به دلیل داشتن گوشت و استخوان سفت‌تر برای تولید كود و یا پودر خوراكی برای دیگر حیوانات در نظر گرفته میشوند. &lt;br /&gt; حیوانات دیگر نه حیوان هستند به گونه‌ی قدیم، نه سهمی از طبیعت دارند، نه هیچ امكانی از برای یك آن به آزادی نفسی بركشیدن. این موجودات گاه نه هرگز خورشید زیبا را می‌بینند و نه شب واقعی را با آن همه ستارگان درخشان، كه شاید از برای آنان نیز جلوه‌ای از زیبایی داشته باشد و پیامی از از سر راز. شب و روز این حیوانات را مسلخبانان با خاموش و روشنكردن زمانبندی شده‌ی چراغ‌ها تعیین میكنند. طول شب و روز و میزان تاریك و روشنایی آن را آدمها و ماشینها معین میكنند. این موجودات دیگر حیوان به معنی قدیم آن شناخته نمیشوند بلكه تنها ماشین‌های بیچاره‌ی تولید گوشت و پشم و پر هستند. تولید كننده‌ی گرد استخوان و بسته‌های گوشت و لوله‌های خون منجمد. برای این كه این ماشین‌ها بهتر و بیشتر محصول بدهند غذایشان تغییر كرده و اكنون گاوها هم مجبورند گرد گوشت و استخوان همنوعان خود را بخورند و از این بدتر همه‌ی این آفریده‌های نگونبخت طبیعت میبایست آماج تزریق انواع هورمونها و داروهای گوشت‌‌آور و پروار كننده و غیره قرار بگیرند و برای این كه كار پروار و صرفه‌جویی انرژی به حد‌اكثر برسد مجبور میشوند در همه‌ی عمر فاجعه‌بار خود در مكانی به اندازه‌ی تن خود اسیر و ساكن بمانند. اسكلت طبیعی این جانداران بیگناه دیگر نمیتواند بار سنگین گوشتی را كه به زور دارو در تن آنها ایجاد شده بكشد و درد استخوان و حتی شكستن كمر به زیر بار گوشت تن رایج این جهان دردمند شده است. در تمامی طول تاریخ زیست هرگز جانداری بر جاندار دیگری این همه درد و رنج وبیداد تحمیل نكرده است كه آدم انسان صنعتی بر همنوعان حیوانی خود. ظلم بر زندگی هرگز تا بدین‌اندازه ددمنشانه و شرارت‌آمیز نبوده است. برای این حیوانات اسیر انسان دیگر قصه‌ای نمیتوان نوشت و نامی نمیتوان گزاشت و رابط ای نمیتوان در نظر گرفت. تمامی مسیر تكامل طبیعی این جانداران سد شده و تغییر كرده و تنها وظیفه‌ی تولید غذا و خورده شدن برای آنها به جای مانده است. &lt;br /&gt;در قیاس با زندگی حیوانات اهلی جهان جانوران وحشی وضعیت بدتری دارد. برابر آخرین آمارها نسل شیر و ببر در حال نابودی است. تنها كمی بیشتر از  20000 شیر و همین اندازه ببر در قاره ی آفریقا باقی مانده است كه بخش مهمی از آنها نیز در پارك‌های حفاظت شده بسر میبرند. فیل‌ها و كرگدن‌ها و گرازها و زرافه‌ها و صدها آفرینه‌ی زیبا و پرجلال طبیعت از میان میروند و از آنان تنها نمونه‌هایی در باغ‌های وحش و آثاری در لوله‌های آزمایش‌گاهها و بانكهای مؤسسات تحقیقاتی باقی خواهد ماند. خرس، ببر، پلنگ‌، یوز‌پلنگ و صدها جانور پرجلال و جبروت این سیاره‌ پالتو شدند بر تن این و دامن شدند بر پای آن و كلاه و لباس و كفش و فرش و پاكش جلوی در شدند و رفتند! عاج‌ها و دندانها زیورآلات شدند و دسته‌ی كارد و خنجر، و استخوانها یا به زیر نقش خودخواهی ما رفتند و یا خرد و خاكشیر شدند تا در تركیب كالایی منبع سودی شوند و سودایی. كاپیتالیسم و جهان صنعتی هستی زنده را خوردند و حضم كردند و اكنون سطح زمین را با ریق چاه‌های نفت از وجود طبیعت زنده پاك میكنند.&lt;br /&gt;این تنها نموداری بس ساده از آن توحش مصرفی است كه كاپیتالیسم بدان میبالد و خرد از آن مینالد! به عكس آن چه می‌باید، در طول تاریخ نسبت گوشت در تركیب غذایی انسان به شدت افزایش یافته است. این به نوبه‌ی خود نشان میدهد كه رشد تغذیه كیفیتی متمدنانه نداشته است. انسان گوشتخوارتر، گونه‌گون‌خوارتر، خشن‌خوارتر و بی‌هوده‌خوارتر از همیشه شده است. انسان متمدنی كه چنین خودخواهانه به خود می‌بالد كارهایی میكند كه عرق شرم بر سیمای خرد جاری میسازد. همینگوی این تمدن شیفته‌ی گاوبازی است و لوركای این تمدن برای گاوبازان شعر میگوید.آدم این تمدن در ستم به دیگر جانداران گاه به چنان درجه‌ای از رزالت میرسد كه زنده خواری را رسم میكند. در جاهایی از خاور دور انسان صنعتی رستورانهایی دارد كه در آنجا كاسه‌ی سر میمونها را زنده زنده با ساطور از سر جدا میكنند تا آقایان و خانم‌ها برای درمان مشكلات جسمی خود مغز میمون زنده تناول كنند! در ژاپن متمدن یكی از محبوبترین غذاها سرو ماهی زنده است و میهمانان محترم رستوارانها در حالی كه با موسیقی  و مبادله‌ی كلمات لطیف كیف میكنند با چنگال زره زره گوشت موجود زنده را از تن جدا و به حلق خود سرازیر میكنند. در ایران وبسیاری دیگر از كشورهای جهان نكبت‌زده عروسان از روی گلوی بریده‌ و تن به رعشه افتاده‌ی بره‌های قربانی به حجله‌ میروند.&lt;br /&gt;توحش مصرفی تنها به قلمرو خورد و خوراك محدود نمیشود. این توحش در تمام زمینه‌های مصرف به همین شدت خود‌نمایی میكند. كاربرد جنگ‌افزار و ماشین‌آلات منهدم‌كننده‌ی زیست و محیط زیست جای خود دارد، در مصرف انواع كِرِم‌ها، مایعات، پودرها و گازهای مختلف مسموم‌كننده‌ی هوا و آب خاك چنان افراطی صورت میگیرد كه گویی هدف تنها مسموم كردن  زندگی و از بین‌بردن آن است. از رهاشدن انبوه گازهای اوزون‌شكن فرعون میگذریم و به یك قلم ناچیز بس می‌كنیم. تنها در نتیجه‌ی سرازیر شدن آستروژن (داروی هورمونی كه از جمله به هنگام یائسگی زنان تجویز میشود) به فاضلاب‌ها و راه پیدا كردن آن به دریاها چنان مسمویتی پدید آمده است كه در مناطقی مثل آبهای شمال انگلستان ما‌هی‌ها دوجنسی و ناقص‌الخلقه شده‌اند.&lt;br /&gt;ناهنجاری كیفی مصرف در پیوند با ناهنجاری كمی مصرف است. انفجار كمی مصرف را چهار عامل یاری میرساند: بالا رفتن مصرف سرانه، بهم خوردن تناسب مصرفِ با‌مصرف و مصرفِ بی‌مصرف، بهم خوردن توازن مصرف بانیاز و مصرف بی‌نیاز، بهم خوردن تعادل جمعیتی  با انفجار تولید آدم در جهان.&lt;br /&gt;بالا رفتن مصرف سرانه انسان معاصر نسبت به انسان پیش از این و در قیاس با مصرف دیگر جانداران چیزی نیست كه چندان نیاز به توضیح داشته باشد. در تركیب این مصرف، بخشی چیزهای مصرف‌شونده است، بخشی چیزهای ‌مصرف‌نشونده، چیزهایی كه خریده میشوند و بدون استفاده دور ریخته میشون، مثل مازاد مواد غذایی، لباس‌های اضافی، وسایل الكترونیكی بدون استفاده، خودروهای با وزن و حجم غیرضرور، و غیره. مهمتر از این‌ها، در تركیب مصرف انسان معاصر همه چیز نیازمندی نیست بلكه نیازمندی، یعنی آن بخش از مصرف كه انسان برای تداوم و تكامل هستی طبیعی و اجتماعی خود لازم دارد تنها درصدی از مصرف را تشكیل میدهد. بخش مهمی از این مصرف رفع كمبودها یا تقاضاهایی است كه ربطی به نیازمندی‌ها ندارند بلكه گاه صرفاً آفریده‌ی تبلیغات و تحمیلات كاپیتالیسم هستند. از آن جمله در نظر بگیریم مصرف سرانه‌ی پلاستیك بكار برده شده در بسته‌بندی‌ها را. اگر در نظر بگیرید كه پلاستیك یكی از محصولات ویران‌كننده‌ی محیط‌زیست است آنگاه می‌بینیم كه سودجویان چه بیدادی بر هستی زنده وارد میكنند. شما چه یك تلویزیون بخرید و چه یك ناخنگیر مجبور میشوید همراه آن مقداری هم پلاستیك بخرید (كه قیمت آن در خود كالا از نظر پنهان شده است) و از آن طریق مجبور میشوید كه مقداری سم بخرید و در گلوی طبیعت بریزید. سرمایه‌ای كه به كار بسته‌بندی اختصاص دارد و برای كار خود پلاستیك بكار میبرد با هزار شگرد هم تولید‌كنندگان و هم مصرف كنندگان را ناچار میكنند هر چه بیشتر پلاستیك مصرف كنند.   &lt;br /&gt; افزایش مصرف زیر تأثیر عوامل فوق، با افزایش انفجار‌آمیز جمعیت تكمیل میشود و ابعاد هولناكی می‌یابد. افزایش جمعیت اكنون بزرگترین عامل انفجار مصرف در جهان و خطرناكترین پدیده‌ایست كه جامعه‌ی بشری را و هستی زنده را تهدید میكند. به این ماسأله در یك بخش مستقل خوهیم پرداخت. &lt;br /&gt;تولیدِ مصرف &lt;br /&gt;مصرف كالایی شده است برای رفع نیازمندی‌های سرمایه و سود. برای سرمایه، مصرف نام دیگر بازار است. بازار یعنی میدان مصرف، و چنین بازاری گسترش نمی‌یابد مگر از راه افزایش و گسترش كمی و كیفی مصرف. ماشین تولید سرمایه‌داری نه در خدمت سیر كردن انسان بلكه در خدمت سیر كردن هیولای مصرف است. اما، سرمایه میداند كه كه اگر هیولای مصرف سیر شود خود از میان خواهد رفت. اگر هیولا سیر شود و دهانش را ببندد موتور تولید سرمایه‌داری، موتور تجارت سرمایه‌داری و موتور سود سرمایه‌داری از كار می‌افتند. پس، از یك طرف ماشین تولید سرمایه‌داری باید مدام بر تلاش خود برای سیركردن هیولای مصرف بیافزاید، و از سوی دیگر گرسنگی هیولا باید سیری‌ناپذیر بماند. برای حل این معما ماشین دیگری لازم شده است كه كارش گرسنه‌كردن و گرسنه نگهداشتن هیولای مصرف است. كاپیتالیسم یك ماشین برای سیركردن هیولای مصرف دارد و یك ماشین برای گرسنه‌كردن آن. فاجعه این است كه حتی اگر ماشین گرسنه‌ساز به اندازه‌ی ماشین سیركننده توان و تولید داشته باشد باز سرمایه در خطر نابودی قرار میگیرد، چرا كه رشد، یعنی موتور دیگر سود از كار می‌افتد. قانون گردش سرمایه نیازمند آن است كه ماشین گرسنه‌ساز هیولای مصرف در قیاس با ماشین سیركننده‌ی هیولا توان و تولید بیشتری داشته باشد، و بدتر از آن، نسبت پیش‌افتادگی این ماشین به آن یك مدام افزایش بیابد.&lt;br /&gt;بدین ترتیب، موتور تولید و تجارت و كسب سود در سرمایه‌داری با قربانی كردن نیازهای زیستی-زیست محیطی سوخت خود را تأمین میكند و نیروی زندگی خود را از مرگ امكانات زیستی میگیرد. از این رو، بدون از میان بردن كاپیتالیسم و خرد كردن موتور زندگی‌سوز آن چندان شانسی برای كاربست برنامه‌ای مؤثر جهت نگهداری از زیست و زیستبوم  نمی‌ماند. &lt;br /&gt;ضرورت پایان دادن به نابهنجاری مصرف&lt;br /&gt;کره‌ی زمین نمیتواند هراندازه مصرف را پاسخ بگوید. برای آن که بتوان تولید و مصرف را با امکانات طبیعت منطبق کرد باید از مجموع مصرف بشری کاسته شود و نیز مصرف سرانه کنترل شود. روشن است که این امر به رفاهی که چپ سرخ و سرمایه‌داری وعده میدهند آسیب میرساند. مفهوم جدیدی از رفاه باید آفریده شود. تنفس هوای پاكیزه، آشامیدن آب گوارا، شنا در آبها زلال، کشاورزی بر زمین‌های بارآور، بدون ترس دراز کشیدن زیر آفتاب درخشان، برخوردار بودن از پرده‌ی محافظ اوزنی، شناور بودن در دریای عظیم اکسیژن، اینها همه رفاه است. اینها برترین رفاه است. بشر مجاز نیست به خاطر مصرف کالاهای محصول سرمایه‌سالاران این رفاه آسمانی را نابود کند. مفهوم دیگری از رفاه باید آفریده شود که طبیعت با آن توافق داشته باشد. سبزها خود را مجاز نمیدانند که رفاه و مصرف را به وسیله‌ی جنگ قدرت تبدیل کنند. سبزها علیه جامعه‌ی مصرف و مسابقه‌ی مصرف هستند. ما میخواهیم که مصرف کنترل شود و فرهنگی آفریده شود که مبتنی بر رعایت زندگی و طبیعت باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهانبینی سبز&lt;br /&gt;(5)&lt;br /&gt;ضرورت كنترل جمعیت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;•	یكی از بزرگترین خطرهایی كه جامعه‌ی بشری و محیط‌زیست را تهدید میكند انفجار جمعیت است. فرسایش محیط‌زیست و تنگ شدن دم‌افزون فضای زیستی زیر فشار جمعیت، آبستن پیامدهای بی‌سابقه‌ی بسیار هراس‌نگیزی چون جنگ‌ بقا است.&lt;br /&gt;•	افزایش جمعیت یك بعد انسانی دارد و یك بعد حیوانی. این تنها جمعیت انسانی نیست كه باید كنترل شود، بلكه جمعیت حیوانی نیز باید كنترل شود. افزایش جمعیت انسانی جبراً به افزایش جمعیت حیوانات خانگی ‌و خوردنی می‌انجامد.&lt;br /&gt;•	جمعیت حیوانی نیز مثل جمعیت انسانی مصرف‌كننده‌ی كالا و محیط‌زیست است. در عصر صنعت حیوانات نیز صنعتی میشوند و عادات صنعتی و مدرن پیدا میكنند. در خانه‌‌ی مرفهی كه یك انسان و یك سگ زندگی میكنند دو مصرف‌كننده وجود دارند كه به یك اندازه نیازهای طبیعی را با احتیاجات مصنوعی مخلوط كرده‌اند و مثل هم گوشت، پلاستیك، دارو، آب، شامپو، خمیردندان، قرص ضد‌حاملگی و هورمونهای گوناگون مصرف میكنند.&lt;br /&gt;•	انسان، حیوان و ماشین سه ضلع مثلثی را تشكیل میدهند كه تناسب زندگی‌مدارانه‌ی آن در تناسب سه ضلع مثلث با هم و تناسب كل این مجموعه با محیط‌زیست است.&lt;br /&gt;•	هیچ عدالتی بالاتر از دفاع از زندگی نیست و هیچ عدالتی نمیتواند عدالت باشد مگر كاهنده‌ی رنج و پاسدارنده‌ی زندگی باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعیت&lt;br /&gt;یكی از بزرگترین خطرهایی كه جامعه‌ی بشری و محیط‌زیست را تهدید میكند انفجار جمعیت است. فرسایش محیط‌زیست و تنگ شدن دم‌افزون فضای زیستی زیر فشار جمعیت، آبستن پیامدهای بی‌سابقه‌ی بسیار هراس‌نگیزی مثل جنگ‌ بقا است. سیاست پراگماتیست كه تنها پیش پای خود را می‌بیند  نه چشمی برای دیدن این خطرات دارد و نه چندان احساس مسئولیتی در این رابطه میكند. واقعیت آشكار این است كه بدون كنترل جمعیت و هماهنگ كردن تدریجی و خردمندانه‌ی آن با ظرفیت جامعه و طبیعت، نه برنامه‌‌های بلندبرد زیست‌‌بومی در رسیدن به آماج‌های خود موفق میشوند و نه برنامه‌های بهسازی زندگی میلیاردها انسان زینده در فقر و فشار.  &lt;br /&gt;در شرایط جامعه‌ی مدرن كاپیتالیستی بین رشد جمعیت و رشد عوامل تخریب محیط‌زیست نسبتی مستقیم برقرار شده است. رشد جمعیت به افزایش میزان مصرف انرژی، افزایش ماشین‌آلات و وسایل تولید كننده‌ی گاز و سم و زباله‌های طبیعت‌كش، افزایش مصرف سوخت‌های فسیلی، افزایش مصرف پلاستیك و باطری و جیوه و گازهای فرِعون و افزایش سطح زمین مرده (زمین دفن شده زیر آسفالت، نفت، سیمان، سنگ، آجر، آهن و غیره) می‌انجامد. پس هرگونه تلاشی برای كاستن از عوامل فرساینده‌ی محیط‌‌زیست بدون آن كه با تلاش جدی جهت كنترل جمعیت همراه شود شود جدی نخواهد بود.&lt;br /&gt;افزایش جمعیت یك بعد انسانی دارد و یك بعد حیوانی. این تنها جمعیت انسانی نیست كه باید كنترل شود، بلكه جمعیت حیوانی نیز باید كنترل شود. افزایش جمعیت انسانی جبراً به افزایش جمعیت حیوانات خانگی ‌و خوردنی می‌انجامد. انسانها مسئول انهدام بسیاری از انواع موجودات زنده و تكثیر بی‌رویه‌ی شماری از این موجودات (حیوانات خوردنی و خانگی) هستند. در حالی كه انواعی از جانوران به كلی از میان رفته‌اند و از برخی جانوران بسیار تكامل‌یافته تنها شمار اندكی در جهان باقی مانده است، شمار مرغ‌ها و خوك‌هایی كه در قرن اخیر تكثیر شده‌است به یك تخمین از شمار مجموع این موجودات در سه هزار سال گذشته بیشتر است.&lt;br /&gt;جمعیت حیوانی نیز مثل جمعیت انسانی مصرف‌كننده‌ی كالا و محیط‌زیست است. در عصر صنعت حیوانات نیز صنعتی میشوند و عادات صنعتی و مدرن پیدا میكنند. حیوانات متعلق به عصر صنعت مثل انسانهای این عصر مصرف‌كننده‌ی كالاهای این عصر و تولید كننده‌ی بازار برای این كالاها هستند. در خانه‌‌ی مرفهی كه یك انسان و یك سگ زندگی میكنند دو مصرف‌كننده وجود دارند كه به یك اندازه نیازهای طبیعی را با احتیاجات مصنوعی مخلوط كرده‌اند و مثل هم گوشت، پلاستیك، دارو، آب، شامپو، خمیردندان، قرص ضد‌حاملگی و هورمونهای گوناگون مصرف میكنند. گاو و گوسفند و مرغ و خوك امروز دیگر مثل همنوعان خود در روزگاران گذشته نیستند. بخش مهمی از ماشین‌آلات، ساختمانها و تأسیسات، جاده‌ها، كشتیها، داروها و جز آن در رابط با نیازهای تولید، پرورش، حمل و نقل و سلاخی این حیوانات قرار دارد. این حیوانهای نگونبخت نیز مصرف‌كننده‌ی نفت و پلاستیك هستند، چرا كه وسایل حمل و نقل و مسكن آنها بدون فراورده‌های نفتی كار نمیكند و گوشت‌ آنها بدون این كه در جعبه‌ها و بسته‌های پلاستیكی قرار گیرد به دست مصرف كننده نمیرسد. این موجودات نیز هزینه‌های سنگین زیست‌محیطی دارند. در صد بزرگی از جنگل‌های جهان نابود شده‌اند تا به جای آن زمین به تهیه‌ی علوفه‌ی حیوانات اختصاص بیابد. گاوها و برخی دیگر از حیوانات در تركیب گازهای تولیدی پروسه‌ی گوارش خود مقدار زیادی گازهای ضداوزون به هوا میفرستند و در این زمینه رقیب طبیعی یخچال‌ها و فریزرها هستند، كه گازهای خنك‌كننده‌شان بزرگترین عامل شكستن لایه‌ی اوزون است. &lt;br /&gt;كنترل جمعیت حیوانی به كنترل جمعیت انسانی مشروط است، همانگونه كه كنترل كمی و كیفی ماشین‌ها به این امر مربوط است. انسان، حیوان و ماشین سه ضلع مثلثی را تشكیل میدهند كه تناسب زندگی‌مدارانه‌ی آن در تناسب سه ضلع مثلث با هم و تناسب كل این مجموعه با محیط‌زیست است.&lt;br /&gt;شكستن تابو&lt;br /&gt;سخن گفتن از زیانهای افزایش بی‌رویه‌ی جمعیت یكی از خیرخواهانه‌ترین كارهایی است كه گاه همچون شر به آن نگاه میشود و گاه شر از آن برداشت میشود. آنهایی كه میكوشند از اندیشه‌ی كنترل و تنظیم جمعیت شر برداشت كنند فاشیست‌ها یا بیماران ایدئولوژیك- سیاسی هستند كه به هوای نهان كردن حقارت خود در «عظمت» دروغین نژاد و ملت حربه‌ی خونخوارانه‌ترین گرایش‌های برآمده از جامعه‌ی سرمایه و سودا میشوند. اینان، اگر چه گاه مسایل زیست‌بومی را نیز دستاویز میكنند اما نسبتی با اندیشه‌ی راستین مدافع زیست و زیستبوم ندارند. اینان با تلاش برای سركوب غیر‌خودیهای ملی و نژادی روشن میكنند كه نافی محتوای اصلی اندیشه‌های زیستبوگرایانه، یعنی كوشش برای بهسازی و پردوامسازی زندگی انسانها هستند. &lt;br /&gt;از سوی دیگر، كسانی كه هنوز هرگونه تولیدمثلی را امری الهی یا انسانی تصور میكنند و افزودن بر شمار انسانها را عین خدمت به خود و خدا و انسان ارزیابی میكنند گویا از این مرحله دورند كه دریابند این كار نشستن بر سر شاخ و بن بریدن است. افزایش بی‌رویه‌ی تعداد انسانها نه تنها میتواند مهمترین عامل علیه حفظ هماهنگی محیط‌زیست باشد بلكه میتواند مشكلات عظیمی را در مناسبات میان گروه‌های انسانی پدید آورد و زمینه‌ساز برآیش جهانبینی‌ها و جنبش‌های خشن نژادپرستانه شود. پیدایش نیروهای پرخاشجوی خواهان تهاجم برای تسخیر طبیعت و بیرون راندن دیگران از محدوده‌ی زیستی خود به هیچ‌وجه چیزی نیست كه مهال تصور شود. برای جلوگیری از پیش‌آمدن چنین وضعیت‌هایی ضروریست كه تدابیر آینده‌نگرانه از این بیشتر جدی گرفته شوند. لازم است هر حزبی در درون خود یك جریان فكری و عملی نیرومند آگاه به مسایل زیست‌بومی و مدافع محیطزیست داشته باشد. جنبش سبز باید بتواند همچون جویباری با رایحه‌ی طبیعت در همه‌ی جوامع و حزبهای سیاسی بستر بگشاید و انسان را به دفاع از هستی خود برانگیزد. جنبش سبز و مجموع پژوهشگران و اندیشه‌پردازان زیست‌بومی باید از سنگرگیری دفع كننده‌‌ی سیاسی پرهیز كنند و آماده‌ی همكاری كارشناسانه و زیستمدارانه با همه‌ی طیف‌های سیاسی خواهان بهسازی محیط‌زیست (اعم از سوسیالیست یا سرمایه‌داری) باشند. سبزها باید از ویژگی فراحزبی و فراگروهی جنبش خود پاسداری كنند. سبز جنبش یك طبقه نیست بلكه جنبش زندگی است و باید با همین ویژگی گسترش یابد. هیچ عدالتی بالاتر از دفاع از زندگی نیست و هیچ عدالتی نمیتواند عدالت باشد مگر كاهنده‌ی رنج و پاسدارنده‌ی زندگی باشد.&lt;br /&gt;كنترل جمعیت باید به گونه‌ای دموكراتیك، صلح‌آمیز و مسالمت‌آمیز انجام گیرد. روشن است كه كنترل جمعیت با بازدارندگی همراه است و بازدارندگی نمیتواند با تنزل مفهوم دموكراسی در سطح لیبرالیسم جنگلی توافق داشته باشد. كنترل باید كنترل دموكراتیك و برآمده از یك تصمیم دموكراتیك باشد. در اینجا دموكراسی تصمیم به اعمال محدودیت میگیرد. پس، اگر چه محدودیت به وجود می‌آید اما این محدودیت تحمیل نیست بلكه برپایه‌ی اقناع و تصمیم‌گیری مشترك صورت میگیرد. چنین محدودیتی به هیچوجه نقض هیچ عنصری از دموكراسی نیست بلكه جزیی درخور و همخوان با آن است. ایروین و پونتون از نظریه‌پردازان سبز یك جمعبندی به شرح زیر از اقدامات پیشنهادی سبزها در زمینه‌ی كنترل جمعیت به عمل آورده‌اند:&lt;br /&gt;«پرداخت پاداش‌های بلاعوض برای دوران عدم آبستنی و عدم ولادت، تخفیف‌های مالیاتی برای خانواده‌های دارای كمتر از دو فرزند، پاداش‌هایی برای عقیم شدن، حذف مزایای مادر شدن و مزایای مشابه پس از تولد دومین فرزند، حقوق بازنشستگی بیشتر برای افراد دارای كمتر از دو فرزند، ارائه‌ی خدمات آسان و رایگان در جهت تنظیم خانواده، اعتبارات بیشتر برای تحقیق در باره‌ی راه‌های جلوگیری از آبستنی به ویژه در مورد مردان، پایان دادن به تحقیق و درمان نازایی، رهیافت واقع‌بینانه در مورد سقط جنین، ممنوعیت مادری رضایی و عملكرهای مشابه و ترویج فرصتهای برابر برای زنان در همه‌ی عرصه‌های زندگی» (اندیشه‌ی سیاسی سبزها. ترجمه‌ی آقای محسن ثلاثی)&lt;br /&gt;برخی از این موارد قطعاً مبنای دموكراتیكی ندارند و نمیتوانند مورد حمایت ما باشند، از آن جمله «پایان دادن به تحقیق در مورد درمان نازایی». كنترل جمعیت نباید به شكل آمرانه نافی حق انسان برای داشتن فرزند بشود و یا سهمیه‌ی برخی را در امر كنترل بیافزاید. با این همه بسیاری از موارد بالا، چنانچه با روشی دموكراتیك تصمیم‌گیری شوند، میتوانند به كنترل جمعیت یاری رسانند. اما آنچه از همه‌ی اینها مهمتر است كوشش برای بالا بردن فرهنگ مردم، آگاهی دادن به مردم در مورد بحران جمعیت و پیامدهای اجتماعی و اكولوژیك آن و مجهز شدن دولتها و احزاب سیاسی به یك برنامه‌ی دقیق و مؤثر برای كنترل جمعیت است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهیه و تنظیم از محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108672496439030069?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108672496439030069/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108672496439030069' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672496439030069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672496439030069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108672496439030069.html' title='                  جهان بینی سبز       '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108672292404708952</id><published>2004-06-08T12:27:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T09:09:12.010-07:00</updated><title type='text'>ریشه‌هایِ آنارکوسندیکالیسم </title><content type='html'>بسیاری آنارشیست‌ها، به‌خصوص در کشورهایِ لاتین، قسمتِ بزرگی از فعالیتِ‌شان را در جنبشِ کارگری انجام داده اند، و از همین‌جا بود که در سال‌هایِ اخیر جنبشِ آنارکوسندیکالیسم متولد شد. مفروضاتِ نظری‌یِ آنارکوسندیکالیسم در آموزه‌هایِ سوسیالیسمِ آزادی‌خواه ریشه دارند، و شکلِ سازمان‌دهی‌یَ‌ش از جنبشِ سندیکالیسمِ انقلابی گرفته شده، که در سال‌هایِ ۱۸۹۵ تا ۱۹۱۰، به‌خصوص در ایتالیا، فرانسه و اسپانیا، بسیار رشد کرده بود. به طورِ کلی، نه اندیشه‌ها و نه روش‌هایَ‌ش جدید نیستند. اکثرِ آن‌ها، پیش از این نیز، به‌هنگامِ اوج‌گیری‌یِ بحث‌هایِ فکری‌یِ انترناسیونالِ نخست، باعثِ مجادلاتِ بسیاری در آن کنگره شده بودند. این مطلب، در منازعاتِ کنگره‌یِ چهارُ‌م در باسل (۱۸۶۹)، درباره‌یِ اهمیتِ سازمان‌دهی‌یِ اقتصادی‌یِ کارگران، آشکار است. در گزارشی که اوگن هینز برایِ فدراسیونِ بلژیک تهیه کرده، برایِ نخستین‌بار دیدگاهِ کاملاً جدیدی درباره‌یِ این موضوع دیده می‌شود، که که شباهت‌هایِ انکارناپذیری با اندیشه‌هایِ رابرت اووِن و جنبشِ کارگری‌یِ دهه‌یِ ۱۸۳۰یِ انگلستان دارند.&lt;br /&gt;برایِ به‌دست‌آوردنِ تصویری درست از ماجرا، باید به یاد داشته باشید که آن‌وقت، مکاتبِ مختلفِ سوسیالیسمِ دولتی، در به‌ترین حالت توجهِ بسیار کمی به اتحادیه‌هایِ کارگری مبذول می‌داشتند. بلانکی‌هایِ فرانسه، که هدفِ فوری‌یِ‌شان استبدادی سوسیالیستی بود، این سازمان‌ها را صرفاً جنبشی اصلاح‌طلب می‌دیدند. فردیناند لاسال و هم‌فکرانَ‌ش همه‌یِ تلاشِ خود را صرفِ جمع‌آوردنِ کارگران در حزبی سیاسی می‌کردند، و مخالفانِ کینه‌توزِ هرگونه اتحادیه‌یِ کارگری بودند، که فکر می‌کردند طبقه‌یِ کارگر را از فعالیتِ سیاسی باز می‌دارد. مارکس و پی‌روانِ آن زمانَ‌ش، البته لزومِ اتحادیه‌هایِ کارگری برایِ دست‌یابی به یک‌سری پیش‌رفت‌ها در سیستمِ سرمایه‌داری را می‌پذیرفتند، ولی باور داشتند که پس از آن نقشِ‌شان پایان خواهد یافت، و از آن‌جا که رسیدن به سوسیالیسم را باید دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا به انجام برساند، اتحادیه‌ها نیز با پایان‌یافتنِ سرمایه‌داری ناپدید خواهد شد.&lt;br /&gt;در باسل این اندیشه‌ها برایِ نخستین‌بار موردِ سنجش و نقد قرار گرفتند. نظراتِ مختلفِ بیان‌شده در گزارشی که هینز تهیه کرده، بر این اساس مبتنی بود که اتحادیه‌یِ موجودِ کارگری فقط یکی از نیازِ جامعه‌یِ موجود نیستند، بل‌که بیش از آن، آن‌ها را باید هسته‌یِ اقتصادِ سوسیالیستی‌یِ آینده دید، و، بنابراین، وظیفه‌یِ انترناسیونال شمرده شده بود که کارگران را برایِ شرکت در آن‌ها آموزش دهد. بنابراین، کنگره این قطع‌نامه را تصویب کرد:&lt;br /&gt;کنگره اعلام می‌کند که همه‌یِ کارگران باید برایِ تأسیسِ اتحادیه برایِ مقاوت در درونِ صنف‌هایِ خود بکوشند. به محضِ تأسیسِ هر اتحادیه، دیگر اتحادیه‌هایی که در آن صنف فعالیت می‌کنند باید باخبر شوند، تا زمینه برایِ تشکیلِ اتحادِ ملی‌یِ هر صنف فراهم گردد. وظیفه‌یِ این اتحاد تأمینِ همه‌یِ موادِ لازم برایِ کارِ آن صنف، تبلیغ درباره‌یِ معیارهایی که باید به طورِ عمومی به اجرا گذاشته شوند، و بررسی‌یِ حسنِ اجرایِ آن‌ها خواهد بود، با این هدف که درنهایت سیستمِ مزدی‌یِ کنونی با فدراسیونِ آزادِ تولیدکننده‌گان جای‌گزین شود. کنگره از شورایِ عمومی می‌خواهد اتحادِ اتحادیه‌هایِ کارگری در همه‌یِ کشورها را موردِ توجه قرار دهد.&lt;br /&gt;هینز درباره‌یِ قطع‌نامه‌یِ پیش‌نهادی‌یِ کمیته استدلال کرده «با این سازمان‌دهی‌یِ دوگانه‌یِ اتحادیه‌هایِ محلی‌یِ کارگران و اتحادِ عمومی‌یِ هر صنف در یک سو، و مدیریتِ سیاسی‌یِ شوراهایِ کارگری، و نماینده‌گانِ کارگران در سطح‌هایِ منطقه‌یی، ملی و بین‌المللی در سویِ دیگر، امکانَ‌ش فراهم خواهد شد که شوراهایِ اتحادیه‌ها و سازمان‌هایِ صنعتی جایِ حکومتِ کنونی را بگیرند، و بدین‌ترتیب نماینده‌گی‌یِ کارگران توسطِ احزابِ سیاسی نیز، یک‌بار برایِ همیشه، با حکومتِ پیشین نابود شود.»&lt;br /&gt;ایده‌یِ جدید از این اندیشه بر می‌خیزد که هر شکلِ اقتصادی‌یِ جدیدِ جامعه، با شکلِ سیاسی‌یِ جدیدی در ارگانیسمِ اجتماعی هم‌راه است، و تنها با آن است که می‌تواند به ظهورِ عملی برسد. پی‌روانِ این اندیشه، ملت‌دولت‌هایِ کنونی را فقط عاملِ سیاسی و حامی‌یِ طبقاتِ استثمارگر را می‌بینند، و بنابراین، تلاشِ‌شان را صرفاً معطوف به شکستِ قدرتِ سیاسی نمی‌کنند، بل‌که برایِ حذفِ هر سیستمِ قدرتی از اجتماع می‌کوشند، چراکه پیش‌زمینه‌یِ مقدماتی‌یِ هرگونه استثمار و استبدادی را در همین سیستم‌هایِ قدرت می‌یابند. آنان متوجه اند که در کنارِ انحصارِ دارایی، انحصارِ قدرت نیز باید از میان برود. با فهمِ آن‌که دوره‌یِ آقایی‌یِ انسان بر انسان گذشته، آنان می‌کوشند خود را به جایِ فرمان‌دهی، به گرداندنِ کارها آشنا سازند. یا آن‌طور که باکونین، نیایِ بزرگِ آنارکوسندیکالیسمِ مدرن گفته:&lt;br /&gt;از آن‌جا که هدفِ سازمان‌دهی‌یِ انترناسیونال، نه برپایی‌یِ حکومت‌هایِ جدید، بل‌که حذفِ رادیکالِ هرگونه سلطه است، پس باید سازمانی پاک متفاوت از سازمانِ دولت داشته باشد. هرقدر دویُ‌می تمامیت‌خواه، مصنوعی، خشن، بی‌گانه و نسبت به رشدِ طبیعی‌یِ خواسته‌ها و اندیشه‌یِ مردم ستیزه‌جو است، سازمانِ انترناسیونال باید همان‌قدر آزاد، طبیعی، و از هر نظر با خواسته‌ها و استعدادهایِ مردم سازگار باشد. اما سازمانِ طبیعی‌یِ مردم چیست؟ سازمانی مبتنی بر کارهایِ مختلفِ زنده‌گی‌یِ روزمره‌یِ‌شان و شغل‌هایِ مختلفِ‌شان است، سازمانی سازگار با شغل‌هایِ آنان، سازمان‌هایِ صنفی. وقتی همه‌یِ صنایع، شاملِ همه‌یِ بخش‌هایِ کشاورزی، در انترناسیونال نماینده داشته باشند، سازمان‌دهی‌یِ آن، سازمان‌دهی‌یِ توده‌هایِ زحمت‌کش، به انجام رسیده است.&lt;br /&gt;و در جایی دیگر:&lt;br /&gt;همه‌یِ این تجاربِ عملی و ضروری‌یِ اجتماعی که کارگران خود در قسمتِ اتحادیه‌ها انجام می‌دهند، آنان را به این توافقِ یک‌دلانه، خوب‌اَندیشیده، و قابلِ اثباتِ نظری و عملی خواهد رساند، که آزادی‌یِ نهایی و کاملِ آنان تنها به یک شرط امکان‌پذیر است: این‌که سرمایه‌یِ لازم برایِ کار، ازجمله موادِ خام و همه‌یِ ابزارهایِ تولید، شاملِ زمین، توسطِ کلِ بدنه‌یِ کارگران تأمین شود نه دیگران... سازمان‌دهی‌یِ اتحادیه‌هایِ صنفی، فدراسیون‌ها و بین‌المللِ‌شان، و ایجادِ اتاق‌هایِ کارگری، دانش‌گاهِ بزرگی برایِ کارگران ایجاد می‌کند که نظریه و عمل را ترکیب کنند، آنان می‌توانند و باید علمِ اقتصاد را بخوانند، باید در میانِ خود اصولِ نظمِ جدیدِ اجتماعی، که قرار است جای‌گزینِ دنیایِ بورژوایی شود را تجربه کنند. آنان نه فقط اندیشه‌ها، بل‌که واقعیت‌هایِ فردا را همین امروز خواهند ساخت...&lt;br /&gt;پس از زوالِ انترناسیونال و بروزِ جنگ‌هایِ فرانسه-آلمان، که باعثِ انتقالِ کانونِ توجهِ جنبشِ سوسیالیستِ کارگری به آلمان شد، که کارگرانَ‌ش نه اندیشه‌هایِ انقلابی داشتند و نه مانندِ سوسیالیست‌هایِ کشورهایِ غربی باتجربه شده بودند، آن اندیشه‌ها درواقع به فراموشی سپرده شد. پس از شکستِ کمونِ پاریس و خیزش‌هایِ انقلابی‌یِ اسپانیا و ایتالیا، جنبش‌هایِ این کشورها برایِ سال‌ها ناچار از فعالیتِ زیرزمینی شدند. تنها با آغازِ سندیکالیسمِ انقلابی در فرانسه بود، که اندیشه‌هایِ انترناسیونالِ نخست از فراموشی در آمده، و بارِ دیگر در بخش‌هایِ بزرگی از جنبشِ کارگری، موردِ استفاد&lt;br /&gt;قرار گیرد&lt;br /&gt;نویسنده:رودولف روکر&lt;br /&gt;به نقل از ارشیو مارکسیستها&lt;br /&gt;مترجم:امیدمیلانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهیه و تنظیم از محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108672292404708952?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108672292404708952/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108672292404708952' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672292404708952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672292404708952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108672292404708952.html' title='ریشه‌هایِ آنارکوسندیکالیسم '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108672268684447362</id><published>2004-06-08T12:22:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T09:19:28.740-07:00</updated><title type='text'>انارشیسم و مارکسیسم و امید به اینده</title><content type='html'>از مانده‌گارترین مصاحبه‌هایِ نوآم چامسکی درباره‌یِ مسائلِ روزِ داخلی‌یِ چپ پس از فروپاشیِ شورویمقدمه‌یِ متنِ اصلی: نوآم چامسکی عمدتاً به خاطرِ انتقاداتَ‌ش به سیاستِ خارجی‌یِ ایالاتِ متحده و کارهایَ‌ش به عنوانِ یک زبان‌شناس شناخته شده است، و کم‌تر برایِ حمایتِ ادامه‌دارَش از اهدافِ سوسالیسمِ آزادی‌خواه. در مصاحبه‌یی اختصاصی برایِ انقلابِ سرخ و سیاه، چامسکی نظریاتَ‌ش درباره‌یِ آنارشیسم و مارکسیسم، و چشم‌اَندازِ امروزینَ‌ش از سوسیالیسم سخن می‌گوید. مصاحبه در مهِ ۱۹۹۵ توسطِ کوین دویل انجام شده. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;کوین دویل: پیش از همه، نوام، برایِ مدتی طولانی طرف‌دارِ اندیشه‌یِ آنارشیسم بوده ای. بسیاری مردم با مقدمه‌یی که در ۱۹۷۰ بر آنارشیسمِ دانیل گورین نوشتی آشنا هستند، جدیدتر از آن، برایِ مثال، در موافقتِ ساختِ فیلم، از فرصت برایِ تأکیدِ دوباره بر ظرفیتِ آنارشیسم و اندیشه‌یِ آن استفاده کردی. چیست که تو را مجذوبِ آنارشیسم می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: من از نوجوانی به آنارشیسم جذب شدم، ازوقتی که آغاز به اندیشیدن درباره‌یِ جهان در آن سویِ مرزهایِ بسیار بسته کردم، و هیچ‌گاه دلایلِ چندانی برایِ تجدیدِ نظر در آن گرایش‌هایِ نخستین ندیدم. فکر می‌کنم باید دنبالِ ساخت‌هایِ اعتبار، سلسله‌مراتب و سلطه گشته، و آن‌ها را در هر زمینه‌یی از زنده‌گی بشناسیم، و به چالش بکشانیمِ‌شان؛ اگر توجیهِ مناسبی برایِ آن‌ها داده نشود، نامشروع و ناروا هستند، و باید، برایِ افزایشِ میدانِ آزادی‌یِ انسان الغا شوند. این شاملِ قدرتِ سیاسی، مالکیت و مدیریت، روابطِ میانِ زن و مرد، والدین و کودکان، کنترلِ ما بر سرنوشتِ نسل‌هایِ آینده (از نظرِ من، ضرورتِ اخلاقی‌یِ بنیادینِ نهفته در پشتِ جنبشِ حمایت از محیطِ زیست)، و بسیاری مواردِ دیگر می‌شود. طبیعتاً این به معنایِ به‌چالش‌کشیدنِ مؤسسه‌هایِ عظیمِ اجبار و کنترل است: دولت، تعدادِ بی‌شمارِ استبدادهایِ خصوصی که بیش‌ترِ اقتصادِ ملی و بین‌المللی را اداره می‌کنند، و الی آخر. اما نه فقط این‌ها. این چیزی است که من همیشه از ماهیتِ آنارشیسم فهمده ام: ایمان به این‌که آوردنِ دلیل باید به اعتبار تحمیل شود، و این‌که اگر نتوانست دلیلِ قانع‌کننده‌یی آورد باید الغا شود. گاهی اوقات می‌توان دلایلِ قانع‌کننده آورد. اگر من با نوه‌هایَ‌م قدم می‌زنم و آن‌ها به سویِ خیابانِ شلوغ بدوند، آن‌وقت نه‌تنها اعتبار، که اجبارِ فیزیکی را هم به کار خواهم گرفت تا بازِشان دارم. این حرکت هم باید به چالش کشیده شود، ولی من فکر کنم هم‌اَکنون هم بتواند از پسِ آن چالش بر آید. مواردِ دیگری هم هست؛ زنده‌گی موضوعِ پیچیده‌یی است، ما چیزهایِ خیلی کمی درباره‌یِ انسان‌ها و جامعه می‌فهمیم، و اظهارِ نظرهایِ بزرگ، معمولاً بیش‌تر باعثِ مشکل هستند تا فایده. اما چشم‌اَنداز، چشم‌اَندازِ درستی است، فکر می‌کنم می‌تواند ما را بسیار به پیش برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دور از چنان کلی‌سازی‌هایی، ما به موارد نگاه می‌کنیم، جایی که مسئله‌یِ منافع و نگرانی‌هایِ انسان طرح می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: می‌توان گفت امروز اندیشه‌ها و انتقاداتَ‌ت گسترده‌تر از هر زمانِ دیگری شناخته شده اند. هم‌چنین باید گفت که نظریاتَ‌ت موردِ احترام اند. به نظرَت، در این زمینه، طرف‌داری‌یَ‌ت از آنارشیسم چه‌طور پذیرفته می‌شود؟ برایِ من، به طورِ خاص، واکنش‌هایِ آن‌هایی جالب است که برایِ نخستین بار به سیاست علاقه‌مند می‌شوند، و احتمالاً، ممکن است، به نظریاتَ‌ت بر بخورند. آیا چنان افرادی از حمایتِ تو از آنارشیسم شگفت‌زده می‌شوند؟ ایا برایِ‌شان جالب است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: فرهنگِ عمومی‌یِ روشن‌فکری، چنان‌چه می‌دانید، آنارشیسم را به آشوب، خشونت، بمب‌گذاری، تخریب و این‌طورچیزها پیوند می‌دهد. پس مردم هم معمولاً وقتی من با دیدِ مثبت از آنارشیسم صحبت می‌کنم و خود را با رابطه‌یی عمده با آن می‌شناسم متعجب می‌شوند. اما تصورِِ من این است که در افکارِ عمومی، وقتی ابهام‌ها برطرف می‌شود، اندیشه‌هایِ اولیه‌یِ آنارشیسم منطقی به نظر می‌آیند. مطمئناً وقتی واردِ موضوعاتِ خاص می‌شود (برایِ مثال، طبیعتِ خانواده، یا این‌که اقتصاد در جامعه‌یی آزاد و عادلانه چه‌گونه کار خواهد کرد) پرسش‌ها و بحث‌هایی ایجاد می‌شود. ولی این همان‌چیزی است که باید باشد. فیزیک، واقعاً نمی‌تواند توضیح دهد آب چه‌گونه از شیرِ آب به کاسه‌یِ دست‌شویی می‌اُفتد. وقتی رویِ‌مان را به پرسش‌هایِ پیچیده‌ترِ مسائلِ انسانی بگردانیم، تفاهم بسیار کم است، و جایِ بسیاری برایِ مخالفت و تجربه هست، چه تجربه‌یِ فکری یا بررسی‌یِ امکانات در زنده‌گی‌یِ واقعی، برایِ آن‌که کمکِ‌مان کند بیش‌تر بیآموزیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: شاید آنارشیسم بیش از هر اندیشه‌یِ دیگر متحملِ مشکلاتِ ناشی از بدفهمی بوده است. آنارشیسم برایِ افرادِ مختلف می‌تواند معانی‌یِ بسیار مختلفی داشته باشد. آیا معمولاً خود را در موقعیتی می‌یابی که ناچار باشید آن‌چه منظورَِت از آنارشیسم هست را توضیح دهید؟ آیا این بدفهمی‌ها درباره‌یِ آنارشیسم، آزارَت نمی‌دهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: همه‌یِ بدفهمی‌ها را تأیید می‌کنم. بسیاری از آن‌ها را می‌توان در ساختارِ قدرتی رد یافت، که به دلایلِ بسیار واضح، به جلوگیری از فهمِ درست علاقه دارد. خوب است اصولِ حکومتِ دیوید هیوم را یادآوری کنم. او از این اظهارِ شگفتی می‌کرد که مردم هیچ‌گاه تسلیمِ حاکمانِ‌شان شوند. نتیجه گرفته بود از آن‌جا که قدرت همیشه در اختیارِ مردم است، پس حکم‌رانان چیزی جز اندیشه در حمایت از خود ندارند، یعنی همان اندیشه‌یی که حکومت با آن تأسیس شده. و این اصل همه‌یِ نظامی‌ترین و استبدادی‌ترین حکومت‌ها، یا آزادترین و مردمی‌ترینِ‌شان را در بر می‌گیرد. هیوم بسیار زیرک بود؛ و با معیارهایِ امروز به‌سختی یک آزادی‌خواه. او مطمئناً کارآیی‌یِ قدرت را دستِ‌کم گرفته بود، اما از نظرِ من مشاهده‌یِ او به طورِ اساسی درست و مهم است، خصوصاً در جوامعِ آزادتر، که هنرِ اداره‌یِ افکارِ عمومی بسیار پیش‌رفته‌تر است. بدفهمی و دیگر شکل‌هایِ فریفتن هم‌راهانِ طبیعی‌یِ قدرت اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا این بدفهمی مرا آزار می‌دهد؟ قطعاً، اما هوایِ بد هم آزاردهنده است. این بدفهمی‌ها تا زمانی که تجمعِ قدرت نوعی طبقه‌یِ رسمی برایِ دفاع از خود تشکیل می‌دهد وجود خواهد داشت. از آن‌جا که آن‌ها معمولاً چندان باهوش نیستند، یا آن‌قدر باهوش هستند که به‌تر است واردِ میدانِ دلیل و استدلال نشوند، روی به بدفهمی، بدگویی و بهتان، و دیگر وسایلی می‌آورند که می‌دانند تا زمانی که قدرت‌مندتر اند می‌توانند از طریقِ آن‌ها از خود حمایت کنند. باید بفهمیم چرا همه‌یِ این‌ها اتفاق می‌اُفتد، و به به‌ترین شکلی که می‌توانیم آن را آشکار سازیم. این قسمتی از طرحِ ازادسازی است؛ آزادسازی‌یِ خودِمان و دیگران، یا معقولانه‌تر، مردمی که با یک‌دیگر برایِ رسیدن به این خواسته‌ها کار می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساده‌اَندیشانه به نظر می‌رسد، و حقیقتاً هم هست. اما من، وقتی پوچی و خودخواهی کنار زده شده اند، چندان تفسیرهایِ غیرِ ساده‌انگارانه از جامعه و زنده‌گی‌یِ انسان ندیده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: و نظرَت درباره‌یِ حلقه‌هایِ جااُفتاده‌ترِ چپ‌گرا چیست؟ جایی که فرد انتظار دارد آشنایی‌یِ بیش‌تری با آن‌چه آنارشیسم حقیقتاً هست بیابد. آیا در این حلقه‌ها با هیچ شگفتی‌یی درباره‌یِ نظریات و حمایتِ‌تان از آنارشیسم مواجه نشده ای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: اگر منظورِتان از حلقه‌هایِ جااُفتاده‌ترِ چپ‌گرا را درست فهمیده باشم، شگفتی‌یِ چندانی‌یِ درباره‌یِ دیدگاه‌هایِ من درباره‌یِ آنارشیسم ندارند، چه اصولاً مقدارِ خیلی کمی درباره‌یِ دیدگاه‌هایِ من درباره‌یِ هرچیزی می‌دانند. این‌ها حلقه‌هایی نیستند که با آن‌ها سرُکار داشته باشم. کم‌تر می‌بینید به چیزهایی که می‌گویم یا می‌نویسم ارجاع داده شود. البته قطعاً این به طورِ کامل درست نیست. در ایالاتِ متحده (اما در انگلستان و جاهایِ دیگر کم‌تر) کمی اشنایی با آن‌چه انجام می‌دهم، در بخش‌هایِ مستقل‌تر و منتقدترِ آن‌چه حلقه‌هایِ چپ‌گرا می‌نامی وجود دارد، و من خود دوستانِ شخصی و گروه‌هایِ پراکنده‌یی این‌طرف و آن‌طرف می‌شناسم. اما اگر نگاهی به کتاب‌ها و نشریه‌ها بیاَندازید، و آن‌چه می‌گویم را خواهید دید. انتظار ندارم این گروه‌ها بیش از انجمنِ استادان یا اتاقِ هیئتِ دبیرانِ روزنامه به آن‌چه می‌گویم و می‌نویسم خوش‌آمد بگویند؛ البته باز هم استثناهایی هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسش فقط در حاشیه طرح می‌شود، پس پاسخ‌دادن به آن دشوارتر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: بعضی افراد می‌گویند عبارتِ «سوسیالیستِ آزادی‌خواه» را در همان متنِ واژه‌یِ «آنارشیست» به کار می‌گیری. آیا این دو عبارت را ماهیتاً مشابه می‌دانی؟ آیا آنارشیسم نوعی از سوسیالیسم است که موردِ نظرَت است؟ این توضیح را پیش‌تر به کار برده بودند که آنارشیسم مساوی‌یِ سوسیالیسم است به‌علاوه‌یِ آزادی. آیا با این تساوزی‌یِ ساده موافق ای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: مقدمه‌یِ کتابِ گورین که به آن اشاره کردید با نقلِ قولی از یک طرف‌دارِ آنارشیسم از حدودِ یک سده پیش آغاز می‌شود، که می‌گوید آنارشیسم عقبه‌یِ بزرگی دارد، و هرچزی را تاب می‌آورد. یکی از مسائلِ اصلی این است     ه آن‌چه در عرف «سوسیالیسمِ آزادی‌خواه» نامیده شده، چیست. این‌سو و آن‌سو کوشیده ام منظورِ خود از آن را بیان کنم، و تأکید داشته ام که این فهم به‌سختی همان فهم و منظورِ اصلی و اولیه است؛  من ایده‌ها را از چهره‌هایِ پیش‌رویِ جنبشِ آنارشیستی که از آن‌ها نقلِ‌قول می‌کنم می‌گیرم، و در میانِ آن‌جا سازگاری‌یی است که بیش‌تر مایل اند خود را سوسیالیست معرفی کنند، ولی به‌تندی به «طبقه‌یِ جدید»ِ روشن‌فکرانِ رادیکالی می‌تازند که می‌کوشند قدرتِ حکومت را در طیِ مبارزاتِ مردمی به دست آورند، و به آن بروکراسی‌یِ سرخ که باکونین درموردَش اخطار می‌کند بدل شوند؛ به آن‌چه معمولاً «سوسیالیسم» خوانده می‌شود. من ترجیحاً با این احساسِ رودولف روکر موافق ام که این تمایلات (ِ کاملاً مرکزی) در آنارشیسم، از به‌ترین روشن‌فکری و اندیشه‌یِ لیبرالیسمِ سنتی نشأت گرفته است. درحقیقت، چنان‌چه کوشیده ام تضادِ شدیدِشان با نظریه و عملِ مارکسیسم-لنینیسم را نشان دهم، عقیده‌یِ «آزادی‌خواهی» که به طورِ خاص در انگلستان و ایالاتِ متحده موردِ قبول است، با دیگر ایده‌ئولوژی‌هایِ هم‌زمانَ‌ش تضادِ شدیدی دارد، ایده‌ئولوژی‌هایِ دیگری که از نظرِ من، فقط طرف‌دارِ این یا آن اعتبارِ ناروا هستند، و معمولاً درعمل به خودِ استبداد منجر می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقلابِ اسپانیا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: در گذشته، وقتی درباره‌یِ آنارشیسم صحبت کرده ای، معمولاً رویِ مثالِ انقلابِ اسپانیا تأکید داشته ای. از نظرَت، این مثال دو جنبه دارد. در یک‌سو، می‌گویی تجربه‌یِ انقلابِ اسپانیا، نمونه‌یِ خوبی از «آنارشیسم در عمل» است. درسویِ دیگر، تأکید کرده ای که انقلابِ اسپانیا مثالِ خوبی از آن‌چیزی است که کارگران می‌توانند با تلاش‌هایِ خودِشان و استفاده از دموکراسی‌یِ مشارکتی به دست آورند. آیا این دو جنبه (آنارشیسم و دموکراسی‌یِ مشارکتی) برایَ‌ت یک‌چیز هستند؟ آیا آنارشیسم فلسفه‌یِ قدرتِ مردم است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: من میلِ چندانی ندارم عبارتِ پیچیده‌یی مثلِ فلسفه را برایِ اشاره به آن‌چه عقلِ سلیمِ عادی است به کار گیرم. هم‌چنین از شعار هم خوشَ‌م نمی‌آید. دست‌آوردهایِ کارگران و دهقانانِ اسپانیایی، پیش از آن‌که انقلاب شکست بخورد، از بسیاری جهات تأثیرگذار است. عبارتِ «دموکراسی‌یِ مشارکتی» عبارتِ جدیدتری است، که در زمینه‌هایِ مختلفی تکامل یافته، اما قطعاً نقاطِ تشابهی هست. متأسف ام که به نظر می‌رسد طفره می‌روم. طفره‌رفتن است، اما این به خاطرِ آن است که فکر نمی‌کنم نه مفهومِ آنارشیسم و نه مفهومِ دموکراسی‌یِ مشارکتی، آن‌قدر روشن شده باشند که بتوانیم به پرسشِ یکی‌بودنِ‌شان پاسخ دهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: یکی از مهم‌ترین دست‌آوردهایِ انقلابِ اسپانیا درجه‌یِ دموکراسی‌یِ پایین‌به‌بالایی (Grassroots Democracy) بود که برپا شد. بر حسبِ تعدادِ افراد، تخمین زده می‌شود که بیش از ۳ میلیون نفر در اداره‌یِ کشور سهیم شدند. تولیدِ شهری و روستایی به دستِ خودِ کارگران اداره می‌شد. آیا به نظرِ تو اتفاقی است که آنارشیسم، که با تبلیغِ آزادی‌یِ فردی شناخته شده، در منطقه‌یِ حکومتِ جمعی هم موفق شده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: نه، یک اتفاق نیست.  مجاب‌کننده‌ترین تمایلاتی که همیشه در آنارشیسم یافته ام، در پیِ رسیدن به جامعه‌یی بسیار سازمان‌دهی‌شده اند، که انواعِ مختلفی از ساختارها را به یک‌دیگر پیوند دهد (کارگاه‌ها، اجتماع‌ها، و هر شکلی از انجمن‌هایِ داوطلبانه)، ولی به دستِ شرکت‌کننده‌گان اداره شود نه آن‌هایی که در موقعیتِ دستوردادن باشند (دوباره، به استثنایِ جاهایی که اعتبار روا باشد، چنان‌چه گاهی در بعضی موارد و احتمال‌ها هست).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دموکراسی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: آنارشیست‌ها معمولاً تلاشِ زیادی برایِ تشکیلِ دموکراسی‌هایِ پایین‌به‌بالا می‌کنند. ولی در سویِ دیگر معمولاً متهم می‌شود که دموکراسی‌ها را به افراط کشانده اند. به‌علاوه، با وجودِ این‌، بسیاری آنارشیست‌ها آماده نیستند دموکراسی را به عنوانِ بخشی مرکزی از فلسفه‌یِ آنارشیسم بشناسند. آنارشیست‌ها معمولاً دیدگاه‌هایِ سیاسی‌یِ‌شان را با نزدیکی به «سوسیالیسم» یا حمایت از «اشخاص» توضیح می‌دهند؛ کم‌تر ممکن است بگویند آنارشیسم به دموکراسی نزدیک است. آیا از نظرِ تو اندیشه‌هایِ دموکراتیک خصیصه‌هایِ مرکزی‌یِ آنارشیسم هستند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: نقدِ «دموکراسی» در میا»ِ آنارشیست‌ها معمولاً نقدِ دموکراسی‌یِ پارلمانی بوده است، چنان‌چه در جوامعی با خصایصِ سرکوبِ بسیار عمیق اتفاق افتاده. ایالاتِ متحده را در نظر بگیرید، که در خاست‌گاه‌ها به اندازه‌یِ هر کشورِ دیگری آزاد است. دموکراسی‌یِ آمریکایی بر پایه‌یِ اصولی بنا شد، که جیمز مدیسون در میثاقِ قانونِ اساسی در ۱۷۸۷ بر آن‌ها تأکید کرده بود، و می‌گفتند نقشِ اصلی‌یِ حکومت دفاع از اقلیت در برابرِ اکثریت است. بدین‌ترتیب او اخطار می‌کرد که در انگلستان، مدلِ شبهه‌دموکراتیکِ آن‌روز، اکثریتِ جمعیت اگر می‌خواستند می‌توانستند اصلاحاتِ ارضی یا هر بی‌رحمی‌یِ دیگری را به اجرا بگذارند، و سیستمِ آمریکایی باید با مهارت طراحی شود تا جلویِ چنان تخطی‌هایی از حقِ مالکیت، که باید موردِ حمایت قرار گیرد، گرفته شود. دموکراسی‌یِ پارلمانی در این چارچوب شایسته‌یِ نقادی‌یِ تندِ آزادی‌خواهانِ حقیقی است، و بسیاری خصیصه‌هایِ دیگر را که ظریف‌تر هستند کنار می‌گذارم؛ خصیصه‌هایی مثلِ برده‌گی، یا برده‌گی با حقوق، که موردِ انتقادِ شدیدِ کارگرانی قرار گرفت که هیچ‌گاه در طولِ سده ۱۹ُم و پیش از آن اسمی از آنارشیسم و کمونیسم نشنیده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لنینیسم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: اهمیتِ دموکراسی‌یِ پایین‌به‌بالا در هر تغییرِ معنی‌دارِ جامعه خودبه‌خود آشکار است. ولی چپ همیشه در گذشته نسبت به آن مشکوک بوده است. به طورِ خاص درباره‌یِ سوسیال‌دموکراسی سخن می‌گویم، اما هم‌چنین بلشویسم را هم در نظر دارم؛ سنت‌هایی در چپ که به نظر می‌رسد بیش‌تر با تفکرِ نخبه‌گرا اشتراک داشته باشند تا دموکراسی‌یِ محض. اگر بخواهیم مثالی شناخته‌شده بزنیم، لنین، منکرِ آن بود که کارگران بتوانند چیزی بیش از آگاهی در اتحادیه‌هایِ صنفی تشکیل دهند؛ که از دیدِ من، منظورَش این بوده که کارگران نمی‌توانند دورتر از مشکلاتِ فوری‌یِ‌شان را ببینند. هم‌چنین، در میانِ سوسیالیست‌هایِ محافظه‌کار، بئاتریس وب، که ت  ثیرِ بسیار زیادی در حزبِ کارگرِ انگلستان داشته، این تصور را داشت که کارگران فقط به مسابقاتِ اسب‌دوانی علاقه‌مند اند. نخبه‌گرایی از کجا سرچشمه می‌گیرد و در چپ چه می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: از این می‌ترسم که پاسخ به این پرسش برایَ‌م دشوار باشد. اگر چپ را طوری بفهمیم که «بلشویسم» را شامل شود، آن‌گاه من خود را از آن جدا خواهم کرد. لنین، در نظرِ من، و به خاطرِ دلایلی که پیش‌تر گفته ام، از بزرگ‌ترین دشمنانِ سوسیالیسم بوده است. این ایده که کارگران فقط به مسابقاتِ اسب‌دوانی علاقه‌مند اند مزخرفی است که نمی‌توان حتی با سطحی‌ترین نگاه به تاریخِ کارگر یا نشریه‌هایِ زنده و مستقلِ طبقه‌یِ کارگر در بسیاری جاها، ازجمله شهرهایِ صنعتی‌یِ نیواِنگلند در نزدیکی‌یِ همین جایی که صحبت می‌کنیم، تحملَ‌ش کرد؛ و این در صورتی است که حتی نخواهیم درباره‌یِ سابقه‌یِ الهام‌بخشِ مبارزاتِ دلیرانه‌یِ مردمِ ستم‌دیده در طولِ تاریخ تا همین لحظه نیز سخن بگوییم. تیره‌روزترین گوشه‌هایِ این نیم‌کره را در نظر بگیرید، هاییتی، که فاتحانِ اروپایی بهشت و منبعِ ثروتی برایِ اروپا خواندندَش، اکنون به تاراج رفته، و حتی شاید غیرِ قابلِ ترمیم باشد. در چند سالِ اخیر، تحتِ شرایطِ تیره‌یی که کم‌تر کسانی در کشورهایِ مرفه می‌توانند حتی تصورَش را داشته باشند، دهقانان و ساکنانِ محله‌هایِ فقیرنشینَ‌ش جنبشی دموکراتیک ساختند که بر سازمان‌هایِ پایین‌به‌بالا متکی است و تقریباً از هر جنبشی که در هر جایِ دیگری می‌شناسم به‌تر کار می‌کند؛ فقط متعهدانِ بسیار جدی‌یِ حکومت می‌توانند این سخنِ اظهارِ نظرهایِ رسمی‌یِ ره‌برانِ سیاسی و روشن‌فکرانِ آمرکا را جدی بگیرند که ایالاتِ متحده درس‌هایی در زمینه‌یِ دموکراسی دارد که می‌تواند به هاییتی آموزش بدهد. نتایجِ آن‌ها آن‌قدر قابلِ توجه و برایِ قدرت‌مندان ترس‌ناک بود که هدفِ ترورهایِ تبه‌کارانه قرار گرفتند، که حمایتِ آمریکا از آن به میزانِ زیادی افشا شده، ولی آن‌ها هنوز تسلیم نشده اند. آیا آن‌ها فقط به مسابقاتِ اسب‌دوانی علاقه‌مند اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: دوباره اگر کلی صحبت کنیم، کارهایِ خودَت (تعیینِ دموکراسی، وهم‌هایِ ضروری و غیره) هم‌واره به‌شدت با نقش و رواجِ تفکراتِ نخبه‌گرایانه در جوامعی مثلِ جامعه‌یِ خودَت برخورد کرده اند. ادعا کرده ای که در دموکراسی‌هایِ «غربی» (یا پارلمانی) مخالفتِ عمیقی با هرگونه نقشِ حقیقی و اثرگذاری‌یِ توده‌هایِ مردم هست، که شاید از توزیعِ ناهم‌گونِ ثروت که به سودِ پول‌دارها تمام می‌شود خبر دهد. این‌جا کارِ تو بسیار قانع‌کننده است، اما، گذشته از این، بعضی از این تأکیدهایَ‌ت شوکه شده اند. برایِ مثال، از مقایسه‌یِ تو میانِ سیاست‌هایِ رییس‌جمهور جان اف. کندی    لنین، که کمُ‌بیش آن‌دو را برابر پنداشته ای. باید اضافه کنم که این مسئله، هودارانِ هر دو اردوگاه را شوکه کرد! ممکن است کمی درباره‌یِ درستی‌یِ این مقایسه توضیح دهی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: من درواقع سیاست‌هایِ روشن‌فکرانِ لیبرالِ حکومتِ کندی را با لنینیست‌ها یکی نشمرده ام، بل‌که نقاط قابلِ توجهِ تشابه را نشان داده ام؛ بیش‌تر همان‌طور که باکونین یک قرن پیش در یادداشت‌هایِ هوش‌مندانه‌ئَ‌ش از طبقه‌یِ جدید پیش‌بینی کرده بود. برایِ مثال، عبارتی از مک‌نامارا درباره‌یِ نیاز به افزایشِ کنترلِ مدیریتی برایِ آزادی‌یِ حقیقی نقل کردم، که می‌گفت عدمِ مدیریت حقیقی‌ترین تهدیدِ دموکراسی است، چند کلمه در این عبارت را تغییر دهید و به همان دکترینِ استانداردِ لنینیست می‌رسید. استدلال کردم که ریشه‌هایِ این تفکر، در هر دو طرف، بسیار عمیق است. بدونِ توضیح‌دادنِ بیش‌تر درباره‌یِ آن‌چه مردم تکان‌دهنده می‌یابند نمی‌توانم از این جلوتر بروم. مقایسه‌ها به طورِ خاص انجام شده اند، و فکر می‌کنم هم شایسته و هم درست باشند. اگرنه، یک اشتباه است، و علاقه‌مند خواهم بود در موردَش روشنَ‌م کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارکسیسم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: لنینیسم، درواقع، به شکلی از مارکسیسم باز می‌گردد که لنین توسعه داد. آیا وقتی درباره‌یِ «لنینیسم» صحبت می‌کنی، کارهایِ مارکس را از نقدهایَ‌ت به لنین جدا می‌دانی؟ آیا پیوسته‌گی‌یی میانِ نگاه‌هایِ مارکس و اعمالِ بعدی‌یِ لنین می‌بینی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: اخطارهایِ باکونین درباره‌یِ بوروکراسی‌یِ سرخ که بدترینِ همه‌یِ حکومت‌هایِ استبدادی را تشکیل خواهد داد بسیار پیش از لنین بود، و بر علیهِ پی‌روانِ آقایِ مارکس جهت گرفته بود. درحقیقت، نه فقط پی‌روانِ مارکس، که خیلی‌هایِ دیگر را هم: پانِکوک، لوکسامبورگ، ماتیک و دیگرانی که خیلی از لنین دور هستند، و دیدگاه‌هایِ‌شان اکثراً به آنارکو-سندیکالیسم گرایش دارد.  درحقیقت کورش و دیگران با هم‌دردی درباره‌یِ انقلابِ اسپانیا نوشته اند. پیوسته‌گی‌هایی از مارکس به لنین هست، ولی هم‌چنین پیوسته‌گی‌هایی به مارکسیست‌هایی که به‌تندی لنین و بلشویسم را موردِ نقد قرار داده اند هم وجود دارد. کارهایِ چند سالِ اخیرِ تئودور شانین، درباره‌یِ گرایش‌هایِ بعدی‌یِ مارکس به انقلابِ دهقانی، هم به موضوع مربوط است. من خیلی دور از این ام که بخواهم پی‌روِ مارکس باشم، و حتی اگر این پرسش پاسخی داشته باشد، جسارتَ‌ش را ندارم که قضاوت کرده بگویم کدام‌یک از این امتدادها انعکاسِ «مارکسِ حقیقی» است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: اخیراً نسخه‌یی از کتابِ یادداشت‌هایی بر آنارشیسمِ تو به دستِ‌مان رسید (سالِ پیش توسطِ Discussion Bulletin در ایالاتِ متحده تجدیدِ چاپ شد). در این کتاب درباره‌یِ دیدگاه‌هایِ مارکسِ اولیه صحبت می‌کنی، و به طورِ خاص به توسعه‌یِ ایده‌یِ او درباره‌یِ ازخودبی‌گانه‌گی در سرمایه‌داری اشاره کرده ای. آیا به طورِ کلی درباره‌یِ این تقسیمِ کار و زنده‌گی با مارکس موافق ای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: مارکسِ نخستین به مقدارِ زیادی از اجتماعی بر می‌خیزد که در آن می‌زیسته، و می‌توان شباهت‌هایِ زیادی میانِ آن و لیبرالیسمِ سنتی‌یِ سرزنده یافت، به‌علاوه شاملِ جنبه‌هایی از روشن‌فکرانی و رومانتیسیزمِ آلمان و فرانسه است. باز هم، من آن‌قدر پی‌روِ مارکس نیستم که ناچار شود قضاوتِ دقیق و محکمی بکنم. تصورِ من، تا حدی که به زحمتَ‌ش بیاَرزد، این است که مارکسِ نخستین تا حدِ زیادی چهره‌یی از روشن‌گری‌یِ آخرین است، و مارکسِ بعدی فعالی به‌شدت تمرکز گرا، و تحلیل‌گر و نقادِ سرمایه‌داری، که حرفِ چندانی درباره‌یِ آلترناتیوهایِ سوسیالیستِ آن نداشت بزند. البته این‌ها فقط تصوراتِ من است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: طوری که من می‌فهمم، هسته‌یِ دیدگاهِ کلی‌یِ تو از مفهومی که برایِ طبیعتِ انسانی قائل هستی نشأت می‌گیرد. پیش‌ترها ایده‌یِ طبیعتِ انسانی، بیش‌تر، عاملی متحجر و محدودکننده دیده می‌شد. برایِ مثال، جنبه‌یِ تغییرناپذیری‌یِ طبیعتِ بشر معمولاً به عنوانِ دلیلی به کار می‌رود که چرا وضعیت نمی‌تواند به صورتِ بنیادی در راستایِ آنارشیسم تغییر کند. آیا تو دیدگاهِ دیگری داری؟ چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: هسته‌یِ دیدگاه‌هایِ هرکسی تصوری از طبیعتِ انسانی است، هرچند ممکن ا  ت خیلی آگاهانه نباشد، یا فاقدِ پیوندهایِ لازم باشد. لااَقل، در موردِ آدم‌هایی که خود را اخلاقی و نه بدطینت می‌دانند این‌طور است. افرادِ شرور، درمقابل، چه به عنوانِ طرف‌دارانِ اصلاح یا انقلاب، یا پای‌داری یا بازگشت به مراحلِ قبلی، یا خیلی ساده، مروجِ برجِ عاج نشینی و بی‌توجهی به دیگران، این‌ها از آن‌چه «برایِ مردم خوب» است شروع می‌کنند. اما آن قضاوت‌ها بر پایه‌یِ نوعی تصور از طبیعتِ بشر ایجاد شده، که فردِ منطقی می‌کوشد تا آن‌جا که ممکن است شفافَ‌ش سازد، چه فقط از این طریق است که می‌تواند سنجیده شود. بدین‌ترتیب، در این زمینه من هیچ فرقی با هیچ کسِ دیگری ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفِ شما درست است که طبیعتِ انسان معمولاً عاملِ «تحجر» دیده شده، اما این باید نتیجه‌یِ سؤِتفاهمی ژرف باشد. آیا نوه‌یِ من هیچ فرقی با سنگ، مارمولک، جوجه یا میمون ندارد؟ کسی که این این مزخرفات را کنار بگذارد می‌پذیرد که یک طبیعتِ مشخصِ انسانی وجود دارد. سپس یک پرسش می‌ماند که این چیست؛ پرسشی بسیار غیرِبدیهی و افسون‌گر، که معانی‌یِ بسیارِ انسانی و علمی دارد. در موردِ جنبه‌هایِ یقینی‌یِ آن چیزهایِ خوبی می‌دانیم؛  ولی این‌ها آن‌چیزهایی نیستند که معانی‌یِ انسانی‌یِ زیادی داشته باشند. گذشته از این، امیدها و آرزوها نیز برایِ ما می‌ماند، و هم‌چنین شهود و تفکر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ‌چیزِ متحجری در این حقیقت وجود ندارد که که جنینِ انسان چنان محدود است که نمی‌تواند بال در آورد، یا سیستمِ بینایی‌یَ‌ش نمی‌تواند مثلِ حشرات کار کند، یا فاقدِ غریزه‌یِ خانه‌سازی‌یِ کبوترها است. همین عواملی که تکاملِ ارگانیسم را تعیین می‌کنند، در جایی دیگر آن را برایِ به رسیدن به ساختاری غنی، پیچیده و بسیار ماهر توانا می‌سازند، که با ظرفیت‌هایِ قابلِ توجه و غنی، بسیار شبیهِ هم‌نوعانَ‌ش است. ارگانیسمی که فاقدِ آن شاخصه‌هایِ ذاتی و تعیین‌کننده باشد، که قطعاً و ازاَساس راه‌هایِ احتمالی‌یِ تکامل را محدود می‌سازند، (حتی اگر بتواند وجود داشته باشد) موجودی آمیب‌گونه و محتاجِ دل‌سوزی خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زبان را در نظر بگیری، یکی از معدود ظرفیت‌هایِ خاصِ انسان که در موردَش بسیار می‌دانیم. ما دلایلِ بسیاری قدرت‌مندی داریم که مطمئن باشیم همه‌یِ زبان‌هایِ ممکنِ انسان بسیار شبیه اند، یک دانش‌گرِ مریخی که انسان‌ها را مشاهده می‌کند ممکن است نتیجه بگیرد که تنها یک زبان با چند شاخه‌یِ فرعی وجود دارد. دلیل این است که وضعیتِ خاصِ طبیعتِ انسان که امکانِ رشد ِ زبان بر آن ایجاد می‌شود، فقط گزینه‌هایِ بسیار محدودی را راه می‌دهد. آیا این محدودکننده است؟ قطعاً. آیا آزادی‌بخش است؟ باز هم قطعاً. همین محدودیت‌ها است که به سیستمی پیچیده و غنی از بیانِ اندیشه‌ها امکان می‌دهد بر پایه‌یِ تجربه‌هایِ بسیار بدوی، پراکنده و متنوع، در روش‌هایِ مشابه رشد کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی درباره‌یِ تفاوت‌هایِ بیولوژیکِ انسان‌ها؟ این‌ها قطعاً واقعی هستند، ولی دلایلی برایِ استفاده و شادی اند، نه ترس یا افسوس. زنده‌گی در میانِ افرادِ دقیقاً یک‌سان به پشیزی نمی‌اَرزد، و انسانِ عاقل تنها وقتی می‌تواند به وجد آید که دیگران را برخوردار از توانایی‌هایی ببیند که مشترک نیستند. این خیلی بنیادی است. ولی به نظرَم آن‌چه در میانِ عموم درباره‌یِ این موضوعات موردِ باور است بسیار عجیب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا طبیعتِ انسانی، هرچه که باشد، باعث یا مانعِ تکاملِ شکل‌هایِ آنارشیستی‌یِ زنده‌گی است؟ ما آن‌قدر نمی‌  انیم که بتوانیم به سودِ هریک از دو طرف پاسخ دهیم. این‌ها مباحثِ آزمایش و اکتشاف است، و نه فقط اظهارِ عقیده‌هایِ توخالی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آینده &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: برایِ شروعِ اختتامیه‌یِ بحث، می‌خواهم به طورِ خلاصه درباره‌یِ موضوعاتِ روز در چپ بپرسم. نمی‌دانم وضعیت در ایالاتِ متحده هم همین‌طور باشد، ولی این‌جا، با سقوطِ اتحادِ شوروی، تضعیفِ روحیه‌یِ شدیدی در چپ اتفاق افتاد. این‌طور نیست که مردم حامیانِ آن‌چیزی باشند که در اتحادِ شوروی وجود داشت، بل‌که یک احساسِ عمومی است که با فروپاشی‌یِ اتحادِ شوروی، اندیشه‌یِ سوسیالیسم به‌کلی بر زمین افتاده و از میدان خارج شده است. آیا شما با چنین بی‌روحیه‌گی‌ئی مواجه شده اید؟ برخوردَت با آن چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: عکس‌العملِ من به پایانِ استبدادِ شوروی از هر نظر شبیهِ عکس‌العملَ‌م به شکستِ هیتلر و موسیلینی بود، این پیروزی‌یی برایِ روحِ انسانی است. سوسیالیست‌ها به‌خصوص، باید بیش از دیگران از این واقعه خرسند شوند، چه دشمنِ بزرگِ سوسیالیسم بالأخره سرنگون شد. من هم، مثلِ شما، شاهدِ این بودم که چه‌گونه بسیاری مردم (حتی آن‌هایی که خود را ضدِاستالینیست و ضدِلنینیست به حساب می‌آوردند) با فروپاشی‌یِ این استبداد روحیه‌یِ خود را از دست دادند. آن‌چه معلوم می‌شود این است که قلباً بیش از آن‌چه فکر می‌کردند به لنینیسم متعهد بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته، دلایلِ دیگری هم برایِ نگرانی درباره‌یِ حذفِ این سیستمِ  استبدادی و وحشی هست، که همان‌قدر سوسیالیست بود که دموکراتیک بود (توجه کنید که ادعا داشت هر دویِ این‌ها باشد، و این ادعایِ آخری در غرب موردِ ریش‌خند بود، در حالی که نخستین را حریصانه به عنوانِ سلاحی بر علیهِ سوسیالیسم می‌پذیرفتند؛ یکی از مثال‌هایِ فراوانِ خدمتِ روشن‌فکرانِ غربی به قدرت). یکی از این دلایل به طبیعتِ جنگِ سرد باز می‌گردد. در نظرِ من، اگر واژه‌گانِ نو را به کار بگیریم، جنگِ سرد به مقدارِ زیادی شکلِ خاصی از «درگیری‌یِ شمال-جنوب» بود. اروپایِ شرقی «جهانِ سه‌یُ‌م»ِ اصلی بود، و جنگِ سرد، از ۱۹۱۷، شباهتِ بزرگی به واکنش و تلاش‌هایِ قسمت‌هایِ دیگرِ جهانِ سه‌یُ‌م برایِ پی‌گیری‌یِ راهی مستقل داشت، هرچند در این مورد تفاوتِ مقیاس‌ها شکلِ دیگری به درگیری می‌داد. بدین‌دلیل، معقول است انتظار داشته باشیم که منطقه عمدتاً به شکلِ پیشینِ خود باز گردد: قسمت‌هایی از غرب، ازجمله جمهوری‌یِ چک یا لهستانِ غربی را می‌توان انتظار داشت دوباره به آن ملحق شوند، در حالی که دیگران به نقشِ سنتی‌یِ خدمت‌رسانی‌یِ‌شان بر می‌گردند. این چیزی نیست که خواسته باشیم، و باعثِ رنجِ بسیاری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلیلِ دیگرِ نگرانی، درباره‌یِ بازداری و عدمِ تعادل است. با وجودِ تمامِ عدمِ تناسب و تناقض‌هایِ امپراتوری‌یِ شوروی، تنها وجودِ ان فضایِ خاصی برایِ عدمِ هم‌ترازی ایجاد می‌کرد، و، البته با دلایلی غیرِنیکوکارانه، گاهی کمک‌هایی به قربانیانِ حملاتِ غرب ارائه می‌کرد. این گزینه‌ها رفته اند، و جنوب از نتایجَ‌ش رنج می‌برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلیلِ سه‌یُ‌م درباره‌یِ چیزی است که تجار، کارگرانِ نازپرورده‌یِ غربی با زنده‌گی‌یِ تجملاتی‌یِ‌شان می‌نامند. با بازگشتِ بیش‌ترِ اروپا به آغل، مالکان و مدیران سلاح‌هایِ جدید و قدرت‌مندی بر علیهِ طبقاتِ کارگر و فقیران در کشورهایِ خود می‌یابند. GM و VW نه‌تنها می‌توانند تولیدِ‌شان را به مکزیک و برزیل ببرند (یا لااَقل تهدید به آن کنند، که معمولاً همان هزینه را در بر دراد)، بل‌که هم‌چنین لهستان و دیگر کشورهایِ شرق نیز هست که می‌توانند کارگرانِ متخصص و تربیت‌شده را با کسری از هزینه به کار گیرند. آن‌ها به این فرصت خیره شده اند، و چنان‌چه انتظار داریم، در پیِ راه‌نمایی‌هایِ موردِ نیازِشان هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با نگاه به این‌که پس از پایان چه‌کسی هلهله می‌کند و کدام ناراحت است می‌توانیم بسیاری چیزهای درباره‌یِ جنگِ سرد (یا هر درگیری‌یِ دیگری) بفهمیم. با آن معیار، برنده‌گانِ جنگِ سرد شاملِ نخبه‌گانِ غرب می‌شود، که امروز بسیار پیش‌تر از وحشی‌ترین رؤیاهایِ‌شان هستند، و بازنده‌گان، قسمتی قابلِ توجه از ساکنینِ شرق و طبقه‌هایِ کارگر و فقیرِ غرب، هستند، به‌علاوه‌یِ بخش‌هایی مردمی در جنوب که در جستُ‌جویِ راهی مستقل اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنین اندیشه‌هایی، حتی اگر فهمیده شوند، که بسیار کم اتفاق می‌اُفتد، باعثِ ایجادِ هیستری در میانِ روشن‌فکرانِ غربی است. نشان‌دادنَ‌ش آسان است. قابلِ فهم نیز هست. مشاهده‌ها درست اند، خراب‌کاری‌هایِ قدرت و امتیازات هم همین‌طور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به طورِ کلی، واکنشِ فردی صادق نسبت به پایانِ جنگِ سرد پیچیده‌تر از خوش‌حالی‌یِ ساده به خاطرِ سرنگونی‌یِ استبدادی خون‌آشام خواهد بود، و واکنش‌هایِ عمومی‌تر، به نظرِ من، از دورویی اشباع شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرمایه‌داری &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: امروزه، چپ، از بسیاری جهات خود را در نقطه‌یِ آغازینِ نخستینَ‌ش در سده‌یِ پیشین می‌یابد. مانندِ آن‌گاه، امروز با شکلِ جدیدی از سرمایه‌داری روبه‌رو است تفوق دارد. به نظر می‌رسد امروز، حتی با وجودِ گسترشِ روزاَفزونِ نابرابری‌یِ ثروت، «اجماعی» بیش‌تر از هر زمانِ دیگر در تاریخ پدید آمده، که سرمایه‌داری تنها شکلِ درست، کارآ و ممکنِ سازمانِ اقتصاد است. بر علیهِ ا  ن پ   ‌زمینه، ممکن است کسی ادعا کند که چپ درباره‌یِ چه‌گونه پیش‌رفتن نامطمئن است. وضعیتِ کنونی را چه‌طور می‌بینی؟ آیا پرسشِ «بازگشت به مقدمات» است؟ آیا امروزه تلاش‌ها باید به سویِ اهمیت‌دادن به سنتِ آزادی‌خواهی در سوسیالیسم و تأکید بر اندیشه‌هایِ دموکراتیک جهت گیرند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: به نظرَم این بیش‌تر تبلیغات است. آن‌چه «سرمایه‌داری» خوانده می‌شود، اساساً سیستمِ بارزرگانی‌یِ شرکت‌ها است، که با تعدادِ بسیار و بی‌شماری از استبدادهایِ بزرگِ شخصی هم‌راه است که کنترلِ پهناوری بر اقتصاد، سیستم‌هایِ سیاسی و زنده‌گی‌یِ اجتماعی و فرهنگی اعمال کرده، در هم‌کاری‌یِ بسیار نزدیک با دولت‌هایِ قدرت‌مند عمل کرده، و به‌شدت در اقتصادهایِ داخلی‌یِ کوچک و جامعه‌یِ بین‌المللی مداخله می‌کنند. این درباره‌یِ ایالاتِ متحده، بر خلافِ بسیاری توهمات، به طرزِ تأسف‌اَنگیزی درست است. ثروت‌مندان و صاحبانِ امتیازها نمی‌خواهند با نظمِ بازار که پیش‌تر بدان وفادار بودند کار کنند، آن را فقط برایِ عمومِ مردم مناسب می‌دانند. اگر فقط بخواهیم چند مثال ذکر کنیم، حکومتِ ریگان، که که مدام درباره‌یِ بازارِ آزاد خطابه می‌کرد، از سویِ دیگر در نزدِ اجتماعِ سوداگران به خود می‌بالید که در تاریخِ پس از جنگِ آمریکا بیش از هر حکومتِ دیگری مدافعِ تولیداتِ داخلی بوده است؛ درحقیقت بیش از تک‌تکِ دیگر حکومت‌ها، که حتی بیش از مجموعِ آن‌ها. نیوت لینگریچ (از جمهوری‌خواهانِ معروفِ تاریخِ آمریکا) که ما را به سویِ این جنگِ صلیبی هدایت می‌کند، نماینده‌یِ منطقه‌یی ابرثروت‌مند است که غیر از خودِ سیستم‌هایِ فدرال، بیش از هر منطقه‌یِ دیگری حومه‌یی در کشور از کمک‌هایِ مالی‌یِ فدرال برخوردار می‌شود. «محافظه‌کاران»ی که خواهانِ قطعِ ناهارِ مجانی در مدرسه‌ها برایِ کودکان اند نیز، خواستارِ افزایشِ بودجه‌یِ پنتاگون هستند، که در اواخرِ دهه‌یِ ۱۹۴۰ به شکلِ کنونی تأسیس شد، چراکه (چنان‌چه رسانه‌ها بسیار دوست دارند به ما بگویند) صنایعِ مبتین بر فن‌آوری‌یِ پیش‌رفته نمی‌توانند در اقتصادِ مبتنی بر «بازارِ آزاد»ِ خالص، رقابتی و بدونِ کمکِ دولتی به حیاتِ خود ادامه دهند، و حکومت باید نجات‌دهنده‌یِ‌شان باشد. بدونِ نجات‌دهنده، انتخاب‌کننده‌گانِ گینگریچ، (اگر خوش‌شانس باشند) کارگرانِ فقیری خواهند بود. کامپیوتر، و الکترونیک به طورِ کلی، صنایعِ هوانودی، فلزکاری، اتوماسیون و غیره و غیره وجود نخواهد داشت. آنارشیست‌ها، از هر گروهی از مردم، نباید گولِ این حیله‌هایِ متداول را بخورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز، ایده‌یِ سوسیالیسمِ آزادی‌خواه، بیش از هر زمانِ دیگری وارد است، و رویِ مردم به آن‌ گشوده. با وجودِ حجمِ عظیمِ تبلیغاتِ شرکت‌ها، بیرون از حلقه‌هایِ دانش‌آموخته‌گان، مردم هنوز تا حدِ زیادی گرایش‌هایِ عمومی‌یِ خود را نگاه داشته اند. برایِ مثال، در ایالاتِ متحده، بیش از ۸۰٪ِ مردم سیستمِ اقتصادی را ، سیستمی ذاتاً غیرِعادلانه می‌بینند و سیستمِ سیاسی را حیله‌گری می‌دانند که به منافعِ افرادِ خاص خدمت می‌کند نه خواسته‌هایِ همه‌یِ مردم. اکثریت‌هایِ افزاینده فکر می‌کنند مردمِ کارگر صدایِ خیلی کمی در امورِ عمومی دارند (همین درباره‌یِ انگلستان هم درست است)، فکر می‌کنند حکومت مسئولِ کمک به نیازمندان است، که هزینه برایِ آموزش و خدماتِ پزشکی باید اولویتی بالاتر از کاهشِ بودجه و کاهشِ مالیات‌ها داشته باشد، که پیش‌نهاداتِ کنونی‌یِ جمهوری‌خواهان که در کنگره در جریان است به سودِ ثروت‌مندان و برایِ عمومِ مردم خطرناک است، و الا آخر... روشن‌فکران ممکن است چیزهایِ دیگری بگویند، اما رسیدن به این حقاین آن‌قدر هم دشوار نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: سقوطِ اتحادِ شوروی اندیشه‌هایِ آنارشیستی را توجیه کرد؛ ثابت شد حدس‌هایِ باکونین درست اند. آیا فکر می‌کنی آنارشیست‌ها باید از این پیش‌رفت‌هایِ عمومی و قوه‌یِ پیش‌بینی‌یِ تحلیل‌هایِ باکونین قوتِ قلب بگیرند؟ آیا آنارشیست‌ها باید با اطمینانِ بیش‌تری به عقایدِ‌شان و تاریخ به دورانِ پیشِ رو نگاه کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: فکر می‌کنم (لااَقل امیدوار ام) که پاسخِ به طورِ ضمنی در پرسشِ شما آمده. فکر می‌کنم دورانِ کنونی دورانی بدیمن است، که نشانه‌هایی از امیدی بزرگ در خود دارد. درنتیجه، این‌که چه‌طور از پسِ آن بر آییم، بسته‌گی‌یِ زیادی به این دارد که چه‌طور از فرصت‌ها استفاده کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: درنهایت، نوآم، نوعِ دیگری از سؤال. این‌جا مقداری گینی برایَ‌ت داریم. کی می‌خواهی بیآیی و بنوشی‌یَ‌ش؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چام  کی: گینی را آماده نگه دارید. امیدوار ام چندان طول نکشد. از شوخی گذشته، اگر بتوانم فردا آن‌جا خواهم بود. ما (این‌بار، بر خلافِ معمولِ سفرهایی از این نوع، زنَ‌م هم هم‌راهَ‌م می‌آید) مدتی را در ایرلند گذراندیم، و خیلی دوست داریم به آن‌جا باز گردیم. چرا بر نمی‌گردیم؟ با جزئیاتِ نامرتب خسته اند نخواهم کرد، اما تعدادِ تقاضا فوق‌العاده است؛ بازتابی از شرایطی که سعی می‌کنم شرح دهم.&lt;br /&gt;نویسنده:مصاحبه با نوام چامسکی&lt;br /&gt;به نقل از:ارشیو نوام چامسکی&lt;br /&gt;مترجم:امید میلانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهیه و تنظیم از محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108672268684447362?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108672268684447362/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108672268684447362' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672268684447362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672268684447362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108672268684447362.html' title='انارشیسم و مارکسیسم و امید به اینده'/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108672250328683819</id><published>2004-06-08T12:20:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T09:23:33.616-07:00</updated><title type='text'>نقشِ اتحادیه‌هایِ کارگری: دیدگاهِ آنارکوسندیکالیسم </title><content type='html'>اندیشه‌هایی باعثِ رشدِ سندیکالیسمِ انقلاب، یا آن‌طور که بعدها خوانده شد، آنارکوسندیکالیسم، در فرانسه و دیگر کشورها شد. عبارتِ «سندیکایِ کارگران» ابتدا صرفاً به معنی‌یِ سازمانِ تولیدکننده‌گان برایِ به‌بودبخشی‌یِ فوری‌یِ شرایطِ اقتصادی و اجتماعی‌یِ‌شان به کار می‌رفت. اما پیدایشِ سندیکالیسمِ انقلابی معنی‌یِ نخستین را گسترده‌تر و عمیق‌تر کرد. همان‌طور که حزب، بگوییم، سازمانِ متحدی برایِ فعالیتِ سیاسی تحتِ مقرراتِ دولتِ دموکراتیکِ مدرن است که می‌کوشد نظمِ موجود را به شکلی حفظ کند یا تغییرِ مشخصی در آن دهد، از دیدِ اتحادیه‌گرایان، اتحادیه‌هایِ صنفی هم سازمان‌هایِ متحدِ کارگران هستند که هدف از شکل‌گیری‌یِ‌شان حمایت از تولیدگران در جامعه‌یِ موجود، آماده‌شدن برایِ سوسیالیسم، و اجرایِ عملی‌یِ بازسازی‌یِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی در آن جهت است. بنابراین، آن‌ها اهدافی دوگانه دارند:&lt;br /&gt;۱. اجرایِ خواست‌هایِ فوری‌یِ کارگران برایِ تأمین و ترقی‌یِ استانداردهایِ زنده‌گی،&lt;br /&gt;۲. آشناسازی‌یِ کارگران با فنِ مدیریتِ تولید و مسائلِ اقتصادی به طورِ کلی، و آماده‌سازی‌یِ‌شان برایِ دردست‌گرفتنِ ارگانیسمِ اجتماعی-اقتصادی، و شکل‌دهی به آن بر اساسِ اصولِ سوسیالیستی.&lt;br /&gt;آنارکوسندیکالیست‌ها بر این عقیده اند که احزابِ سیاسی برایِ انجامِ هیچ‌یک از این دو کار توانایی ندارند. مطابقِ دیدگاهِ آنان، اتحادیه‌یِ صنفی باید سرنیزه‌یِ جنبشِ کارگری باشند، با فعالیتِ روزانه قدرت بگیرند، و روحِ سوسیالیستی را ترویج کنند؛ چه این فعالیتِ آنان به عنوانِ تولیدکننده است که کلیتِ ساختارِ اجتماعی را پابرجا نگاه داشته، و بقایِ جامعه را تضمین می‌کند. کارگر تنها به عنوانِ تولیدکننده و سازنده‌یِ ثروتِ اجتماعی است که می‌تواند از قدرتِ خود آگاه شود. او در هم‌بسته‌گی‌یِ سندیکایی با هم‌راهانَ‌ش دسته‌هایِ بزرگِ ارتشِ کارگری را شکل داده، با روحِ آزادی شعله‌ور ساخته، و با آرمانِ برابری‌یِ اجتماعی به زنده‌گی باز می‌گرداند. از دیدِ آنارکوسندیکالیست‌ها، سندیکایِ کارگری پربارترین جنینِ جامعه‌یِ آینده، و به طورِ کلی، مدرسه‌یِ سوسیالیسم است. هر ساختِ جدیدِ اجتماعی ابتدا اندام‌هایی برایِ خود در ارگانیسمِ پیشین برپا می‌دارد؛ بدونِ این پیش‌زمینه، هیچ تغییرِ اجتماعی تصورپذیر نیست. از نظرِ آنان، آموزشِ سوسیالیستی، نه به معنی‌یِ شرکت در سیاستِ قدرتِ دولت‌‌ملت‌ها، بل‌که تلاشی برایِ تشریحِ ارتباطِ ذاتی‌یِ موضوعاتِ اجتماعی و مسائلِ فنی‌یِ کار برایِ کارگران، پرورشِ توانایی‌هایِ مدریریتی‌یِ آنان، با هدفِ کسبِ آماده‌گی برایِ قرارگرفتن در جای‌گاهِ حقیقی‌یِ‌شان به عنوانِ تجدیدِسازمان‌دهنده‌گانِ ساختارِ اجتماعی، و درنهایت، ایجادِ اعتمادبه‌نفس در آنان برایِ این کار است. برایِ این امر، هیچ بدنه‌یِ اجتماعی کارآتر از سازمان‌دهی‌یِ مبارزه‌یِ اقتصادی‌یِ کارگری نیست؛ این سازمان‌دهی جهتِ مشخصی به فعالیت‌هایِ اجتماعی داده، مقاومتِ خود را بر پایه‌یِ مبارزه‌ برایِ نیازهایِ فوری و ضروری‌یِ زنده‌گی و دفاع از حقوقِ اولیه‌یِ بشر برپا می‌سازد. ولی در همین بین، مفاهیمِ اخلاقی‌یِ لازم برایِ هرگونه تغییرِ اجتماعی را نیز شکل می‌دهد: وابسته‌گی‌یِ سرنوشت به جمع و مسئولیت‌پذیری اخلاقی در همه‌یِ کارها.&lt;br /&gt;آنارکوسندیکالیست‌ها، درست به خاطرِ جهت‌گیری‌یِ کارِ آموزشی‌شان به سویِ ایجادِ اندیشه و عملِ مستقل، مخالفانِ شدیدِ تمایلاتِ مرکزگرا هستند، که در بیش‌ترِ احزابِ کارگری‌یِ امروزین دیده می‌شوند. مرکزگرایی، برنامه‌ریزی‌یِ مصنوعی که از بالا به پایین به اجرا گذاشته می‌شود و امورِ تصمیم‌گیری را به اقلیتی کوچک وا می‌گذارد، اعتقادِ افراد را از میان می‌برد، و ابتکاراتِ شخصی‌یِ آنان را با انضباط و بوروکراسی‌یِ بی‌چونُ‌چرایَ‌ش می‌کُشد؛ نتیجه‌ئَ‌ش همیشه ساختاری رسمی و نازا است. برایِ دولت، مرکزگرایی شکلِ سازمانی‌یِ مناسبی است، چراکه برایِ حفظِ تعادلِ سیاسی و اجتماعی، خواستارِ بیش‌ترین میزانِ یک‌نواختی‌یِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی است. ولی در جنبش، که اصلِ وجودَش وابسته به عملِ بی‌درنگ در زمانِ مساعد و اندیشه‌یِ مستقلِ طرف‌دارانَ‌ش است، مرکزگرایی بلایی است که قدرتِ تصمیم‌گیری‌یَ‌ش را تضعیف کرده، و به طورِ سیستمی هر انگیزه‌یِ مستقلی در آن را سرکوب می‌کند.&lt;br /&gt;سازمان‌دهی‌یِ آنارکوسندیکالیستی مطابقِ اصلِ فدرالیسم، بر مبنایِ اتحادِ آزادانه، و از پایین به بالا انجام گرفته، حقِ تصمیم‌گیری‌یِ هر اتحادیه در موردِ خود را بالاتر از هر چیزِ دیگر می‌شمرد و تنها ساختمانی که به رسمیت می‌شناسد، ارتباطی بر پایه‌یِ خواسته‌هایِ مشابه و اقناع‌شدنِ طرفین است. بنابراین، این سازمان‌دهی بدین‌ترتیب پدید می‌آید: کارگرانِ هر ناحیه در اتحادیه‌هایِ صنفِ مربوطِ خود گرد می‌آیند. اتحادیه‌هایِ هر شهر یا منطقه‌یِ روستایی در دفاترِ کارگری که مراکزِ تبلیغ و آموزشِ محلی را دایر خواهد کرد جمع می‌شوند، کارگران، به عنوانِ تولیدکننده به هم می‌پیوندند تا جلویِ رشدِ هرگونه دسته‌بندی‌یِ کوته‌فکرانه گرفته شود. همه‌یِ اتاق‌هایِ کارگری با توجه به منطقه‌یِ‌شان دسته‌بندی شده، و فدراسیونِ ملی‌یِ اتاق‌هایِ کارگری را تشکیل می‌دهند، که ارتباطِ پای‌داری میانِ تشکل‌هایِ محلی‌یِ مختلف حفظ کرده، نیرویِ تولیدی‌یِ اعضایِ سازمان‌هایِ مختلف را، به طورِ آزادانه و داوطلبانه، منظم کرده، هر انتصابِ لازم برایِ امرِ آموزش و حمایت از گروه‌هایِ محلی را از طریقِ مشاوره‌یِ عمومی و پیش‌نهاد به اجرا می‌گذارد.&lt;br /&gt;به‌علاوه، هر اتحادیه‌یِ صنفی، به صورتِ فدراتیو با همه‌یِ سازمان‌هایِ آن پیشه‌یِ خاص، و مجموعه‌یِ آن‌ها به نوبه‌یِ خود با همه‌یِ صنف‌هایِ مربوط، متحد می‌شوند، و بدین‌ترتیب اتحادهایِ صنعتی و کشاورزی‌یِ عمومی نیز شکل می‌گیرند. تأمینِ نیازهایِ مبارزاتِ هرروزه‌یِ میانِ کارگر و سرمایه، و گردآوردنِ همه‌یِ نیروهایِ جنبش برایِ کاری خاص، وقتی نیازَش پیش آید، کارِ این اتحادها است. بنابراین فدراسیونِ اتاق‌هایِ کارگری و فدراسیونِ اتحادهایِ صنفی، دو قطبِ فعالیتِ سندیکایی‌یِ کارگران هستند.&lt;br /&gt;چنان سازمانی نه‌تنها به کارگران فرصتِ هر نوع مبارزه‌یی برایِ بهینه‌ساختنِ ممرِ روزانه‌یِ‌شان را می‌دهد، بل‌که هم‌چنین مقدماتِ سازمان‌دهی‌یِ اجتماعی، به دستِ خودِشان و بدونِ دخالتِ خارجی را نیز، به آنان می‌آموزد. آنارکوسندیکالیست‌ها قانع شده اند که اقتصادِ سوسیالیستی نمی‌تواند با حکم و فرمانِ حکومت پدید آید، بل‌که فقط از طریقِ هم‌کاری‌یِ داوطلبانه‌یِ کارگران، متخصصان و دهقانان، و مدیریتِ خودِ آن‌ها بر امرِ تولید و توزیع است که دست‌رس‌پذیر می‌شود. در چنان وضعیتی، اتاق‌هایِ کارگری مدیریتِ سرمایه‌یِ موجود در هر اجتماعی را به دست گرفته، نیازهایِ ساکنینِ هر منطقه را تشخیص داده، و مصرفِ محلی را سازمان خواهند داد. تشخیصِ نیازهایِ کلی‌یِ کشور، و تنظیمِ کارِ تولید با توجه به آن، از طریقِ مأمورانِ فدراسیونِ اتاق‌هایِ کارگری ممکن خواهد بود. در سویِ دیگر، کارِ اتحادهایِ صنعتی و کشاورزی، مدیریتِ ابزارهایِ تولید، حمل و نقل، و مشابهِ آن، و تأمینِ نیازهایِ گروه‌هایِ مختلفِ تولیدی خواهد بود. به طورِ خلاصه:&lt;br /&gt;۱. سازمان‌دهی‌یِ کلِ تولیدِ کشور توسطِ فدراسیونِ اتحادهایِ صنعتی و جهت‌دهی به کار توسطِ شوراهایِ کارگری‌یِ منتخبِ خودِ کارگران.&lt;br /&gt;۲. سازمان‌دهی‌یِ هم‌کاری‌یِ اجتماعی توسطِ فدراسیونِ اتاق‌هایِ کارگری.&lt;br /&gt;به‌علاوه، در این زمینه، تجربه به‌ترین ره‌نمودها را ارائه کرده. تجربه نشان داده است که بسیاری مشکلاتِ بازسازی‌یِ سوسیالیستی‌یِ اجتماعی، نمی‌توانند به دستِ هیچ حکومتی حل شوند، حتی اگر این حکومت دیکتاتوری‌یِ جادویی‌یِ پرولتاریا باشد. در روسیه، دیکتاتوری‌یِ بلشویک‌ها برایِ حدودِ دو سال، ناتوان در برابرِ مشکلاتِ اقتصادی ایستاده بود و می‌کوشد ضعفِ خود را پشتِ موجی از فرمان‌ها و اوامری که اکثراً در اداراتِ مختلف خاک می‌خوردند پنهان کند. اگر با فرمان‌دادن می‌شد دنیا را آزاد ساخت، بسیار پیش از این همه‌یِ مشکلاتِ روسیه حل می‌شدند. بلشویسم، با قدرت‌خواهی‌یِ حریصانه‌ئَ‌ش، خشونت‌مدارانه ارزش‌مندترین اندام‌هایِ نظمِ سوسیالیستی را، با ممنوع‌کردنِ اجتماعاتِ آزاد، دولتی‌ساختنِ اتحادیه‌هایِ صنفی و محروم‌کردنِ شوراها از خودمختاری، از میان برده، و راه را نه برایِ سوسیالیسم، که برایِ بدوی‌ترین شکلِ سرمایه‌داری‌یِ دولتی و دیوان‌سالار باز کرده، موجبِ عقب‌گرد به حکومتِ مطلقه‌یی شد که سال‌ها پیش در اکثرِ کشورها با انقلابِ بورژوایی سرنگون شده بود. کروپوتکین، در پیامی به کارگرانِ کشورهایِ اروپایِ غربی، به‌درستی گفته بود «روسیه به ما نشان می‌دهد که سوسیالیسم را چه‌گونه نمی‌توان مستقر ساخت. البته مردم، به خاطرِ تنفر از رژیمِ پیشین، هیچ مقاومتِ فعالی در برابرِ اعمالِ حکومت جدید نشان نمی‌دهند. ایده‌یِ تشکیلِ شوراهایِ کارگری برایِ اداره‌یِ امروزِ سیاسی و اقتصادی‌یِ کشور، به خودی‌یِ خود، بسیار مهم و مطلوب است... ولی زمانی که کشوری توسطِ دیکتاتوری‌یِ حزبی اداره شوند، شوراهایِ کارگری و دهقانی طبیعتاً اهمیتِ خود را از دست داده، و به همان انفعالی دچار می‌شوند که نماینده‌گانِ ایالت‌ها در دوره‌یِ سلطنتِ مطلقه داشتند».&lt;br /&gt;نویسنده:رودولف روکر&lt;br /&gt;به نقل از:ارشیو مارکسیست ها&lt;br /&gt;مترجم:امید میلانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهیه و تنظیم از محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108672250328683819?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108672250328683819/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108672250328683819' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672250328683819'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672250328683819'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108672250328683819.html' title='نقشِ اتحادیه‌هایِ کارگری: دیدگاهِ آنارکوسندیکالیسم '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108672241143665598</id><published>2004-06-08T12:18:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T09:46:02.176-07:00</updated><title type='text'>سوسیالیسم و آنارکوسندیکالیسم در فرانسه </title><content type='html'>آنارکوسندیکالیسمِ مدرن ادامه‌یِ مستقیم آن ایده‌هایِ اجتماعی بود که در آغوشِ انترناسیونالِ نخست شکل گرفتند، و به‌تر از هر جایِ دیگر، در شاخه‌یِ آزادی‌خواهِ آن اتحادِ بزرگِ کارگران فهمیده و نگه‌داری شدند. تکاملِ آن واکنشی مستقیم نسبت به مفاهیم و روش‌هایِ سوسیالیسمِ سیاسی بود؛ این واکنش در دهه‌هایِ پیش از جنگِ نخستِ جهانی، با اوج‌گیری‌یِ جنبشِ آنارکوسندیکالیستی در فرانسه، ایتالیا و به‌خصوص اسپانیا، خود را به‌خوبی نشان داد. این‌ها مناطقی هستند که اکثریتِ کارگرانِ سازمان‌یافته همیشه به اصولِ شاخه‌یِ آزادی‌خواهِ انترناسیونال وفادار مانده بودند.&lt;br /&gt;در فرانسه بود که مخالفت با افکار و روش‌هایِ احزابِ مدرنِ کارگری به‌روشنی در نظریه‌ها و تاکتیک‌هایِ سندیکالیسمِ انقلابی متجلی شد. دلیلِ فوری‌یِ تکاملِ این گرایش‌هایِ جدید در جنبشِ کارگری‌یِ فرانسه، شکافِ دنباله‌دار و بی‌پایانِ احزابِ سوسیالیست در آن کشور بود. همه‌یِ احزاب، به استثنایِ آلِمانیست‌ها، که بعدتر فعالیتِ پارلمانی‌یِ خود را پاک متوقف کردند، اتحادیه‌هایِ کارگری را صرفاً آموزش‌گاه‌هایِ خواسته‌هایِ سیاسی‌یِ خود می‌دیده و هیچ فهمی از کارکردهایِ واقعی‌یِ آن‌ها نداشتند. اختلافاتِ دائمی‌یِ میانِ فراکسیون‌هایِ مختلفِ سوسیالیست طبیعتاً به اتحادیه‌هایِ کارگری کشیده شد، و بسیار پیش می‌آمد که وقتی اتحادیه‌هایِ فراکسیونی اعتصاب می‌کرد، اتحادیه‌هایِ فراکسیونِ دیگر از آن‌ها جدا شده و اعتصاب را می‌شکستند. این وضعیتِ دفاع‌ناپذیر چشمانِ کارگران را گشود. کنگره‌یِ اتحادیه‌هایِ صنفی در نانت (۱۸۹۴) کمیته‌یِ خاصی را مسئولِ تدبیرِ روش‌هایی برایِ تفاهمِ همه‌یِ اتحادیه‌ها کرد. این کار سالِ بعد در کنفدراسیونِ عمومی‌یِ زحمت‌کشان، در کنگره‌یِ لیموگِس، و با اعلامِ استقلال از همه‌یِ احزاب، نتیجه داد. از آن‌گاه، تنها دو گروهِ بزرگِ اتحادیه‌ها در فرانسه باقی ماندند، CGT و فدراسیونِ قیمت‌گذاری‌یِ زحمت‌کشان، و در ۱۹۰۲، در کنگره‌یِ مونپولیه، دویُ‌می هم به CGT ملحق شد.&lt;br /&gt;گاه افراد با این ذهنیتِ گسترده و به طورِ خاص پرورده‌یِ ورنر سومبارت مواجه می‌شوند، که سرچشمه‌یِ سندیکالیسمِ انقلابی‌یِ فرانسه، به روشن‌فکرانی نظیرِ جی. سورِل، ای. برت، و اچ. لاگاردل باز می‌گردد، که در نشریه‌یِ جنبشِ سوسیالیستی، تأسیس‌شده در ۱۸۹۹، به روشِ روشن‌فکرانه‌یِ خود، جنبشِ جدید را طراحی کردند. این ذهنیت به‌شدت نادرست است. هیچ‌یک از این افراد نه به جنبش تعلق داشتند، و نه تأثیرِ قابلِ ملاحظه‌یی بر تکامل‌هایِ درونی‌یِ آن گذاشته اند. البته CGT، فقط از سندیکاهایِ انقلابی تشکیل نشده بود، بیش از نیمِ اعضایَ‌ش تمایلِ اصلاح‌طلبانه داشتند و به CGT ملحق شده بودند، چراکه حتی آنان هم فهمیده بودند اتکایِ اتحادیه‌هایِ صنفی به احزابِ سیاسی باعثِ ضعفِ جنبش است. اما شاخه‌یِ انقلابی، که پرشورترین و فعال‌ترین عناصرِ کارگری و هم‌چنین مستعدترین نیروهایِ فکری را را در سویِ خود داشت، مهرِ شاخصه‌هایِ خود را بر CGT کوبید، و این آنان بودند که ایده‌هایِ سندیکالیسمِ انقلابی را تکامل بخشیدند. بسیاری از آنان از میانِ آلِمانیست‌ها برخاسته بودند، اما تعدادِ حتی بیش‌تری، از قبیلِ فرناند پلوتیه، دبیرِ بسیار باهوشِ فدراسیونِ مبادلاتِ کارگری، امیل پوژه، ویراستارِ ارگانِ رسمی‌یِ CGT، ایوِتوت و بسیاری دیگر، پیش از آن هم آنارشیست بودند. عمدتاً تحتِ تأثیرِ شاخه‌یِ رادیکالِ CGT بود که جنبشِ جدید شکل گرفته، و در نمودارهایِ آمین (۱۹۰۶)، که اصول و روش‌هایِ جنبش را ثبت کرده بود، تجلی یافت.&lt;br /&gt;این جنبشِ فرانسوی بازتابِ روشنی در کارگرانِ کشورهایِ لاتین یافته، و به دیگر کشورها نیز گسترش پیدا کرد. بحرانِ داخلی که در آن دوران تقریباً به همه‌یِ احزابِ سوسیالیستِ اروپا سرایت کرده بود، تا حدِ زیادی موجبِ تقویتِ اثرِ سندیکالیسمِ فرانسوی بر جنبشِ کارگری‌یِ بین‌المللی شد. نبرد میانِ به‌اِصطلاح ریویزیونیست‌ها و مارکسیست‌هایِ سخت‌گیر، بسیاری عناصرِ اندیش‌مندتر را به تأملِ جدی وا داشت. آنان متوجه شدند که شرکت در سیاست‌بازی‌هایِ دولت‌هایِ ملی‌گرا، تارِ مویی هم جنبش را به سوسیالیسم نزدیک نکرده، بل‌که درعوض لطمه‌یِ شدیدی به باورِ کارگران به ضرورتِ فعالیستِ سوسیالیستی‌یِ سازنده زده، و بدتر از این، با تحمیلِ این توهمِ ویران‌گر به ذهنِ مردم که رهایی همیشه از بالا خواهد آمد (و نه از میانِ خودِشان)، همه‌یِ ابتکارِ مردم را از میان برده است.&lt;br /&gt;تحتِ این شرایط بود که سوسیالیسم پیوسته شخصیتِ آرمان‌گرا و فرهنگی‌یِ خود را، که قرار بود کارگران را برایِ ازهم‌پاشاندنِ نظامِ سرمایه‌داری‌یِ موجود آمده کند، از دست می‌داد، و دیگر نمی‌توانست خود را از مرزهایِ مصنوعی‌یِ دولت‌ملت‌ها رها کند. فهمِ ره‌برانِ احزابِ کارگری‌یِ مدرن از خواسته‌هایِ جنبش، مدام، بیش‌تر و بیش‌تر با منافعِ دولت‌ها ترکیب می‌شد، تا آن‌جا که درنهایت نمی‌شد هیچ مرزی میانِ آن‌ها ترسیم کرد. برخلافِ آن‌چه بسیار تصویر می‌کنند، این تغییرِ چهره را، خیانتِ بین‌المللی‌یِ ره‌بران دانستن، خطا است. درحقیقت ما با جذبِ تدریجی به سویِ روش‌ها و اندیشه‌هایِ جامعه مواجه ایم، که ضرورتاً بر گرایشِ فکری‌یِ ره‌برانِ مختلفِ احزابِ کارگری در کشورهایِ مختلف اثر گذاشت. آن احزاب که یک‌وقت هدفِ خود را فتحِ قدرتِ سیاسی با پرچمِ سوسیالیسم قرار داده بودند، خود را در منطقِ آهنینِ شرایط گرفتار یافته، ناچار از قربانی‌ساختنِ ذره‌ذره‌یِ باورهایِ سوسیالیستی‌یِ خود در برابرِ سیاست‌هایِ ملی‌گرایِ دولت شدند. قدرتِ سیاسی که می‌خواستند فتحَ‌ش کنند سوسیالیسمِ‌شان را شکست داد، تا آن‌جا که چیزی جز اسم باقی نمانده بود.&lt;br /&gt;نویسنده:رودولف روکر&lt;br /&gt;به نقل از:ارشیو مارکسیست ها&lt;br /&gt;مترجم:امید میلانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهیه و تنظیم از محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108672241143665598?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108672241143665598/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108672241143665598' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672241143665598'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672241143665598'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108672241143665598.html' title='سوسیالیسم و آنارکوسندیکالیسم در فرانسه '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108672228644157448</id><published>2004-06-08T12:16:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T09:29:02.103-07:00</updated><title type='text'>مبارزه‌یِ سیاسی: دیدگاهِ آنارکوسندیکالیستی </title><content type='html'>یکی از ادعاهایِ معمول بر علیهِ آنارکوسندیکالیسم و پی‌روانَ‌ش این است که آنان هیچ علاقه‌یی به ساختِ سیاسی‌یِ کشورهایِ خود نداشته، و درنتیجه در مبارزه‌یِ روزِ سیاسی شرکت نمی‌کنند. این ادعایِ نادرست، یا از بی‌اطلاعی سرچشمه می‌گیرد، یا از تحریفِ عامدانه‌یِ حقایق. آن‌چه اصول و تاکتیک‌هایِ اتحادیه‌گرایی‌یِ انقلابی را از احزابِ مدرنِ کارگری جدا می‌کند، نه مبارزه‌یِ سیاسی که خواسته‌ها و شیوه‌یِ مبارزاتی‌یَ‌ش است. آنارکوسندیکالیست‌ها همان روش‌هایی را که در برابرِ استثمارِ اقتصادی دارند، برایِ مبارزه با محدودیت‌هایِ سیاسی هم به کار می‌برند. آن‌ها بدین نتیجه رسیده اند که هر سیستمِ استثماری، دست‌گاهِ سیاسی‌یِ محافظِ خود، دولت، را نیز به هم‌راه دارد، و فکر می‌کنند با حذفِ استثمار، دولت هم باید جایِ خودَش را به اداره‌یِ آزادانه و اختیاری‌یِ مسائلِ عمومی، بر مبنایِ توافقِ جمعی دهد، پس به هیچ وجه چشم بر این حقیقت نمی‌بندند که تلاش‌هایِ سازمان‌یافته‌یِ کارگری، باید در برابرِ هر اقدامِ محدودکننده‌یِ سیاسی نیز مقاومت کرده، و بکوشند هرجا ممکن باشد، آزادی‌هایِ اجتماعی و شخصی را افزایش دهند. شاید مبارزه‌یِ قهرمانانه‌یِ CNT در اسپانیا بر علیهِ فاشیسم، به‌ترین اثبات بر بی‌موردبودنِ ادعایِ عدمِ فعالیتِ سیاسی‌یِ آنارکوسندیکالیست‌ها باشد.&lt;br /&gt;اما از نظرِ آنارکوسندیکالیست‌ها، محلِ مبارزه‌یِ سیاسی، نه در نهادهایِ قانون‌گذاری، که در میانِ مردم است.&lt;br /&gt;حقوقِ سیاسی از پارلمان سرچشمه نمی‌گیرند؛ بل‌که مجالس بیش از آن‌که مبتکرِ این حقوق باشند، از بیرون وادار به پذیرفتنِ آن‌ها می‌شوند. و حتی پس از تصویب هم، این قوانین هیچ ضمانتِ اجرایی ندارند. این آزادی‌ها به خاطرِ نوشته‌شدن بر تکه‌یی کاغذ نیست که وجود دارند، بل‌که به خاطرِ پذیرفته‌شدن و عادت‌شدنِ‌شان در میانِ مردم است، و به خاطرِ این‌که هر تلاشی برایِ محدودکردنِ‌شان با مقاومتِ گسترده‌یِ عموم مواجه خواهد شد. در مواردی که وضعیت این‌طور نباشد، هیچ اکثریتِ پارلمانی و هیچ تلاشِ افلاطونی برایِ قانون‌گذاری، کم‌ترین سودی نخواهد داشت. تنها کسی احترامِ دیگران را بر می‌اَنگیزد که بداند چه‌گونه از شخصیتِ خود به عنوانِ یک انسان دفاع کند. این اصل فقط درباره‌یِ زنده‌گی‌یِ شخصی نیست؛ درباره‌یِ زنده‌گی‌یِ سیاسی هم همیشه همین‌قدر صادق بوده.&lt;br /&gt;مردم آزادی‌ها و حقوقِ سیاسی که دارند را مرهونِ خوش‌نیتی‌یِ حکومت‌هایِ‌شان نیستند، بل‌که با قدرتِ خود به دستِ‌شان آورده اند. حکومت‌ها همیشه هرچه در توان داشتند انجام داده اند تا جلویِ دست‌یابی‌یِ مردم به این حقوق را بگیرند، یا آن‌ها را با بعضی تغییراتِ ظاهری گم‌راه سازند. جنبش‌هایِ بزرگِ توده‌یی و انقلاب‌ها برایِ گرفتنِ این حقوق از طبقاتِ حاکم، که هیچ‌گاه داوطلبانه بدان تن نمی‌دادند، ضروری بوده. کلِ تاریخِ سیصد سالِ اخیر اثباتِ این مطلب است. چیزِ مهم، نه تصمیمِ حکومت‌ها به پذیرفتنِ حقوقِ مردم، بل‌که چه‌گونه‌گی‌یِ این تحمیل بدان‌ها است. اگر کسی تکیه‌کلامِ بدگمانانه‌یِ لنین را بپذیرد و آزادی را صرفاً یک «امتیازِ بورژوایی» بداند، مطمئناً دیگر از نظرَش آزادی‌یِ سیاسی هیچ ارزشی برایِ کارگران نخواهد داشت. اما در آن صورت، همه‌یِ بی‌شمار مبارزه‌یِ گذشته، همه‌یِ انقلاب‌ها و طغیان‌هایی که این حقوق را مرهونِ‌شان ایم، آن‌ها هم بی‌اَرزش خواهند بود. اگر این‌قدر بی‌خردی به خرج دهیم، حتی سرنگونی‌یِ تزاریسم هم چندان لازم نبود، چه حتی سانسورِ نیکلایِ دویُ‌م هم قطعاً هیچ مخالفتی با «امتیازِ بورژوایی»خواندنِ آزادی نداشت.&lt;br /&gt;اگر آنارکوسندیکالیسم با وجودِ همه‌یِ این‌ها با شرکت در پارلمان‌هایِ ملی‌یِ امروزین مخالفت است، نه به خاطرِ عدمِ موافقت با مبارزاتِ سیاسی به طورِ کلی، بل‌که به دلیلِ این است که پی‌روانَ‌ش عقیده دارند این شکلِ فعالیت ضعیف‌ترین و ناکارآمدترین شکلِ مبارزه‌یِ سیاسی‌یِ کارگری است. فعالیتِ پارلمانی، برایِ طبقاتِ بالا، قطعاً ابزارِ مناسبی برایِ فرونشاندنِ چنان درگیری‌هایی به محضِ رخ‌دادن است، چراکه آن‌ها همه به یک اندازه به حفظِ نظامِ موجودِ اقتصادی و اجتماعی علاقه‌مند اند. وقتی نفعِ مشترکی در میان است، توافقِ دوجانبه و چندجانبه مقدور شده و موردِ استفاده‌یِ همه‌یِ احزاب قرار می‌گیرد. اما وضعیتِ کارگران بسیار متفاوت است. از نظرِ آنان، نظامِ اقتصادی‌یِ موجود سرچشمه‌یِ استثمار و اسارتِ سیاسی و اجتماعی‌یِ‌شان است. حتی آزادترین رأی‌گیری نیز نمی‌تواند این تفاوتِ بیش‌اَزاَندازه میانِ طبقاتِ پایین و بالایِ جامعه را از میان برد، و تنها کارکردَش کوبیدنِ مهرِ مشروعیتِ توده‌یی بر این نظامِ استثماری است.&lt;br /&gt;حقیقت این است که حتی احزابِ سوسیالیست هم، هرگاه می‌خواستند اصلاحاتِ قاطعی در عرصه‌یِ سیاسی پیاده کنند، نمی‌تواستند به صرفِ فعالیتِ پارلمانی آن را پیش برند، بل‌که ناچار بودند به نیرویِ مبارزه‌یِ اقتصادی‌یِ کارگران تکیه کنند. اعتصاب‌هایِ عمومی‌یِ سیاسی در بلژیک و سوئد برایِ دست‌یابی به حقِ رأیِ عمومی شاهدی بر این اصل است. هم‌چنین در روسیه هم، در سالِ ۱۹۰۵، این اعتصابِ بزرگ بود که تزار را به امضایِ قانونِ اساسی‌یِ جدید وادار کرد. فهمِ این مطلب است که آنارکوسندیکالیست‌ها را وا می‌دارد آموزشِ سوسیالیستی‌یِ توده‌ها و به‌کارگیری‌یِ قدرتِ اقتصادی و اجتماعی‌یِ‌شان را در مرکزِ فعالیت‌هایِ خود قرار دهند. روشِ آن‌ها عملِ مستقیم در عرصه‌هایِ مبارزه‌یِ سیاسی و اقتصادی‌یِ موجود است. منظورِمان از عملِ مستقیم، هر روشِ فوری‌یِ مبارزه‌یِ کارگران بر علیهِ شکل‌هایِ مختلفِ ستمِ اقتصادی و سیاسی است. در میانِ این روش‌ها، می‌توان به انواعِ گوناگونِ اعتصاب، از اعتصاب‌هایِ ساده برایِ دست‌مزد گرفته تا اعتصاب‌هایِ سرتاسری، بایکوتِ سازمان‌یافته، و بسیاری ابزارهایِ دیگر که کارگران به عنوانِ تولیدکننده در اختیار دارند اشاره کرد.&lt;br /&gt;یکی از مؤثرترین شکل‌هایِ عملِ مستقیم، اعتصابِ اجتماعی است، که تاکنون بیش‌تر در اسپانیا و تاحدی در فرانسه به کار گرفته شده، و رشدِ قابلِ توجهِ مسئولیت‌پذیری‌یِ کارگران نسبت به جامعه به عنوانِ یک کل را نشان می‌دهد. این اعتصاب، بیش از آن‌که معطوف به خواسته‌هایِ فوری‌یِ کارگران باشد، حفاظت از اجتماع بر علیهِ زیاده‌روی‌هایِ خطرناکِ سیستمِ موجود را مدِ نظر دارد. اعتصابِ اجتماعی در پیِ آموختنِ مسئولیت‌پذیری نسبت به اجتماع به کارگران است. یکی از اهدافِ اصلی‌یِ اعتصاب‌هایِ اجتماعی، محافظت از حقوقِ مصرف‌کننده‌گان است، که به نوبه‌یِ خود، کارگران اکثریتِ‌شان را تشکیل می‌دهند. در شرایطِ کنونی، کارگران روزانه به هزاران روش موردِ تحقیر قرار می‌گیرند، و تنها هدفِ این تحقیرها، آسیب‌زدن به جامعه، به سودِ کارفرمایان است. آن‌ها مجبور اند در امر تولید از ابزارهایِ نامرغوب و حتی گاه واقعاً خطرناک استفاده کنند، در منازلِ پست و تأسف‌آور بزیند، با غذایِ نامناسب کنار بیآیند، و به انجامِ بسیاری کارها تن دهند که با هدفِ گول‌زدنِ مصرف‌کننده انجام می‌شود. هر پیش‌رفتی در این زمینه، هم‌زمان هم موقعیتِ کارگران در جامعه را به‌بود بخشیده، و هم در مقایسِ بزرگ‌تر، جای‌گاهِ والایِ‌شان را موردِ پذیرش قرار خواهد داد.&lt;br /&gt;قوی‌ترین تجلی‌یِ عملِ مستقیمِ کارگران، اعتصابِ عمومی است، که با متوقف‌کردنِ کار در هریک از شاخه‌هایِ تولید انجام می‌گیرد. این قوی‌ترین سلاحی است که کارگران در اختیار دارند، و فراگیرترین شکلِ بیانِ قدرتِ آن‌ها به عنوانِ عاملِ بیش‌برنده‌یِ اجتماع است. البته واضح است که اعتصابِ عمومی چیزی نیست که بتوان به‌دل‌خواه در هر موردی به کارَش برد. جامعه باید به توانِ اخلاقی و آگاهی‌یِ کافی رسیده باشد، و موضوع از اهمیتِ کافی برخوردار باشد، تا اعتصابِ عمومی بتواند به عنوانِ خواستِ عمومی‌یِ مردم طرح شود. یکی از مسخره‌ترین چیزهایی که به اتحادیه‌گرانِ انقلابی نسبت می‌دهند، این تفکر است که تنها کاربردِ اعلامِ اعتصابِ عمومی، وقتی است که خواستارِ دست‌یابی‌یِ چندروزه به سوسیالیسم باشیم؛ البته این فقط ساخته‌یِ ذهنِ شوخی‌پردازِ مخالفانِ نادانِ اتحادیه‌گرایی است. اعتصابِ عمومی می‌تواند اهدافِ گوناگونی داشته باشد. می‌تواند آخرین مرحله‌یِ اعتصابی عادی باشد، چنان‌چه برایِ مثال، در بارسلون، در سالِ ۱۹۰۲، و در بیبائو در ۱۹۰۳، اعتصابِ عمومی برایِ یاری به معدن‌چیان، به آنان امکان داد از حقوقِ مناسب‌تری برخوردار شده و کارفرمایانِ‌شان را مجبور به تأمینِ امکاناتِ بهداشتی در معادن کنند. اعتصابِ عمومی، هم‌چنین، می‌تواند وسیله‌یی برایِ کارگرانِ سازمان‌یافته باشد، که بعضی خواسته‌هایِ عمومی را طرح کنند، چنان‌چه به عنوانِ مثال، تلاشی که برایِ اعتصابِ عمومی در ایالاتِ متحده در سالِ ۱۸۸۶، برایِ مجبورکردنِ کارفرمایان به پذیرشِ بیشینه‌یِ هشت ساعتِ کاری در مشاغلِ دشوار صورت گرفت، باعثِ طرحِ عمومی‌یِ این خواسته شد. اعتصابِ بزرگِ سرتاسری‌یِ کارگران در سالِ ۱۹۲۶ نتیجه‌یِ تلاشِ هم‌آهنگِ کارفرمایان برایِ پایین‌آوردنِ سطحِ زنده‌گی‌یِ کارگران از طریقِ کاهشِ دست‌مزدها بود.&lt;br /&gt;اما اعتصابِ عمومی می‌تواند اهدافِ سیاسی هم داشته باشد. برایِ مثال، مبارزه‌یِ کارگرانِ اسپانیایی در سالِ ۱۹۰۴ برایِ آزادی‌یِ زندانیانِ سیاسی، یا اعتصابِ عمومی در کاتالونیا در ژوئیه‌یِ ۱۹۰۹ برایِ مجبورکردنِ دولت که جنگِ جنایت‌کارانه در مراکش را پایان بخشد. هم‌چنین اعتصابِ عمومی‌یِ کارگرانِ آلمان در ۱۹۲۰، که پس از توطئه‌یِ کاپ صورت گرفت، و نقطه‌یِ پایانی بر دولتِ شکل‌گرفته از کودتایِ نظامی گذاشت نیز از این دست است. در وضعیت‌هایی چنین بحرانی، اعتصابِ عمومی جایِ مبارزاتِ سیاسی‌یِ عادی‌یِ گذشته را می‌گیرد. اعتصابِ عمومی، برایِ کارگران، محصولِ منطقی‌یِ سیستمِ صنعتی‌یِ جدید است، که آنان امروز قربانی‌یَ‌ش اند، ولی هم‌زمان نیرومندترین سلاحِ مبارزه برایِ آزادی‌یِ اجتماعی نیز در اختیارِشان هست، فقط باید قدرتِ خود و شیوه‌یِ مناسبِ استفاده از آن را بیآموزند.&lt;br /&gt;نویسنده:رودولف روکر&lt;br /&gt;مترجم:امید میلانی&lt;br /&gt;به نقل از:ارشیو مارکسیست ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهیه و تنظیم از محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108672228644157448?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108672228644157448/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108672228644157448' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672228644157448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672228644157448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108672228644157448.html' title='مبارزه‌یِ سیاسی: دیدگاهِ آنارکوسندیکالیستی '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108672212980096510</id><published>2004-06-08T12:13:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T09:32:29.433-07:00</updated><title type='text'>فمینیسم رادیکال و آنارکوفمینیسم </title><content type='html'>تمامی فمینیست های رادیکال و فمینیست های سوسیال آنارشیست درگیر یک سری امور مشترک هستند: اختیار هر فرد بر جسم خود؛ جایگزین هایی برای خانواده متمرکز و دگر جنس گرایی؛ روش های جدید تربیت کودک که والدین و فرزندان را رها می سازد؛ اقتصاد فرد محور؛ به آخر رساندن کلیشه های جنسی در آموزش‌گاه‌ها، رسانه ها و محل کار؛ لغو قانون های مجازات، خط پایانی بر اقتدار، مالکیت و نظارت جنس مذکر بر زنان؛ فراهم آوردن ابزاری برای زنان به منظور توسعه مهارت ها و ارزش های مثبت خود؛ خط پایانی بر روابط عاطفی سلطه جویانه؛ و آن چه که موقعیت باورها (Situationist) چنین نامیده اند: «بازسازی زندگی هرروزه».&lt;br /&gt;بنابراین موارد بسیاری است که فمینیست های رادیکال و فمینیست های آنارشیست بر روی آن توافق دارند.ولی فمینیست های آنارشیست درگیر چیزی بیش از این هستند.از آن رو که آنارشیست هستند هدفشان پایان دادن همه روابط قدرت است، همه موقعیت هایی که افراد می توانند به هم زورگویی کنند. برخلاف بعضی فمینیست های رادیکال که آنارشیست نیستند،به این که قدرت در دستان زنان بتواند جامعه را به سوی یک جامعه غیرقهری پیش برد باور ندارند. و برخلاف بیشتر فمینیست های سوسیالیست، به این که از یک جنبش توده ای با رهبری نخبه، چیز خوبی دربیاید، اعتقاد ندارند. به طور خلاصه نه حاکمیت کارگری و نه مادرسالار می تواند زورگویی افراد را به هم پایان دهد. بنابراین هدفِ آن‌ها، برخلاف آن‌چه سوسیالیست‌ها بر آن مصر اند، تصرف قدرت نیست، بلکه لغو قدرت است.&lt;br /&gt;بر خلاف عقیده رایج، همه سوسیال آنارشیست ها، سوسیالیست هستند. آن ها می خواهند ثروت را از دستان اقیلت درآورند و آن را میان همه افراد جامعه توزیع کنند. و بر این باورند که مردم نیاز دارند به جای زندگی انفرادی، با هم در یک جمع هم کاری کنند. با این وجود برای آنارشیست ها، موارد کلیدی همیشه قدرت وسلسله مراتب اجتماعی است. اگر یک حاکمیت حتی حاکمیتی از نمایندگان کارگران تداوم یابد، شکل های سلطه جویی را بازتولید می‌کند و افراد، دیگر آزاد نخواهند بود. ادامه‌یِ بقا یا داشتنِ آسایشِ اقتصادی برایِ آزادی مردم کافی نیست. آنان تنها زمانی آزاد می‌شوند که بر زندگی خود مختار باشند. اختیار زنان بر زندگی خود، حتی کم‌تر از اختیار مردان بر زندگی‌شان است. به دست آوردن چنین استقلالی و اطمینان از این که هر کسی از آن بهره مند است، هدف اصلی فمینیست آنارشیست هاست.&lt;br /&gt;قدرت برای هیچ کس و برای همه: هر کس بر زندگی خود و نه دیگران.&lt;br /&gt;در عمل:&lt;br /&gt;این در تئوری است. در عمل چگونه است؟ مجددا فمینیسم رادیکال و فمینیسم آنارشیست نقاط مشترک بیشتری با هم دارند تا با فمینیسم سوسیالیست. هر دو برای بنای سازمان های جای گزین کار می کنند و هر دو سیاست های فردی را بسیار جدی می گیرند. فمینیست های سوسیالیست معمولاً دوست ندارند این کار را به عنوان یکی از نیازهای انقلاب بپذیرند.&lt;br /&gt;توسعه شکل های جای گزین سازمان ها به مفهوم ایجاد مراکز خوددرمانی به جای جدال بر سر داشتن تنها بیمارستان اصلی و هیات مدیره‌ش است. یعنی گروه های خبری ویدئویی و روزنامه های زنان به جای تلوزیون و روزنامه های تجارتی؛ زندگی دسته جمعی به جای خانواده های متمرکز منفرد، مراکز رسیدگی به تجاوزات، شرکت های مواد خوراکی، مراکز مراقبت های روزانه زیر نظر والدین، مدارس آزاد، شرکت های چاپ، گروه های رادیویی جای گزین و غیره.&lt;br /&gt;بله. ایجاد سازمان های جای گزین با ساختارهایی که تقلیدی از سرمایه داری و الگوهای سلسله مراتبی که برای ما بسیار آشنا هستند، چندان سودمند نیست. بسیاری از فمینیست های رادیکال به موقع این مطلب را تشخیص دادند: به این خاطر است که آن ها برای پدید آوردن تحول در نگاه زنان به جهان و به خود (از طریق گروه های آگاه گر) کار می کنند و به این خاطر است که برای ایجاد تغییر در شکل روابط کاری و روابط متقابل هم کاری (از طریق گروه های کوچک بی سرکرده که در آن ها وظایف می چرخند و مهارت ها و دانش به اشتراک گذاشته می شوند) فعالیت می کنند. آن ها تلاش می کردند که چنین کاری را در یک جامعه سلسله مراتبی که هیچ الگویی جز نابرابری را ارائه نمی دهد پیاده کنند. بنابراین دانش نظری آنارشیست و الگوهای سازمان ها به کمک فمینیسم می آید. با تجهیز شدن به این دانش، فمینیست های رادیکال شاید از بعضی اشتباهاتی که مرتکب شدند اجتناب می کردند و بهتر می توانستند از پس دشواری هایی که در تلاش برای دگرگونی هم زمان خود و جامعه روبه رو می شوند، برآیند.&lt;br /&gt;برای مثال کشمکش کنونی بر سر «زنان قدرتمند» (strong women) و مورد بسیار نزدیک و مرتبط با آن یعنی رهبری را در نظر گیرید.وضعیت فمینیست های رادیکال این گونه خلاصه می شود:&lt;br /&gt;1. زنان از قدرت فروکشیده شده اند چراکه به صورت منفرد از هم هستند و در روابط سلطه جویی و سلطه پذیری قرینه مردان شده اند.&lt;br /&gt;2. مردان زنان را آزاد نخواهند کرد. زنان خود باید خود را آزاد کنند. این اگر هر زن بخواهد به تنهایی عمل کند میسر نخواهد بود. بنابراین زنان باید با هم بر روی الگویی از هم یاری متقابل کار کنند.&lt;br /&gt;3. «خواهری قدرتمند است» ولی زنان جز در حالتی که در الگوهای مردانه سلطه جویی و سلطه پذیری بازنگری کنند، نمی توانند خواهرانه رفتار کنند.&lt;br /&gt;4. شکل های سازمانی جدید باید گسترش یابد. نخستین شکل، گروه های کوچک بی سرکرده است؛ مهم ترین رفتارها که باید موردِ توجه قرار گیرند، برابری (egalitarianism)، هم کاری و پشتیبانی متقابل و به اشتراک گذاری مهارت ها و دانش است.&lt;br /&gt;اگر زنان بسیاری این مواضع را پذیرفتند، ولی زنان بیشتری بودند که نپذیرفتند. بعضی از همان آغاز مخالف بودند، بعضی نسخه اول آن را که پیاده سازیش مشکل بود، دیدند و با پشیمانی اظهار کردند که ایده های زیبا هیچ گاه کار نمی کنند.&lt;br /&gt;سخنِ ایدئولوژیک آن ها که اصول اولیه «آنارشیست های نا آگاه» را رد کردند، بر دو سند متکی است که به سرعت از میان روزنامه های سازمان های آزادی خواه زنان جمع آوری شد: نخست سخن رانی آنسلما دل اولیو (Anselma dell`Olio) در دومین نشست زنان متحد (United Women) که در ماه مه 1970 درنیویورک سیتی برگزار شده بود. سخن رانی با عنوان «شاخه سازی و خود تخریبی در جنبش های زنان: استعفا نامه» دلایل دل اولیو را برای کنارکشیدن از جنبش زنان بیان می کرد. دومین سند «حاکمیت بی ساختار» جورین (Joreen) بود که نخست در سال 1972 در «موج دوم» (Second Wave) منتشر شد.هر دو مواردی را به نمایش گذاشتند از تجربه های عملی سازمانی و فردی که در آن زمان و امروز نیز برای جنبش زنان بسیار با اهمیت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«من آمده ام که آخرین کلام خود را با جنبش زنان بازگویم. من نابود شده ام. من سه سال و اندی پیش آموختم که زنان همیشه در مقابل هم می ایستند، خود تخریب اند و شور و تلاطم عقیمی دارند. من هیچ گاه خیال نمی کردم که روزی را ببینم که این شور و تلاطم، در هیات رادیکالیسم شبه تساوی گرا و در زیر پرچم زنان پیش رو، به چنین چهره شریر و ترسناک چپ ضد انتلکتوئلی درآید و جنبش با دادگاههای زیرزمینی کوکلاس کلانی، برای درهم شکستن خواهرانی که خود را کنار کشیدند استفاده کند. البته من به حمله های شخصی عمدی و نفرت انگیزی که به زنانی در جنبش که به هر حال با رنج و زحمت در زندگی شان دست آوردی داشته اند، صورت می گرفت رجوع می کنم. اگر زن موفقی باشید به شما برچسب عنصر متزلزل فرصت طلب را می زنند، یک مزدبه گیر بی وجدان که بر روی تن های بی جان خواهران از خود گذشته که توانایی های خود را مدفون کرده اند و آرزوهای خود را قربانی سرفرازی پرتلائو فمینیسم کرده اند، بخت خود را می جوید. اگر بد اقبال باشید و بی پرده سخن بگویید، شما را به دیوانه قدرت بودن، نژادپرستی و سرانجام بدترین عبارت ممکن متهم می کنند: «دارایِ ذاتِ مردانه».&lt;br /&gt;زمانی که آنسلما دل اولیو این خداحافظی را با جنبش کرد، دو کار انجام شد: برای بعضی زنان این پرسش را برانگیخت که زنان چگونه خواهند توانست روابط نابرابر قدرت را میان خود پایان دهند بی اینکه یکدیگر را نابود کنند. دیگران دقیقا خلاف این را نتیجه گرفتند: توجیه آسانی برای آن دسته از زنان که زنان دیگر را به گونه ای بسیار ناخواهرانه زیر تسلط خود داشتند. هر کس که در آن زمان در جنبش آزادی خواهانه زنان دخیل بود می داند که بیانات دل اولیو توسط بعضی زنان به این سبک برگردانده شد: خود را مثبت، قوی و بااستعداد بخوانید و آن گاه می توانید به رفتار ظالمانه، زشت و بی روح خود برچسب مناسبی بزنید. زنانی که در نقش قهرمانان تراژدی که به دست خواهران حسود و گمراه (و البته بی استعدادتر) خود حرام شده بودند می توانستند به ابراز همدردی از بعضی زنان دیگر چشم بدوزند.&lt;br /&gt;به همین صورت، زنانی که در آن زمان در جنبش دخیل بودند می دانند که بسیاری از سخنانی که دل اولیو بر زبان راند نبایستی رخ می داد ولی رخ داد. البته صرف داشتن دانش آنارشیسم برای پیش گیری از حمله های تبعیض آمیز بر زنان، کافی نیست. اما در چالش آموختن راه های نوی ارتباط و هم کاری با یکدیگر، چنین دانشی ممکن است (تنها ممکن است) بتواند از بعضی خطاهای ویران گر جلوگیری کند.&lt;br /&gt;انگیزه این خطاها، به طور طعنه آمیزی، از بیزاری فمینیست های رادیکال از شکل های مرسوم قدرت و روابط شخصی غیرانسانی که نتیجه اش تسلط دسته ای بر دسته ای از افراد دیگر است، ناشی می شد. زمانی که فمینیست های رادیکال و فمینیست های آنارشیست از نابود کردن قدرت سخن می گویند، منظورشان خلاصی از همه سازمان ها، همه شکل های سوسیالیسم، همه راه هایی که افراد یکدیگر را تهدید کنند و اکتفا به اعمالی که افراد با رضایت انجام می‌دهند است.&lt;br /&gt;مشکل عمده در تعریف ذات تهدید در جنبش زنان سربرداشت. عناد با «زن قوی» آن جا آغاز شد که او دست کم بالقوه می توانست زنانی که نسبت به او کمتر استخوان دار، با اعتماد به نفس و مثبت بودند را تحت تسلط قرار دهد. تهدید معمولا زیرکانه تر از اجبار فیزیکی یا مجازات های اقتصادی است. فرد می تواند افراد دیگر را تهدید کند بی اینکه شغلشان را بگیرد، به آنها ضربه بزند یا در زندان بیندازدشان.&lt;br /&gt;قضیه «زنان قوی» با مزیت های فوق العاده داشتن مطرح شد. آن ها اغلب بیشتر می دانستند و به طور یقین دیر زمانی بوده است که بر جامعه فائق آمده بودند؛ جامعه‌یی که رفتار زنان کلیساروی انفعالی، کم رو و مطیع را الگو معرفی می‌کرد و به زنان می آموخت که وقتی چیزی سرگرمشان نکرده است لبخند بزنند، وقتی فریاد در گلو دارند زمزمه کنند و وقتی کسی گستاخانه به آن ها خیره می شود چشمان خود را پایین بیندازند. زنان قوی از صحبت در جمع هراسان نبودند، از انجام کارهای مردانه یا دست زدن به کارهای تازه نگران نمی شدند. یا شاید این چنین به نظر می آمد.&lt;br /&gt;اگر یک زن قوی را با یک زن ضعیف در یک گروه قرار دهید، او مشکل ساز می شود. چگونه سلطه جویی نکند؟ چطور همه مهارت های به سختی فراگرفته خود را، اعتماد به نفس خود را با خواهرش به اشتراک گذارد؟ از سوی دیگر یک زن ضعیف چگونه می آموزد که برای خود زندگی کند؟ چگونه می توان حتی تصور رابطه متقابل را در یک موقعیت یک طرفه داشت؟ خواهرانه بودن وقتی عضو ضعیف احساس برابری با عضو قوی نمی کند؟!&lt;br /&gt;مسائل پیچیده ای وجود دارد که پاسخی برایشان نیست. شاید نزدیک ترین پاسخی که می شود یافت شعار آنارشیست ها «ملت قوی به رهبر نیاز ندارد» باشد. کسانی از ما که بقای خود را در تسلط بر دیگران می بینند همانند کسانی که بقای خود را در پذیرش سلطه می بینند باید خود را در جامعه بازسازی کنند، گونه ای که قوی باشیم بی اینکه بازی های سلطه و سلطه پذیری را اجرا کنیم، سرنوشت خود را به دست گیریم بی اینکه سرنوشت دیگران را به دست گیریم. این نه با گماردن افرادی شایسته برای اداره امور یا با پیروی از خط و مشی حزب و دسته های شایسته شدنی است و نه با نشستن و تکرار بی نهایت خطاهایمان. تنها با تلاش، با موفقیت های کوچکمان، با شکست و باز با موفقیت های کوچک بیشترمان، خود و جهان خود را از نو خواهیم ساخت. و در طول این راه قوی‌تر و به خود متکی‌تر می شویم.&lt;br /&gt;اگر آنسلما دل اولیو فمینیست های رادیکال را در تجربه های فردی نقد کرد جورین علامت سوال بزرگی در مورد ساختار سازمانی پیش کشید. «حاکمیت بی ساختار» خاطرنشان می کند که هیچ گروه بی ساختاری نمی تواند وجود داشته باشد و کسانی که ادعا می کنند «هست» خود را فریب می دهند. همه گروه ها ساختار دارند: تفاوت در آشکار و صریح بودن آن است. اگر نهان باشد، سردسته های نامرئی وجود دارند که گروه را کنترل کنند، حتی اگر همه چه رهبران و چه پیروان این کنترل را انکار کنند یا اشتباه گیرند، چنین سردسته‌هایی وجود دارد. این حاکمیت بی ساختارگونه است و برای غلبه بر آن گروه ها باید با ساختارهایی صریح و شفاف بنا شوند که اعضا بتوانند به آن اعتماد کنند.&lt;br /&gt;هر فمینیست آنارشیست به گمان من با تجزیه تحلیل های او تا این مرحله و نه بیشتر موافق است. چراکه آن چه جورین گفت یعنی «گروه های بی ساختار بی رهبر» در عمل نمی تواند از مرحله صحبت فراتر رود. نه تنها فقدان ساختار باز گروه ها بلکه کوچک نبودن آن ها و عدم تاکید بر سخنان روشنگرانه آن را غیرکارآمد می ساخت.&lt;br /&gt;جورین نگفت که گروه های زنان باید به صورت سلسله مراتبی ساختاربندی شوند. در واقع فراخوان او برای رهبری ای بود که «غیرمتمرکز، انعطاف پذیر، باز و موقتی» باشد؛ سازمان هایی را خواستار بود که به طور قابل ملاحظه ای بر اساس توزیع قدرت در میان بیشتر افراد، چرخش وظایف، به اشتراک گذاری مهارت ها و نشر اطلاعات و منابع، بنا شوند. کل اصول مثبت آنارشیست ها برای سازمان ها! ولی انکار او در مورد روشنگری و تمایل او به سازمان های بزرگ ملی-محلی عمیقا به‌جامانده از راه گذشتگان برای حل و فصل امور بود و به طور غیر صریح تداوم ساختارهای سلسله مراتبی را می‌پذیرفت.&lt;br /&gt;گروه های بزرگ به نحوی سازمان دهی می‌شوند که قدرت و تصمیم گیری به اقلیتی تفویض می‌شود، البته به جز زمانی که از یک شبکه هم آهنگ هم سطح از مجموعه های کوچک صحبت شود، ولی او به چنین شبکه‌یی اشاره نکرده است. چگونه گروهی مانند NOW با شصت هزار عضو در سال 1970 می تواند این گونه وظایف را بچرخاند، مهارت ها را به اشتراک گذارد و تضمین کند که همه اطلاعات و منابع برای هر کسی قابل دست رسی است؟ البته که نمی تواند. چنین گروه هایی یک مدیر عامل نیاز دارند و یک هیات مدیره و یک دفتر ملی و یک عضویت، برخی اعضا محلی هستند و برخی اعضا متفرقه. گروه هایی این چنین آزادی بلافصل چندانی ندارند و کمتر به اعضای خود راه های نوی کار و ارتباط متقابل را آموزش می دهند.&lt;br /&gt;اثر منفی آن تلاش برایِ رسیدن به «حاکمیت بی ساختار» این بود که سازمان معظم، ساختار رسمی و عملکرد صریح موفق را به گونه ای به هم ربط داده، این ارتباط را در ذهنِ بسیاری جا انداخت. بسیاری زنان احساس کردند که برای مبارزه با فشار اجتماعی وجود یک سازمان بزرگ ضروری است و هر چه بزرگ تر به‌تر. تفکر «قدرت در برابر قدرت برمی خیزد»: شما یک فیل را با تفنگ بادی نمی کشید و نیز یک حکومت پدرسالار را با گروه اندکی به زیر نمی کشید. برای زنانی که قضیه «هر چه بزرگ تر کارآمدتر» را می پذیرند، انتخاب های سازمانی به گروه های آزادی خواه بزرگی مانند NOW یا سازمان های سوسیالیستی که از دسته سازمان های کلان هستند، محدود می شود.&lt;br /&gt;با وجود بسیاری چیزهای قابل تامل، این منطق در اشتباه است. «فشار اجتماعی» یک هویت متجسم متورم سترون و ساختگی است که از آن رو قابل باور است که به طور گسترده ای بر بسیاری از ما وارد می شود. ولی مهم نیست این فشارها تا چه حد رسوخ کننده باشند، یا تا چه حد قابل پیش بینی، تقریبا همیشه از طرف یک فرد به ما اعمال می شود، حتی اگر آن فرد از آژانس مسکن یا فردی از طبقه، جنس یا نژاد مسلط باشد. یورش های پلیس به گردهمایی نیروهای ما بسیار اندک است؛ ولو این که مامور پلیس، مدیر یا شوهری که جنسیت برتر تفویض شده خود یا جایگاه مدافع قدرت گرایی خود را به همراه دارند در مقاطعی از زندگی روزمره با ما برخورد دارند. فشار سازمانی در یک مقیاس گسترده وجود دارد ولی به ندرت نیاز است که توسط یک گروه بزرگ به آن حمله کرد (در حقیقت به ندرت می توان به آن حمله کرد). تاکتیک های جنگی یک گروه کوچک (گاهی حتی توسط اشخاص) در این رابطه بسیار خوب عمل می کند.&lt;br /&gt;اثر نامطلوب دیگر آن تلاش برای «حاکمیت بی ساختار» تغذیه آنارشیست های کلیشه ای بود (مردم تا گرسنه نباشند چیزی را نمی بلعند). درحقیقت سوسیال آنارشیست ها در برابر ساختار مقاومت نمی کنند: حتی مخالف رهبری نیستند مشروظ بر این که برای این رهبری هیچ مزیت و پاداشی در پی نباشد، موقتی باشد و محدوده وظایفش نیز مشخص باشد. با این حال، آنارشیست ها که می خواهند ساختارهای سلسله مراتبی را براندازند تقریبا همیشه بر این کلیشه بوده اند که هیچ ساختاری نمی خواهند. متاسفانه از دسته ای درهم و سردرگریبان زنان آنارشیست که بی سمت و سو می روند، تصویربرداری شده است. برای مثال در سال 1976، گست (Guest) متن ویرایش شده مصاحبه ای با شارلوت بانچ (Charlott Bunch) و بورلی فیشر (Beverly Fisher) را که با شبکه رادیویی فمینیست در سال 1972 انجام داده بود، دوباره منتشر ساخت. از یک جهت قابل توجه ترین قسمت مصاحبه این بود که ناشران گست احساس کردند که موارد مطرح شده هنوز در سال 1976 موضوع روز است. ("ما همان رهبری و شوکت بی ساختار ازنفس افتاده پنج سال پیش را می یابیم" ص. 13). ولی آن چه که در آن زمان بانچ ناچار شده بود بگوید نیز بی نهایت جالب بود: بر اساس گفته او تاکید بر حل مشکلات ساختار و رهبری «یک تمایل قوی آنارشیستی شمرده می شود، که خوب ولی غیرواقعی است" (ص. 4). آنارشیست هایی که غیرواقع بین خوانده شوند متوجه خواهند شد که غیرواقعی بودن اندیشه آنان، ازقرار معلوم، در همان مشکلاتی نهفته است که جنبش زنان در سازمان دهی خود با آن مواجه بود: مشکلات رهبری، مشکلات داشتن «رهبرانی» تحت تفوذ رسانه ها، دشواری جذب زنان علاقمند ولی غیر یک پارچه، دشواری‌های حضور زنان طبقه متوسط که فرصت‌های بسیاری در دست داشتند، مشکل بی نظمی جنبش، مشکل اندک بودن گروه های کاری که زنان می توانستند به آن ها ملحق شوند، مشکل خصومت با زنانی که تلاش می کردند از خود راهبری یا پیش رو بودن نشان دهند. یک اتهام نامه سنگین! ولی این مشکلات بسیار ملموس، نه توسط آنارشیسم ایجاد شده است و نه توسط نخبه‌گرایی یا رفرمیسم قابل درمان است. فمینیست‌ها با زدن برچسب «آنارشیسم» به این دشواری های سازمانی، از یک اصل بدیهی آنارشیسم چشم پوشی کرده اند و در همان حال (هر چند ظاهرا از آن آگاه نیستند) راه کارهایی ارائه می دهند که آنارشیستی هستند. بانچ و فیشر الگویی از رهبری را پیش کشیدند که در آن هر کس در تصمیم گیری سهیم است و رهبری مختص یک موقعیت مشخص است و محدودیت زمانی دارد. فیشر NOW را برای «رهبری سلسله مراتبی که در برابر عضوگیری گسترده پاسخ گو نیست» نقد می کند و بانچ اظهار می دارد که «رهبری یعنی افرادی که پیش گام اند، کارها را پیش می برند، ایده دارند، منتظر آغاز کردن چیزی نو هستند، و مهارت های خاصی در زمینه های متفاوت به نمایش می گذارند» (ص. 8). آنان چگونه خود را مانع سکوت زنان در برابر تصورات غلط تساوی گرایی بدانند؟ «تنها راهی که زنان می توانند پایین کشیده شدن زنانی که قوی هستند را متوقف کنند این است که خود را قوی کنند» (ص 12). یا همان گونه که پیش تر گفتیم یک ملت قوی نیازی به رهبر ندارد. به پیش!&lt;br /&gt;نویسنده:کارول ارلیخ&lt;br /&gt;به نقل از:منتخب اثارانارکوفمینیستی&lt;br /&gt;مترجم:ارزو مختاربان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهیه و تنظیم از محمد توانا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7246835-108672212980096510?l=mohammad1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohammad1.blogspot.com/feeds/108672212980096510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7246835&amp;postID=108672212980096510' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672212980096510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7246835/posts/default/108672212980096510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohammad1.blogspot.com/2004/06/blog-post_108672212980096510.html' title='فمینیسم رادیکال و آنارکوفمینیسم '/><author><name>mo_p4se</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07368170918997732741</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7246835.post-108671968357733853</id><published>2004-06-08T11:33:00.000-07:00</published><updated>2004-06-09T09:35:29.156-07:00</updated><title type='text'>مکتب آنارشيسم</title><content type='html'>مکتب انارشیسم&lt;br /&gt;آنارشیسم جریانی در اندیشه‌یِ اجتماعی است، که پیروانَ‌ش، خواهانِ الغایِ انحصارهایِ اقتصادی‌یِ &lt;br /&gt;جامعه، و همه‌یِ نهادهایِ قهرآمیزِ سیاسی و اجتماعی هستند. آنارشیست‌ها، به جایِ نظمِ سرمایه‌داری، خواهانِ تشکیلِ اجتماعی از همه‌یِ نیروهایِ تولیدکننده بر اساسِ کارِ تعاونی هستند، که یگانه هدفَ‌ش، رفعِ نیازهایِ ضروری‌یِ هریک از اعضایِ اجتماع خواهد بود. آنان، به جایِ ملت‌دولت‌هایِ کنونی با تشکیلاتِ سیاسی و بروکراتیکِ عاری از زنده‌گی‌یِ‌شان، آرزویِ فدراسیونی از انجمن‌هایِ آزاد در سر دارند، که در تداخلِ خواسته‌هایِ اقتصادی و اجتماعی، به یک‌دیگر محدود شوند، و امورِشان را با توافقِ دوجانبه و قراردادِ آزادانه به سامان رسانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرکس تکاملِ اقتصادی و سیاسیِ سیستم‌هایِ اجتماعی را ژرف‌نگرانه مطالعه کند، در خواهد یافت که این اهداف از اندیشه‌هایِ اوتوپیایی‌یِ معدودی بدعت‌گذارِ خیال‌پرداز بر نیآمده، بل‌که نتیجه‌یِ منطقی‌یِ بررسی‌یِ عمیقِ کژی‌هایِ موجودِ اچتماعی هستند، که، در هر مرحله‌یِ تکاملِ وضعیتِ اجتماعی، خود را آشکارتر و ناگواراتر به نمایش می‌گذارند. سرمایه‌داری‌یِ انحصاری‌یِ مدرن و دولت‌هایِ تمامیت‌خواه، صرفاً آخرین پرده‌هایِ نمایشِ تکاملی هستند، که به هیچ پایانِ دیگری نمی‌تواند برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکاملِ بدفرجامِ سیستمِ اقتصاد‌یِ امروزینِ ما، سوق‌یابنده به سویِ انباشته‌گی‌یِ شدیدِ سرمایه‌یِ اجتماع در دستانِ اقلیت‌هایِ خاص، و استثمارِ پای‌دارِ توده‌هایِ انبوهِ مردم، جای را برایِ واکنشِ سیاسی و اجتماعی باز، و حتی آن را از هر جهت ضروری ساخته. سیستمِ کنونی، منافعِ اکثریتِ جامعه‌یِ انسانی را، در پایِ منافعِ خصوصی‌یِ برخی افراد قربانی ساخته، و درنتیجه، به طورِ سیستماتیک، ارتباطِ حقیقی میانِ انسان‌ها را از میان برده است. مردم فراموش کرده اند که صنعت، هدفی به صرفِ خود نیست، بل‌که تنها باید وسیله‌یی باشد، برایِ تضمینِ گذرانِ مادی‌یِ زنده‌گی‌یِ آن‌ها، و فراهم‌کردنِ فرصتِ برخورداری از فرهنگی متعالی‌تر. جایی که صنعت همه‌چیز شود، کارگر اهمیتِ اخلاقی‌یِ خود را از دست دهد، و انسان به هیچ شمرده شود، از این‌جا است که قلم‌روِ استبدادِ ظالمانه‌یِ اقتصادی می‌آغازید، و وجودَش، به اندازه‌یِ هر استبدادِ سیاسی‌ئی فاجعه‌بار خواهد بود. درحقیقت، استبدادِ سیاسی و اقتصادی، هردو، به طورِ متقابل یک‌دیگر را تکمیل می‌کنند، و خاست‌گاهِ مشترکی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیستمِ اجتماعی‌یِ مدرنِ ما، از داخل، ارگانیسمِ اجتماعی‌یِ هر کشور را به طبقاتِ متخاصم تقسیم کرده، و در خارج، حلقه‌یِ اشتراکاتِ فرهنگی را، به ملت‌هایِ رزم‌جو در هم شکسته است؛ هردویِ طبقات و ملت‌ها، با خصومتِ بی‌پایانی با یک‌دیگر برخورد می‌کنند، و جنگِ آشتی‌ناپذیرِشان، زنده‌گی در جامعه‌یِ کنونی را پر از تنش می‌سازد. دو جنگِ جهانی در نیم‌سده و پی‌آمدهایِ‌شان، و خطرِ همیشه‌گی‌یِ درگرفتنِ جنگ‌هایِ جدید، که امروز دلهره را بر زنده‌گی‌یِ همه‌گان چیره ساخته، تنها بعضی از دست‌آوردهایِ منطقی و طبیعی‌یِ چنین وضعیتِ تحمل‌ناپذیری اند، که اگر تغییر نکند، تنها به فاجعه‌یی جهانی منجر خواهد شد. حقیقتِ اجبارِ بیش‌ترِ دولت‌ها به هزینه‌یِ قسمتِ بزرگی از درآمدِ سالانه‌یِ‌شان در امرِ به‌اصطلاح دفاعِ ملی، و بازپرداختِ وام‌هایِ جنگِ پیشین، اثباتی بر دفاع‌ناپذیری‌یِ وضعیتِ امروزین است؛ باید برایِ هرکسی روشن شود، امنیتی که دولت ادعایِ تأمینَ‌ش برایِ شهروندان را دارد، بسیار هزینه‌برتر از سودِ واقعی‌یَ‌ش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدرتِ فزاینده‌یِ بوروکراسی‌یِ سیاسی که از گهواره تا گور به زیستِ مردمان نظارت و رسیده‌گی می‌کند، هرروز موانعِ بیش‌تری بر سرِ راهِ هم‌کاری‌یِ آزادانه و متقابلِ مردمان برپا می‌کند. سیستمی است که در هر لحظه آسایشِ قسمتِ بزرگی از مردم و ملت‌ها را فدایِ شهوتِ قدرتُ‌ثروت‌خواهی‌یِ اقلیتِ کوچکی می‌سازد، و الزام دارد روابطِ سازنده‌یِ اجتماعی را به هم زده، جنگی راه بیاَندازد که هرکس را در برابرِ همه‌گان قرار می‌دهد. این سیستم تنها برایِ نخبه‌گان صلحی به ارمغان آورده، که امروزه تجلی‌یِ کاملَ‌ش در فاشیسمِ نو و ایده‌یِ دولتِ تمامیت‌خواه ظاهر می‌شود. آن‌چه امروز می‌گذرد بسیار متفاوت از اندیشه‌یِ قدرتِ سلطنتِ مطلقه در سده‌هایِ گذشته است، و گردآوردنِ همه‌یِ فعالیت‌هایِ انسانی به زیرِ نظارت و کنترلِ دولت را پی می‌گیرد. «همه برایِ دولت؛ همه از طریقِ دولت؛ و هیچ‌چیز مگر با نظارتِ دولت!» تکیه‌کلامِ الاهیاتِ سیاسی‌یِ جدیدی شده که پیوندِ نزدیکی با الاهیاتِ کلیسایی‌یِ گذشته دارد؛ آن‌گاه خدا همه‌چیز بود و انسان هیچ، در کیشِ جدید، دولت همه‌چیز است و شهروند هیچ. و همان‌گونه که عبارتِ «اراده‌یِ خدا» برایِ مشروعیت‌بخشیدن به کاست‌هایِ ممتاز به کار می‌رفت، امروز هم در پسِ پرده‌یِ خواستِ دولت، تنها منافعِ خودخواهانه‌یِ آنانی پنهان شده که خود را در جای‌گاهِ رسمی‌یِ تفسیرِ آن خواست و تحمیلَ‌ش به مردم می‌پندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما، در آنارشیسمِ مدرن، دو جریانِ بزرگ را به یک‌دیگر پیوند می‌دهیم که پیش‌تر، و از هنگامِ انقلابِ فرانسه، در خردِ اروپایی تکامل یافته اند: سوسیالیسم و لیبرالیسم. سوسیالیسمِ مدرن وقتی پدید آمد که مشاهده‌گرانِ ژرف‌بینِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی، با اطمینانِ بیش‌تر و بیش‌تری متوجه شدند که مشروطیت و تغییراتِ داده‌شده در ساختارِ حکومت هیچ‌گاه نمی‌تواند ریشه‌یِ مشکلِ بزرگی که پرسشِ اجتماعی می‌خوانیم را حل کند. اندیش‌مندانِ سوسیالیست به این نتیجه رسیدند که تا زمانِ تقسیمِ مردم به طبقه‌ها، بر اساسِ مالکیت یا عدمِ مالکیتِ‌شان بر چیزهایی، صرفِ وجودِ این طبقات همیشه مانع از پیاده‌شدنِ هر سیستمِ ذهنی برایِ جامعه‌یِ آرمانی خواهد شد. بدین‌ترتیب اجماعی شکل گرفت که تنها با الغایِ انحصارهایِ اقتصادی و برپایی‌یِ مالکیتِ اشتراکی‌یِ ابزارهایِ تولید است، که عدالتِ اجتماعی برپایی‌پذیر می‌شود؛ آن‌گاه، جامعه، کمونی حقیقی خواهد شد، و کارِ انسان‌ها، نه به خاطرِ استثمار، که برایِ تضمینِ خوش‌بختی‌یِ همه‌گان خواهد بود. اما همان‌هنگام که سوسیالیسم جمع‌آوری‌یِ نیروها را آغازید و بدل به جنبش شد، ناگهان اختلافاتی در نظرات پدیدار شد، که از نایک‌سانی‌یِ شرایطِ اجتماعی‌یِ کشورهایِ مختلف سرچشمه گرفته بود. حقیقت این است که هر مفهومِ سیاسی، از حکومتِ مذهبی تا امپراتوری و دیکتاتوری، بر قسمت‌هایِ خاصی از جنبشِ سوسیالیسم اثر گذاشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همین حین، دو جریانِ بزرگِ دیگرِ اندیشه‌یِ سیاسی نیز، اثراتِ قاطعی بر تکاملِ ایده‌هایِ سوسیالیستی گذاشتند: لیبرالیسم، که روشن‌فکرانِ برجسته‌یِ کشورهایِ آنگلوساکسون، و به طورِ خاص هلند و اسپانیا را، به‌شدت بر اَنگیخته بود؛ و دموکراسی‌خواهی، که روسو در قالبِ قراردادِ اجتماعی بیانَ‌ش کرده بود، و مؤثرترین چهره‌هایَ‌ش را در ره‌برانِ ژاکوبین‌گری‌یِ فرانسه یافته بود. اندیشه‌یِ اجتماعی‌یِ لیبرالیسم از فرد می‌آغازید و می‌خواست فعالیت‌هایِ دولت را به کمینه بکاهد، درمقابل، دموکراسی از مفهومِ انتزاعی‌یِ جمع، به موضوع می‌نگریست، که روسو خواستِ همه‌گانی می‌نامید و می‌خواست در دولت-ملت تثبیتَ‌ش کند. لیبرالیسم و دموکراسی مفاهیمِ بسیار برجسته‌یِ سیاسی بودند، ولی از آن‌جا که بیش‌ترِ هواخواهانِ اصلی‌یِ‌شان به‌ندرت به مسائلِ اقتصادی‌یِ جامعه پرداخته اند، تکاملِ وضعیتِ اقتصادی، عملاً بر خلافِ اصولِ نخستینِ هردویِ دموکراسی و لیبرالیسم پیش رفت. واقعیت‌هایِ اقتصادِ سرمایه‌داری، هردویِ دموکراسی و لیبرالیسم، که به ترتیب خواهانِ برابر‌ی‌یِ همه‌یِ مردمانِ در پیش‌گاهِ قانون و حقِ انسان بر زنده‌گی‌یِ خود بوده اند را در هم شکسته. از آن‌جا که میلیون‌ها انسان در هر کشوری ناچار اند کارِ خود را به اقلیتِ کوچکِ صاحب‌کاران بفروشند، و اگر خریداری نیابند به بدترین فلاکت خواهند افتاد، آن برابری‌یِ خواسته‌شده در برابرِ قانون صرفاً یک کلاه‌برداری است، چه قوانین را آنانی می‌نویسند که در جای‌گاهِ مالکیتِ قسمتِ بزرگِ ثروتِ اجتماعی نیز هستند. اما، در همین حین، نمی‌توان حرفی از حقِ تصمیمِ فرد بر سرنوشتِ خود نیز زد، چراکه آن حق، وقتی فرد مجبور باشد به خاطرِ نیازِ اقتصادی خود را تسلیمِ دیگری کند، دیگر معنایی نخواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیسم، شبیهِ لیبرالیسم، جانب‌دارِ این ایده است که شادمانی و کام‌یابی‌یِ فرد باید در همه‌یِ موضوعاتِ اجتماعی معیار قرار گیرد. هم‌چنین، به‌مانندِ اندیش‌مندانِ بزرگِ لیبرال، به کاهشِ هرچه‌بیش‌ترِ وظایف و اختیاراتِ حکومت معتقد است. پی‌روانَ‌ش این اندیشه را به کمال رسانده، آرزویِ زدودنِ هرگونه نهادِ قدرتِ سیاسی از جامعه را در سر می‌پرورانند. اگر جفرسون [۱] مفهومِ بنیادینِ لیبرالیسم را بدین‌شکل بیان می‌کند که: «به‌ترین حکومت آنی است که کم‌ترین حکم‌رانی را کند»، تورئو [۲]یِ آنارشیست می‌گوید: «حکومتی به‌ترین است که اصلاً حکم‌رانی نکند».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیست‌ها، شبیهِ بنیان‌گذارانِ سوسیالیسم، خواستارِ الغایِ انحصارِ اقتصادی در هر شکل هستند، و از مالکیتِ اشتراکی‌یِ زمین و همه‌یِ ابزارهایِ دیگرِ تولید حمایت می‌کنند، به نحوی که امکانِ استفاده از محصولِ‌شان، بی‌تبعیض، در اختیارِ همه‌گان باشد؛ چراکه آزادی‌یِ خصوصی و اجتماعی، تنها بر پایه‌یِ شرایطِ برابرِ اقتصادی برایِ همه‌گان دست‌رسی‌پذیر است. داخلِ خودِ جنبشِ سوسیالیسم، دیدگاهِ آنارشیست‌ها این است که مبارزه علیهِ سرمایه‌داری، باید هم‌زمان مبارزه‌یی بر علیهِ همه‌یِ نهادهایِ قهری‌یِ قدرتِ سیاسی نیز باشد، چراکه در طولِ تاریخ، استثمارِ اقتصادی، همیشه دست‌دردستِ ستمِ سیاسی و اجتماعی حرکت کرده است. استثمارِ انسان به دستِ انسان، و سلطه‌یِ انسان بر انسان، جداناشدنی و شرطِ یک‌دیگر هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاوقتی جامعه به دو گروِهِ متخاصمِ دارا و ندار تقسیم شده باشد، نگه‌داری‌یِ دولت برایِ اقلیتِ دارا ضروری خواهد بود، تا بتواند از امتیازاتِ خویش مراقبت کند. هنگامی که این وضعیتِ نابرابری‌یِ اجتماعی جایِ خود را به نظمِ برتری برایِ جامعه دهد، که هیچ حقِ خاصی به رسمیت نخواهد شناخت، حکم‌رانی بر مردم نیز جایِ خود را به مدیریتِ امورِ اقتصادی و اجتماعی خواهد داد؛ به زبانِ سنت سیمون [۳] بگوییم« «زمانی خواهد رسید که هنرِ حکم‌رانی ناپدید خواهد شد. هنرِ تازه‌یی جایِ آن را خواهد گرفت، هنرِ مدیریت و پیش‌بردِ امور». با توجه به این امر، آنارشیسم را می‌توان نوعی سوسیالیسمِ داوطلبانه پنداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلقی‌یِ آنارشیستی، این نظریه‌یِ کارل مارکس و پی‌روانَ‌ش را نیز رد می‌کند، که دولت، به شکلِ دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا، مرحله‌یِ انتقالی‌یِ لازمی برایِ رسیدن به اجتماعی بی‌طبقه است، و این دولت، پس از پایانِ مبارزاتِ طبقاتی و زدودنِ خودِ طبقات، خود را الغا کرده و از صحنه‌یِ روزگار ناپدید خواهد شد. این نظریه، درباره‌یِ طبیعتِ حقیقی‌یِ دولت و اهمیتی که عاملِ قدرتِ سیاسی در تاریخ بازی کرده، پاک به خطا می‌رود؛ به بررسی‌یِ ماتریالیسمِ اقتصادی بسنده کرده، و قدرتِ سیاسی و شکلَ‌ش را، تنها حاصلِ منطقی‌یِ شیوه‌یِ تولیدِ هر دوران می‌پندارد. این نظریه دولت و دیگر شکل‌هایِ نهادهایِ جامعه را، «روبنایِ سیاسی و قضایی، بر پایه‌یِ زیربنایِ اقتصادی» به حساب آورده، و می‌پندارد کلیدِ هر فرآیندِ تاریخی را یافته است. درحقیقت هر قسمتی از تاریخ به‌خوبی هزاران مثال ارائه می‌کند که چه‌گونه حکومت و سیاست‌هایِ زورمدارانه‌ئَ‌ش پیش‌رفتِ اقتصادی‌یِ کشوری را به تأخیر انداخته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسپانیا، پیش از برآمدنِ سلطنتِ مطلقه‌یِ کلیسایی، پیش‌رفته‌ترین کشورِ اروپا بود و در بیش‌ترِ زمینه‌هایِ تولیدِ اقتصادی، رتبه‌یِ نخست را داشت. اما سده‌یی پس از برپایی‌یِ سلطنتِ مطلقه‌یِ مسیحی، بیش‌ترِ صنایعَ‌ش ناپدید شده، و آن‌چه باقی بود، بدترین وضعیتِ ممکن را داشت. کارگران، در بیش‌ترِ صنایع، به بدوی‌ترین روش‌هایِ تولید باز گشته بودند. کشاورزی فرو پایشده بود، کانال‌ها و راه‌آبه‌ها تخریب می‌شدند، و مناطقِ پهناوری از خاکِ کشور به بیابان بدل شده بود. شاهنشاهی‌یِ مطلقه، در اروپا، با «فرامینِ اقتصادی»یِ احمقانه و «قانون‌گذاری‌یِ صنعتی»یَ‌ش، که کوچک‌ترین انحرافی از شیوه‌هایِ ازپیش‌تعریف‌شده‌یِ تولید را به‌سختی مجازات می‌کرد، و اجازه‌یِ هیچ ابداع و ابتکاری نمی‌داد، برایِ سده‌ها جلویِ پیش‌رفتِ صنعتی در کشورهایِ اروپایی را گرفته بود، و نمی‌گذاشت اقتصاد به شکلِ طبیعی رشد کند. و حتی امروز و پس از تجربه‌یِ وحشت‌ناکِ دو جنگِ جهانی، خطِ مشیِ قدرت‌خواهانه‌یِ دولت‌ملت‌هایِ بزرگ‌تر، بزرگ‌ترین مانعِ بازسازی‌یِ اقتصادِ اروپا است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روسیه، که دیکتاتوری‌یِ به‌اِصطلاح پرولتاریا به واقعیت بدل شده، قدرت‌طلبی‌یِ حزبی خاص جلویِ هرگونه تجدیدِ سازمانِ سیستمِ اقتصادی را گرفته، و کشور را به سرمایه‌داری‌یِ دولتی بدل کرده. دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا، که هدفِ نهایی‌یَ‌ش می‌باید اجرایِ گذاری برگشت‌ناپذیر به سوسیالیسمِ واقعی باشد، امروز به استبدادی وحشت‌ناک و استعماری جدید بدل شده، که راهِ حکومت‌هایِ فاشیست ادامه می‌دهد. ادعایِ نیاز به ادامه‌یِ وجودِ دولت تا زمانی که جامعه هنوز به طبقاتِ متخاصم تقسیم شده، در روشنایی‌یِ تجاربِ تاریخی، لطیفه‌یی بی‌مزه بیش نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر شکلی از قدرتِ سیاسی، برایِ تضمینِ وجودِ خود، نوعِ خاصی از برده‌گی‌یِ انسان‌ها را در بر دارد. در خارج، در ارتباط با کشورهایِ دیگر، برایِ توجیهِ وجودَش باید نوعی خصومتِ مصنوعی ایجاد کرده، دیگران را به شکلِ «دشمن» به نمایش بگذارد؛ هم‌چنین در داخل، تقسیمِ مردم به طبقات، رتبه‌ها و کاست‌ها شرطِ ضروری‌یِ بقایِ آن است. رشدِ بوروکراسی‌یِ بلشویک در روسیه، تحتِ نامِ دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا (که هیچ‌گاه چیزی نبوده جز دیکتاتوری‌یِ محفلی کوچک بر پرولتاریا و همه‌یِ مردمِ روسیه) صرفاً مثالِ دیگری از تجربه‌یی تاریخی است که بارها و بارها خود را تکرار کرده. این طبقه‌یِ حاکم، که امروز به‌سرعت به سویِ اشرافیت پیش می‌رود، به همان روشنی که طبقات و کاست‌هایِ حاکمِ هر کشورِ دیگری از مردم و توده‌ها جدا یند، از مردمِ و کارگرانِ روسیه دور شده است. این وضعیت هنگامی تحمل‌ناپذیرتر می‌شود که حکومتی مستبد، حقِ طبقاتِ پایین برایِ شکایت از اوضاعِ موجود را انکار کند، و هر اعتراض‌کننده‌یی را در خطرِ ازدست‌دادنِ جان قرار دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی برابری‌یِ اقتصادی، حتی اگر بسیار بیش از آنی باشد که در روسیه وجود دارد، نخواهد توانست تضمینی بر علیهِ بی‌دادِ سیاسی و اجتماعی باشد. برابری‌یِ اقتصادی، به‌تنهایی، آزادی‌یِ اجتماعی نیست. دقیقاً همین نکته است که هیچ‌یک از سوسیالیست‌هایِ تمرکزگرا هیچ‌گاه خوب متوجه نشدند. در زندان، در صومعه یا پادگان، برابری‌یِ اقتصادی، به طورِ کامل حاکم است، چه به همه‌یِ افراد، مسکنِ یک‌سان، غذایِ یک‌سان، لباس‌هایِ یک‌سان و کارهایِ یک‌سانی اختصاص داده شده. دولتِ باستانی‌یِ اینکاها در پرو و دولتِ یسوعیون در پاراگوئه نیز امکاناتِ اقتصادی‌یِ یک‌سانی برایِ همه‌یِ ساکنین تدارک دیده بودند، ولی با این وجود، پلیدترینِ استبدادها را حاکم، و انسان‌ها را بدل به ماشین‌هایی ساخته بودند که بی‌اَراده، در خدمتِ تصمیم‌هایِ قدرت‌مندان باشند. بی‌دلیل نبود که پرودون «سوسیالیسم» بدونِ آزادی را بدتر از برده‌گی می‌دید. انگیزه‌یِ عدالتِ اجتماعی، تنها هنگامی می‌تواند به‌درستی شکل گرفته و اثرگذار شود، که حسِ آزادی‌خواهی و مسئولیت‌پذیری در انسان رشدِ کافی یافته باشد. به کلامِ دیگر، سوسیالیسم، یا باید آزادانه و داوطلبانه پذیرفته شود، یا اصلاً وجود نداشته باشد. در بازشناسی‌یِ این حقیقت، به ایده‌یِ ژرف و نابِ آنارشیسم می‌رسیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نهادها همان نقشی را در زنده‌یِ جامعه ایفا می‌کنند که اندام‌هایِ فیزیکی برایِ گیاهان و جانوران انجام می‌دهند؛ آن‌ها اندام‌هایِ بدنِ جامعه اند. اندام‌ها به دل‌خواهِ خود رشد نمی‌کنند، بل‌که برایِ برآوردنِ بعضی نیازهایِ مشخص در خدمتِ بدن هستند. تغییرِ شرایطِ زنده‌گی، باعثِ ساخته‌شدنِ اندام‌هایِ متفاوت می‌شود. اما یک اندام، همیشه وظیفه‌یِ مشخصی که به خاطرَش تکامل یافته، یا وظیفه‌یِ مشابهی را به انجام می‌رساند. و به محضِ آن‌که آن کارکرد دیگر برایِ ارگانیسم لازم نباشد، از میان رفته، یا بدل به اندامی زائد و ناکارآمد می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین برایِ نهادهایِ اجتماعی هم صادق است. آن‌ها هم به دل‌خواه پدید نمی‌آیند، بل‌که برایِ رفعِ بعضی نیازهایِ مشخصِ اجتماع تشکیل می‌شوند. این‌طور بود که وقتی تقسیمِ طبقاتی و امتیازاتِ اقتصادی‌یِ جدید، بیش‌اَزپیش در چارچوبِ نظامِ اجتماعی‌یِ پیشین انگشت‌نما می‌شدند، دولت‌مدرن شکل گرفت. طبقاتِ تازه‌شکل‌گرفته به ابزارِ قدرتِ سیاسی نیاز داشتند تا از امتیازاتِ اقتصادی و اجتماعی‌یِ خود بر توده‌هایِ مردمِ کشور محافظت کنند. بدین‌ترتیب شرایطِ اجتماعی‌یِ مناسب برایِ تکاملِ دولتِ مدرن، به عنوانِ اندامِ قدرتِ سیاسی، برایِ مقهورساختنِ گروه‌هایِ مستقلِ مردم و کنترلِ‌شان شکل گرفت: دلیلِ ذاتی‌یِ وجودِ آن همین است. شکل‌هایِ ظاهری‌یِ آن در طولِ تکاملِ تاریخی‌یَ‌ش دیگرگون شده، ولی کارکردَش همیشه همان مانده است. آنان مدام تابعیتِ فعالیت‌هایِ مردمانِ اجتماع از آن را افزاییده، و به حوزه‌هایِ جدید نیز گسترشَ‌ش داده اند. و درست همان‌طور که نمی‌توان کارکردِ اندامی زیستی را به‌دل‌خواه تغییر داد، به عنوانِ مثال، هیچ‌کس نمی‌تواند با چشمانَ‌ش بشنود یا با گوش‌هایَ‌ش ببیند، همین‌طور هم ممکن نیست کسی بتواند برایِ خوش‌آیندَش اندامِ ستمِ اجتماعی را به ابزاری برایِ آزادسازی‌یِ ستم‌دیده‌گان بدل سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیسم به هیچ وجه راهِ حلِ انحصاری‌یِ همه‌یِ مشکلاتِ بشری نیست، اتوپیایی هم درباره‌یِ نظمِ بی‌نقصِ اجتماعی (چنان‌چه گاهی گفته می‌شود) نیست، چراکه، در اصولِ خود، همه‌یِ مفاهیم و برنامه‌هایِ مطلق را رد می‌کند. به هیچ حقیقتِ مطلق یا هدفی نهایی برایِ پیش‌رفتِ انسان باور ندارد، بل‌که به کمال‌پذیری‌یِ بی‌پایانِ الگوهایِ اجتماعی و شرایطِ زیستِ انسان معتقد است، که همیشه در کوشش برایِ به‌ترشدن هستند، و هیچ‌کس نمی‌تواند هیچ پایانه یا هدفِ مشخصی برایِ‌شان تعریف کند. خطرناک‌‌ترین شکلِ قدرت درست همانی است که بکوشد گوناگونی‌یِ شکل‌هایِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی را از میان برده، با معیارهایِ خاصی تطبیق دهد. هرچه هوادارنَ‌ش خود را قوی‌تر بپندارند، هرچه حوزه‌هایِ بیش‌تری از اجتماع را تحتِ خدمتِ خود بگیرند، اثرِشان بر عملِ همه‌یِ نیروهایِ مولدِ فرهنگی فلج‌کننده‌تر خواهد بود، و بر پیش‌رفتِ اجتماعی و فکری‌یِ مردم، پیش‌گیرانه‌تر و انحراف‌زاتر. این غلبه‌یِ کاملِ ماشینِ سیاسی بر اندیشه و بدنِ انسان‌ها، و دل‌خواه‌سازی‌یِ افکار، احساسات و رفتارِشان، مطابقِ قوانینِ استقراریافته‌یِ حاکمان، درنهایت مرگِ فرهنگ و اندیشه را در پی خواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنارشیسم تنها به درستی‌یِ نسبی‌یِ ایده‌ها، نهادها و شرایطِ اجتماعی باور دارد. بنابراین سیستمِ اجتماعی‌یِ بسته و ثابتی نیست، بل‌که بیش‌تر گرایشی در تاریخِ تکاملِ انسان است، که در تقابل با قیمومیتِ فکری‌یِ همه‌یِ روحانیون و نهادهایِ سیاسی، برایِ آزادی‌یِ بی‌مانعُ‌محدودیتِ همه‌یِ افراد و نیروهایِ اجتماعی می‌کوشد. حتی آزادی هم، یک نسبت است، نه مفهومی مطلق، چه پیوسته می‌کوشد قلمروِ خود را گسترش داده، شرایطِ بیش‌تری را بپوشاند. برایِ آنارشیسم، آزادی نه مفهومی انتزاعی و فلسفی، بل‌که چیزی امکان‌پذیر است، که به هر انسانی فرصت می‌دهد همه‌یِ ظرفیت‌ها و استعدادهایی که طبیعت بدو اهدا کرده را، به منسه‌یِ ظهور گذاشته، در اختیارِ جامعه قرار دهد. قیمومیتِ سیاسی و کلیسایی، هرچه کم‌تر در تکاملِ طبیعی‌یِ انسان مداخله کنند، شخصیتِ افراد کارآمدتر و موزون‌تر شده، سطحِ فرهنگِ جامعه بالاتر خواهد رفت. به همین خاطر است که همه‌یِ دوران‌هایِ درخششِ فرهنگی، در طولِ تاریخ، در دوره‌هایِ ضعفِ سیاسی رخ داده اند، چه سیستم‌هایِ سیاسی همیشه می‌خواستند به جایِ آن‌که اندامی برایِ خدمت به جامعه باشند، آن را بدل به ماشینی تحتِ فرمانِ خود سازند. دولت و فرهنگ آشتی‌ناپذیر اند. نیچه، که آنارشیست نبود، این مفهوم را به‌روشنی در نوشته‌ئَ‌ش آورده که «درنهایت هیچ‌کس نمی‌تواند بیش از آن‌چه دارد خرج کند. این برایِ افراد صادق است، برایِ ملت‌ها هم صادق است. اگر کسی خود را وقفِ چیزی کند (قدرت، سیاست، هم‌سرداری، تجارت، یا امورِ نظامی)، اگر کسی چنان اندیشه، اشتیاق و اراده‌یِ خود را صرفِ چیزی کند که خودِ حقیقی‌یَ‌ش، گرداگردِ آن چیز شکل گیرد، دیگر نخواهد توانست به کارِ دیگری بپردازد. فرهنگ و دولت (اجازه ندهید هیچ‌کس در این باره تردید کند) دشمنِ یک‌دیگر اند: دولتِ فرهنگی صرفاً تخیلی مدرن است. کسی که در یکی بزیید، این را به قیمتِ دیگری به دست آورده. همه‌یِ دوران‌هایِ درخشانِ فرهنگی، دوره‌هایِ زوالِ سیاسی هستند. هرچه به مفهومِ فرهنگی مهم باشد، غیرِسیاسی است، حتی ضدِسیاسی است».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جایی که اثرِ قدرتِ سیاسی بر نیروهایِ ابداع‌گرِ جامعه به کمینه کاهیده شده باشد، فرهنگ به بیش‌ترین رونق می‌رسد، چه فرمان‌روایی‌یِ سیاسی همیشه خواهانِ یک‌نواختی است، و می‌خواهد هر جنبه‌یی از زنده‌گی‌یِ اجتماعی را تحتِ قیمومیتِ خویش بگیرد. و، در این بین، قدرتِ سیاسی، در تناقضی گریزناپذیر با انگیزه‌هایِ آفریننده‌یی قرار می‌گیرد که باید فرهنگ را تکامل بخشند، و برایِ‌شان آزادی‌یِ بیان، تکثر، و تغییرِ مدامِ چیزها، درست همان‌قدر ضروری است که ساخت‌هایِ صلب و تساهل‌ناپذیر، قوانینِ مرده، و توقیفِ شدیدِ اندیشه‌یِ نوگرا، برایِ حفاظت از قدرتِ سیاسی. هر کارِ موفقی، انگیزاننده‌یِ تلاش برایِ تکاملِ بیش‌تر و اندیشه‌یِ عمیق‌تر است؛ هر شکلِ جدیدی، منادی‌یِ امکاناتِ جدیدِ پیش‌رفت است. اما قدرت همیشه می‌کوشد چیزها را همان‌طور که هستند، لنگراَنداخته، نگاه دارد. این همیشه دلیلِ همه‌یِ انقلاب‌ها در طولِ تاریخ بوده است. کارکردِ قدرت همیشه مخرب است، همیشه می‌خواهد یوغِ قوانینَ‌ش را به گردنِ هر چیزِ زنده‌یی در جامعه بیاَندازد. از لحاظِ اندیشه، آن‌چه می‌گوید تعصبِ مرده است، و ظهورِ فیزیکی‌یَ‌ش زورمداری‌یِ حیوان‌صفت. و این کندذهنی، تمبرِ خود را بر نماینده‌گانَ‌ش نیز می‌زند، و معمولاً احمق و وحشی نشانِ‌شان می‌دهد، حتی اگر پیش از ورود به قدرت، دارایِ به‌ترین استعدادها و مبتکرترینِ قرایح بوده باشند. کسی که تمامِ جهد و کوششَ‌ش، تحمیلِ نظمی ماشینی به همه‌چیز باشد، درنهایت خودَش هم به یک ماشین بدل می‌شود، و همه‌یِ احساساتِ انسانی را از کف می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خاطرِ همین طرزِ فهم بوده که آنارشیسمِ مدرن زاده شده، و نیرویِ اخلاقی‌یِ خود را جمع کرد. تنها آزادی می‌تواند الهام‌بخشِ انسان برایِ کارهایِ بزرگ باشد و سببِ پیش‌رفت‌هایِ فکری و اجتماعی شود. هنرِ حکومت بر مردم هیچ‌گاه شباهتی به هنرِ آموزشِ آنان و انگیختنِ‌شان به شکل‌دهی‌یِ به‌ترِ زنده‌گی‌شان نداشته. اجبارِ افسُرَنده‌یی که حکومت تحمیل می‌کند، تنها مشقِ نظامی‌یِ عاری از حیاتی است، که هرگونه ابتکاری را، همان هنگامِ تولد می‌کشد، و به جایِ انسان‌هایِ آزاد، سوژه بار می‌آورد. آزادی گوهرِ زنده‌گی است، نیرویِ پیش‌برنده‌یِ هر تکاملی در اندیشه و اجتماع است، سازنده‌یِ هر چشم‌اَندازِ جدیدِ پیشِ رویِ بشر است. آزادسازی‌یِ انسان از استثمارِ اقتصادی و ستمِ سیاسی، اجتماعی و فکری، که در فلسفه‌یِ آنارشیسم به متعالی‌ترین شکلی متجلی است، نخستین پیش‌نیازِ تکامل به فرهنگِ اجتماعی‌یِ برتر و انسانیتی جدید است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ایده‌هایِ آنارشیستی تقریباً در هر دورانی از تاریخ یافته می‌شوند. ما در اندیشه‌هایِ حکیمِ چینی، لائو-تسه، و فیلسوفانِ یونانی‌یِ پس از او، در میانِ اپیکوری‌ها، کلبیون و دیگر پی‌روانِ به‌اِصطلاح حقوقِ طبیعی، و به‌خصوص، در زنون، بنیان‌گذارِ مکتبِ رواقی و منتقدِ افلاتون، با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم. این اندیشه‌ها در آموزه‌هایِ معرف‌شناسانه‌یِ متکاملِ اسکندریه بیان شده، و تأثیرِ انکارناپذیری بر بعضی گرایش‌هایِ مسیحی‌یِ سده‌هایِ میانه در فرانسه، آلمان، ایتالیا، هلند و انگلستان داشته اند، که اکثراً هدفِ سنگین‌ترین مجازات‌ها قرار می‌گرفتند. در طولِ تاریخِ اصلاحاتِ بوهمیایی، پیتر چِلکیسکی با قدرتِ تمام از این عقاید دفاع کرد، و در کتابِ خود «شبکه‌یِ ایمان»، همان قضاوتی را درباره‌یِ دولت و کلیسا ارائه داد، که تولستوی قرن‌ها بعد بدان رسید. در میانِ دیگر انسان‌دوستان، رابله نیز شاخص است، که در شرحِ «صومعه‌یِ تلمه» تصویری از زنده‌گی‌یِ آزاد از هر محدودیت ارائه کرده. از دیگران مدافعانِ اندیشه‌یِ آزادی‌خواهی، می‌توانیم از لو بوتیه، سیلویان مارشال، و مهم‌تر از همه، دیدروت نام بریم، که نوشته‌هایِ حجیمَ‌ش، نشان از اندیشه‌یِ رهایَ‌ش از هرگونه تبعیضِ اعتباری دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی شکل‌گیری‌یِ روشن‌ترِ مفهومِ آنارشیسم در زنده‌گی و ارتباطِ مستقیمَ‌ش با سازُکارِ تکاملِ اجتماعی به دوره‌هایِ جدیدترِ تاریخ باز می‌گردد. این کار را نخستین‌بار ویلیان گودوین (۱۷۵۶-۱۸۳۶) در اثرِ ارزش‌مندَش، تحقیقی درباره‌یِ برابری‌یِ سیاسی و تأثیرَش بر خرسندی و تقوایِ عمومی (لندن، ۱۷۹۳) انجام داد. می‌تونیم بگوییم اثرِ گودوین، میوه‌یِ رسیده‌یِ آن تکاملِ طولانی‌مدتِ مفاهیمِ رادیکالِ سیاسی و اجتماعی در انگلستان بود، که از جورج بوچانان، ریچارد هوکر، جرارد وینستنلی، الگِرنون سیدنی، جان لاک، روبرت والاس، جان بِلِرز، جرمی بنتام، جوزف پریستلی، ریچارد پرایس و توماس پین گذشته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گودوین به‌روشنی فهمیده است که دلیلِ نادرستی‌هایِ اجتماعی را، باید، نه در شکلِ دولت، بل‌که در اصلِ وجودَش جستُ‌جو کرد. او هم‌چنین متوجه شده است که انسان‌ها نخواهند توانست آزادانه و به طورِ طبیعی در کنارِ هم بزییند، مگر آن‌که شرایطِ اقتصادی‌یِ لازم برایِ این امر فراهم شده باشند، و هیچ فردی دیگر در معرضِ استثمارِ دیگران نباشد؛ این در حالی است که تقریباً همه‌یِ متفکرانِ رادیکالیسمِ صرفاً سیاسی پاک چشمانِ‌شان را بر این موضوع بسته بودند. از همین‌رو بود که بعداً ناچار شدند امتیازاتِ بیش و بیش‌تری به دولتی دهند که در آغاز می‌خواستند به کمینه محدودَش کنند. اندیشه‌یِ گودوین درباره‌یِ جامعه‌یی بی‌دولت، شاملِ مالکیتِ اشتراکی‌یِ زمین و ابزارِ تولید بوده، هم‌کاری‌یِ آزادانه‌یِ تولیدکننده‌گان را برایِ رفعِ نیازهایِ اقتصادی‌یِ جامعه مدِ نظر داشت. کارِ گودوین اثرِ فراوانی بر حلقه‌هایِ ژرف‌نگرترِ کارگرانِ انگلیسی و گروه‌هایِ اندیش‌مندترِ روشن‌فکرانِ لیبرال داشت. مهم‌تر از همه، هم‌کاری‌یِ او با جنبشِ جوانِ سوسیالیستِ انگلستان بود، که بعدها در کارِ مفسرانی از قبیلِ روبرت اوون، جان گری و ویلیام تامپسون به بلوغِ خود رسید، و چنان چهره‌یِ آزادی‌خواهی از خود نشان داد که سوسیالیست‌هایِ آلمان و کشورهایِ دیگر هیچ‌گاه نداشته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم‌چنین سوسیالیتِ فرانسوی، چارلز فوریه (۱۷۷۲-۱۸۳۲) نیز در این زمینه اثرگذار بود، و این‌جا باید از نظریه‌یِ جذابیتِ کار‌ش به عنوانِ یکی از پیش‌گامانِ اندیشه‌هایِ آزادی‌خواهانه یاد کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما کسی که اثری بسیار بزرگ‌تر بر تکاملِ نظریه‌یِ آنارشیسم گذاشت، پیر ژوزف پرودون (۱۸۰۹-۱۸۶۵)، یکی از بااِستعدادترین نویسنده‌گانِ سوسیالیسمِ مدرن بود. پرودون از شرایطِ فکری و اجتماعی‌یِ زمانِ خود ریشه گرفته، و این‌ها بر گرایشِ او به هنگامِ پاسخ‌دادن به هر پرسشی اثر داشته اند. بنابراین، قضاوت درباره‌یِ او بر اساسِ پیش‌نهادهایِ اجرایی‌یَ‌ش، چنان‌چه عده‌یی حتی از پی‌روانَ‌ش انجام داده اند، کاری بی‌مورد است، چه این پیش‌نهادها همیشه از نیازهایِ زمان بر می‌خاسته. در میانِ همه‌یِ متفکرانِ سوسیالیستِ آن دوران، او تنهاکسی بود که علتِ عدمِ تعادلِ اجتماعی را به عمیق‌ترین وجهی فهمیده، و تیزترین و ژرب‌بین‌ترین نگاه را داشت. او صراحتاً مخالفِ همه‌یِ سیستم‌هایِ مصنوعی‌یِ اجتماعی بود، و تکاملِ اجتماعی را انگیزشی طبیعی و ابدی به شکل‌هایِ جدیدتر و مناسب‌ترِ زنده‌گی‌یِ اجتماعی و فکری می‌دانست؛ و ایمان داشت که تکامل را نمی‌توان به چند فرمولِ انتزاعی‌یِ خاص محدود کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرودون، با همان اطمینانِ مخالفِ اندیشه‌هایِ ژاکوبینی‌یِ سایه‌افکنده بر فکرِ همه‌یِ دموکرات‌ها و بیش‌ترِ سوسیالیست‌هایِ آن دوران بود، که دخالتِ دولتِ مرکزی و انحصارِ اقتصادی در طولِ رشدِ طبیعی‌یِ جامعه را رد می‌کرد. از نظرِ او رهانیدنِ جامعه از شرِ آن دو غده‌یِ سرطانی کارِ بزرگی بود که انقلاب‌هایِ سده‌یِ نوزدهُ‌م باید به انجام می‌رسانیدند. پرودون کمونیست نبود. او فقط مالکیتی را محکوم می‌کرد که وسیله‌یی برایِ استثمار باشد، اما حقِ مالکیتِ گروه‌هایِ صنعتی بر ابزارِ تولید را، مادام که با پیمان‌هایِ آزادانه اداره شوند، حقِ استثمارِ دیگران را نداشته باشند و حاصلِ کار نیز به طورِ کامل در اختیارِ کارگر قرار گیرد، به رسمیت می‌شمرد. این انجمن‌هایِ مبتنی بر هم‌کاری‌یِ متقابل، از دیدِ او، برخورداری‌یِ همه‌گان از حقوقِ برابر و مبادله‌یِ عادلانه‌یِ کالاها و خدماتِ اجتماعی را تضمین می‌کنند. زمانِ میان‌گینِ کار برایِ تولیدِ هر محصولی نشان‌گرِ ارزشَ‌ش است، و مبادله بر حسبِ آن انجام می‌گیرد. بدین‌ترتیب سرمایه از قدرتِ خود محروم شده، و به طورِ کامل به راندمانِ کار محدود می‌شود. دراِختیارِهمه‌گان بودن نیز جلویِ استفاده از آن برایِ استثمار را می‌گیرد. چنان ساختارِ اقتصادی‌یی هرگونه دست‌گاهِ اعمالِ قدرتِ سیاسی را زائد و غیرِضروری می‌سازد. اجتماع به هم‌پیمانی‌یِ آزادانه‌یِ انجمن‌هایی بدل می‌شود که امورِ خود را با توجه به نیاز، به دستِ خود یا با هم‌کاری با دیگران به انجام می‌رسانند، و آزادی برایِ همه‌گان یک‌سان و فقط محدود به امنیت است. «هرچه انسان مستقل‌تر، آزادتر و جسورتر باشد، برایِ اجتماع هم به‌تر است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برپایی‌یِ فدرالیسم که پرودون آینده‌یِ بی‌درنگِ بشر را در آن می‌دید هیچ محدودیتِ مشخصی بر امکاناتِ بعدی‌یِ تکامل وضع نمی‌کند، و وسیع‌ترین گستره را برایِ هرگونه فعالیتِ فردی و اجتماعی ایجاد می‌سازد. در نگاه به فدراسیون، پرودون از اتحادِ ملی و سیاسی‌یِ موجود در ناسیونالیسمِ تازه‌بیدارشده‌یِ آن زمان الهام گرفته، که در افرادِ قدرت‌مندی مانندِ مازینی، گاریبالدی، لِلوِل و دیگران متجلی است. بدین‌ترتیب، او بسیار بیش از بیش‌تر از هم‌عصرانَ‌ش طبیعتِ اصلی‌یِ ناسیونالیسم را شناخته و بدان معتقد است. پرودون اثرِ بسیار بزرگی بر رشدِ سوسیالیسم گذاشته، به رشدُنموِ آن به‌خصوص در کشورهایِ لاتین کمکِ شایانی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایده‌هایی شبیهِ نظراتِ سیاسی و اقتصادی‌یِ پرودون که توسطِ پی‌روانِ به‌اِصلاح آنارشیسمِ فردگرا در آمریکا تبلیغ می‌شدند، حامیانِ توانایی از قبیلِ ژوسیه وارن، استفن پرل اندرو، ویلیام بی گرین، لیساندر اسپونر، بنیامین توکر، اِزرا هِیوود، فرانسیس دی تاندی و دیگران یافتند، اما هیچ‌یک از اینان نتوانست به ژرف‌نگری‌یِ پرودون برسد. حقیقت این است که بیش‌ترِ متفکرانِ اندیشه‌یِ آزادی‌خواهی، افکارِ خود را نه از اندیشه‌هایِ سیاسی‌یِ پرودون، بل‌که از عقایدِ لیبرالیسمِ آمرکایی آموختند، بدین‌ترتیب است که توکر می‌تواند ادعا کند که «آنارشیست‌ها صرفاً دموکرات‌هایِ جفرسونی‌یِ ثابت‌قدم هستند».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیانِ بسیار خوبی از اندیشه‌هایِ آزادی‌خواهانه را می‌توان در کتابِ ماکس استیرنر (۱۸۰۶-۱۸۵۶)، Der Einzige und sein Eigentum، یافت، که البته خیلی زود به فراموشی سپرده شده، تأثیرِ چندان بر رشدِ جنبشِ آنارشیسم نگذاشت. کتابِ استرنر عمدتاً کاری فلسفی است که ردِ اتکایِ انسان به قدرت‌هایِ برتر را در همه‌جا گرفته، از ترسیمِ نتایجِ کلی‌یِ گرفته‌شده از دانسته‌هایِ حاصل از تجربه نمی‌هراسد. این کتاب متعلق به شورشی‌یِ خودآگاه و سنجش‌گری است، که هیچ احترامی به اتوریته، هرقدر قدرت‌مند باشد، نمی‌گذارد، و فقط خواستارِ استقلالِ اندیشه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی پهلوانِ پرشور و انقلابی‌یِ آنارشیسم، میخائیل باکونین (۱۸۱۴-۱۸۷۶) است، که آموزه‌هایِ پرودون را بنیادِ اندیشه‌هایَ‌ش قرار داد، ولی آن‌ها را، به‌خصوص در قسمتِ اقتصادی، به‌هنگامِ دفاعَ‌ش در فراکسیونِ فدرالیستِ انترناسیونالِ نخست از مالکیتِ جمعی‌یِ زمین و دیگر ابزارِ تولید، گسترش داده، خواستارِ محدودیتِ حقِ مالکیتِ خصوصی به محصولِ کارِ شخص بود. باکونین هم‌چنین مخالفِ کمونیسم بود، که در آن زمان هم، مثلِ چهره‌یِ امروزینَ‌ش در بلشویسم، چهره‌یی بسیار تمرکزگرا داشت. او می‌گوید: «من کمونیست نیستم، چرا که کمونیسم همه‌یِ نیروهایِ جامعه را در دولت متحد می‌سازد و خود جذبِ آن می‌شود؛ چراکه به‌ناچار به سویِ جمع‌آوری‌یِ همه‌یِ دارایی در دستانِ دولت رانده می‌شود، ولی من خواهانِ الغایِ کاملِ اتوریته و قیمومیتِ دولتی هستم، که تا امروز، تحتِ ادعایِ اخلاقی‌ساختن و تمدن‌بخشی، مردم را تحتِ ستم قرار داده و استثمار کرده».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باکونین انقلابی‌یِ مصممی بود و حلِ دوستانه و مسالمت‌آمیزِ مشکلاتِ موجودِ جامعه را باور نمی‌کرد. او فهمیده بود که طبقاتِ حاکم، سرسختانه جلویِ هر شانسِ اصلاحاتِ بزرگِ اجتماعی را می‌گیرند، و بنابراین تنها راهِ رهایی را در انقلابِ بین‌المللی‌یِ سوسیالیستی می‌دید، که همه‌یِ نهادهایِ قدرتِ سیاسی و استثمارِ اقتصادی را نابود کرده، به جایِ‌شان فدراسیونِ انجمن‌هایِ آزادِ تولیدکننده‌گان و مصرف‌کننده‌گان را برایِ رفعِ نیازهایِ روزمره‌یِ زنده‌گی برپا سازد. از آن‌جا که او، شبیهِ بسیاری هم‌عصرانَ‌ش، به زودهنگامی‌یِ انقلاب باور داشت، همه‌یِ نیرویِ خود را خالصانه صرفِ اتحادِ عناصرِ انقلابی و آزادی‌خواه در داخل و بیرونِ انترناسیونال کرد، تا از انقلابِ آتی در برابرِ دیکتاتوری یا هرگونه بازگشتی به شرایطِ پیشین حفاظت کند. بدین‌ترتیب است که می‌توان او را، از جهاتی، بنیان‌گذارِ جنبشِ آنارشیسمِ مدرن به شمار آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از ارزش‌مندترین نظریه‌پردازانِ آنارشیسم، پیتر کروپوتکین (۱۸۴۲-۱۹۲۱) بود، که وظیفه‌یِ خود را، بررسی‌یِ دست‌آوردهایِ علومِ طبیعی‌یِ مدرن و دست‌رس‌پذیرساختنِ‌شان برایِ مفهومِ جامعه‌شناسانه‌یِ آنارشیسم قرار داد. او در کتابِ مبتکرانه‌ئَ‌ش، عاملِ هم‌یاری‌یِ متقابل در تکامل، دلایلِ خود را علیهِ به‌اصطلاح داروینیسمِ اجتماعی برشمرد، که طرف‌دارانَ‌ش می‌کوشیدند با استفاده از نظریه‌یِ داوینی‌یِ مبارزه برایِ تنازعِ بقا، شرایطِ موجودِ اجتماعی را تغییرناپذیر جلوه دهند. کروپوتکین نشان داد که این تصویر از طبیعت به شکلِ میدانِ بی‌حدُمرزِ نبرد، فقط کاریکاتوری از زنده‌گی‌یِ واقعی است، و در کنارِ نبردِ وحشی برایِ بقا، که با چنگ و دندان انجام می‌شود، تمایلِ دیگری نیز در طبیعت هست، که خود را در هم‌کاری‌یِ اجتماعی‌یِ گونه‌هایِ ضعیف‌تر و بقایِ بعضی گونه‌ها بر اساسِ تکاملِ غریزه‌یِ اجتماعی و هم‌بسته‌گی‌یِ‌شان به نمایش می‌گذارد. بدین‌ترتیب، انسان نه سازنده‌یِ جامعه، بل‌که جامعه سازنده‌یِ انسان است؛ جامعه از گونه‌هایِ پیشینی برایِ انسان به میراث گذاشته شده، بقایِ او، با وجودِ قدرتِ فیزیکی‌یِ رقیبانَ‌ش، و درنهایت پیش‌رفتِ نامحدودِ او را تضمین کرده. این تمایلِ دویُ‌م به‌خوبی در عقب‌ماندنِ قهقرایی‌یِ گونه‌هایی مشخص است که با وجودِ تمایلِ شدید برایِ مبارزه برایِ بقا، هیچ زنده‌گی‌یِ اجتماعی نداشته، و صرفاً به قدرتِ فیزیکی‌یِ خود متکی اند. این دیدگاه، که امروزه مدام پذیرفته‌گی‌یِ بیش‌تری در علومِ طبیعی و تحقیقاتِ اجتماعی می‌یابد، چشم‌اَندازهایِ جدیدی بر بررسی‌یِ تکاملِ انسان گشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظرِ کروپوتکین، این حقیقت حتی در استبدادی‌ترین شرایط نیز صادق است، که بیش‌ترِ ارتباطاتِ شخصی‌یِ انسان با هم‌نوعانَ‌ش، بر پایه‌یِ عادت‌هایِ اجتماعی، توافقِ آزاد و هم‌کاری‌یِ متقابل انجام می‌شود، و بدونِ آن‌ها، اساساً زنده‌گی‌یِ اجتماعی مقدور نخواهد بود. اگر این‌طور نبود، حتی قوی‌ترین دست‌گاه‌هایِ تحمیلِ دولتی هم نمی‌توانستند نظمِ اجتماعی را حتی برایِ مدتی کوتاه حفظ کنند. ولی، امروزه، این رفتارهایِ طبیعی، که از درونی‌ترین طبیعتِ انسان سرچشمه می‌گیرند، در تداخلِ مدام با نتایجِ استثمارِ اقتصادی و قیمومیتِ حکومتی، فلج شده، و این باعثِ ظهورِ نمایان‌ترِ شکلِ متخاصمانه‌یِ مبارزه برایِ بقا در جامعه‌یِ انسانی و غلبه‌یِ آن بر شکل‌هایِ هم‌کاری‌یِ آزادی و کمکِ متقابل شده است. وجدان و مسئولیت‌پذیری‌یِ شخصی، و ظرفیتِ هم‌دردی با دیگران، که زیربنایِ اخلاق و برابری‌یِ اجتماعی را می‌سازند، در آزادی به‌تر از هر شرایطِ دیگری رشد می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کروپوتکین هم، مانندِ باکونین، انقلابی بود. اما او، مانندِ الیزه رکلوس و دیگران، انقلاب را تنها یکی از مراحلِ فرآیندِ تکامل می‌دید، که وقتی پدید می‌آید که رشدِ طبیعی‌یِ خواسته‌هایِ جدیدِ اجتماعی به‌قدری توسطِ قدرت محدود شده باشد که ناچار شوند برایِ ادامه‌یِ ایفایِ نقشِ خود به عنوانِ عواملی در زنده‌گی‌یِ انسانی، پوسته‌هایِ قدیمی را با خشونت در هم شکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کروپوتکین، بر خلافِ جمع‌گرایی‌یِ باکونین و هم‌کاری‌گرایی‌یِ پرودون، نه فقط طرف‌دارِ اشتراکِ مالکیت بر ابزارِ تولید بود، بل‌که آن را حتی به محصولِ کار نیز می‌گسترد، چراکه معتقد بود با فن‌آوری‌یِ کنونی هیچ سنجه‌یِ برایِ سنجشِ میزانِ کار وجود ندارد، و از سویِ دیگر، با جهت‌دهی‌یِ عقلانی‌یِ روش‌هایِ مدرنِ کار، تضمینِ تأمینِ همه‌یِ انسان، امری مقدور خواهد بود. پیش از کروپوتکین هم، افرادی از قبیلِ ژوزف دجاک، الیسه رِکلوس، کارلو کافیرو و دیگران، آنارشیسمِ کمون‌گرا را طرح کرده بودند، ولی درخشان‌ترین و بارزترین نمودِ این اندیشه، که امروزه میانِ بیش‌ترِ آنارشیست‌ها پذیرفته شده، در کارهایِ کروپوتکین بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان لازم است یادی هم از لئو تولستوی (۱۸۲۸-۱۹۱۰) کنیم، که از خاست‌گاهی مسیحی، و بر پایه‌یِ آموزه‌هایِ انجیل‌ها، به ایده‌یِ جامعه‌یی بدونِ حکومت رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزِ مشترکِ میانِ همه‌یِ آنارشیست، خواستِ تشکیلِ جامعه‌یی آزاد از همه‌یِ نهادهایِ تحمیل‌گرِ سیاسی و اجتماعی است، و این عقیده که چنین نهادهایی جلویِ رشدِ آزادانه و سالمِ انسانیت را می‌گیرند. بدین‌ترتیب، هم‌کاری‌گرایی، جمع‌گرایی و کمون‌گرایی را نباید سیستم‌هایِ بسته‌یِ اقتصادی تصور کرد، که جایی برایِ پیش‌رفت‌هایِ بعدی نمی‌گذارند، بل‌که این‌ها صرفاً وسایلی اقتصادی برایِ حفاظت از آزادی‌یِ اجتماع هستند. حتی احتمالاً در جامعه‌یِ آزادِ آینده، سیستم‌هایِ اقتصادی‌یِ مختلفی وجود خواهند داشت، که بر مبنایِ هم‌کاری‌یِ متقابل کار کنند، چه، هر پیش‌رفتِ اجتماعی، می‌بایست با تجربه‌یِ آزادانه و آزمونِ عملی‌یِ شیوه‌هایِ جدید هم‌راه باشد؛ در آن جامعه‌یِ آزاد، هر امکانی وجود خواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین مطلب درباره‌یِ شیوه‌هایِ گوناگونِ موردِ استفاده‌یِ آنارشیست‌ها نیز صادق است. کارِ آنارشیست‌ها، مهم‌تر از هرچیز، آموزش و آماده‌سازی‌یِ فکری و روانی‌یِ مردم برایِ آزادسازی‌یِ اجتماعی‌یِ خودِشان است. هر تلاشی برایِ محدودسازی‌یِ انحصارِ اقتصادی و قدرتِ دولت، گامی به سویِ واقعیت‌گرفتنِ این هدف است. هرگونه توسعه‌یِ سازمان‌هایِ اختیاری و داوطلبانه در زمینه‌هایِ مختلف، و هرگونه فعالیتِ اجتماعی در جهتِ آزادی‌یِ شخصی و برابری‌یِ اجتماعی، آگاهی‌یِ مردم را عمیق‌تر کرده، و مسئولیت‌پذیری‌یِ اجتماعی‌یِ ایشان را افزایش می‌دهد، و بدونِ این‌ها، هیچ تغییرِ مثبتِ اجتماعی مقدور نیست. بیش‌ترِ آنارشیست‌هایِ زمانِ ما قانع شده اند که هر تغییرِ کلانِ اجتماعی، به سال‌ها سازنده‌گی و آموزش نیاز دارد، و درنهایت هم بدونِ تنشِ انقلابی به عمل مبدل نخواهد شد، همان‌گونه که همه‌یِ پیش‌رفت‌هایِ بزرگِ اجتماعی تا امروز با چنین تنش‌هایی هم‌راه بوده اند. البته خصوصیت‌هایِ این تنش‌ها، به‌کلی به قدرتِ مقاومتی که طبقاتِ حاکم برایِ جلوگیری از واقعیت‌یافتنِ نظمِ جدید از خود نشان می‌دهند بسته‌گی خواهد داشت. هرچه حلقه‌هایِ گسترده‌تری از مردم به سازمان‌دهی‌یِ جامعه‌یی جدید با روحِ آزادی و سوسیالیم ایمان آورند، دردهایِ زایمانِ تغییراتِ اجتماعی‌یِ آینده کم‌تر خواهد شد. چه حتی انقلاب‌ها هم فقط می‌توانند ایده‌هایی که هم‌اَکنون وجود داشته باشند را رشد داده و به اجرا بگذارند، ولی نمی‌توانند خودِشان ایده‌هایِ جدید پدید آورند، یا دنیایِ جدید را از هیچ بنا کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از ظهورِ دولت‌هایِ تمامیت‌خواه در روسیه، ایتالیا، آلمان و سپس در پرتغال و اسپانیا، و درگرفتنِ جنگِ جهانی‌یِ دویُ‌م، سازمان‌ها و جنبش‌هایِ آنارشیست تقریباً در همه‌یِ کشورها وجود داشتند. اما مانندِ همه‌یِ جنبش‌هایِ سوسیالیستِ دیگرِ آن دوران، هدفِ استبدادِ فاشیسم و حملاتِ ارتشِ آلمان قرار گرفته، تنها توانستند به زیستِ زیرزمینی ادامه دهند. از پایانِ جنگ، می‌توان رستاخیزِ جنبش‌هایِ آنارشیستی را در تمامِ کشورهایِ اروپایِ غربی مشاهده کرد. فدراسیونِ آنارشیست‌هایِ فرانسه و ایتالیا هم‌اَکنون مجمعِ خود را برگزار کرده اند، آنارشیست‌هایِ اسپانیا که هنوز هزارانِ‌شان در تبعید، و عمدتاً در فرانسه، بلژیک و آفریقایِ شمالی می‌زیند نیز همین‌طور. روزنامه‌ها و مجله‌هایِ آنارشیستی باز هم در بسیاری کشورهایِ اروپایی و بعضی مناطقِ آمریکایِ شمالی و جنوبی منتشر می‌شوند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;از مانده‌گارترین مصاحبه‌هایِ نوآم چامسکی درباره‌یِ مسائلِ روزِ داخلی‌یِ چپ پس از فروپاشیِ شورویمقدمه‌یِ متنِ اصلی: نوآم چامسکی عمدتاً به خاطرِ انتقاداتَ‌ش به سیاستِ خارجی‌یِ ایالاتِ متحده و کارهایَ‌ش به عنوانِ یک زبان‌شناس شناخته شده است، و کم‌تر برایِ حمایتِ ادامه‌دارَش از اهدافِ سوسالیسمِ آزادی‌خواه. در مصاحبه‌یی اختصاصی برایِ انقلابِ سرخ و سیاه، چامسکی نظریاتَ‌ش درباره‌یِ آنارشیسم و مارکسیسم، و چشم‌اَندازِ امروزینَ‌ش از سوسیالیسم سخن می‌گوید. مصاحبه در مهِ ۱۹۹۵ توسطِ کوین دویل انجام شده. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;کوین دویل: پیش از همه، نوام، برایِ مدتی طولانی طرف‌دارِ اندیشه‌یِ آنارشیسم بوده ای. بسیاری مردم با مقدمه‌یی که در ۱۹۷۰ بر آنارشیسمِ دانیل گورین نوشتی آشنا هستند، جدیدتر از آن، برایِ مثال، در موافقتِ ساختِ فیلم، از فرصت برایِ تأکیدِ دوباره بر ظرفیتِ آنارشیسم و اندیشه‌یِ آن استفاده کردی. چیست که تو را مجذوبِ آنارشیسم می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: من از نوجوانی به آنارشیسم جذب شدم، ازوقتی که آغاز به اندیشیدن درباره‌یِ جهان در آن سویِ مرزهایِ بسیار بسته کردم، و هیچ‌گاه دلایلِ چندانی برایِ تجدیدِ نظر در آن گرایش‌هایِ نخستین ندیدم. فکر می‌کنم باید دنبالِ ساخت‌هایِ اعتبار، سلسله‌مراتب و سلطه گشته، و آن‌ها را در هر زمینه‌یی از زنده‌گی بشناسیم، و به چالش بکشانیمِ‌شان؛ اگر توجیهِ مناسبی برایِ آن‌ها داده نشود، نامشروع و ناروا هستند، و باید، برایِ افزایشِ میدانِ آزادی‌یِ انسان الغا شوند. این شاملِ قدرتِ سیاسی، مالکیت و مدیریت، روابطِ میانِ زن و مرد، والدین و کودکان، کنترلِ ما بر سرنوشتِ نسل‌هایِ آینده (از نظرِ من، ضرورتِ اخلاقی‌یِ بنیادینِ نهفته در پشتِ جنبشِ حمایت از محیطِ زیست)، و بسیاری مواردِ دیگر می‌شود. طبیعتاً این به معنایِ به‌چالش‌کشیدنِ مؤسسه‌هایِ عظیمِ اجبار و کنترل است: دولت، تعدادِ بی‌شمارِ استبدادهایِ خصوصی که بیش‌ترِ اقتصادِ ملی و بین‌المللی را اداره می‌کنند، و الی آخر. اما نه فقط این‌ها. این چیزی است که من همیشه از ماهیتِ آنارشیسم فهمده ام: ایمان به این‌که آوردنِ دلیل باید به اعتبار تحمیل شود، و این‌که اگر نتوانست دلیلِ قانع‌کننده‌یی آورد باید الغا شود. گاهی اوقات می‌توان دلایلِ قانع‌کننده آورد. اگر من با نوه‌هایَ‌م قدم می‌زنم و آن‌ها به سویِ خیابانِ شلوغ بدوند، آن‌وقت نه‌تنها اعتبار، که اجبارِ فیزیکی را هم به کار خواهم گرفت تا بازِشان دارم. این حرکت هم باید به چالش کشیده شود، ولی من فکر کنم هم‌اَکنون هم بتواند از پسِ آن چالش بر آید. مواردِ دیگری هم هست؛ زنده‌گی موضوعِ پیچیده‌یی است، ما چیزهایِ خیلی کمی درباره‌یِ انسان‌ها و جامعه می‌فهمیم، و اظهارِ نظرهایِ بزرگ، معمولاً بیش‌تر باعثِ مشکل هستند تا فایده. اما چشم‌اَنداز، چشم‌اَندازِ درستی است، فکر می‌کنم می‌تواند ما را بسیار به پیش برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دور از چنان کلی‌سازی‌هایی، ما به موارد نگاه می‌کنیم، جایی که مسئله‌یِ منافع و نگرانی‌هایِ انسان طرح می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: می‌توان گفت امروز اندیشه‌ها و انتقاداتَ‌ت گسترده‌تر از هر زمانِ دیگری شناخته شده اند. هم‌چنین باید گفت که نظریاتَ‌ت موردِ احترام اند. به نظرَت، در این زمینه، طرف‌داری‌یَ‌ت از آنارشیسم چه‌طور پذیرفته می‌شود؟ برایِ من، به طورِ خاص، واکنش‌هایِ آن‌هایی جالب است که برایِ نخستین بار به سیاست علاقه‌مند می‌شوند، و احتمالاً، ممکن است، به نظریاتَ‌ت بر بخورند. آیا چنان افرادی از حمایتِ تو از آنارشیسم شگفت‌زده می‌شوند؟ ایا برایِ‌شان جالب است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: فرهنگِ عمومی‌یِ روشن‌فکری، چنان‌چه می‌دانید، آنارشیسم را به آشوب، خشونت، بمب‌گذاری، تخریب و این‌طورچیزها پیوند می‌دهد. پس مردم هم معمولاً وقتی من با دیدِ مثبت از آنارشیسم صحبت می‌کنم و خود را با رابطه‌یی عمده با آن می‌شناسم متعجب می‌شوند. اما تصورِِ من این است که در افکارِ عمومی، وقتی ابهام‌ها برطرف می‌شود، اندیشه‌هایِ اولیه‌یِ آنارشیسم منطقی به نظر می‌آیند. مطمئناً وقتی واردِ موضوعاتِ خاص می‌شود (برایِ مثال، طبیعتِ خانواده، یا این‌که اقتصاد در جامعه‌یی آزاد و عادلانه چه‌گونه کار خواهد کرد) پرسش‌ها و بحث‌هایی ایجاد می‌شود. ولی این همان‌چیزی است که باید باشد. فیزیک، واقعاً نمی‌تواند توضیح دهد آب چه‌گونه از شیرِ آب به کاسه‌یِ دست‌شویی می‌اُفتد. وقتی رویِ‌مان را به پرسش‌هایِ پیچیده‌ترِ مسائلِ انسانی بگردانیم، تفاهم بسیار کم است، و جایِ بسیاری برایِ مخالفت و تجربه هست، چه تجربه‌یِ فکری یا بررسی‌یِ امکانات در زنده‌گی‌یِ واقعی، برایِ آن‌که کمکِ‌مان کند بیش‌تر بیآموزیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دویل: شاید آنارشیسم بیش از هر اندیشه‌یِ دیگر متحملِ مشکلاتِ ناشی از بدفهمی بوده است. آنارشیسم برایِ افرادِ مختلف می‌تواند معانی‌یِ بسیار مختلفی داشته باشد. آیا معمولاً خود را در موقعیتی می‌یابی که ناچار باشید آن‌چه منظورَِت از آنارشیسم هست را توضیح دهید؟ آیا این بدفهمی‌ها درباره‌یِ آنارشیسم، آزارَت نمی‌دهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چامسکی: همه‌یِ بدفهمی‌ها را تأیید می‌کنم. بسیاری از آن‌ها را می‌توان در ساختارِ قدرتی رد یافت، که به دلایلِ بسیار واضح، به جلوگیری از فهمِ درست علاقه دارد. خوب است اصولِ حکومتِ دیوید هیوم را یادآوری کنم. او از این اظهارِ شگفتی می‌کرد که مردم هیچ‌گاه تسلیمِ حاکمانِ‌شان شوند. نتیجه گرفته بود از آن‌جا که قدرت همیشه در اختیارِ مردم است، پس حکم‌رانان چیزی جز اندیشه در حمایت از خود ندارند، یعنی همان اندیشه‌یی که حکومت با آن تأسیس شده. و این اصل همه‌یِ نظامی‌ترین و استبدادی‌ترین حکومت‌ها، یا آزادترین و مردمی‌ترینِ‌شان را در بر می‌گیرد. هیوم بسیار زیرک بود؛ و با معیارهایِ امروز به‌سختی یک آزادی‌خواه. او مطمئناً کارآیی‌یِ قدرت را دستِ‌کم گرفته بود، اما از نظرِ من مشاهده‌یِ او به طورِ اساسی درست و مهم است، خصوصاً در جوامعِ آزادتر، که هنرِ اداره‌یِ افکارِ عمومی بسیار پیش‌رفته‌تر است. بدفهمی و دیگر شکل‌هایِ فریفتن هم‌راهانِ طبیعی‌یِ قدرت اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا این بدفهمی مرا آزار می‌دهد؟ قطعاً، اما هوایِ بد هم آزاردهنده است. این بدفهمی‌ها تا زمانی که تجمعِ قدرت نوعی طبقه‌یِ رسمی برایِ دفاع از خود تشکیل می‌دهد وجود خواهد داشت. از آن‌جا که آن‌ها معمولاً چندان باهوش نیستند، یا آن‌قدر باهوش هستند که به‌تر است واردِ میدانِ دلیل و استدلال نشوند، روی به بدفهمی، بدگویی و بهتان، و دیگر وسایلی می‌آورند که می‌دانند تا زمانی که قدرت‌مندتر اند می‌توانند از طریقِ آن‌ها از خود حمایت کنند. باید بفهمیم چرا همه‌یِ این‌ها اتفاق می‌اُفتد، و به به‌ترین شکلی که می‌توانیم آن را آشکار سازیم. این قسمتی از طرحِ ازادسازی است؛ آزادسازی‌یِ خودِمان و دیگران، یا معقولانه‌تر، مردمی که با یک‌دیگر 
